شبا بابا برقی میاد تو خوابم
فکر میکنم که حتما بازم در مورد اسراف میخواد حرف بزنه
پیش خودم میگم حتما میگه:
این قدر شیر آب رو باز نذار !
ولی کلشو میاره دمه گوشم و
تو گوشم میگه:
اینقدر دروغ نگو بچه....!
- اینقدر ها هم که میگه ... من دروغ نمیگم....اشتباه شده!
![]()
پنج شنبه اولين جلسه ي کلاسايي بود که مدرسمون مثلا براي قبول شدن تو تيزهوشان گذاشته بود... ازين جا با ميني بوس بردمون دبيرستان ! جا نبود بشينيم... هر چه قدرم به بچه ها ميگفتيم: شما دلتون مياد ؟ D: بلند نميشدن که ! ولي زود رسيديم... رفتيم سر کلاس... گفتن برا رياضي آقاي حيدري يه... منم هي فکر کردم ديدم اسمش آشناسP: حيدريD: بعد ييهو ايادم افتاد.. پارسال تو تعطلات نوروز بود که مثلا ماها که المپياد رياضي ناحيه رو قبول شده بوديم رو يه کلاس با دو تا از بهترين دبيراي رياضي برامون گذاشته بودن که مثلا استاني هم قبول شيم.. که نشديمD: !
آقاي حيدري اومد تو کلاس و سلام کرد.. همينجوري منو نگا ميکردD: بعد منم پي بردم که اينم منو شناختP: بعد به بچه ها گفت که کيا المپياد ناحيه رفتن ؟ کيا استاني؟ بهد که برا استاني فقط من دستمو آوردم بالا.. گفت واسه همونه قيافت آشناسD: بعد شروع کرد به درس دادن... دقيقا همون اولين درسي که پارسال هم داده بود.. قانون گاووس.. رو... البته اولش سوالش رو داد که ببينه کي حل ميکنه... بعد خب چون يه بار قبلا ياد گرفته بودم فقط خودم حلش کردم... بعد به بچه ها ياد داد.. بعد گفت حالا: يک تا هزار رو جمع کنين... بعد منم هنوز سوال رو ننوشته بودم سريع گفتم: پونصد پونصد:)) بعد اين فکر کرد ميگم 515 !
...
چن روز پيشا خانم فرهي دوباره جاهاي بچه ها رو عوض ميکرد... بعد از همون دختره که خيلي بدم ميومد... همون و آورد پيشم ! :|![]()
...
امروز نازنین رفته پای تخته سوالای ریاضی رو مینویسه... بچه ها هی بهش میگن چه کن و چه نکن ! عصبانی میشه به خانوم میگه : خانوم من با ساز کدومشون برقصم؟ نگاش میکنم میبینم دکمه ی مانتوش بازه! میگم : تو دکمتو ببند لازم نکرده برقصی![]()
...
بعد دوباره چن روز پيشا ترش... مهديه و ناديا زنگ تفريح شوخيشون گرفته بود.. مهديه رو ناديا آبميوه ريخت... بعد ناديا رو هم جو گرفت...رفت از تو آشپزخونه ي مدرسه ي سرکه برداشت ريخت رو مهديه ! يه ذره و يه کم هم نه ! کلي ... بعد ترسيد... ظرفشو قايم کرد... مهديه هم بوي سرکه گرفته بود.. هي خودش رو ميشست... بعد زنگ آخر... خانوم مدير اومد سر کلاس ظرف سرکه دستش بود... بعد گفتش که چرا برداشتينش و اينا.... ناديا ي ترسوهم گفته که اين سرکه رو من برنداشتم و چي و چي و چي .... ![]()
..
راسي... يه سري از بچه هاي اون کلاس يه وبلاگ ساخته بودن... بهد من آدرسشو پيدا کرده بودم.. هي سر کارشون ميذاشتم... آخرش که دينا رو ديدم 5شنبه... نتونستم خودمو نگه دارم... بهش گفتم تو منو ميبيني خندت نميگيره ؟! گفت نه ! گفتم ولی من خندم میگیره.. گفت چرا؟ گفتم چونکه وبلاگتون خیلی زشته!
بعد هم گفتم نه خوشگله![]()
+ بالاخره موفق به آپ کردن شدم !!.. قسمت نمی شد که!![]()
+ امروز تولد ستایش جونمه! مبارکه مبارکه..!
یه کف مرکب!
یهنی مرتب !![]()
![]()
گرفتن نمره ی بیستی که همش با تقلب باشه خیلی کیفش بیشتر از
اون نمره ی بیستی یه که کلی زحمت براش کشیدین و اینا
مخصوصا اگه اون بیست ماله درس مزخرفی چون احتماعی
و موضوع مسخره ای مثل حکومت و قوه ها. . . و بحث های سیاسی باشه!
+ اییییییییول !![]()
![]()
خواهر اون هس... ولی مامان من نه !
خودمم واسه دل خودم اومدم
دمه در که سلام میکنیم
شروع میکنیم به خندیدن
از در مدرسه که میایم تو خندمون اوج میگیره
و با دیدن خانوم مدیر غش میکنیم
یه کم که راه میریم دیگه نفسمون بالا نمیاد!
میریم میشینیم تو جلسه
خانوم مدیر حرف میزنه
گوش نمیدیم
یه برگه میدن پر کنیم
مهدیه میگه من ماله تو رو هم پر میکنم
یه دفه میگه :
نوشته : قبلا کلاس های خارج از مدرسه میرفتین؟
میگم بنویس: خففففه شو...
نمیتونه نخنده و هر هر با صدای بلند میخنده
خانوم مدیر نگاش میکنه
میخنده
خندم میگیره
میخندم
یه دفه تو بشقابای گل من گلی واسمون آش میارن
مامانا هیچ کدوم نمیخورن
شروع میکنیم به خوردن
وای چه خوشمزس
یه دفه مهدیه میگه:
بگو این چیه آوردن؟
خندم میگیره..
میخندم !
میگم: والا... اینا تو ماکارونی هاشون سبزی و نخود لوبیا میریزن؟!
غش میره !
میگه : خوشمزه بود ،
میگم آره ! بگو واسه اردو از همینا بازم بیارن
میخنده
میپره تو گلوم..
میزنه پشتم !
خندم میگیره
سرفم میگیره !
میخندم و سرفه هم میکنم
میگم دیگه نمیخورم ،
میگه بشقابتو بده!
میذارتش رو میز جلویی
و بی خبر از این که میز کجه
و یه دفه
TaTaTagh Tagh
بشقاب میفته و همه ی آش ها میریزه رو چادر خانوم جلویی
همونی که از اول چپ چپ نگامون میکرد
تو دلم هیچی نمیگم!
برمیگرده و میگه:
ببین چادرمو چه کردی؟
من با خنده نگاه مهدیه میکنم
مهدیه با تنفر عذر خواهی میکنه
مهدیه قیافشو میره تو هم !
خانوم مدیر میگه:
چرا ناراحتی شما عزیزم؟
مامان بشقاب شکست . فدای سرت
ناراحت باشی منم ناراحت میشم
مهدیه باز نیشش باز میشه
لبخند میزنم بش
میخندیم
میگم پاشو دیگه بریم
وظیفه ی ما فقط این بود که
آشمونو بخوریم و باقیشو بریزیم و یه بشقاب بشکنیم
میخندیم و میریم بیرون !

- مریم از اصفهان برام یه تابلو آبرنگ خیلی خوشگل آورده !
دله همتون آب شه !![]()
- محیا ؟
اون هفته که نشد بریم سینما .
ولی این هفته حتما بریم.
میگم که کلاغ پر ببینیم. باشه؟![]()
![]()
۵ شنبه با مهدیه رفتیم خونه ی شقایق اینا...
خیلی خوش گذشت... کلی خندیدیم.
امروز هم مدرسه خبر خاصی نبود!
خانوم رحمانی .. معلم علممون بردمون آزمایشگاه!
وقتی در مورد اسید و اینا حرف میزد ،
با اون صدای تو دماغیش...
دقیقا مثه جادوگرا میشد!
خیلی هم بد اخلاقه.... ولی مهربونه!
از معلم ورزشمون بدم میاد...
چه حرفایی میزنه!
من خوشم نمیاد اصلا گوش بدم حرفاشو
ولی مجبورم!
و دیگه... همین
-
من میرم بالای درخت آبنباتم میشینم
آبنباتای البالویی رو همون بالا تنهایی میخورم
چن تا طالبی ای شو میکنم میارم پایین...
میشینم تو بالکن و دونه دونه میخورمشون
- خیلی خوش مزه ان.... حالا تو هی بگو زحل رفته پشته سیاهی!!!
از مدرسه که اومدم. ناهارمو خوردم و با مهدیه حرف زدم. یه سره رفتم کتابمو برداشتم و رفتم یه گوشه شروع کردم به خوندن واسه خودم... دقیقا به جای هیجانیش که رسید خوابم گرفت... چشام باز نمیموند دیگه. خوابیدم.... ساعت شیش بلند شدم.... خیلی کیف داد![]()
![]()
۱. به مامان میگم: مامان این قسمت کیفمو ببین ، جای موبایله... یعنی که باید برام موبایل بخری....
مامان میگه: ببینم؟ اون که جای موبایل نیس!
میگم: حالا تو بخر.... من میدونم کجا بذارمش... اصلا میذارمش تو جیبم!
![]()
۲. همون روزی که بود تو مدرسه آشپزی داشتیم. خانوم مدیرمون رو پخخخخ کردم!
خوشم میاد جنبشو داش! فقط خندید........![]()
۳. بهش میگیم که خب خانوم ما رو چرا مسافرتای مدرسه ای طولانی نمیبرین؟
میگه شما ها بچه این... دهنتون بوی شیر میده.
یه روز پیش مامانتون نخوابین خواب بد میبینین!![]()
۴. برا فردا یه کم مشق عربی دارم که اونم اون هفته تقریبا همشو نوشتم. ایول!![]()
۵. محیا کوشی؟![]()
۶. همین. فعلا![]()
نوشته شده بعدا:
۷. قالبمو خیلی دوسش داشتم.
ولی واسه تنوع این یکی رو گذاشتم.
اینم قشنگه.
ولی قبلیه رو دارمش...
بعد از چن وخ همونو میذارم!![]()
نوشته شده خیلی بعدا تر توسط یه آدم روانی که میخواد همه چیو خرد کنه و خیلی هم عصبیه!
پستم از قفس پرید... خدایا
آخه خدایا! ای بابا... فعلا فقط اینکه تولد فرزانه مبارک!
پیوند هام رو بعد از عمری باز دیدن میفرمائین!![]()
![]()
گاو بیچارم افتاد و شکست.
مامان گفت که دیگه بدرد نمیخوره.
ولی من تیکه ها شو به هم چسبوندم.
حالا کنار پنجرم یه گاو شکسته دارم
که از قبل خوشگل تره و
دیگه مجبور نیس هی تو شکمش سکه بندازن و
بیچاره دل درد بگیره !
ساکت و مظلوم . همون گوشه نشسته و برام ما مااااا میکنه!
....
- یه گاو شکسته خیلی بهتر از سالمشه. نه ؟
+ برای فردا هم باید یه کمی مشق ریاضی بنویسم. هم سوال جغرافی درآرم. هم حرفه بخونم. هیچ کدومشون رو حتی یه ذرشونو هم انحام ندادم. من برم... فعلا![]()
من به مامان میگم مامان
مامان به من میگه مامان
مامان به مامان برزگ میگه مامان
مامان بزرگ به مامان میگه مامان
من به مامان بزرگ میگم مامان
مامان بزرگ به من میگه مامان
- قاطی کردم.... مامااااااااااااااااان![]()
![]()
دختره ی روانی....
