تولد مهدیار هم مبارکــــــــ ـــ ــ ـ
با کلی آرزو های خوبـــــــ ـــ ــ ـ
![]()
به عکس بالا نگاه کنید. ![]()
حالا با دقت بیشتری نگاه کنید!
اگه گفتین دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟! ![]()
بله آنچه که در عکس تماشا میکنید، دکمههای کیبورد منه که در مواد شوینده است. ![]()
خیلی وقت بود فک میکردم چطوری باید کیبورد رو شست. بالاخره به نتیجه رسیدم. ![]()
آموزش شستن کیبورد:
ابتدا یه چاقویی، پیچگوشتیی، چارسویی، فازمتری (!) چیزی پیدا کرده و کیبورد را باز مینمایید.
و قسمت رویی کیبورد را از زیری جدا مینمایید. ![]()
(یعنی قسمتی که با برق رابطه داره رو دیگه نمی خواد بشورین.
)
سپس نیت کرده که برای دفع میکروب به شستشوی کیبورد پرداختهاید.
دکمهها را در آورده و در مواد شوینده قرار میدهید.
(هر نوع مواد شویندهای بود اشکال نداره، خمیر دندون، صابون، شامپو، جوهر نمک (
)، پودر ماشینلباسشویی، پودر دستی، مشکینتاژ (!) ، رنگینتاژ، کلاً تاژ! و...)
من مایع ظرف شویی رو انتخاب کردم. ![]()
بعدم دکمهها را شسته و خشک میکنید!
سپس قسمت رویی کیبورد رو هم میشویید خشک میکنید!
بله! ![]()
منتها الآن من space کیبوردم انگار مشکل پیدا کرده هر دفعه باید شیش بار بزنمش تا کار کنه!![]()
شما دقیقتر نیت کنین این مشکل پیش نمیاد! ![]()

خیلی بده چیزی برای آدم خیلی مهم باشه اما یادش بره. من خواهر بدی هستم، خطاب به محدثه. ![]()
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش عطر ستارههای کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهاش شعمدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها میآیم
از زیر سایههای درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصلهای خشک تجربههای عقیم دوستی و عشق
در کوچههای خاکی معصومیت
از سالهای رشد حروف پریدهرنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظهای که بچهها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پرزدند
من از میان ریشههای گیاهان گوشتخوار میآیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانهایست
که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کردهبودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشمهای کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون میبستند
و از شقیقههای مضطرب آرزوی من
فوارههای خون به بیرون میپاشید
وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم، باید باید باید
دیوانهوار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی کند
از آینه بپرس نام نجاتدهندهات را
آیا زمین که زیر پای تو میلرزد
تنها تر از تو نیست؟
پیغمبران، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردهاند
این انفجارهای پیاپی
و ابرهای مسموم
آیا طنین آیههای مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر، ای همخون
به ماه که رسیدی
تاریخ قتل عام گلها را بنویس
همیشه خوابها از ارتفاع سادهلوحی خود
پرت میشوند و میمیرند
من شبدرچهارپری را میبویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییدست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد
جوانی من بود؟
آیا دوباره پلههای کنجکاو خود را بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم می زند
سلام بگویم
حس میکنم که وقت گذشته است
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز
فاصلهی کاذبیست در میان گیسوان من و
دستهای این غربیهی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد
جز درک حس زنده بودن
از تو چه میخواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجرهام
با آفتاب رابطه دارم
یک: شاید شما حتی حوصلتون نیومد بخونینش، اما من حفظمش، الآن هم از حفظ نوشتم واسه همون ممکنه اشتباه توش پیدا شه...
دو: حالا لازم نیست با بغض بخونین ولی خیلی دلم گرفته.. ![]()
- (شما با بغض بخون!) کامنتدونی هم نداریم!
من چقدر شیمی دوست دارم، امسال تنها درسیه که با عشق میخونم!
یادمه یهبار معلم کامپیوتر راهنماییمون بهم گفت بهت میاد شیمیست بشی. یعنی پیشگویی کردهبوده؟ ![]()
میدونی این خیلی بده که من با این سن و سالم هنوز نمیدونم دقیقاً واسه چی درس میخونم؟! ![]()