تبليغاتX
دختر کوچولو
اینجا جهان آرام است.

معلم در نهايت عصبانيت:
- چرا به درس گوش نميدي آخه؟! اون زير چي مينوشتي؟!
دانش آموز در کمال احترام:
به شما چه ربطي داره خانوم؟؟!

واقعا!

1. نميدونم چرا اين پسته در مورد اين مردسه هه بود ، داره شروع ميشه ها... بايد بريم لوازم ترحير بگيريم ! کاشي پاييز هم تابستون بود ! ميدوني که چي ميگم؟
2. چن وخ  پيشا قاطي کرده بودم ! يه لحظه احساس کردم که هر فصل 6 ماهه ! بعد داشتم فکر مي کردم که پس چرا تابستون 3 ماه بود؟! بعد به خودم گفتم خب 3 ماه که نيس... سه ماهشو تعطيليم ، بعد فکر ميکردم که مهر-آبان-آذر 3 ماه ديگه ي تابستونه يا فروردين-ارديبهشت-خرداد؟ بعد داشتم فکر ميکردم که اگه هر فصل 6 ماه باشه که يه سال ميشه 24 ماه ! پس چرا 12 تا هستن؟! همينجوري داشتم فکر ميکردم پس بقيه ي ماه هاي بهار و زمستون کوشن؟! چن تا فصل هس کلا ؟که يهو کلم خورد به دره کابينت ، همه چي اومد سر جاش . دوباره تابستون سه ماه شد ، سال هم 12 تا !
3. مثه اينکه هيچکودومتون عکسه پست قبلي رو نديدين ! مشکل از خودتونه من هيش کاري نميتونم براتون کنم .  
4. شاني رو بعد از کلي وخ ديدم.
5. پيشي رفته سفر ! کي مياد واقعا؟! ولي فکر کنم خيلي دير بياد ، چونکه عروسي عمه جونش هم هست !
6. يه سارافون خوکشل تو ساويز ديدم ، مامان بريم ديگه ...
7. مهسا رو هم ديدم ، چقدر خالي بند تر و بداخلاق تر شده بود خداييش... اون وخ بهم ميگه : دلم برات تنگ شده بود ! من هم اصلا دلم تنگ نشده بود ، واقعا نميدونستم چي بايد بگم! گفتم : خواهش ميکنم . (؟!)
8. ديگه کسي رو نديدم !
9. پرشين گيگ با اين اينترنت هوشمند و اينا فيلتره  !! اون يکي سايتاي آپلود هم همينطور ... ولي با سامان باز ميشن !
10. آبرنگ خيلي خيلي خيلي خيلي سخته... سخته سخته سخته !
11. اين کارتون عروس مردگان ه؟ عروس مرده س؟ چيه ؟ همون اون ! ديدينش؟! نه ؟! خب اگر نديدين پيشنهاد ميشود که ببينين . قشنگه !
12. اين پازل هه رو که درست کردم ياده يه چيزي افتادم ! خيلي خلي وخته پيش يه پازل پلنگ صورتي داشتم يه تيکش گم شده بود ، ولي هميشه اون رو از بقيه ي پازلام بيشتر دوس داشتم ! آخرش کلا گم شد ...!
13. اينجا چيزي نمينوسم هي نگين نحسه !
14. سروين؟!
15. ديروز صبح بارون اومد.. چقدر خوش گذشت ، يعني نه که خوش گذشت ها... ولي کيف داد چجوري بگم اصلا؟! دمش گرم ! ول کن اصلا.
16. بگذريم.
17. وبه سحري هک -- !
18. فعلا

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

 

يو يو م رو مي گيرم دستم و تو خونه راه ميرم ، ميام سمت اتاقم يه دستي درشو باز ميکنم و از اين ورم يه دستي ميبندمش ! يويوم رو ميکوبونم تو در و ديوار... يه يه صدايي مياد ، نگاه صورتش ميکنم : ترکيد !
- صورتي بود بيچاره !

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

در بين عينک آفتابي هاي گنده قدم ميزنم و هي يه کودوم رو انتخاب ميکنم ... نگاهه مامان ميکنم. بهم مياد؟ مامان: نه ! اين؟! نه ! اون؟! نه ! اين يکي چي؟! آخه تو صورتت به گرده بعد از اين گنده ها که ميزني هيچي معلوم نميشي ! ولي مثلا به صورت مريم مياد ! مرسي.... اين خوبه؟! آره بهتره! پس هميييييييييييييييييييييين !.
- من که کلا بدون عينکم هيچي نمي بينم. عينک آفتابي هم بزنم که هيچي.... . من نميخوامش ، بيا مال تو ! به صورتت مياد؟

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

 

پازلم رو درست کردم ، فکر کنم امشب دیگه قرار نیس بین ۳۰۰تا تیکشون بخوابم!

 

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

 

- منم اومدم تو بازی
+ اتفاقات مهم زندگیتون که باید بهش اشاره بشه کدوما هستن؟
- قبل از مدرسه رفتن که اصلا هیچی ، در ذوق مدرسه رفتن به سر میبردم ، دبستان هم یادمه تا چاهارم یه مدیر داشتیم که قیافش خیلی ترسناک بود و بخاطر همون من تا اون موقه شیطونی ای نمیکردم ولی از پنجم شروع شد ! اول راهنمایی باز مظلوم بودم  . دوم (همین این سال قبلی!) یه کم در شیطونی زیاده روی کردم ! سال بعدی رو هم خدا میدونه.... - من موذی نیستما... ولی همیشه سر کلاس اینقدر درس میخونم و اینا.. بعد یه خرابکاری که میکنم هیشکودوم از معلما باورشون نمیشه !
+ اتفاقات مهمی که بهشون اشاره نشه خیلی بهتره!:
- یکودوم پارسال - یکی دیگه هم اتفاقا پارسال - بجونه خودم شوخی نمیکنم ولی این یکی هم پارسال !
+ خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه ی شخصیت که باید بهش اشاره بشه؟
اخلاقم که خب ......... یه لحظه من برم یکی رو پیدا کنم که بگتشون .... - ایناها مریم اومدش.... میگه:
وراج*1- جیغجیغو*2- مردم آزار3*-موذی4*-شلخته5*- تنبل6*- شکمو7*-هنرمند8*-خنگ(باهوش تنبل!)-بددهن9*-احساساتی و رومانتیک10*-
1: میگه در دو حالت دیده میشی = یا داری با ما حرف میزنی یا اگرنه تلفنی !
2: میگه : مشخصه توضیح نداره که!
3: من: من مردم آزارم؟؟! مریم: پس اون کی بود تفاله چایی بجای فسنجون داد خوردم؟! من: خب حالا....
4: من: دیگه دروغ نگو ..موذی؟.. مریم: چرا دیگه... همیشه یه کارایی میکنی که اصلا نمیشه سر درآورد. من :راس میگی...
5: من : شلخته ؟من مریم؟! مریم: دیگه حرف نزن وگرنه از اتاقت عکس میگیرم.... . . !
6: من : مریم تنبل که نیستم ! مریم: من میخوابم تا ظهر؟ بعد ناهار میخوابم تاشب؟ بعد شب هم موقه ی خوابمه؟
7: .؟!
8:  !
9: من: بددهن چیه؟! مریم هستی دیگه !همین جوری راه میری میگی: **** ** و بز و ***** ! من: آره؟
10: .

+ چه هنر پیشه ای را برای ایفای نقش خودتون انتخاب می کنین ؟
-هنرپیشه؟! میشه هنر پیشه نباشه ولی خوب بازی کنه!؟ - داداش کوچولوم !

خب خیلی وخته کسی رو دعوت نکردم پس بزن قدش !
* شما ها که دعوت شدین چیو نگا میکنین؟!
هر کی بلوز قرمز تنش باشه موقه ی خوندن پستم دعوته... فقط اگه جرزنی کنینا... خیلی بدین اگه جرزنی کنین...
- بلوز های نارنجی و گلبهی و صورتی و رنگهای متمایل به قرمز قبول نمیشوند پس لفطا سوال نکنین !

اضافه شده بهدا :
راسی یه چیزی...
اون وبلاگ قبلیمو دیدین!؟
عجباااااااااا
برا همون اون که با آردس قبلیم هی میگه به منم سر بزن !:
اول سلام.
بعدم کوفت !
نه خب ، کاری ندارم که حالا اسمت ناژینه و اینا ! با اینکه مطمئنم نیست ! ولی به چه حقی قالبمو گذاشتی رو وبت؟! اصلا چرا میگم وبت؟! وبم ! اصلا تو خیلی بیکاری ! نه؟! به من چی کار داری بچه.... برو واسه خودت یه وب بزن نون و آبتو درآر - این کارا چیه.....
-راسی تو کی ای!؟!

