تبليغاتX
دختر کوچولو
دختر کوچولو
این‌جا جهان آرام است.
بروز میکنیم!
 

نیستم.

فعلا!

نيستم.

فعلا!

 

-

خب سلام! يه کم حرفامو بگم بهدش برم .!
برا مدرسه هر هر چيزي رو خريدم فقط جامدادي مونده که همين ور ميگيرم ! با دفتر که اونور ميگيرم! يعني بايد ببينم چند برگ ميگن معلما بعد بگيرم!
کتابامو هم يه بار جلد آماده گرفتم ، جلدشون کردم ! بعد به دلم ننشست . درش آوردم که ازين معموليا بگيرم. بعد پشيمون شدم از همين اين جلد آماده ها کردمشون باز !
من عاشق ماه رمضون شدم. کسي هس بره يه اطلاعاتي از خانوادش و اينا بگيره؟!
ديروز در کمال آرامش نشسته بودم که صداي شرشر آب شنيدم . عمرا اگه بتونين تصورشم کنين که چي ديدم؟! مامان فرش وسط اون هال اينوريه رو برداشته بود بعد از اين بالکنه که نزديکشه شلنگ آب باز کرده بود آورده بود تو همينجوري توي خونه رو با آب ميشست ! فکر کن.... در و ديوارا رو همرو.... زمين ... وايييي! آب ازين ور تا اتاقاي من و مريمم اومده بود... از اون ورم همين جوري شر شر از پله ها ميريخ پايين! مثه آبشار شده بود . منم روزه بودم بعد کلي کمک آب بازي اي ميکردم ... نچ نچ ... ميدونين چي شد؟! جدا از اين که فرشاي پايين و اينا همه خيس شدن و خونه رو بوي گند فرا گرفت ! اين ديوار اينوريه گچ هاش ريخ.... ! ديگه ما هم احساس کرديم الآن وسط اين سيل ! آب رو ببنديم بهتره تا خونه نريخته رو سرمون!. فکر اين کار هم از داداش کوچولوم بود ، پارسال تابستون کل خونه رو با همون شلنگ آب بالکن شست !. گفته بودم.
واي ولي خونه عجب برقي ميزنه...زمين.. ديوارا ! يعني تو خونه فقط اتاقه منه که هنوز تميز نشده. حوصله ندارم خب... کدومتون قول ميدين بياين کمکه من؟ شما ؟ لازم نکرده !
- نچ شناسناممو نميدن ! بچدردشون ميخوره؟! (بچدردشون؟) کلمه ها رو ياد گرفتم سر هم بنويسم... مبگم با اين وضع وبلاگ نويسي اي که من تو تابستون داشتم... فکر کنم املامو ? هم نشم... يادمه يه موقه اي که تازه هي تو وبم مينوشتم: موقه جاي موقع ... تو امتحان هم همينجوري نوشتم : موقه... نچ نچ ... ولي قبل از که برگمو بدم فهميدم!
ستاره خيلي خوش گذشت خداييش... اين دفه يه کم زودتر بيايم. بازم روزشو تو بگو.... ولي ميدوني که فعلا نيستم!

 

+ - ناژین نوشت.
اینه وضع ما توی اجتماع ......!

