تبليغاتX
دختر کوچولو
شنبه سیزدهم تیر 1388
یرحانه
برادر کوچک بنده که شاد می شه وقتی "ژنرال" صداش می کنیم .  کلا خیلی بچه خنده داریه.  یکی از شاهکار هاش هم اینه که وقتی پیش دبستانی بوده یه دوستی داشته اسمش ریحانه بوده و از اون جایی که تلفظ این اسم برای برادرم سخت بوده یرحانه صداش می کرده.  مامان ریحانه یه کمی پیر بوده.  یک روز که مادر اینجانب رفته بودند دنبال برادرم در همون حین مامان ریحانه هم میان .  بعد برادر من رو به ریحانه : یرحانه وسایلات رو جمع کن مادر پیرت اومده دنبالت!  ریحانه: مامان من که پیر نیست!  جناب برادر : چرا. نگاش کن. مثل مامان بزرگاست.  ریحانه : نخیر. مامان خودت پیره.  جناب برادر : نه. مامان من الآن اومده دنبالم نگا. پیر نیست!
مامانم اینا رو تعریف کرد. می گفت من جلوی مربی شون فقط سعی می کردم به روی خودم نیارم.
بچه هر چیزی رو هر جایی می گه. اصلا آبرو ریزیه ها.  بیرون می ریم ، مهمونی می ریم ، جایی می ریم فقط باید مواظب باشیم حرف نزنه !!!


 دختر کوچولو

+ ناژین نوشت.
شنبه سیزدهم تیر 1388
هـــان ؟
من چقدر کامنت های دلگرم کننده ی شما رو دوست دارم.
این پست ویرایش داده شد
لوس بازی و اینا نداریم هیچ صحبتی هم نداریم.

 

اینجـــــــا رو http://katrinna.blogfa.com
 و اینجا http://www.topoolo.blogfa.com/post-6.aspx

+ ناژین نوشت.
شنبه سیزدهم تیر 1388
آخ دهنم آب افتاد (!)
یکی دو ساعت پيش من رفتم آشپزخونه ، بوي غذاي هنوز درست نشده ميومد. شروع کردم به لوس بازي براي مامانم و خوندن شعر ِ : آخ دهنم آب افتاد ، دلم به تاب تاب افتاد . آخ دهنم آب افتاد ، دلم به تاب تاب افتاد ! در همين حين درب قابلمه را گشودم و جيغي زدم که گربه ها هم از زدنش معذورند. دستم همچين با بخار غذا سوخت که نمي دونين!



دختر کوچولو

+ ناژین نوشت.
شنبه سیزدهم تیر 1388
من هیچ وقت جمعه ها رو دوست نداشتم.
یک : چن بار شده فک کنم دوست خوبی نیستم. هوم؟ دقیقا نمی دونم. اما یه بار دیگه این حس بهم دست داد... اصلا حس خوبی نیست. نمی دونم شب جمعه حساب می شد یا صبح شنبه (!) کلا من هیچ وقت جمعه ها رو دوست نداشتم. نمی دونم چرا...؟
دو : شب نزدیکای دوازده مامانم و داداشم دعواشون شده بود ، مامانم داشت داد می زد من دلم واسش سوخت رفتم تو آشپزخونه (محل دعوا ) داشتم فکر می کردم چی کار کنم حالا. گفتم ظرفا رو بشورم. (!) (از عجایبه) کلا مامانم شب ها حوصله اش نمیاد ظرفای شام رو بشوره می زاره صبح. اینه که شستمشون دیگه. حالا نمی دونم اسم این کارم خودشیرینی بود چی بود.  
سه : این روزها صادق هدایت می خونم. زنده بگور رو خیلی دوست داشتم. حاجی مراد ، اسیر فرانسوی.. کلا من داستان کوتاه خیلی بیشتر از رمان دوست دارم. رمان اگه یه کمی لوس باشه حوصله ام نمیاد بقیه ش رو بخونم. مثلا همین چن روز پیشا مریم یه کتاب داد بخونم "انگار گفته بودی لیلی" پنجاه صفحه خوندم و دیگه حوصله ام نیومد... از یکنواختی بدم میاد . این که تو داستان هیچی نشه!!! یا هر چی می شه یه مدل باشه!  مگر این که از سبک نوشته خیلی خوشم بیاد!
چهار : فیلم هم جدیدا این دوتا رو دیدم. The Lizzie McGuire و آماده باش . هر دوشون نسبتا خوب بودن...
پنج : یه کارتون هم دیدم دیروز اسمش رویای نیمه تابستان بود. اینم خیلی دوستش داشتم.
شش :  من باز یخ کردم... دلم خواست همین حالا برم بخوابم... .
هفت : چن بار شده فک کنم دوست خوبی نیستم. هوم؟ دقیقا نمی دونم. اما یه بار دیگه این حس بهم دست داد... اصلا حس خوبی نیست. نمی دونم شب جمعه حساب می شد یا صبح شنبه (!) کلا من هیچ وقت جمعه ها رو دوست نداشتم. نمی دونم چرا...؟


 دختر کوچولو

+ ناژین نوشت.
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
طالع بینی و فال و شانس ؟
یه چیزی هست که هیچ وقت دلیلش رو نمی فهمم.
من همیشه ی همیشه از نونهالی و خردسالی و نوجوانی و جوانی گرفته تا میان سالی و مُسِنیم  بدشانس بودم و تو این هیچ کسی هیچ شک و تردیدی نداره. کلا جای شک و تردیدی نیست.  ولی همیشه دوست داشتم شانسم رو امتحان کنم. (سِمِج ) عاشق بازی های شانسی بودم. فال گرفتن هم همیشه دوست داشتم، هر وقت طالع بینی (در انواع مختلف چینی هندی و ...) خوندم کلی کیف کردم.  (همه ی این فعل ها که ماضی بودن مضارع هاشونم صدق می کنه ها ) کلاً نمی فهمم چرا ؟

- فال و همین اینایی که گفتم رو دوست دارم فقط.



دختر کوچولو

+ ناژین نوشت.
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
ایران کوچک
دیشب که اس ام اسای خود تهران وصل شده بود مال من نمی رفت ، رفتم به مریم گفتم : موقع قطع کردنش که می شه ما جزو استان تهرانیم. همه شهرا وصل می شه بعد ما چون جزو تهرانیم همچنان اس ام اسمون قطعه بعد موقع وصل کردنش که می شه ، می شیم کرج ، ایران کوچک ، شهرستان های اطراف  ، استان البرز !!!  و ...

- خیلی خندیدیم خلاصه. البته گویا دیشب اینجا هم وصل بوده!!!



دختر کوچولو

+ ناژین نوشت.
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
برم بخوابم

یک : حوصله ی قالب ساختن نداشتم و اون یکیم دوست نداشتم ، قالبایی که می سازم رو هم بدون استثنا هیچ کدوم رو نگه نمی دارم نمی دونم چرا این یکی تو یه گوشه ی کامپیوترم پیدا شد! به هر حال خوشحال شدم کلا!
دو : من خوبم ها. یه کم بی حوصله ام. نمی دونم چرا. خوابم نمیاد اما برم بخوابم... فعلا



نوشابه انرژی زای بدون انرژی

+ ناژین نوشت.
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
غاز بچرونم؟
دیروز ظهر اینا حموم بودم وقتی اومدم مامانم گفت مهدیه زنگ زده بود ، بهش زنگ بزن. منم زنگ زدم مهدیه گفت فردا شب با گروه کوهنوریِ بابام داریم می ریم شمال، فقط ماییم که خانواده ایم و اینا ، مامانم بهم گفت بگم تو هم بیای. دو شب بیشتر نمی مونیم. من هـــی گفتم عزیزم خب زشته .  شما دارین خانوادگی می رین. من بیام اونجا غاز بچرونم؟  بعــد هی اصرار کرد که نه و حالا اگه بیای خب من همش پیشتم و اینا. منم که گفتم زرشک؟ حالا فکر کردی من بخوام بیام مامانم می زاره؟  گفت بعید می دونم نزاره. حالا کلی اصرار که برو اجازه بگیر. منم بدم نمیومد برم. ولی می دونستم خب مامانم نمی زاره.  حتی می دونستم چی می خواد بگه. خودمون می ریم دیگه . حالا هم بیرون بری ، تولد بری ، خونه ی دوستات بری اشکال نداره ولی مسافرت که نمی شه .  خلاصه که ضایع شدیم دیگه.

قالبم رو دوست ندارم راستش.  برم یکی دیگه بتهیه ام.



دختر کوچولو

+ ناژین نوشت.
چهارشنبه دهم تیر 1388
قالب یا بازی؟

وبلاگ رو که باز می کنین دستتون رو می زارین رو دلتون و اونقدر می خندید که می ترکیـــد.
(الآن داشتم فکر می کردم قالبم رو ببینین چه شکلی می شین ، این به ذهنم رسید! )
خدایی عکس خیلی مسخره ایه برای قالب ولی من که کلی دوستش دارم.
عکس بازی دوست داشتنیمه .
یه یاروهه میاد این ماهی ها رو می ندازه تو مایتابه که بسوزن
بعد ماهی ها جیلیز ویلیز می کنن بالا پایین می پرن
ما باید بگیریمشون قبل از سوختنشون بندازیمشون تو اون تُنگه
بازی حیوان دوستانه ایه.
الآن چشمم می خوره به این عکسه کلی دلم وا می شه.
هه. حالا بازم می تونین تا دلتون می خواد بخندین!



دختر کوچولو

+ ناژین نوشت.