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 


۱. گردنبدي رو که کادو گرفته بود و شايد يه سال بود از گردنش در نيورده بود ! حالا گردنه منه ، راسي گردنبنده چقد زشته...!
۲. دختره چه دادي ميزد ، و اون پليسه چي؟ فقط انگشتشو گذاشته بود رو دماغش و صداي مار در مياورد .
۳. هر چي يخ ميريزم تو ليوان آبم ، خنک نميشه... دليلش چي ميتونه باشه واقعا؟
۴. يه مرد قوي از خودش دفاع ميکنه و يه مرد قويتر از ديگران!
۵. فکر کنم امشب بايد بين 300 تا تيکه ي پازلم بخوابم!
۶. راسي مشهد چي داشت؟!
۸. فهميدم.
۷. گفتم رضا صادقي ديگه ، گفتگو هم نداره.

۹. آ - امر ديگه اي نيست ، ميتونين رفع زحمت کنين!

* یه بازی دعوت شدم ، اینو میذارم بعد اونو میذارم!

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 



 

 

اینجا :

مشهد    -
کافی نت  بی کلاس  اسم  نداره !
همین دیگه !
اینقدر غررررررررررررررررر زدم که من میخوام بیا نت  ، آخرش اومدممم!

-  چیه ؟!
من تا حالا بجز از همون اون یه پی سی وبه خودم رو بیشتر ندیدم !
بعد الآن یه کم  ذوق دارم حب !!
بعدم حرم که رفوندم  سعی  کردم یادتون باشم  ،  ولی  نشد !
یاده چن تاییتون بودم !

- حالا من عاشق رضا صادقی ام و هر چقدر هم بگی : چاوشی - الکی با چشای بسته  ابرو هامو بالا پایین نمیکنم و لبخند بزنم !!

+ فقط اگه  بدونین این کیبورده چقدر  چیزه ! اصلا همه چیزش توئه !

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

- تا حالا دقت کردی وقتی خاله ناناز میخنده ، چقدر خوشگل تر میشه !

- کتکم نزنین یه دقه !
- دارم میرم باز. !
- یعنی بازم نیستم !
- .؟!

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 


نگاه دریای سیاه و سفیدی میکنم که با صدای خنده ی مامان آبی آسمونی میشه !

- چیه خب؟! دیروز ظهر راه افتادیم. امروز صبح خونه بودیم. دیوونه خودتی !

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 


من محیا رو دیدم ! اینقدر خوش گذشت !!
اولش که خانوم دیر کرد و منم مخم در آفتاب طاقت نیاورد و ترکید!
این که میگم توآفتاب هم جریان داره!
من کلا خیلی خوش شانسم ! بعد برم دریا هم آبش خشک میشه.
ما هم کلی فکر کردیم و یه کافی شاپ نام بردیم. سر ساعت پنج اونجا بودیم و دیدیم که بستس!
منم هی فکر کردم خب الآن محیا و خواهرش میان ! بعد با هم یه کم پیاده تا اون ور میریم ، میریم یه جای دیگه خب! یه بار زنگیدم به خواهرش ، بر نمیداشت! ای بابا ! حالا من چکار کنم فکر کردم یه لحظه ممکنه نیاد ! اینجا هم که آفتاب و اینا دلنشییییییییییین! بعد یه بار دیگه زنگیدم!برنمیداش! میگی چی کار کنم؟! یه دفه مریم گفت بیاااااااااا داره زنگ میزنه ! قحط شد ! من فقط شنیدم که یه ربع دیگه اونجاییم !
یه یه ربع گذشت و دوباره زنگیدم! این دفه صدا خوب میومد. گفتم یه سره بریم یه جاهه دیگه و یه همین که قحط کرد ! محیا رو جلوم دیدم! بعدم خواهرشوووووووووو !
سلام و اینا و یه کم تعارف الکی که شما بفرمایید و اینا! بعد رفتیم نشستیم و بستنی و اسمارتیز خوردیم! یعنی نخوردیم... چون بعد از ظهر جمعه بود هیچی نداشت و ما چای هلو با طعم بستنی اسمارتیز خوردیم! اسمارتیزای ماله محیا صورتی بود ، ماله من بنفش!!
بعد دیگه هی میخندیدیم ! و منم متوجه شدم که کلا از کلمه ی "جدی" و "واقعا" زیاد استفاده میکنم! هی هر چی میخواسم بگم می گفتم : نه حالا واقعا .... . یا مثلا میگفتم: ولی جدی.... .
با محیا و خواهرش کلا کلی کیف کردم و هر دوشون مثه خودم با نمک و اینا بودن! حرف زدیم و به این نتیجه رسیدیم که موهای من خیلی هم مشکی نیست و روسری محیا دورش سبزه ! و شال خواهرش هم طوسی یا شایدم سبزه و شال من هم جای سفید مشکی : قهوه ای و طوسیه !
بعد تا من یه جمله میگفتم که توش در مورد فکر کردن بود همه متحیر نگام میکردن که واقعا من فکر کردم؟! مثه که واقعا به قیافم نمیومد فکر کرده باشم و اینا!