اینه ها... اینه...
صب پاشدم. مریم گفت میخواد کتاب هری پاتر جدیده رو بگیره... خدا میدونه به من چه آخه.... حالا آژانس گرفتیم ، رفیم درختی! بهمن. کتابه رو نداش... کتاب خودمو گرفتم با یه کتاب رنگ آمیزی برا داداش کوچولوم... اینا رو ول کنین اعصاب ندارم! با مریم اومدیم آژانس بگیریم این یهنی چندر غازمون مونده بود ! گفتم مریم پاشو بریم اسمال مشتی بستنی بخوریم بعدشم که خب اگر پولمون به آژانس نرسید تاکسی میگیریم. قبول کرد! پاشدیم رفتیم اسمال مشتی.. من همش تو فکر این بودم که محیا اومده از مسافرت! زودی برم خونه.. چمیدونستم قراره ۱ شب بیام خونه.(؟!) رفتیم اسمال مشتی... به این ور اونوریامون خندیدیم ! اومدیم... تو صف تاکسی... بعدم سوار تاکسی... بعدم من دفه ی اولم بود سوار تاکسی میشدم. هی خندیدیم و چرت و پرت گفتیم.. مریم گفت یه ذره زودتر پیاده شیم که یه کم هم پیاده روی کنیم... خدایا.. این مریم یه نصفه عقل هم نداره؟! زودتر پیاده شدیم و داشتیم مثه آدم را میومدیم که یه دونه ماشین سبز پلیس دار.... اون ور وایساد. من به خودم مطمئن بودم ! جور خاصی نبودم! خیلی معمولی... خانومه از تو ماشینش صدام کرد. من به خودم شک که نداشتم. رفتم جلو : بله؟! خانومه گفت: تو تاحالا چیزی در مورد مبارزه با بدحجابی شنیدی؟! هیچی نگفتم ! گفت: بشین تو... منو میگی؟! به جونه خودم فکرشو کن!گفتم: خانوم مگه من چکار کردم؟!با گریه !. خانومه گفت: کسی به تو یاد نداده با شلوار کوتاه نیای بیرون ! مانتوی تنگ.... منو میگی؟! یه نگاه به خودم کردم.. وای خدا... اینا چی میگن!هیچی نگفتم... خانومه دستمو محکم گرفت: بشین تو...! میدونستم اگه جوابشو بدم خیلی بد میشه: مریم گفت : خانوم دیگه تکرار نمیشه!. منم یه چیزی شبیه همین گفتم! خانومه گفت:نمیشه ... طرحه! با دستاش منو کشید تو ماشین! دو تا از این مردای لباس سبز جلو نشسته بودن دو تا خانوم چادری هم عقب ! منو بین دوتا چادری ها نشوندن مریم هم همش میگف: مامانم منتظره خانوم... مریمو سوارش نکردن ! گفتن تو برو به مامانت بگو... ما هم خواهرتو میاریم دمه خونتون! (!) منو بگو... همینجوری گریه... برگشتم گفتم: خانوم من که کاری نکردم!  نذاش بقیشو بگم مرده جلوییه گفتش که اسمت....فامیل....اسم پدر.... شماره شناسنامه.... گفتم حفظ نیستم! بی ادب نفهم داد زد که آها... فکر کردی میشه دروغ گفت؟ بدبخ... اسمتو الکی بگی که جرمت سنگین میشه بهرصورت ما شناسنامتو میخوایم! منم با گریه : آقا من دروغ نگفتم.. شماره شناسنامم هم حفظ نیستم. اینو تو دلم: (کدوم جرممم!) اینجا خانومه پرسید : خونتون کجاس؟ گفتم این فرعیه این وریه! گفت این جارو بستن . میبرمت پاسگاه مهرشهر.... من گفتم: پاسگاه برا چی؟! گفتین میبرینم خونه!خانومه گفت: همین اینجاس... پاسگاه مهرشهر بیشتر نمی برمت... یه تعهد کوچولو میدی .. میری خونه !با گریه منو بردن چن تا خیابون جلو تر... یه ماشین سفید گنده بود روش نوشته های سبز داشت ! رفتم تو....! دو تا دختره ته نشسته بودن سه تا پسره جلو... هنوز کامل نیومده بودم تو که مرده داد زد: برو ته ... رفتم ته ! دو تا دختره بزرگ نشسته بودن یکودوم گفت : چن سالته؟! گفتم : ۱۳! باگریه البته !. گفت: نمیدونم بیچاره و مگه چته و چمیدونم تو رو چه کار دارن و اینا... فکر کن ساعت ۷ و خورده ای اینا بود.. هوا داش تاریک میشد منم میترسیدم.. دلهره ! دل شوره... گریه.... استرس... واااااااایدختره بهم یه دستمال داد. تشکر کردم. یه دختره دیگه اومد تو ماشینه.... یه دختره بود با