
اینجا دیوار ها کوتاهند.
- که عمراْ !

خانوم من تموم کردم.
میشه بدم ؟![]()
- : تموم کردی؟
خدا نکنه ! ...
بذار برگتو مهر بزنم.![]()
.... حالا میشه برم ؟![]()
- : برو.
برگتو بده به خانوم لشکرآرا دمه در وایساده .![]()
...
خانوم لشکرآرا اینم برگه ی من.![]()
چه زود .
تموم کردی ؟![]()
من : خانوم خدا نکنه ! ...
آسون بود.![]()
...
می رم تو حیاط به خورده های کتاب دینی های بچه یه نیگا میندازم.![]()
کیفمو باز می کنم.
کتابمو درمیارم ، میرم دمه سطل آشغال درشو باز میکنم!
در نهایت احترام کتابمو پرت میکنم تو سطل!![]()
بدون معطلی در مدرسه رو باز میکنم ،
یه نگا هم به خیابون !![]()
. احساس میکنم دیگه هیچی از دینی دوم بلد نیستم.
هیچی.![]()
...
+ هه . رو دستم نوشته بودم سی دی نادیا ! همه ی معلما یکی یکی برگشتن میگن اون چیه رو دستت ؟ تا میخوام توضیح بدم ، یادم می افته : مثلا سی دی آوردن ممنوعه .
برمیگردم میگم : از دیروز رو دستم مونده ...! ربطی هم به درس نداره .![]()

-
میگم تا حالا امتحان کردین یه وبلاگ بدون لینک داشتن چه کیفی داره ؟!![]()
ها ؟!
من فعلا قصد گذاشتن لینکامو ندارم. دلم می خواد وبلاگمو بیشتر دوس داشته باشم.![]()
-
خونه سوگل اینا بودم.
دختر خالشم پیشمون بود ،![]()
خوش گذشت.
آره ،
خوب بود.![]()
-
من فردا امتحان دینی ترم دارم ، ![]()
دینی ؟!
آسونه .![]()
به هر صورت من برم باز بخونم.
باز .!![]()
-
کلی مطلب تو ذهنم داشتم. این عکسه رو که دیدم ، همشون یادم رف!![]()

نصفه شبا میرن دمه اون تور بسکتباله بازی میکنن.![]()
می خندن .
قاه قاه ....![]()
صداشون می پیچه تو کوچه .![]()
پنجره اتاقمو باز میکنم ،
صدایه خندشون مثه پرتقال می مونه .![]()
...
همه چی پرتقالی شده .![]()
از مانیا جون بابت قالب پرتقالی تشکر میشه.
مرسی![]()
دیروز جشن تولد خوب بود ،
خوش گذش....!
جاهاتون خالی.
+ اگه شد یه عکسی چیزی از تولد میذارم این دفه...
مدرسه چی شدش؟
فرار کرد. شایدم قهر کرد ، رفت.
من که بهش گفتم شوخی کردم.......
+ دو روز تعطیلی رو با اومدن مدرسه هم حاضر نیستم عوض کنم. اصلا و ابدا !