آها راسی یه چیز جالب که از محیا و خواهرش اجازه گرفتم که این موضوع رو اونا ننویسن و من بنویسم !
- محیا اینا تو خونشون یه سوسک پیدا شده و بعد از اینکه کشتنش ، مرده ! باورتون نمیشه از خودشون بپرسین ! بجونه خودم از خودم در نیاوردم !
- تازه مهسا خواهر محیا میگفتش که تا سه روز جنازشو جمع نکردن که فک و فامیلاش بیان ببیننش!
- تازه میگفتن که محیا سوسکه رو تودستش له کرده ! ( شوخو بودش... محیا از سوسک میترسه !)
بعدم... حالا اصلا هر کسی از یه چیزی میترسه خب دیگه ! نمیدونم حرف از کجا در اومد که معلوم شد من شبا میترسم تنهایی بخوابم ! اشکال نداره خب ... واسه همون یه مدت ساعت هشت میخوابیدم که تا چشمم به شب نیوفتاده بخوابم! البته یه کم به درس خوندن و اینا ربط داشت !
و اینو قرار بود مهسایی واسم کامنت بذاره که همه پی ببرن ! گفتم پیش دستی کنم.  اصلا شما ها همتون میدونستین که من چقد ترسو ام . نه؟!
محیا هم خیلی شبیه خودش بودددددددددد! خواهرش هم اصلا بهش نمیومد بزرگ باشه ! البته ها بزرگ هم نبود ! نمیدونم شاهدم بود !
دیگه کم کم باید میرفتن محیا اینا....
بعد مامانی جون محیا خیلی مهربونانه شیرینی آورد ! مرسیییییییییی ...
بعد خدافظی کردیم...
خیلی زود گذشت !... ولی خیلی هم خوش گذشت .

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

 


و اتاق دخترک همیشه نارنجی بود!
و همیشه وقتی از اینجا به اتاقش نگاه میکردم در خیالم آنجا همه چیز نارنجی بود !
بالاخره به خانه ی شان دعوت شدم!
ولی در اتاق او فقط یک لامپ نارنجی بود که با نورش تمام چیزهایی که در اتاق بودند را نارنجی نشان میداد حتی چهره ی دخترک را !
- برای اینکه یه اتاق نارنجی داشته باشی... همین که یه لامپ نارنجی تو اتاقت باشه بسته ، نمیحواد همه چی نارنجی باشه !

- ولی مطمئنم که واسه زرد این جوری نیس.
* فردا محیا رو میبینم !. تو دلم یه جوریه ...!

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

 

و وقتي که آخرين تيکه ي شکلات خوشمزم رو خوردم و پيش خودم فکر کردم که اين يکي واقعا خوشمزه بود ! پاکتش رو برگردوندم. چي؟!
 روش بزرگتر از اسمش نوشته بود : for MEN !
- يعني ميگي چي ميشه؟!.؟!
- ایناهاش !
- مگه لپ لپه ؟!


دارم با دوستان ميرم سينما ! اينقدر ذوق کردم نفهميدم چه فيلمي قراره ببينيم !!

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

 

 

بجای اینکه مثه یه مرغ خیس بال بال بزنی ، فکر کن !

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

 


- هویج خیلی خوشمزس !!

داشتم با مهديه حرف ميزدم...
همش یاد شیطونیامون میوفتادیم...
خانوم شید رنگ معلم تاریخ و جرقافی و اینا مون بود ، بعد مقداری  "خنگ" تشریف داشت. بعد ما که اینو فهمیدیدم خیلی سر کارش میذاشتیم. یه بار مهدیه برگشته بود بهش گفته بود : بابای من تو سمنان مزرعه های برنج داره و هر چن وخ یه بار میریم سر میزنیم. اینا رو که میگفت ما میرفتیم زیر میز غش غش میخندیدیم ولی معلممون با دقت حرفاشو گوش میداد... مهدیه برگشت گفت : بابام یه تراکتور هم داره  ! یه بار رفته بودم بالاش با کله افتادم زمین. معلممون برگشت گفت : شانس آوردی سرت چیزی نشد !! بعد یه چرت و پرتایی بهش میگفتیم....
یه بار هم من کتاب کلاس زبان مدرسمون رو آورده بودم سر کلاس جرقافی بعد یه مدت هم صحبتای خانوم رحمانی رو ما تاثیر گذاشته بود و هی ادای کلیله دمنه خوندن در میآوردیم. یه بار بچه ها به خانوم شیدرنگ گفتن : خانوم گوش کنین ناژین میخواد کلیله دمنه ی انگلیسی بخونه ! منم کتاب زبانم رو باز کردم و داد میزدم : کامورستایشان* !  خانوم شیدرنگ هم با دهن باز میگفت : جدی؟!

- من در آوردیه  ! با لهجه ی غلیظ کلیله دمنه ای !! اینقدر قشنگ تلفظ میشه !
- من از الآن تا ته تهای مرداد نیستم. یعنی ممکنه یهو باشم ولی نیستم به کل ! ولی اشکال نداره -آب هویج بستنی- ش خیلی خوشمزه بود !
- تهییدیه گذاشتم. بپا نهُوفتی !!
- .

راسی جوابه معماهه هم میشه:
- خب شانس آورده بودن !

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 


یه دفه داداشم رو دیدم که با خیال راحت ظرف پوست تخمه ها رو خالی کرده رو مبل  و داره روش بپر بپر میکنه  و از اینکه پوست تخمه ها هم بالا و پایین میپرن خندش میگیره !  تازه منو که دیده با خنده میگه که بیا ببین ... جیمناستیکه ....  
- داداشه من هر موقه تلویزیون نگا میکنه ورزشکار میشه !   

* نی نی هه رو !

يه پلي بوده که از روي اين پله فقط تا 100 کيلو ميشده رد شه ، يه مرده که 70 کيلو بوده سوارش الاغش که 50 کيلو بوده از روي اين پل رد ميشن... به نظر شما چجوري؟!
- فک کنم وزن مرده و الاغه رو برعکس گفتم. آره؟!
- این معما هه رو جدیدا شنیدم. واسم جالب بود گفتم به شمام بگم ... شما ها الآن جواباتونو بگین منم بعدا جوابشو ميگم!

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 


امروز دوباره جمعه س...
 جمعه ها همشون طولانی و به درد نخورن!
و من به کی بگم از  جمعه  ها بدم میاد؟!

- مثلا فکرشو کن یه بار یه هفته ، بی  جمعه  باشه ... تو چجوری میگذرونیش؟!

خیلی کیف میده یه ایمیل کاملا خصوصی واست اشتباهی اومده باشه . نه؟!
من یکیشو خوندم. اینقدر کیف میده ! تازه یارواز مسافرت هم ایمیل رو واسه من () نه نه واسه اونی که میخواسته فرستاده. و بیچاره اون که به دستش نرسیده و اصلا به من چه ؟!

 

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

 

 

میدونستی تو خونه ی یونولیتی هم میشه زندگی کرد؟!
- فقط یه کم بیشتر باید مواظب باشی ، همین !

* به دلیل اینکه کلی استقبال شد که ببینین چه آهنگی قراره بذارم ، نمیذارمش !

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

سلام !
خوش ميگذره ؟!
بگذره . به من چه...
.
اين خانومه که اسمشو نميدونم و همه جا هم میبینمش امروز برگشته بهم میگه : چشت چی شده؟! ! نگاش میکنم و میگم : چی شده؟! میگه نمیدونم ! رفتم تو آیینه هه چشمم رو نگاه کردم ! چشمم به اندازه ی کافی باد کرده بود ، قرمز هم نبود. احیانا اینجا کسی نمیدونه من چمه؟!
.
امسال دله من ذره ای برای این مدرسه ی لعنتی تنگ نشده ! شاید چون به اندازه ی کافی در این سالی که گذشت خوش گذرانیدیم و دیگر جای دلتنگی ای نمانده است .
تازه دلتنگی که هیچی ! امسال اصلا دلم مدرسه رو نمی ... ... خواد ! آره نمیخواد .
.
این کارت من بره بمیره ، حالا فدای سرم که وبلاگای شما رو باز نمیکنه... ولی خب خودم میخوام وبلاگمو ببینم. زور کرده که نمیشه! نشه اصلا - به شما چه ؟!
.
نمیدونم بگم خوبه که ساعت نوشته هامو تو وبم نمیاره ، یا بده؟! حالا کدومشونه؟!
.
یه آهنگ خیلی خوشگل دارم که همیشه گوشش میدم. میذارمش رو وبم ببینم چه مدلی میشه !
.
حرف زیاده - حوصله نوشتن ندارم ، فعلا

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

 

محیایی منو به بازی ای دعوت کرده که نفهمیدم چه مدلیه و فقط فهمیدم در رابطه با خدا باید بنویسم. مرسی محیا !

 میدونی از کجا شروع شد خدا؟! از همون موقه یی که اولین آرزوم رو بر آورده کردی . قبلش ازت میترسیدم... نمیدونم چرا ولی همش یاد گرفته بودم این کارو نکنم و اون کارو نکنم . که خدا گناه مینویسه که میبرتم جهنم ولی یه دفه همه چی برعکس شد....
فهمیدم ، خدایی ! نه کسی که فقط گناه بنویسه و ببره جهنم.
بهم ثابت کردی همه چیز میشه ، اون موقه ها خیلی آدم خوبی بودم ، نه؟!
بابته دروغام هم که هیچ حرفی ندارم . ولی بعضی وقتا واقعا مجبور میشدم دروغ بگم... خودت که بهتر میدونی...!ولی همیشه سعی میکردم راستگوترین باشم .
ولی از همه ی اینا بگذریم ، خیلی ممنون واسه ی همه چی ... همه ی همه !

من هیچ کی رو دعوت نمیکنم ! هیچکی هم حق نداره این بازی رو ادامه بده . ایهیم !

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 


وقتي که با مريم ميرم باشگاه اصلا کيف نميده ! چون برگشتنه وقتي که من هي ميگم : که من شيرکاکاهو ميخوام و اي بابا مي خوام و ميخوام ! ! فقط بهم ميگه: بعد از ورزش کردن نبايد چيزي بخوري ... دو برابر چاق ميشي... ( بي ادبه ها . نه؟! آخه همچين حرف ميزنه انگار من چاقم. بي ادب !)
ولي روزايي که مريم نيس ميشه يه سره از باشگاه رفت تو يکي از همين سوپرا و با يه شيرکاکاهو خنک برگشت !!

+ خب آخه چاق شدن و شيرکاکاهو رو ولشون کن. ولي آدم وختي دلش شيرکاکاهو ميخواد . گناه نميشه اگه نخوره؟!

شیر کاکاهووووووو

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

 

بالاخره من نشستم و دارم پست مینویسم. خیلی دلچسبه ... نه؟!

خب ، امروز که صب رفتم باشگاه و هیچی هم کاری نداشتم.فقط مریم میخواس از این به بعد ایروبیک روزایه زوج بره... منم که رفته بودم فقط هی علافی ( ها؟!خودت غلط املایی داری ! .... بی ادب !)میکردم !
ای بابا .... اینا چرا این مدلین؟!همین یه ذره امیدی رو هم که داریم و - که میریم باشگاه رو دارن ازمون میگیرن . باور کن !امروز دوسته مریم یاسمن منو بعد از تقریبا ده روز دیده ، برگشته میگه : آخی تپل شدیا .....!(نخند .... اصلا هم خنده نداره.... بی ادب !)منم میخواستم بگم چرا رو دروایسی میکنی مادر؟ خب بگو چاق شدیا... اخی تپل شدی دیگه چیه ؟!ولی فقط گفتم که من امید دارم . اینارو نگو ! .
آره دیگه امروز قبل از کلاس آبرنگم پاشدم با مریم رفتم کلاس رقص عربی ثبت نامیدم ! مامان بزگم همیشه وسط حرفاش میگه : آره دیگه ! تازه به چه خبر واینام میگه : چه حال ؟ چه خبر؟ البته اینو خیلیا میگن . نه؟!
عجب چیزی یادم افتاد وسط حرفام. خب کلاس دنس(من چکار کنم. خانومه هی میگفت دنس دنس دنس !) رو که ثبت نامیدم بعد از اون کلاس آبرنگم شروع شد ! قابل توجه : خب هر دو تاشون توی یه ساختمونن خب ! بعد حالا آبرنگو بگم !
 هیچی دیگه خیلی باحاله . نه؟! با مونا هم کلی حرف زدیم.  آخه من بلد نبودم با کاترم کاغذمو ببرم ... بیشتر شبیه دندون میشد بالای کاغذم.  بعد مونا هم اعتراف کرد که بلد نیس کاغذشو ببره ! بعد گفت که وقتی میره کاغد بگیره به آقاهه میگه که کاغذشو نصف کنه ! منم گفتم یادم باشه از این به بعد همین کارو کنم ! بعد مونا برگش گفت: آره بگو آقا اگه میشه نصفشم کنین .! اضافه کرد که: یه جوری بگو که آقاهه از خداشم باشه.... مثلا اینجوری: آقا اگه میشه نصفشم کنین! قیافش موقه ی گفتن این جملش اینقد باحال شده بود ! تازه بعدش من یه بار دیگه همین جمله رو براش گفتم ! منتها یه کم همراه ادا بود ! اینقد خندیدیمممممم!
آها یه چیز جالب تر ! یادتونه گفتم از کامنتای باقالی خوشم اومده؟! رفته بودم خونه ی مامان بزگم اینا .... بعد داییم هی میگفت: کامنتمو دیدی؟!منم هی فک کردم . هی گفتم نه ! بعد یه دفه گفت : باقالی ! یادم افتادید. البته مثه اینکه تو یکی از کامنت ها اشاره ی کوچیکی به این موضوع شده بوده و من حواسم نبوده ! بهر صورت باحال بود . نه.؟!
قابل توجه: این - اون داییم نیس که همش سره کار نمیرف وهی دیر میرف ! این اون یکی داییم هستش !
- محیا چرا همش نیستی؟!
+ خیلی وبمو بیشتر از قبلا دوس دارم. آخه کلی وخ نبودم پیشش خب. این جریان همون جمله انگلیسیس که همیشه تو ذهنمه ها. نه؟! منتها الآن جمله هه تو ذهنم نیس. میگردم پیداش میکنم بتون میگم!

فعلا خررررررافظ

 

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  | 

-
امروز يه شنبس !
چندمه رو هم نمي دونم و مهم هم نيس .

اينکه اين همه وخ اينجا آپ نشد و آخرين پستي هم که گذاشته بودم همچين پستي بود هيچ ارتباطي به هم ندارن ! و خيلي هم به طور اتفاقي اينطوري شد ! چونکه قالبم که ساخيده شد ، بايد ميرفتم بانک و پولشو ميريختم . تا پسورد وبلاگم رو پس بگيرم ! ولي منم که نميدونستم يه بانک ملتي ميرفتم که هميشه مشکل داش  . ايندفه رفتم يه شعبه ي ديگش که مشکل نداشت . خيلي اتفاقي مسافرت رفتنم هم همين وسطا اتفاق افتاد و بخاطر همين کلي دير شد آپ کردنم ! من ميبخشمتون (؟!)

مسافرت که خب... خوب بود خب ! يعني فقط پارک دلفين ها خوب بود ، هوا که خيلي گرم بود به حدي که من وقتي از پاساژا و اينا در ميومدم شيشه ي عينکم بخار ميکرد و هيچي نميديدم ! اصلا هوا مثه حموم بود.
ولي خب اصلا اينا مهم نيس.... دستم سوخته زياد ! خيلي سوخته ... دستم چسبيد به مايتابه ! الانم دستم قرمزه يه تاول هم روشه که هي ميسوزه !!
خيلي وخ بود پست ننوشته بودم؟! آره خب !