سگش.... هر چی نگا کردم اونم مثه من بودش...... گفتش فقط چون سگ پیشش بوده گرفتن !. یه دختره دیگه هم اون پشت بود که همش گریه میکرد! ساعت تقریبا ۸ شده بود که سه چار نفر دیگم سوار کردن و مامانم اینا رسیدن! نمیذاشتن که از ماشین پیاده شم اینا... از تو پنجره نگاه کردم! میدونستم مامانم میترسه.. نگرانه... نگاش کردم! نگام کرد : میگفت : نترس... هیچی نیست ! صداشو نمیشنیدم. نمیذاشتن پنجره ها رو باز کنیم.... . هی همه از همه میپرسیدن که مگه قرار نبود همین اینجا تهعد بدیم بریم.! چرا آوردنمون تو این ماشین! خدایکی از ته ماشین پرسید همینو! یه مرده سرش داد زد: پاسگاه مهرشهر که قاضی نداره... مفاسد نداره... بازداشتگاه نداره... وای خدا... اینا یعنی چی؟!بعدم یکی دیگه پرسید کی راه میفتیم . کجا میریم؟! مرده گفت : هر موقه ماشین پر شه میریم! اولش گفت: پاسگاه کل کرج ! بعدم گفت: میدون سپاهان؟! یه همچین جاهایی... بعدشم گفت: عظیمیه.... . ماشین پرشد ! یه دختره جلوم نشسته بود.. هی یه چیزی میگفت آروم نمشنیدم. کلمو بردم جلو . گفت: با پسر گرفتنت؟! . ای بابا ! منم همین جوری تو قیافشو نگاه کردم. گفتم: منو؟!..... نه ! وسطای راه بودیم... ماشین مامانو اون ور دیدم.. مامان نگام میکرد! نگاش کردم. الکی لبخند زد که مثلا ناراحت نباشم... !رسیدیم بالاخره به همون اون پاسگاه چمیدونم عظیمیه.. تو ماشینم یه پسره که بلبل زبونی میکرد رو پلیسه زد! دونه دونه پیادمون کردن بردنمون توی پاسگاهه... همینجوری گریه میکردم ! آخه خداییش یهنی چی؟! با فحش و بد و بیراه و برید گمشین و اینا تو یه اتاق کوچیک که از اتاقه منم کوچیک تر بود جامون کردن ! تازه ۴-۵ نفرم از قبل تو اتاقه بودن.... هیچی ساعت ۹ و خورده ای بود... یه سری سوال دادن حل کنیم که مثلا تهعده! نوشته بود : شما نمیدونم متهم به جرم بدحجابی نمیدونم چی چی شئونات اسلامی چمیدونم چی شدین! چه توضیحی دارین؟! نوشتم: توضیحی ندارم! بعد سوال بعدیشم همین بود فقط نوشته بود انگیزتون چی بوده؟! نوشتم انگیزه؟! کتاب خریده بودم ، داشتم میومدم خونه ! بعدم یه سری سوال نوشته بود که نمیدونم ازین به بعد چی شئونات رو رعات میکنی؟ که فقط یه کلمه میخواستن دیگه...! بله ....! مسخره ها.. قلبم همچنان از ساعتم تند تند تر میزد جواباشونو دادم ۸-۹ تا جا هم ازم امضا و اثرانگشت خواستن! بعدم گفتن همینجا بشینین! توی همون اتاق... هی ما میگفتیم : چرا نشستیم آخه؟! میگفتن منتظر قاضی ایم... یعنی چی؟! قاضی چیه؟! ساعت ۱۰ و خورده ای بود که گفتن : قاضی گفته امشبو همینجایین ! همه گریه.. که یعنی چی؟! ما خانواده داریم. نمیشه شب اینجا باشیم. ! تا ساعت یازده نشستیم.. چن نفرمونو بردن تو یه اتاق دیگه ! گفتن فعلا نمیرن ! من مرده بودم... خدایا... یعنی چی اینا... خدایا! بازم ترس و دلهره و ال و بل.. من و چن نفر دیگرو صدا کردن...! خدایا؟! چی شده؟! رفتم بیرون! خانومه گفت : از مامانت تعهد گرفتیم. میتونی گم شی... یه همچین چیزایی... خدایا شکرت ! من میتونم گم شممممممم! خدایا..مرسی... خدایا  ! مثه اینکه فقط مامانای ما زود اومده بودن و الم شنگه و اینا... اینام ترسیده بودن گفتن میشه بریم.... تازه بعد از اونم یه خبرنگاره بابای یکی بوده ! از این که اینا رو بنویسه ترسیدن! بقیه رو هم گذاشتن برن! ساعت دوازه اینا بود که من از پاسگاه پامو گذاشتم بیرون! سرم چقدر درد میکرد! ۵ ساعت میشد که یه سره گریه کردم؟! الان ساعت چنده؟! ۲ ایناس ! هشت هم باید برم شناسناممو بگیرم با مامانم.

- مملکتو دارین؟!
- همین کم بود دیگه... فکرشو میکردی ؟!
- منی که دارم میرم از خونه بیرون. نمیتونم یعنی نمیذارن که لباس خودمو ، خودم انتخاب کنم. اون وخ انتظار چی از من دارن؟!
- به قولی: اینه وضع ما توی اجتماع !

+ - ناژین نوشت.

سلام !
درسته از شنبه تا حالا نبودم ، درسته که اینترنت نداشتم یعنی مودم خراب بود . همشون درست... ولی دلیل نمیشه که الآن سلفه ی دلم رو برا شما ها باز کنم...
بعدم... الآن هستم دلیل نمیشه که باشم ... یه موقه دیدی حالا حالا ها نبودم... یه موقه تا مدرسه.. یه موقه اون ور تر یهموقه این ور تر... یه موقه وسط مسطاش...
از چی باید بگم؟! خودم رو که بیخیال... نه اتفاق جالبی افتاد که بگمشون نه هیچی...
وبلاگ مریم چیز شد... هک !
خب به من چه... باید مواظبه وبلاگش میشد دیگه... نه آخه خداییش شانسه مارو میبینین؟! هر چی دوسته بی آب و دوغه - هکره ! . شایدم دوستش نباشه. نمیدونم.
یه آقایی امسش محمد بود کامنتیده بود که اگه مریم میخواد پستاشو بهش میده. خب مریم گفتش میخواد... بدشون !. تازه مرسی هم گفتش.... تازه مریم هم اصلناش ناراحت نشده که وبش رو ترکوندن... اصلا ! همین جوری هم غش غش گریه میکنه ! بیخیال... ولی پستاشو جدی هر کی داره کادو کنه به میله اینجانب برفسته !
n_a_j_i_n@yahoo.com قابل توجه : اینجا چون که زیرش خط کشیده مثه جا خالی شده !  وگرنه بین هر حرف آندرلاینه !
اه عجب روزای بدی شدنا... فرنازی فرناز داره فعلا ها میره.. فرناز جونی آخه خب منم معلوم نیس باز کی بیام.. شاید خیلی دیر... شایدم دیرتر ولی تو غمو نباش... یادته چقد خوش میگذروندیم؟ میخندیدیم... رازمونو چی؟ من به هیشکی نگفتمش... یه مثه یه چیز مهم تو دلم نگهش داشتم... دلم برات بیشتر از هر چیزی تنگ میشه... دعا هم میکنم برا همون چیزی که گفتی! قول هم بده زود بیای.. باش؟
سروینی سلام. خوبی خوشی؟ من همینجام فقط چیزه... نیستم. همین!خوش بگذره
مهرنازی وخ نمیشه وبت بیام. ولی چیزه هر موقه رنگ آمیزی اتاقت تموم شد بهم زنگ بزن چونکه نت زیاد نیستم!بعد ییهو دیدی دیر شدش... خب؟!من منتظرما.. باشه باشه؟!
هوم الهام هم که مسافرته... کی میای؟!
فرزانه آردسه وبت رو گم کردم. بهم بدش... میام !
دیگه آها نرگس و مریم... چی میخواسم بگم؟! آها مرسی ... میام ! عکاس و مجید هم همین طور!

من نیستم و اینارو  که توضیح دادم. برم پس.... فعلا

+ - ناژین نوشت.
چیه؟!
هيچوقت نفهميدم سر خيار تلخه يا تهش؟!
چرا شير آب گرم سمت چپه؟ چي ميشه راست باشه؟
چرا رو در مغازه ها هميشه از بيرون نوشته فشار دهيد؟! چرا نمينويسه : بکشيد.
-
ديشب پارک ارم بودم . هي هي هي هي... اينقد خوش گذشت... دوستان جاي شما. نه خانواده جاي شما ... نه اصلا هيچکس جاي شما را پر نکرد... جايتان خالي!

