X
تبلیغات
دختر کوچولو
اینجا جهان آرام است.

من صدایِ کشیده شدنِ مداد رو کاغذ رو بیشتر می‌شنوم از صدایِ آهنگ... اون می‌خونه: گذشتم از او به خیره سری/ گرفته ره مه دگری... آقای باجلان هم همراش می‌خونه. از همون روز اول باید می‌فهمیدم این آهنگ رو دوست داره. روز ثبت‌نام هم صدای همین آهنگ میومد و یه سه‌تار دستش بود که وفتی من اومدم گذاشتش رو مبل. حرف زد و بعد گفت من اصراری ندارم این‌جا ثبت‌نام کنی اما اگه ثبت‌نام می‌کنی، اعتماد کن به من. ولی من اصرار داشتم. کلاً کنکور همه‌ی اعتماد به نفسِ من رو گرفت. خب حرفایی هست که زدنی نیست. شمام حتماً حس‌هایی در مورد خودتون داشتید که تاحالا به کسی نگفتید. مثلاً اینکه معلّمِ فلان که درس می‌ده شما زودتر می‌فهمید از کناریتون یا همچین چیزایی... کنکور تئوری یادم داد که خیلی‌ها بهتر از من حفظ می‌کنن و خیلی‌ها بهتر از من یادشون می‌مونه و خیلی‌ها شاید بیشتر از من رشتشونو دوست دارن. نمی‌دونم چرا نمی‌تونم آخرین جملمو بدون شاید و با اطمینان بگم. و حالا این کنکور عملی که هنوز چند ماهی بهش مونده داره یادم می‌ده که خیلی‌ها بهتر از من می‌تونن مداد رو دستشون بگیرن و سُرش بدن رو کاغذ و آخرسر یه چیزی خلق کنن که تاحالا ندیدم. خیلی‌ها. همیشه خوشم نیومده یه آدمِ معمولی باشم. حالا هم نیستم. حداقل برای خودم که معمولی نیستم. همیشه می‌ترسیدم فردام یه چیزی باشه شبیه نقش مریلا زارعی تو فیلم درباره الی... خوشم میاد به آقای ویلن بگم بابا. شاید اون فک کنه یه شوخیه تو جواب بابا گفتنِای اون و شاید شما فک کنید یه عقده درونیه. ولی من دوس دارم بگم. فقط چون بهم حس خوبی می‌ده. دوس دارم. دوس دارم بهش بگم بابا، حتی اگه سیمِ پیراسترویِ سبز رو به من گرون بده و بگه تخفیف هم داده... برای من چه فرقی می‌کنه... برای من حالا چه فرقی می‌کنه که پنج، شیش تا از سوالای کنکورم از همین کتابی بوده که مریم برام خریده... تاریخِ هنرِ ارنست گامبریج و می‌گم... منم پشتِ دستمو که بو نکرده‌بودم نشسته بودم و کتابای درسیمو خونده‌بودم. اما حالا بگی‌نگی زیاد میلم نمیاد دیگه بخونمش. خسته‌ام. به خدا خسته‌ام... نمی‌دونم اصلاً دلم می‌خواد بِچِپم تو یه غاری چیزی هیچکی دستش بم نرسه... هندزفری رو فشار می‌دم تو گوشم: رقصم گرفته‌بود/ مثل درختکی در باد/ آنجا کسی نبود/ غیر از من و خیال و تنهایی... دارم می‌دوئم رو تردمیل با خودم فک می‌کنم چقد دوس دارم یه روز گیسِ دکتر کیوان رو بکشم. باید همون‌روز که چیپس و پفک به دست تو سینما می‌دیدمش این‌کارو می‌کردم. خب اون دوس داره صب تا شب بشینه رو صندلیش و به بقیه برنامه غذایی بده. منم دوس دارم یه تندیس‌گر بشم. تنها فرقمون اینه که اون رسیده به اون چیزی که می‌خواد. چمی‌دونم شایدم این چیزی نبوده که می‌خواسته. منم یه وقتایی فک می‌کنم نکنه راهمو اشتبا اومده باشم. ناخونای پامو لاکِ قرمز می‌زنم. هیچ‌وقت از لاکِ قرمز بدم نیومده. حتی اگه همه بگن بده هم به نظر من خیلی دوس داشتنیه. چیزی که دوس داشتنیه هم هیچ حرفی توش نیس مثه بازوهای تپل مامان که اینروزا مدام بغلشون می‌کنم. این مهم نیس که من حالا دارم گریه می‌کنم مهم اینه که برای من هیچ مهم نیس شما با خوندن این پست چه فکری می‌کنین. یا مثل همیشه که تقی به توقی می‌خوره می‌گید بزرگ شده. یا هر چیز دیگه. شما مختارید هر فکری که دوس دارید بکنین و منم مختارم که هیچ برام مهم نباشه. راستی این آخرین پستِ این وبلاگ بود. شایدم هست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو