تبليغاتX
دختر کوچولو
اینجا جهان آرام است.

قشنگ نشستم از اول تا تهش رو دونه دونه واسه مريم تعريف کردم ، هيچي نگفت . فکر کردم گوش نميداده ، يه بار ديگه با همون جمله ها و کلمه ها همشو گفتم...
چن ثانيه همين شکلي نگام کرد يه لبخند کج زد گفت اشکال نداره ، بزرگ ميشي يادت ميره !

- کاري به بزرگ شدن ندارم ، ولي يادم نميره !

+ نوشته شده در  86/04/26ساعت   توسط ناژین 

 


يادمه که اونموقه يي که جدي شروع کردم به طراحي کردن ، گفتم تا آخرش همين طراحي هستم ...
يه کم که گذش ديدم مدادرنگي و آبرنگ و رنگ روغن هم خوبه !
ولي بازم طراحي اون اوليه بود....
امروز يه دختره اون طرفم نشسته بود که آبرنگ کار ميکرد... سخت شيفته ي کاراش شدم... هي نگا ميکردم و اينا ! يه هو برگشتم گفتم : آبرنگ خيلي خوبه؟! دختره خنديد و گفت : خوبه اما سخته ... سخت !
خنديدم گفتم منم ميام !
موقه ي رفتن همين که
استاد* بهم گفت از جلسه ي بعد ذغال بيار... گفتم از ترم بعد ميام آبرنگ! ( يه لحظه ياده اون موقه يي افتادم که چقدر ذوق داشتم که با ذغال کار کنم .!)
* از اين که به هر کي... هر کي ! بگم استاد بدم مياد ! ولي لحن صحبت کردن اينا رو منم تاثير گذاشته ، شديــــــــد !
1. چاهار شنبه آخرين جلسه ي طراحيمه  ، چقدر زود تموم شد... چقدر راحت !
2. خدافظ طراحي جان ! اميدوارم بازم همو ببينيم .

+ نوشته شده در  86/04/25ساعت   توسط ناژین  | 

 

سلام.
.
چه خبرا؟! خوش ميگذره؟ تابستان خود را چگونه ميگذرانيد؟
شما هام کتاب ميخونين؟
چه کتابي ؟ هان ؟! شما ها خجالت نميکشين بي اجازه ي من کتاباي رنگ و وارنگ ميخونين؟
اصلا به من چه هر کتابي خواستين بخونين...

من که مشغولم. هر چي بدين ميخونم... ميخواد روزنامه باشه - مجله باشه - دفتر مشق باشه - کتاب درسي باشه!

يک بار ديگه ديشب شازده کوچولو رو خوندم.

یه بار -فقط یه بار اومدم کار خیر کنم ، رفتم مغازه خرید کردم ...برگشتم خونه ! مامان هی دنباله کیفش میگشت... آخرش معلوم شد تو مغازه جا گذاشتمش... ( خواهش میکنم... تشویق نکنین...من متعلق به همه ی شمام... شرمندم کردین...!)

آلبالو خیلی خوشمزه تر از گیلاسه ، مگه نه؟

یک-دو-سه-چار- چاهار تا دوست جدید تو باشگاه یافتم . اولیش شانی هستش... خیلی بزرگه... تقریبا 8 سال ازم بزرگتره - بعدش عسل اون پیش دانشگاهیه ! ممم.. غزل که اونم دوم دبیرستانه . یه دوست هم پیدا کردم که از دوستای مریم بوده قبلا اسمش یاسمنه تازه 22 سالشه !
همیشه فکر میکردم شانی دوم دبیرستانه...آخه اصلا به قیافش نمیاد اون همه بزرگ باشه . چرا؟!

انقدر احساس میکنم صدام قشنگه... همینجوری توخونه را میرم شعر میخونم... کم بیارم حرفامو دکلمه میکنم !! دیگه همه صداشون در اومده تا شروع میکنم به داد هوار زدن میان کتکم میزنن !

محیا من آخرش نفهمیدم از مسافرت اومدی یا نه؟!
الآن هستی؟!کی میای خونتون احتمالا...؟!
هان؟!

- راسی از کامنتای باقالی فوق العاده خوشم اومده  ! باقالی کیه؟! خیلی کامنتاش جالب انگیز ناکه!

+ نوشته شده در  86/04/24ساعت   توسط ناژین  | 

 

دیشب ساعت نه خوابیدم
صبح هم نه بیدار شدم...


مهدیه امروز هم عروسیه عخده ای شدم بابا... یکی من هم عروسی دعوت کنه دیگه...!اصلا به من چه... زودی عروسی کنین که من بیام عروسیتون!  

این مدرسه عجب چیز جالبیه..!با مریم داریم از دمه مدرسم میگذریم  مدرسه هی به من چشمک میزنه میگه بیا تو ! منم به زور مریم رو راضی کردم که بریم تو! رفتیم تو ، تو دفتر خانوم آقایی بود.منم که اصلا نمیدونستم چرا اومدم تو مدرسه همین جوری الکی سلام احوال پرسی کردم!بعد خانوم آقایی یه هو یادش افتاد که دخترش معلم مریمه خانوم آقایی یه کم در مورد اینکه تعریفتون رو زیاد از دخترم شنیدم و اینا صحبت کرد  منم از فرصت استفاده کردم و گفتم.. مرسی ، خوشال شدم بعد اومدیم بیرون !خانوم آقایی همینجوری نگاه میکرد که ببینه واقعا اومدیم سلام کنیم و بریم؟!        

قالبمو بانو اینویزیبل درستیدن ! بذارین یه کم توضیح بدم چه مدلیه ! آبیه آسمونیه سمته راستش هم اون بالا نوشته دختر کوچولو بعد کوچیک بالایه دختر کوچولو نوشته ناژین بعد اونورش هم چن تا بادکنک هست... سمت راست معرفی نامم هستش بالای لینک و اینا هم یه باد کنکه..! قراره یه خرس اسباب بازی هم اون زیر سمت چپ بذارن... بعد که کذاشتن بعدش میذارن تو وبم!

 

  1.  چه خونسرد شدم ! از خودم خوشم اومد!
  2.  قبلنا دوستم فرخناز بهم گفته بود خیلی خونسردی(... دیوونم کردی) ولیهی میگفتم خودت خونسردی  .

  3. من نمی دونم کارتم چه مرگشه.. ولی هیچ وبلاگی رو باز نمیکنه ! عجیبه ها... حالا وبلاگه هیچکی که حالا هیچی ! میخواسم ببینم محیا از سفر اومده که هی باز نمی کنه وبشو ! . محیا اومدی؟! الووووووو الووووو... محیا؟! اومدی؟! سوغاتی منو آوردی؟! محیااااااا؟! سفر تمام شد؟! اومدی؟! خوش گذشت؟! چه خبر؟! چه طور بود؟! الووووووووو؟! اومدی؟! سوغاتیمو آوردی؟! چ
  4. محیا ؟! الآن از مسافرت اومدی؟!دارم میرم با مریم بیرون بعدش بهت میزنگم!
+ نوشته شده در  86/04/23ساعت   توسط ناژین  | 

 

خوشم میاد موهامو با شامپوی بچه گونه بشورم که چشامو نسوزونه !

از این که شیشه ی آستون رو خالی کنم رو انگشتام که انگشتام یخ بزنه خوشم میاد .

دو تا آب میوه رو با هم قاطی کنم و مزه ی گندی بگیره و با اشتها بخورم ... از اینم خوشم میاد .

 

پ.ن: ن.پ

+ نوشته شده در  86/04/21ساعت   توسط ناژین  | 

 

این عکسه رو خودم گرفتم.
طالقان
منتها چون با دوربین نیست و مات هستش قشنگ تر شده !

+ محیا میری؟!کجا ؟!  اومدی کامل توضیح میدی واسم!

*

+ فرزانه چیزی نشده که!

+ نوشته شده در  86/04/19ساعت   توسط ناژین  | 

 

کوزه گر

کوزه گر آهي کشيد
دست هايش را به هم ماليد و گفت:
زندگي يک کوزه است
عشق هم آب خنک
...
بعد رو به کوزه اي
عشق را اندازه کرد
...
باز هم آهي کشيد
کوزه ها را مي شمرد
...
در کنار کوزه اي
سفره اش را باز کرد
...
گفت : بفرما زندگي!
نان ،پنيرش تازه است
چاي هم آماده است

...
زندگي در صبح زود
با خدا همسايه است
...
ميوه هاي آبرو
آن طرف تر شسته بود
کوزه گر اما نشست
غرق شد در گفتگو
...
حرف هايش ساده بود
انتظارش هم به جا
...
گفت : هر کس کوزه اش
مي تواند پر شود
با توکل بر خدا
ساکت و بي سر صدا
...
کوزه هايي ديده ام
با حقيقت آشنا

آسماني مثل آب
...
آب هايي ديده ام
مثل باران پاک پاک
...
کوزه هايي خنده رو
کوزه هايي تکه تکه
پشت و رو
...
کوزه اي بي رنگ و رو
...
کوزه اي لبريز نور
کوزه اي مست غرور
کوزه اي جنس بلور
...
باز هم آهي کشيد
دست هايش را به هم ماليد وگفت:
من که ماندم
اين چنين مست و خراب

تشنه ام من!
تشنه يک جرعه آب!!
...

+ شعر از مامانم.

+ نوشته شده در  86/04/18ساعت   توسط ناژین  | 

سلام!
خوبین؟!
امروز جو گیر شدم گفتم مثه این شقایق بیشتر باشگاه بمونم ببینم چی میشه؟! از ساعت نه صبح پاشدم رفتم تا دمه ظهر تقریبا دوازده اینا... ! تازه شقایق بیشتر هم موند منم میخواستم بگم کم نمیارم به مریم هی میگم بمونیم... هی چشمک های گنده میزدم ! :))
مریم هم خدا رو شکر چشمک هامو ندید وگرنه میگفت بمونیم ! گفت کار دارم پاشو بریم. ! میموندما... اگه مریم کار نداشت باور کن میموندم "-:
چرا الآن این شکلکای بلاگفا رو واسه من نمیاره؟! و منم مجبور میکنه که هی از خودم اینا رو بزنم؟! چرا واقعا ؟! اعصاب ندارم من ها  D:
الآن خوب شدم که... اون اول که از باشگاه اومده بودم راه نمیتونستم برم ! O-:  :D (هان؟! باز دروغ گفتم فکر کنم D: )
جدی الآن تابستونه ! پس چرا ما فعلا نمیخوایم بریم مسافرت؟! هان؟! خب باید بریم خب بالاخره !
این بازی سیمز تو ( Smis 2 ) (هر کی هم نشناسه خودم که میشناسم که خب !) چقدر خوب و خوبهP:
میدونین چه مدلیه؟! شخصیت میسازیم بعد براش خونه انتخاب میکنیم یا میسازیم بعدم وسایل های خونشو میذاریم اگه بزرگ باشه باید براش شغل پیدا کنیم که درآمد خونشو داشته باشه ... اگه نوجوون باشه باید بره مدرسه. اگه بچه ی خیلی کوچیک باشه مامان باباش باید نگه داریش کنن که بزرگ شه ...! بعد آخرش هم که آدم بزرگاشم پیر شن میمیرن !! P:
کلا بازیش جالبه !
هفته ی پیش دو شنبه بود رفتم چشم پزشکی . بیست و پنج صدم چشمم ضعیفتر شده ! بعد به دلایل قاطعی باید فرم عینکم رو هم عوض میکردم ، من بین کلی عینک وایساده بودم یه مرده فوضول هم که تقریبا فروشنده ی اونجا بود نمیذاش هیچی انتخاب کنم ! هر چی برمی داشتم هی میگفت نه... اون قاب فلزیه... پوست شما حساسه... اون قاب سنگینه... پوشت شما ظریفه... اون قاب مناسب نیس و از این اینا ! P:<
آخرش هم یه فرم انتخاب کردم که خیلی شبیه قبلیس... ولی از نظرخودم قبلیه خوشگل تره ! میگن هیچ فرقی نداره ولی کلی هم فرق داره ، اصلا اون قبلیه مستطیله کاملا ولی این یکی یه کم بزرگ تره اصلا ... نمی دونم اصلا...! D:

برم من دیگه... فعلا <:

+ نوشته شده در  86/04/17ساعت   توسط ناژین  | 

هی میگن حواست هست ساعت دوازده ظهره ، همه ی چراغای شهر روشنه !

-

+ آخه به من چه؟!
+ بگین کلیداشون کجاس خاموش کنم؟!

+ نوشته شده در  86/04/16ساعت   توسط ناژین  | 

ما ديروز دوباره بيرون بوديم ،
مامانم که اصلا يه رويه خودش هم نمياره بنزين سهميه بندي
( درست نوشتم؟) شده! تا همين الآن کلي از بنزين ماهه بعد رو هم استفاده کرده !ولي خب به من که خوش ميگذره.!
هفته ي پيش جمعه ميخواستيم بريم چالوس که جاده يه طرفه
( درست نوشتم ؟) بود و گفتيم که خونه نريم . کجا بريم؟ داييم پيشمون بود ... آخي داييم داره عروس ميشه! آها خب پيشمون بود .. گفت بريم يه جايي که تا حالا نرفيده باشيم.گفتيم کجا آخه ؟! گفت نزديکاي همين جا ها .... مثلا طالقان ( درست نوشتم خودم ميدونم) مامانم هم که چارپايه ما هم که : برييييم( قابل توجه : نه اون هفته مريم اومد نه اين هفته !)
رفتيم و اينا ولي داييم بايد تا ۴ اينا ميرفت سر کار... مامانم هم که هي ميگفت خب نرو... يه روزه همش ما هم حرف ميذاشتيم تو دهنش... که خود دايي گفته که امروز نميره. در هر صورت داييم قيد کارش رو زد و رفتيم دمه رود خونه هه يه طرفش خيلي شلوغ بود  ما هم اون يه طرف رو ول کرديم رفتيم يه طرف ديگه.. اون موقم خوش گذش. داييم هم ساعت ۸ رفت سرکار! ( زنگ زد به يکي از دوستاي صميميش که الکي به سرکارش بگه ماشين من خرابه ... دير ميرسم !)
حالا اينا که ماله هفته پيش بود . اين هفته ميخواسيم دوباره بريم که داييم يهو مهمون سر زده شد. مامانم بدون رو در وايسي گفت داشتيم ميرفت بيرون! داييم هم بدون رو در وايسي گفت منم ميام!خلاصه اين دفه هم راه افتاديم...منتها همش داييم ميگفت يه جوري بريم که به سرکارش برسه ديگه...!اول احساس کردم خيلي تو راهيم...! ولي وقتي رسيديم به رودخونه هه يادم رفت.
رودخونه هه خيلي باحال بود ... آبش آبيه آبيه آبي بود! دمش هم پر آشغال نبود...سنگا ي خوشل بود رفتيم نگاش کرديم و رفتيم بعدش همونجايي که اون دفه ناهار خورده بوديم ناهار خورديم بعد از ناهار هم کلي پفک و اينا خورديم!
( هه ) بعد گفتيم بريم يکي از اين آباديارو نگاه کنيم ، عينه اين کارتون ها بود يه پيرزن با چادر و يه دونه عصا نشسته بود رو پله هاي کاهگلي خونشون...يه چيزي که سرش کلي خنديدم اين بود که چن تا بچه هه يه دونه کاناپه از خونشون گذاشته بودن بيرون و ماشنيا رو نگاه ميکردن !
از آباديه اومديم بيرون... نگاه ساعت کرديم ... چاهار رو خورده يي بود! من نگاه داييم کردم ، داييم هم نگاه مامانم... مامانم هم گفت خب نرو... داييم هم که انگار منتظر بود ، : آره... خب نميرم... ما هم هي داشتيم فکر ميکرديم چه خالي يي ببنده که باور کنن هي چرت و پرت گفتيم هي خنديديم... داداش کوچولوم ميگفت بگو افتادم تو رودخونه!
گفت که الآن زنگ ميزنه ميگه که داشته ميومده سر کار زده به يه موتوريه ... نه خودش چيزيش شده نه ماشينش نه اون يارو... فقط موتور يارو داغون شده..! 
 (یکی نیس بگه چطوری؟!) بعدم گوشيه مامانم رو گرفت که با اون زنگ بزنه که الکي بگه اين هم شماره ياروهه! رفته بود يه کم دور وايساده بود حس گرفته بود همچين دروغ ميگفت که من اين ور باورم شد. قيافشو اين شلکي () کرده بود.. ميگفت آره ديگه... ما پاسگاهيم! ( ميخواستم بگم ما نه من !)



یه کوه بود که از این پایینش تا خود بالاش هی پر روستا بود...  رفتیم بالا ازش...تا یه جای خوب دیدیم وایسادیم. وایسادیم و حرف زدیم و خوراکی خوردم ( ) و حرف زدیم(به فعلها توجه کنین)هوا داشت کم کم تاریک میشد... ما هم تقریبا بالای کوه بودیم! به خاطر همین همه ی روستا ها رو میدیدیم.. این قدر قشنگ بود... دور هر کوه کوچیکی که یه روستا بود...کم کم که چراغاش روشن میشد ، مثه این می موند که با از این ریسه هایی که تو جشن رو میذارن ، از همونا رو بپیچی دور کوه!
دونه دونه ستاره هام پیدا شدن ،  تا حالا اون قدر از نزدیک روشن شدن تک تک ستاره ها رو تماشا نکرده بودم !... ستاره ها رنگ هاشون رو عوض میکردن...انگار که من هر رنگی که میخواستم اونا همون رنگی میشدن !
این قسمت چقدر رمانتیک بود!
بعدم که دیگه پاشدیم که راه بیوفتیم سمت خونه..اومدیم جلو دیدیم یه دختره داره دستشو تکون میده! اینجوری
() وایسادیم دیدیم یه دختره فقط نیست ... نزدیک ده تا دختر پسر تقریبا کوچیک بودن...! دختره ترسیده بود با چشایه اینجوری () برگشته اینجوری () حرف میزنه! صحبتش کلا این شکلی بود:
سلام - ببخشید ما تقریبا گم شدیم!
 ( یه لبخند هم زد...) شما این جا رو بلدین؟! مام گفتیم که نه... فقط بلدیم اینوری میره بالا... اونوری میاد پایین! بعد پرسیدیم کجا میخواین برین و اینا...بعدم معلوم شد که کلی فامیلی رفته بودن اونجا بچه ها پاشدن اومدن  تنهایی راه برن و شب شده و گم شدن! مامانم میگفت خب بگین : گم شدیم تقریبا گم شدیم چیه؟!یه کم کمکشون کردیم ولی نه خیلی... فکر کنم همون موقه ها پیدا شدن!
ساعت نه و نیم اینا که راه افتادیم! یازده شب اینا خونه بودیم...

+ فوق العاده خوش گذش... بدون مریم( یه لطف) دیگه داش!
+ دلم میخواس اسمه همه ی بچه های دنیا رو خودم میذاشتم... اون موقه قول میدادم اسمه هیچ کودومو یادم نره !
ــــــ ــــــ ـــــــ
+ ستایش : من نمیام؟! وبت فیلتره که... چطوری بیام آخه؟!

+ نوشته شده در  86/04/16ساعت   توسط ناژین  | 


صحب !
مامان خونه نبود ، دسته داداشمو گرفيدم . بردمش تا گلفروشي..!
يک عدد گل رز قرمز مايل به مشکي تقريبا غنچه انتخاب کردم.
گفتم تزيين خوشلش کنن !
يعدم نگاه کارتاش کردم :
- مادر قشنگم روزت مبارک
- مادر خوبم روزت مبارک
- مادر عزيزم روزت مبارک
- روزت مبارک
( تودلم گفتم آخريه چقدر سرده ! )
يه دونه مادر عزيزم روزت مبارک برداشتم گفتم بزنين روش.
سعي کردم تا خونه بدوئم تا مامان نرسیده باشه ، زود رسيدم خونه ، ولي مامان يه کم بعدش رسيد ! مامان نيز رفته بود برا مامان بزگ کادو بگيره !

+ مبارک - !

+ نوشته شده در  86/04/14ساعت   توسط ناژین  | 


 

+ عجب ها .. . آدمایی رو که نمیشناسم رو هم احساس میکنم میشناسم!
+ عنکبوتها شاتوت هم میخورند ، روی درخته شاتوت شاهد منظره ی زیبایی بودم.
+ از این به بعد اگه برق رفت ، با نور مانیتورتون زندگی کنین...!
+ میگم که روزی ۲۰۰ تا قیچی پهلو و ۴۵ دقه پیاده روی ... زیاد هم زیاد نیستا....!

+ نوشته شده در  86/04/12ساعت   توسط ناژین  | 


سلام م م !
احوالات جناب عالی؟؟ ؟

- کتاب میخونم ، کیف میکنم ! کتابی رو که از قفسه ی کتابای مریم کش رفته بودم چن وخ پیش و فهمیدم که خودش هنوز نخونده ... دیدم خیلی ضایعس خب... گذاشتمش سره جاش...! مریم که خوند برگش بهم گفت خیلی قشنگه تو هم بخونش.!
+ نکته ی بهداشتی : همیشه لازم به کش روی نیست !
بعدم که شروعش کردم یه اتفاق جالــــب افتاد ! داشتم با محیا صحبت میکردم یهو گفتش که این چن وخته همش کتاب میخونه ! بعد منم گفتم که ایول... منم همین طور. گفت چه کتابی؟ گفتم رمانه.. گفت چیه؟ گفتم ماله مریم بوده.. گفت خب، حالا اسمش؟ گفتم : چراغها را من خاموش میکنم ! یه دفه یی برگش گفت : هاااااااااا؟؟ ؟! منم داشتم فکر میکردم که کتاب خوندن که هاااااا نداره .. . گفتش منم همین طور... چن لحظه طول کشید تا فهمیدم منظورش چیه !
+ نکته ی ورزشی : چراغ اتاقتون رو شبا خودتون خاموش کنین!
بعدم به گمونم اولین یا شایدم دومین رمانه بزرگونه ای یه که میخونم... اصلا از این رمان بزرگونه ها نخونده بودم تا حالا ها... یعنی قبل از این همش کتابای مدل ماتیلدا یا مثلا .... چه میدونم اصلا... شما ها هم این چن وخته عجب فوضول شدین ها ....!
+ نکته ی علمی : تابستان روی درصد فوضولی تاثیر میذاره !
یه چیز دیگم هس... میگم من اصلا شبیه مامان بزرگم نیستم.. . ولی چرا امیلی شبیه خانوم سیمونیان هست؟؟ ؟
+ نکته ی انحرافی : سیمونیان رو درست نوشتم؟

حوصله ی آپیدن که هیچی در وجودم نمی یابم ، ولی می یابم...

 

 

+ نوشته شده در  86/04/12ساعت   توسط ناژین  | 

 

دستم خورد تو دهنه خانومه محکم !
دستم رژي شد ، قشنگ جاي لباش ...
با يه حالت تقريبا ناراحت نگاش کردم ،
- لبشو صاف کرد ،
خواستم خودمو آماده کنم بگم ببخشيد .
برگش گف: دستت چيزي نشد؟
؟

+ منم گفتم نه...(خوب بود عذرخواهی هم نمیکردم میگفتم دفه آخرت باشه)

+ فردا ساعت يه ربع به پنج چشم پزشکي ....!

+ نوشته شده در  86/04/10ساعت   توسط ناژین  | 

 

خونه ميشه گفت بازم ساکته...
دوسته مريم پريسا خونمونه .
ناهارمو خوردم ، حوصلم سر رفته بود پاشدم اومد اينجا...
نادیا مسافرته...
مهدیه هی حوصلش سر میره مثه من ! زنگ میزنه با هم حرف میزنیم..
یه بار نزدیک دوساعت  داشتیم صحبت میکردیم!
آخه یادم نمی یاد یه اتفاق مهمی فکر کنم افتاده بود که داشتیم با هم نقد و بررسیش میکردیم.
...
اولین جلسه ی کلاس طراحیم جالب بود!
آقای گلبوستانی هیچ حرفی از منظره کشیدن نزد ، این خیلی جالب بود!
و بهم گفت که چهره رو میتونی شروع کنی .
شنیدم که اونموقه هایی که من کلاس نمی رفتم و سبا میرفت ،
سبا منظره هاشو خوشگل می کشیده و آقای گلبوستانی بهش گفته در اثر مجاورت با ناژین طراحیت خوب شده!
و سبا هم هی هیچی نمی گفته!
( نبایدم چیزی بگه باید تایید کنه و بگه بله حق با شماست... درست میفرمایید!)
...
یهنی چی که میاین با اسمه "کسی که تازه وبلاگتو خونده" نظر میدین؟
خب کسی که تازه وبلاگموخونه اسم نداره؟
اسمشو بنویسه من خودم میفهمم تازه وبلاگمو خونده!
بعدم خب نظر لفطتونه که وبلاگمو قشنگ میبینین!
...
مممم حوصلم سر رفت ،  خدافظ

+ نوشته شده در  86/04/07ساعت   توسط ناژین  | 

 

سلامbig hug
خوب این؟tongue
هوا خوبه ؟smug
ببینم اون طرفام بارون اومد؟cool
طراحی های شمام توسط بارون خیس شد؟not talking
شمام قصه... نه نه غصه خوردین؟tongue
منم همین طور . نقاشیام خیس شدن و غصه خوردم!worried
تازه اتاقم هم تازگیا دوباره در هم بر هم شده.smug
تخمه ی آفتابگردون چه قدر بد مزس !phbbbbt
تازگیا بد مزه شده ها....hee hee
دوشنبه ی هفته یی که گذش یه جایی باید میرفتم که یادم رفت و نرفتم ، tongueهمون بهتر تر چونکه قرار بود آقای امامی سخنرانی کنه!oh go on
امروز هم خوب بود.big grin
با محیا صحبت کردیدم!smug
تازه مهدیه هم چن وخ پیش از شمال اومد!tongue
یه چیز دیگم هستش... مهسا و سوگل پاشدن تنهایی رفتن دوچرخه بازی!tongue
اوکی اوکی... یادم میمونه این یکی رو!tonguelaughing
من نفهمیدم اون تابلوئه دریا بود یا جاده... ولی بیشتر بهش میخورد دریا باشه!big grin
بوی هویج میاد...drooling
اوووووم... دلم هوییییییج خواسdrooling
من برم دنباله هویج (نخود نارنجی) !tongue
اگه هم هویج پیدا نشد پلاستیک بیار و لپه جمع کن!tonguebig grin
برم. !tongue

خرافظ فعلاcowboy

+ نوشته شده در  86/04/06ساعت   توسط ناژین  | 

دیشب که زیاد نخوابیدم!
صبح زود بیدار شدم...
ساعت نه و نیم هم باید برم ...
بعد از اونم یه سره میرم خونه ی سبا اینا!
خودتون فکر کنین چه شود؟!
ها؟!