ادا در نیارین لطفا. من مثلا حالم خوب نیس... چشمک هم نمیزنیم!

- خب اون موقه نزدیم. الان میزنیم. ()

+ - ناژین نوشت.
نظر ندهید!


قالبم رو خودم درست نکردم !
سایکو برام دست کرد بهم کادو داد!
خوشگله؟!

+ - ناژین نوشت.
اردکای "من"

 

تو بیشتر دبستانا جایزه گرفتن این مدلیه دیگه.... که مثلا واسه هر ۲۰ یه مقدار امتیازی به دانش آموزا میدن ، بعد یه ویترین هم هس که اسمش ویترین جوایزه تو مدرسه... که توش کادوهای مختلفه که بغلشون نوشته برا هر کودوم چقدر امتیاز لازمه!سوم بودم! آخرای سال بود... بعد امتیازام به اون گرون ترین جایزه ی ویترین میرسید ، همه هم به جایزه هه میگفتن: مدرسه ی اردکها ! مجسمه ی چن تا اردک بود رو نیمکت مدرسه و یه معلم هم داشتن ! فکر کنم امتیاز لازم براشم ۴۰۰ تا بود ! گرفتمش... ولی هیچوقت ندیدمش ! من یادمه خانوم میامی دورشو با روزنامه پیچید !  گذاشت تو پاکت ! داد دستم. منم گذاشتمش یه سره تو کیفم ! ولی وقتی اومدم خونه نبود........من هنوز یه جوریم میشه وقتی یادم میوفته چقدر اردکاش خوشگل و مامانی بودن!

- چیه خب؟!


فکرشم نمیتونین بکنین که من به چی فکر میکنم!

- منتظرینا ! فکرم خیلی هم روشنفرانه و بکره ...
- مشکوک....
- خودتی..!

کیفی که صورتی بود و خیلی دوسش داشتم و کادوی تولدم بود ، تقریبا مفقودالاثره !
چه بنفش خوشرنگی.....

- یادمه پارسال با هم دسته جمی رفته بودیم زیارت! نه جدی... پارسال با بچه ها از طرف مدرسه رفتیم جمکران ! بعد تازه تا فردا صبش همون جا بودیم. چقدر خداییش تا صب با بچه ها خندیدیم... جاتون خالی ... ولی نمیدونم چرا همش یادش میوفتم!
- خودمم بدم اومد  ! حالا که با دقت ، دقت میکنم میبینم خیلی میگم: نه واقعا  ! و نه جدی....!
- خیلی خنگین ! دربست ... همتون!
- دربست اینجا چه معنی داشت؟ یکی توضیح بده به من ! 

 چه عکس خشنگیییییییییی

 

+ - ناژین نوشت.
قرمز

 

میدونی چرا گوش کردن آهنگای خارجی خیلی بهتر از ایرانیاشه؟! چونکه نمیفی یارو چی داره عرعر میکنه و میتونی به هر چی دلت خواس فکر کنی.... ولی اگه ایرانی باشه ! مگه میشه؟! هی بگه پرنده و پرواز و عشق و ال و بل و ... اه ! آدم دلش میخواد بگه : بسه دیگه خفه شو !
.. من حال میکنم بی ادب باشم! چیه؟!

-فقط خواسم یه چیزی نوشته باشم که نوشته باشم که اون پستم آخرین آپدیتم نباشه !

قرمز باید!

+ - ناژین نوشت.
لج...

آره ؟!
همه همین جورین؟
نشد که باز....
به من هیچ ربطی نداره. خودم میدونم!
میخوام حرف بزنم!
از رو لج و لج بازیه؟! یا آخرش به لج میرسه؟
شایدم لج نیستش.. 
ولی من اینطوری میبینم....
من قبلنا یادمه یه چیزی شبیهش اتفاق افتاد،
خیلی ناراحت شدم..
ولی این دفه ها... با این که به منم ربط نداش.
بیشتر ناراحت شدم !
عصبانی...! یه چیز تو اینچیزا....
یه لحظه وسطش خوشال شدم...!
برا اینکه تقصیر من نبود...
شایدم بود ،
احمقانس..
امکان نداره....
نبود!
هیچ ربطی بهم نداش....
چرا این همه ناراحت شدم؟!
چونکه..
چونکه باورم نمیشد....
آدما... آدم بزرگا... همین طورین...

- من خودم از خونه مامان بزرگم برگشتم... کلی از اون ور قاطی....یه اتفاق دیگه این وسط.. چی شد که این موضوع برام مهم شد رو نمیدونم.. .
- نمیخوام یه هفته نباشم... زوره؟

+ - ناژین نوشت.
-


- راسی فقط یه سوال !
قالبمو واسه شما ها درس میاره؟!
بعدم میخوام عوضش کنم !

+ - ناژین نوشت.
سلام علیکم
-عکسه هیچ ربطی نداره !

علیکم السلام !شما ها خوبین خوشین؟!من مریض شدم ،نمیدونم هم چیه؟!
شبیه سرما خوردگی ی گندس !فقط چشام هم درد میکنه ، خب اینم ماله همون سرما اس دیگه !تخصیر محیاس....اول که قرار بود از خواهرش مریضی نگیره که بده به من!
ولی هر دو مورد رو انجام داد ،هم مریضی گرفت ! هم دادش به من!
خب ، امروز یه چیز خوشگل هم کشیدم که قابل تحسینه !  یه دونه قایق کشیدم بغل دریا !  اینقدر زحمتشو کشیییییدم !.
راسی.. امروز با سبا و کیانا رفتیم کلاس ! یعنی مامان کیانا اومد دنبال منو سبا ! سبا رو بعد از خیلی خیلی وقت دیدمش..! آخرین دفه یی که دیدمش همون موقه یی بود که اولای تابستون رفتم خونشون ! دوباره من دیدمش... اصلا من چقدر این سبا رو دوست دارم ... نمیدونم چرا واقعا ! چرا؟! شاید چونکه اخلاقش خوبه ... خوب که نیس... مثه منه ! 
تازه قراره با مهدیه و سوگل ۱۴ هم بریم لوازم تحریر بگیریم... وای.. من اولین دفمه که دارم با دوستام میرم خرید برا مدرسه... اگه شانس قشنگ و زیبا ی منه که کنسل میشه ! قراره با مرتو (مترو!) بریم ترهان ! (تهران !)  ولی اگه با هم بریم چه خوشی میگذره ها !
بهاره امروز همش منو بد نگا میکرد.. یهنی میگی امروز پیش سبا و کیانا که بودم زیاد تحویلش نگرفتم؟! یهنی چی آخه... خب نباید ناراحت شه... تخصیر من که نیس.. سبا رو خیلی وخ بود ندیده بودم !
- این میزکار چیه بلاگفا گذاشته؟! حالمو بهم میزنه !
-مراقب باشین که شما ها یه موقه مریض نشین !
- سبا رو واقعا دوست دارم !
- این روزا مریم از همیشه مشکوکتره... میگی باز داره چه خرابکاری ای میکنه؟!
- من حالم بسی ناپیداس... یهنی هی خوب میشه بد میشه... یه هفته یی ، شاید بیشتر ، شایدم کمتر.. نمیدونم... نیستم بهرحال...
-پس فعلا


 

+ - ناژین نوشت.
عحب عصبی ای ایه P:

شما ها چطور ميشه که عصباني ميشين؟!
من کلا زياد عصباني نميشم ، ولي وقتي که مثلا دعوا باشه يا هر چيزي D: کوتاه بيام ، بعد طرف پررو گري کنه و بازم شروع کنه ... خيلي عصباني ميشم ! P:
وقتي عصباني ميشم هم زياد حرکات غير عادي اي انجام نميدم P: هيچکاري نميکنم ! ولي اگه خيلي عصباني شم شايد داد بزنم !D: آها گريه هم ميشه کرد ( O-:) ولي جدي  !P: ميشه ها !P:
عصباني ترين کسي که تاحالا هم ديدم معلم حرفمون بوده !
S-:
يادمه مهديه يه چيز خنده دار و يه کم ! ( تاکيد ميشه فقط يه کم! ) بي ادبي ! گفتش خيلي آروم ... همين که اومديم بخنديم ...  معلممون شنيده بود حرفشو ! يادمه چه دادي زد ... از عصبانيت قرمز شده بود واقعا... لباشو بهم فشار ميداد.... ! :(
من که ترسيدم وقتي نگاش کردم !.
:-SS
شرمنده ترين کسي هم که تاحالا ديدم مهديه بود وقتي معلممون سرش داد زد !P: کلشو انداخته بود پايين و واقعا قرمز بود ! :-S