بچه ها رو نیمکت نشستن روی پاشون هم باز بچه ها نشستن.
جلوشون وامیسم . در مورده جشن تولدم حرف میزنم. بچه ها پایه ی نیمکتو میارن بالا.
همین جوری صحبت میکنم. یهو .... آییییییییی
پایه ی نیمکت برگش رو شست ( شصت ؟ شثت ؟
) پام.
رفتم اون ور بچه ها هم دنبالم . حالا میشه نیان ؟
خانوم لشکرآرا میاد ،ساناز چته ؟ اوووووه داره گریه میکنه!
کفشتو درار ببینم چی شده؟!
من ساناز نیسم. تا کلاس راه می رم. تو کلاس میرم نیمکت آخر. کفشمو در میارم.
اوووووه
جورابم خونه خالیه!
... اشکال نداره. جورابمو در میارم.![]()
این انگشته منه ؟
انگشته من که این رنگی نبود. ! این سیاهه!
... خانوم لشکرآرا میپرسه : سیاهیه ناخنت ماله قبله ؟!
میگم : نههههه!
میگه اشکال نداره. . می رم تو آشپزخونه ی مدرسه می شینم.
خانوم دهقان پنبه و بتادین میاره!
میریزه رو پام. . بچه ها جم میشن تو آشپزخونه. سحر و نادیا با هم دعواشون میشه...!![]()
مدیرمون : خانوم بهاربر پامیشه میاد پیشم. . هی میگه : بگو کیا نشسته بودن رو نیمکت ؟
هی می گم : نمی دونم. ندیدمشون. یادم نیس!
هی میگه : باهاشون کاری ندارم . بگو ؟ . پام زق زق میکنه... هیچی نمیگم
میگه : من برم زنگ بزنم خونتون. شمارتون چی بود ...؟![]()
زنگ کلاس میخوره . چن نفر هنوز تو آشپزخونن... مهدیه هم هی میگه : واییییی
! میگم اشکال نداره. برو کلاس. الآن میان یه چیزی می گن....!
میگه : بگن!
بقیه ی بچه ها میرن بیرون!
خانوم لشکرآره میاد : مهدیه ؟ مگه تو کلاس نداری؟ برو.
مهدیه میگه : .... آخه....!
میره سر کلاس.![]()
خانوم لشکرآره میاد واسه خودش چایی بریزه. برمیگرده بهم میگه : گریه نکن... ! هیچی نمیگم. میره بیرون.!
اشکامو پاک می کنم. به سماور نگا میکنم. به در و دیوار. به صندلیم. به پام
وایی... ترجیح میدم نگا نکنم.!![]()
خانوم لشکرآرا دوباره میاد: مامان اومد دنبالت دخترم.
خوشال میشم. میگم : الآن ؟ میگه : آره.! مامانو می بینم . دوباره اشمامو پاک میکنم.
مامان ؟ چرا ترسیدی؟ هیچی نشده.! یه کم..................!![]()
تو ماشین : .. مامان : بریم دکتر ؟ من : دکتر واسه چی؟ هیچی نیس..
میرسیم خونه. یه کم واسه مامان تعریف میکنم چی شده.! میام پست قبلیه رو میذارم. ظهر هم ناهارمو میخورم.
عصر یه کم درد پام زیاد میشه. وایی... دوباره گریم در میاد . هی گریه میکنم. ! مامان پامیشه میبرتم به زور دکتر.
دکتره میگه : چن سالشه ؟
مامان میگه : از این به بعد ۱۳ . روز تولدشه!
دکتر میگه: اشکال نداره ، عوضش یه خاطره میشه!
دکتره میگه باید عکس بندازه و عکسو که گرفتیم میبریم پیشش. میگه استخونش چیزی نشده. ![]()
یه کم قرص و کپسول و پماد میده ، میایم بیرون. به مامان میگم : خوبه .! آمپول نداد
! مامان می خنده میاد بیرون
... !
تا قبل از خواب خیلی پام درد میکرد. ولی از صب که بیدار شدم بهترم
! امتحان ترم فارسی هم داشتم. که مامان با معلممون صحبت کرد ، ۵شنبه میدم!![]()
+ میگن آیدا تو مدرسه پر کرده که جشن تولد من ۵شنبه کنسله. مطمئن !
من فقط آیدا رو ببینم.....!![]()
+ من باید تمرین کنم با پای دردو برقصم. سخته ؟ ![]()
+ قالبم مبارک .![]()
نیمکت به اون بزرگی با اون همه بچه ی روش برگش رو پام
مدیرمون زنگ زد . مامان اومد دنبالم.
الانم خونه ام!
![]()
+ تولدم مبارک...![]()
![]()
!
سلام.![]()
خوبین ؟ خوشین ؟![]()
شنبه که امتحانمو بدم. امتحانای نیم ترمم تموم میشه.![]()
آخیششششش...![]()
بعدش یه مدت میام. ولی بعد از بعدش دوباره نمی تونم بیام. چونکه من محصلم خیر سرم!![]()
... امتحانا رو هم هر جور بود تا اینجا دادم.![]()
امروز پنج شنبس؟ آها آره. جمعه خونه سوگل اینام..![]()
فکر هم نکنم بیام دو ، سه روزی.![]()
/خوشالم.../![]()
/ساناز رف./![]()
/هر چی سعی می کنم بفهم بلاگفا چه مرگشه ؟ هیچی دستگیرم نمیشه.!/![]()
/من اگه بخوام هم نمی تونم وبلاگه هیشکی ، حتی خودمم باز کنم. بلاگفا مشکل داره./![]()
فعلا خرافظ![]()
+
فقط ۳۰ ثانیه اومدم .
مامانی... تولدت خیلی مبارک. خیلی ... خیلی ! مامان جون ایشالا همیشه ی همیشه پیشت باشم
( آرزو به نفع خودم شد؟ هان ؟ آها ) همیشه ی همیشه هم خوشال باشــــــــــی![]()