ميگم خيلي کيف ميده اين چن وخته همش دوسته مريم زنگ ميزنه . منم ميدونم که مريم خوابه ها ولي ميرم دره اتاقشو باز ميکنم و باصداي بلند داد ميزنم : مريم بيداري يا خوابي؟؟؟ دوستت منتظره ! مريــــــــــم!؟ تهش که بيدار ميشه ميگم که EeEe ! بيداري پس ... برو دوستت منتظره !

فردا اولين جلسه ي کلاس آبرنگمه شوق فراواني در دل من نهفته است . !



من هر موقه تو تلويزيون اينا رو ميبينم که دارن به راحتي ايروبيک کار ميکنن ياده خودم ميوفتم که تو باشگاه چجوري جون ميکنم ! و تهش هم ديگه نفسم در نمياد و مربيمون برميگرده ميگه : خيلي خوبه ! راه افتادي.... راسي ايروبيک خيلي خوب و خوبه ! من که خيلي باهاش حال ميکنم ... !

يه بار کيمياگر رو تقریبا خوندم و احیانا یه چیزایی شو نفهمیدم و خوشم هم اومد!... ولي دوباره شروع کردم بخونمش از اول! ميگم خيلي خوب و جالبه و اينا .نه؟! (اگه بگي نه يعني خيلي حسود و بي ادب و آدم بدي هم هستي ! )

مهديه سرما خورده . زياد صداشو نشنيدم ولي صداش مثه مردا شده . اصلا صداش آشنا نيس ، ها؟! تازه همين اين روزا عروسيه خواهرشه... خوب میشه!
چقدر تابستوني اينجا بارون مياد.... خيلي خوبه ها! نه؟! صبح که بيدار شدم ديدم يه بار بارون اومده تموم شده ، بعد ساعت نه و اينا دوباره بارون اومد تا ده اينا ... هوا هم يه کمي سرد شده بود. راسي الآن مرداده . نه؟!
مرداده . هيچي يادم نيس. فقط يادمه تولد مهسا مرداد بود. بود که نه هس. نه بود. البته اگه اشتباه نکنم و خرداد نباشه .

تازه فهميدم که چقد بد ميخندم ! پيشه مامان نشسته بودم و با ذوق و شوق داشتم خاطره ي بانک رفتني رو که باخود مامان هم بودم و کلي آبرو ريزي کرديم و نميتونستيم جلوئه خندمون رو بگيريم رو تعريف ميکردم که يه دفه برگشتم صورت مامانم رو ديدم . همچين مظلوم نشسه بود ! يه لحظه نگاش کردم: برگش گفت : چقدر بد ميخندي  ! گوشم درد گرفت ! منم گفتم: تو بانک؟! مامانم هم گفت: نه ! الآن !

تو بانک رو نگفتم؟! واي يه مسخره بازي اي شد ... مامانم گفتش که يه بار خودت همه ي کاراشو کن ياد ميگيري . منم رفتم تقريبا داش نوبتم ميشد به مامانم گفتم: مامان من خجالت ميکشم ، حرفامو من لب ميزنم تو حرف بزن. (؟!) مامانم خنديد .... رفتم نوبتم شد و شماره حساب رو به آقا هه دادم و گفتم : عابر بانکه ... ميخوام بهش بريزم ! بعد مامانم صورتمو برگوردوند ! گفتم : بله؟! گفت: مگه قرار نبود تو لب بزني من حرف بزنم؟!

-
از خودم خوشم مياد.
از همه ي کتابايي که ميخونم و کيف ميکنم وهمه ي کتابايي که ميخونم و هيچي نميفهمم هم خوشم مياد...
من از اين عروسکا بيش از حد خوشم مياد.... مخصوصا عاشق سيبويه ي خودمم !
از صداي بارون هم خيلي خوشم مياد.
از اون ميز گردي که وسط ميرک هست خوشم مياد .!
از رنگ قرمز هم بيش از حد خوشم مياد.


 

نوشته شده توسط ناژین در ساعت  | لینک  |