- چيه؟! P: خودم بشخصه خيلي وقته زياد عصباني نشدم ... يکي بياد کمک  ;)) :)) =)) :-j
-


راسي من يادم رفتش که بتون بگم لباس مدرسه اي م رو گرفتم ، P: اووووووووه خيلي وقته پيش.... قبل از اينکه برم مشهد گرفتمش ! P:
هوم... همه چيز همونطوريه که قرار بوده ! :|  سارافونيه ! :-S
فقط جاي قهوه اي -سرمه اي ! و جاي کرم هم آبي کمرنگ مايل به طوسي ... P:
مقنعه هم سرمه اي...  P:<
خوب نيس. هر چند از پارسال بهتره.....
:(
- فکر شو کنين .. . مثه مهدکودکيا.... P: ( محيايي به جونه خودم منظور ندارم :* )

+ - ناژین نوشت.
ای بابا
 


مدرسه ها ناخود آگاه دارن باز میشن ! تخصیر من چیه آخه؟!  برین با این رئیس آموزش و پرورش صحبت کنین اصلا ! اگه رفتین بهش با یه حالت دل سوزنکی ای اینام بگین::
- آخه ببخشیدا... ولی از نظر شما این انصافه؟! نه ماه کامل بریم مدرسه ولی فقط سه ماه تعطیل باشیم؟!
- آخه با این وضع کم تعطیلات ما نمیتونیم خستگی درسایی که خوندیم ( چقدرم!) در کنیم که !  اون وخ ما نمیتونیم بریم مدرسه و ۲۰ هامونو ردیف کنیم ! ( شما ها همون ۰ شو رو بخونین بسته !)
- یه پیشنهاد هم از طرف من بدین ! به جای اینکه نه ماه بریم مدرسه و سه ماه تعطیل باشیم ، لفطا جاهاشونو عوض کنین ... راحت تر بگم... سه ماه بریم مدرسه ! نه ماه تعطیلی ... چطوره؟! 
- واقعا شما ها برا کتابای مدرسه ثبت نام نکردین؟! به من چه خب... تخصیر خودتونه !
                                                                    *
- همه ی همشو دروغکی گفتم ! ولی جدی من دلم دوباره مدرسه میخواد ! میخواسم ببینم زودباورین یا نه..!
- من کلا وقتی میرم لوازم تحریر بگیرم خیلی ذوق دارم. ولی هنوز نرفتم. شمام همینطوره؟! 
یکی همین طوری در اومده بود گفته بود: آدم وقتی حرف میزنه خوب نیست شکلک در آره وقتی هم مطلب مینویسه خوب نیست زیاد شکلک بزاره . !
جدی ها ! اینم حرفیه ......

+ - ناژین نوشت.
که من حرفی ندارم؟ "-:

چی شده؟! :((
- چقدر بد که من هیچکاری نتونستم کنم.  !  



   خب اولش سلامٌ علیکم
یه بازی تو این یاهو مسخره ی بی شخصیت دیدم ، امسش هم Nanny Mania بود !از دیدنش خوشم اومد چون قبلنا Cake Mania رو که از همین این یاهو ی بی ادب گرفته بودم خیلی خشنگ بود و خوشم اومده بود! آنلاین نمیشد بازیشو کرد و فقط برا دانلود بود ! من که از خدا خواسته کلیکیدم و کوچولو کوچولو هی طول میکشید... 23% - 51% - 78% - 89% ! یه تقریبا یه ساعتی طول کشیده بود تا همینجا ! یهو چی شد؟! واقعا هم بیشخصیته ! چونکه دی سی شد !
خب ... وای وای وای این دختره آیسان رو بگم !
چن روز پیشا مثه بچه ی آدم پاشدم رفتم کلاس آبرنگم... از شانس کپک زده ی من یه دختره دیوانه کنارم نشسته بود ! از همین اینکه صندلیشو آورد کنار من فهمیدم روانیه!  ! یهو شروع کرد... اسمه شما آیسانه ؟ من : نه ! ولی قیافتون مثه آیسانه! من : خندم گرفته بود ولی فقط گفتم :جالبه ! یه کم گذشت ، صدای دختره در اومد: داشت صدا میکرد : آیسان؟ خب منم چمدونستم منو میگه! هیچی نگفتم ! برگشته میگه : با تو ام ها ! منم گفتم : خب من که آیسان نیستم ! برگشته میگه: ولی به قیافت میاد ....    منم در نهایت احترام رفتم پیش بهاره نشستم !
چن وخ پیشا هم هی داشتم میگفتم به مامانم که داری میری بیرون منم ببر میخوام کاغذ بخرم ! مامانم هم داشت میگفت که مثلا از کجا میره و چکار میکنه واینا !خیلی جدی برگشته میگه: خب من از اینور میرم ، تو رو این ور پیاده میکنم !  بعد تو میری اونور کاغذتو میخری....  تا بیای اینور یه ماشین بهت زده ! بعد منم از همین اینور یه سره میبرمت امامزاده طاهر !
- حالا جدی رفتم که کاغذ بخرم یه اتوبوسه نزدیک بود لهم کنه ! بعد مامانم بهم میگه : خب دیدی داش پیش بینیم درست در میومد !   
یه چیز دیگم هس که این چن وخته خیلی عذاب وجدانم رو میگیره ! داداش کولوچوم که داره میره پنجم یه دوست داره اسمش امیرحسینه ! بعد هر موقه دوستش میاد دمه خونمون که با هم برن دوچرخه بازی ! من به داداشم میگم نمیشه بری! میگه : چرا؟! میگم که این امیرحسین پسر خوبی نیس! من تا حالا اسمه این امیرحسین رو هم نشنیده بودم !   بیچاره یه روز اینقدر حرصشو در آوردم ، گریست ! - آخه چه معنی داره؟! دوستای من نمیان دنبالم بریم دوچرخه !دوستای این بیان ! نمیخوام !
دلم برا بدمینتون تنگ شده زیاد ! برا راکتش.. توپش که صد دفه گم شده بود.... برا خانوم نادم...  نسیم کوچولو.... آخی.. الآن خیلی ذوق داره... آخه میره کلاس دوم! دیگه برا اون خانوم چاقه بداخلاق که منشی بود.. کی بود؟! همون اون بدجنس !  
گفتم این یکی رو؟! چن روز پیشا دوباره رفته بودم مغازه مدل آبرنگ بگیرم ! رفتم تو یه مرد چاق و سیبیلو مغازه دارش بود! گفتم:سلام آقا ! مدل آبرنگ میخواسم ! با صدای کلفتش یه هو داد زد : جلد برا کتابات گرفتی؟!  ! لبخند زدم... دوباره گفتم : مدل آبرنگ ..... بقیش رو هنوز نگفته بودم که برگشت گفت: گفتم جلد گرفتی؟! مدل نداریم !
این وبلاگه که میخواد وبمو بگیره ! چی میگه این وسط؟!  صداشو واسه من بلند میکنه !؟ - میخوای این وبتو بگیرم؟!       جم کن بابا .....

ما هر چی بگیم ! مامان خانوم میگه : تا ته تابستون ! این یکی که رو آب نیس؟!

+ - ناژین نوشت.
شازده کوچولو!
 

http://www.rainymint.com/lepetitprince/index.shtml

حذفیده شد !

خیله خب بابا... باز داد زدن... اصلا قبول ! من هیچی نمیگم ! این لینکه رو ببینین ! ترجمه ی شازده کوچولو ماله محمد قاضیه !
- هیچی هم نگم این رو باد بگم:
+ مسخره نیس؟!

- در نگاه کسانی که پرواز را نميفهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيری کوچکتر خواهی شد.


 

+ - ناژین نوشت.
قرمز

تمام لاکهای قرمزی که وسط خونه ریخته بود رو خودم پاک کردم !
با تینر !
پوستم صفت شده....

- مریم خانومه... فکر نکن یادم میرتش ، تخصیر تو بود کاملا . بگی نه ته دروغگویی ای !

+ - ناژین نوشت.