خوابم میاد......

+ نوشته شده در  86/04/05ساعت   توسط ناژین  | 

 

قبل از سلام يه سلام بکنم..
ببينم شما ها خوبين خوشين؟ خوشالين؟
امروز کلي به من خوش گذشت و اينا....
آخه مهرناز رو ديدم!
خب بذارين به طور کامل تعريف کنم که چي شد 

-
صبح از ساعت شيش اينا بيدار بودم و هي منتظر بودم ساعت نزديکاي ده شه که من حاضر شم و بيام درختي  هي نشستم جلوي ساعت و هي نگاه ساعت کردم و هي نگا کردم و هي نگاه کردم! آخرش اينقدر نگاه کردم که ديگه قاطي کرده بودم و هر چي نگاه ساعت ميکردم نمي فهميدم ساعت چنده؟ هي نگاه ميکردم يه عقربش اون وره يه عقربش اين وره...
آخرش ساعت نه شد و منم حاضر شدم و ساعت نه و نيم شد! مامانم هم حاضر شد و مامانم هي ميگفت حالا زوده... منم هي ميگفتم آخه کجاش زوده.! بريم ديگه! مامان هم گفت خب بريم ولي اگه زود رسيديم نگي نگفتي... منم گفتم که نمي گم که نگي نگفتي.
خيلي زود رسيديم خيابون درختي و منم يه کم فکر کردم ديدم مهرناز گفتش که يه کيوسک تلفن هسش که مياد اونجا..بعد هي اينور و اونور رو نگاه کردم ديدم تلفن نيس! يه کم اونور تر رو ديدم ديدم يه تلفنه هي داشتم با خودم فکر ميکردم که آخه تلفنه که سره درختي نيسش که...!از مامان پرسيدم ساعت چنده؟! ( شستم رو بنده) مامان گفتش که اول بگو گفتم زوده بعد هم اينکه ده دقه به ده!گفتم اشکالي نداره من هي اينجاها رو نگا ميکنم تو هم نگا کن مهرناز گفتش که مانتوش سبزه.منم هي رفتم اينور خيابون هي اونور خيابون هيچي نديدم.. . ديگه همه چيو سبز ميديدم!
يهو جلومو نگاه کردم ديدم جلوي کيوسک روزنامه يه دونه مهرناز هسش! داشتم هي با خودم حرف ميزدم که يه موقه اشتباه نگيرم.... که يهو پام خورد به يه سنگ و تقريبا با مخ نزديک بود برم تو زمين! رفتم جلوهه مهرناز وايسادم ، با لبخند هي نگاش کردم هي مهرنازي منو نگاه کرد. منم ديگه مطمئن شدم که خوده مهرنازه...!  هي موندم که خب چي بگم حالا؟رفتم جلو و در حالي که دستامو تق تق اينجوري صداشونو در مي آوردم  برگشتم مثه اين بچه گفتم : ببخشيد شما مهرنازين؟
بعدم سلام کرديم و يه کم صحبت کرديم.. منم به مهرناز گفتم که مگه نگفتي بودي که کيوسک تلفن؟ و در حالي که مهرناز تعجب کرده بود گفت که من گفتم روزنامه....!يهو یادم افتاد که مامانم نيست !نگاي مهرناز کردم و گفتم تا حالا خودم گم شده بودم حالا هم مامانم نيس! مهرناز هم گوشيشو داد به مامانم زنگ بزنم ، بعدم مامانم هم گوشيشو بر نمي داشت و فهميديم که لابد گوشيش هم گم شده و نيس...
يهو مامانم هم اومد و همه چيز يه دفه با هم پيدا شدن بعدم مامان بلندمون کرد بردمون شافي کاپ ( شايدم فاپي کاش يا مثلا پاکي فاش نه همون شافي کاپ از همشون هم خوشگل تره) چي ؟ رفتيم کافي شاپ نه نه شافي کاپ بعد هم هي مامان و مهرناز صحبت کردن! منم نشسه بودم و فقط تاييد و تکذيب میکردم و قسمت های خنده دار هم به خودم زخمت میدادم و میخندیدم!
 تا اینکه کلی نشستیم و یهو یه صدایی مثه موتور ماشین ولی خیلی بلند چن ثانیه ای اومد و یهو تق ... همه ی چراغای امسال نشتی نه نه اسمال مشتی خاموش شد! ما هم پاشدیم و اومدیم بیرون... بعدشم خیلی خوش گذشت و کلا از مهرناز خیلی خوشم اومد و البته از قبل هم خوشم میومد و به این خوش آمدن اضافه شد و خیلی بیشتر خوش گذشت و کلی هم خوش گذشت و خیلی خوش گذشت ! ولی یه دفه ای وخت خدافظی و اینا شدش...
منم فکر کنم سه چار شایدم پنج شیش بار مهرنازو بوس کردم  آخرش هم مجبوری گفتم خدافظ.!
+ میگم خوش گذشت ، یهنی خیلی خوش گذشت! خیلی ..!
+ مهرناز به جونه خودم همش تو فکرم بود که تواین چن وخته یکی از شعرایه مامانمو بذارم اینجا!ولی همش هی حواس پرتیم یادم میرفتوندش! همین این پایین یکیشو میذارم!