-
مي رم وسطه باغ سيب.
يه درخت اون وسط مسطا پيدا ميکنم. مي رم بالاش مي شينم.
ميشينم يه نگا به درختا مي کنم. يه کم بستني مي خورم.
دوباره نگاي درختا مي کنم. بستني مي خورم.
ديگم اينورا نمي ياممممممممم...
![]()
/اینم برنامه ی امتحانیه یه دختر منضبط/
+ آقا من دیگه نیستم.... اه ه ه ه ه ه ولم کنین میخوام درس بخونم!
ميشينم تو آژانس. آقاهه ميگه : خانوم بفرماييد کجا برم ؟![]()
ميگم فعلا مستقيم. .![]()
يه کم که ميره جلو ... ميبينه ترافيکه...!![]()
آقاهه : اين مملکت درست بشو نيس ...!![]()
منم تو دلم : چه ربطي داشت ؟ !![]()
يه ماشين از پشت واسش بوق مي زنه ،![]()
راننده آژانس شروع ميگنه به فحش دادن:![]()
- آقا مگه نمي بيني ؟ ترافيکه ... بوق ميزني که چي ؟ برم جلو که چي؟![]()
... يه خانومه که دسشت يه بچس ميخواد از جلويه ماشينش رد شه![]()
شروع ميکنه :![]()
- خانوم به من چه ؟ من مي خوام برم .. . ![]()
....
وهزار تا چيزه ديگه...!![]()
آخرم که پيادم کرده ، برگشته مي گه : اووووووووووف.!![]()
...
ترجيح ميدادم از حصارک پياده بيام . ولي همچين راننده آژانس بدي رو نبينم.![]()
![]()

من این شکلاتایهKinder رو فقط واسه عکسه رو جعبش دوس دارم..![]()
فقط هم واسه همون خوشمزس و فقط هم واسه همون خیلی میخورم![]()
اينيکه ميبينين شکوفه ي خزمالوئه که يه زنبور نشسته روش...
همينجوري دلم خواس ازش عکس گرفتم!
+ کاشي ميشد شکوفه هه رو از نزديک مي ديدين و بوش مي کردين
+ خداييش خيلي بهم مياد عکاس شَمااااا.

-
بین گُلها می دوئم... سه تا شقایق می کنم....!
تازه بارون اومده . زمین هم گِلیه . تا زانو میرم تو گِل...
بارون دوباره شروع می کنه به باریدن...
یه دونه از اون گُل بنفشا هم می کنم و میام خونه!
![]()
+ اوصولا اينجا نمي شه رو حرف من حساب کرد.![]()
+ تا زنده ام ، هستم . . .( منظور : مينويسم.!)![]()
+ دلم خواس . اومدم.![]()
دوازدهم و پونزهم دو تا آزمون دارم...
فعلا هم همش امتحان .!
از اون ورم بايد کلاس زبان و بدمينتون رو يه جوري با هم مخلوط کنم که در اثر غيبت زياد نگن : نمي خواد ديگه بياي...
نت ؟! شرمنده تا دوازدهم ؟ نه نه تا پونزهم نيسم ... !
![]()
+ مهرناز ... جدي جدي کجايي ؟! نيستي يا هستي .؟.!.![]()
+ واي که چه کيفي ميده ... زير بارون راه ميرم و تمرهندي مي خورم و هستشو پرت مي کنم وسط بارون ...!![]()
یازده تا درس... اونم تاریخ .!
هومممممم.. اه .!
دلم نمی خواد بشینم تاریخ بخونم ،
ولی میشینم می خونم!

+ اگه پست قبلی رو نفهمیدین .، بی خیال ! مهم نیس.