مسافر باران

سیلی باران به گوشم میزند
وه ! که این سیلی به گوشم آشناست
می شناسم دست خیسی را که باز
همچنان سیلی به گوشم می زند
خوب میدانم که غمگینم ولی
ریشه ی نامهربانی ها کجاست؟
*
می دوم در خاطرات کودکی
خوب می آرم به یاد
سال هایی دور بود
مادرم آمد به ایوان بهار
*
تا که باران را شنید
مادرم دستی به موهایش کشید
گفت: تو آماده باش
مهربانی زیر باران میرسد
*
مهربانی خسته است
کوله بارش را بگیر
مهربانی چای میخواهد
بریز
مهربانی غصه دارد
زود باش
دستمالی بیار
اشک هایش را بگیر
*
سالها میگذرد
همچنان منتظرم
تا که باران سیلی اش را می زند
زود از جا می پرم
*
می گذارم روی میز
چای و دستمال تمیز ...

+ شعر از مامان خودمه ...

+ نوشته شده در  86/04/04ساعت   توسط ناژین  | 

 

از کي براتون بگم؟
... جمعه يا شنبه ؟!
جمعه يا شنبش رو نمي دونم ، ولي امروز رفتم ميرک (آموزشگاه طراحيم) ثبت نام کردم. اصلا فکرش هم نمي کردم که خانوم فرزادي منو بشناسه .. ولي همچين سلام و احوال پرسي گرمي کرد که مطمئن شدم شناختتم...!
مامان داشت با خانوم فرزادي صحبت ميکرد ، منم داشتم کاراي فروشي آقاي گلي (گلبوستاني!) رو نگاه ميکردم .. يه کودومشون خيلي چشممو گرفت ، ولي همين که اومدم قيمت شو نگاه کنم ديدم رو برچسبه نوشته : {فروشي نيست !}
تو راه پله هم اون پسره رو ديدم که چن باري ضايعم کرده بود.. ولي هر چي به مغزم فشار آوردم اسمش رو يادم نيومد...!
کلاسم هم مثه پارسال دوشنبه چارشنبس ساعتش هم با خودمه... میخوام به سبا زنگ بزنم... ببینم اون چه ساعتی میاد که اگه شد با هم باشیم...!
فردا صبح ساعت ده هم قراره مهرناز رو ببینم ! یوهووووووووووووووووو....
دوشنبه ساعت ده هم یه جا دعوتم کردن میخوان به بچه های المپیادی کادو بدن... مثه اینکه آقای امامی قراره سخنرانی کنه....!
ها؟


+اگه قرار بود يه پارک ميساختم...
اول از همه يه سرسره ي بزرگ ميساختم که اون قدر بزرگ باشه که يه بار ازش ميرفتي بالا و اووووووه... تا هرچن وخ که دلت خواس ميتونستي سرسره بازي کني و لازم نبود دوباره از اون همه پله بري بالا...
يه تاب ميساختم که اون قدر بلند باشه که هيچ بچه اي وختي روش ميشينه پاش به زمين نخوره و بيشتر از تاب بازي لذت ببره...
يه الاکلنگ هم ميساختم که يه نفري هم بشه باهاش بازي کرد!
!
+ از فاطیما میپرسم که الان خیلی خوشالی؟ میگه که نمیشه گفت خوشال... یه حسه خاصی دارم.! حسه اسم داره... حسه مکه ای !
+ تا حالا تو قلکت گلبرگ جمع کردی؟!
+ ایشالا هر وخ وخ شد .... میام پیشتون ... لطفا ناراحت نیشین!

+ نوشته شده در  86/04/02ساعت   توسط ناژین  |