![]()
اول يه نيگا به کل شهر مي کنم. بعدم يه فوت گنده ي گنده ! با همين فوتم همه ي آدما يه گوشه جم ميشن. بعدم يه چکش گنده برميدارم و محکم ميکوبم رو کل شهر... يه بار ديگه محکم تر مي کوبم. کل شهر ميشه يه مشت خاک و چوب خورده ..! جارو رو برميدارم و با يه حرکت همه ي خاک ها رو مي ريزم تو خاک انداز ... خاک انداز رو ميبرم تو سطل آشغال خالي مي کنم !
يه مشت دونه ي گلهاي رنگارنگ برميدارم مي پاشم رو کل شهر ... يه نصفه ليوان آب هم مي ريزم روش و يه کم منتظر ميشم سبز شدن گياهام.
دور تا دور شهرمو درختاي بلند ميکارم ... بعدم چن تا خونه واسه مردمش مي سازم و دوباره مي ذارمشون تو شهر ... !
...
هيچي فقط امشب برو تو حياط - چشاتو ببند و دو دقه فقط دو دقه به صداي جيرجيرکا گوش کن ، اون موقه ديگه مي فهمي چي ميگم.!![]()

سلام خوبا ![]()
تازه از مدرسه رسيدم خونه، تو کل راه به اين فکر مي کردم که من با اين همه خستگي چجوري ميخوام از ساعت يک و نيم تا پنج - پنج و نيم برم کلاس ...؟! صبح هم کلي بارون اومده و بود و خيابونا کلي خيس شده بودن ... سه چار دفه نزديک بود بيوفتادم که يه بارش به وقوع پيوست ...!
آيدا امروز يه دونه دستمو محکم گرفت و فشار داد ... بعد نيس خيلي هيکلي و ايناس ... دستم هنوز درد ميکنه ... حالا هي من مي گم اين زور گاو داره . هي ميگن نه ... استخون بنديش درشته .!
فردا امتحان قران نيم ترم دارم و از شنبه هم پشت سر هم همين طور امتحان....! ديگه نميدونم بيام ؟ يا نه ؟!
خوابم مياد - گشنمه - دستم درد مي کنه - حوصله هيشي رو ندارم . ولي چونکه کلاس المپياد رياضي چرا . حوصلشو دارم.
سه هفتس قيد بدمينتون و پي ال اس رو زدم. فقط رياضي .! که چي ؟! نه...! که چي ؟! آخه . که چي؟!
+ ساعت پست رو به موقه ي نوشتنش تغيير دادم.
فعلا خدافظ ![]()

یادمه یه موقعی ....
که دقیق یادم نیس چه موقعی...
بابامو خیلی اذیت می کردم....
یه بار داشت نماز می خوند ، شایدم داشت دعا می کرد.!
منم طبقه ی بالا تو اتاقم بودم ...
اومدم اذیت کنم. یه بادکنک رو که تو اتاقم بود ترکوندم..
یه کم گذش ، بابا برگش گفت : چی بود ؟
منم گفتم : هیچی ... پام رفت رو بادکنک ...
یه کم گذش... دوباره دلم خواس اذیت کنم و اینا...!
یه بادکنک دیگه ترکوندم..! بابایی هم اون موقه دعا یا شایدم نمازش دیگه تموم شده بود.
برگش گف : چی بود ؟! یادمه تو پله ها بود...
برگشتم گفتم : هیچی ، اون یکی پام رفت رو اون یکی بادکنک..!
-![]()
یادمه بچه که بودم مامانمو خیلی اذیت می کردم.
هر موقه مامان دستمو می گرفت که با هم راه بریم...
هی یه کم دستشو می گرفتم . ول می کردم ،
اون یکی دستشو می گرفتم.!
یکم که می گذشت دوباره میومدم اون یکی دستشو می گرفتم!
یعدم می گفتم نه مامان من می خوام اون یکی دستو بگیرم...
.... عکس این اناره منو یاده اینا انداخت.!

از صبح تا حالا شمردم...![]()
شدن ۱۸ تا !![]()
۱۸ تا عطسه ...![]()
آپچی .......![]()
که با این میشه ۱۹ تا !![]()
+ گرده ی گلها مثه پیف پاف بوی دارو میده..!![]()
+ من خوشم می یاد پستام کوتاه و بی محتوا باشن. مشکلیه؟![]()
امتحان داریم.!
می خندم...![]()
نخوندم .
می خندم...![]()
صبح باید از خواب ناز بگذرم بشینم درس بخونم .
می خندم...![]()
کتابم نیس ..
می خندم...![]()
می خندم ...!![]()
+ یه کتابی دارم که از روش درسمو بخونم ها ...!
می خندم![]()