هی یه چیپس بر میداره...
اون قدر پاکتشو فشار میده که بترکه !
میره میشینه تو اتاقش....
هی خرت خرت چیپس میخوره...
نقاشی میکشه...
بلد هم نیس... ولی میکشه...
خرت خرت بازم چیپس میخوره..
بعد از اینکه دیگه از نقاشی کشیدن خسته شد!
اون موقه کتاب داستان عزیزشو باز میکنه.
و شروع میکنه به خوندنه
بدشانسی های چن تا از دوستاش
اونقدر میخونه که وسطش خوابش میبره..
وقتی بیدار میشه و
خودش و بین یه عالم کتاب و نقاشی و چیپس میبینه.
یاده مشقاش می افته و
تا نصفه شب مینویسه...
اون وخ هی با خودش فکر میکنه که....
چرا وخ کم میاره؟
چرا ؟ !
۱. مریم داره میره مسافرت ! ![]()
۲. پاستل های من دقیقا مثه همون عکسس...![]()
۳. نقاشی کشیدن باهاشون رو بلد نیستم و هی میشکنمشون
۴. ولی نقاشی های خودمو دوس دارم.![]()
۵. امروز فقط سر اینکه اسم کتاب کار رو یادم نمیومد و یه دفه از دهنم در اومد : "این یارو" معلممون برام منفی گذاشت... اشکال نداره یکی دیگه هم بگیرم . منفی در منفی = مثبت ! ![]()
6. محی شب مختو میخورم!
حالا ببین !![]()
7. در مورد خفه شده ! اینکه اگه خیلی دوس دارین بدونین یعنی چی
یه بار عنوان رو با زیریشو تند تند پشت سر هم بخونین...
دیگه این همه سوال نداره که!![]()
8. اینم که تموم کنم میشه نه تا بچه های بد شانس رو خوندم. 4 تاش مونده!![]()
9. نداریم
10. . .
11. فعلا![]()
-
حس میکنم مامان لذت میبره ازین که خون این گوسفندای بیچاره رو میریزه... به خودش که میگم میگه چنین نیست ! نمیدونم!

-
آخه خودتون قضاوت کنین... از مدرسه که اومدم یه سره رفتم تو حیاط با سیلی از خون مواجه شدم و یک قصاب سیبیلو که یک چاقوی گنده دستش بود... و دیگه هیچی ندیدم. دوئیم طرف خونه و یه سلام گنده و اتاقم !
-
- اولش که دیدم گفتم نکنه یارو میخواد منو بکشه؟ شوخیش گرفته؟ بعد بوی گوسفند اومد.... . تازه فهمیدم

-
اون روزی از بچه ها رای گیری کردن نمیاینده کلاسو انتخاب کنن . چن روز پیشا جوابش رو برد بود. من بودم... قابل توجه.... دس بزنین

-
دمت گرم مامان. خوشم اومد.....

-
برم من.. فعلا

دبستان که بودم ، يه دوست داشتم آرزو !
بعد اين خونشون نزديکمون بود ...
يهني تو خيابونمون...
يه روز سرويس مدرسه نيومد دنبال بچه ها ! ما هم پياده اومديم....
چقدر خوش گذشت!![]()
دست آرزو رو گرفته بودم بهد با هم پفک ميخورديم...
آرزو گفت مياي کيف تو رو من بيارم کيف من رو تو؟
بعد کيفامونو عوض کرديم....
چشامونو ميبستيم و پفک ميخورديم!
بهم گفت: يه شعر برات بخونم؟
فوري اصافه کرد: - بادکنک و زنبور...
نشنيديش که؟
شعره تو مجله ي مدرسمون بود....
. گفتم : نه !
ميخوند برام.
يه جاهايي رو اشتباه ميخوند.
غلطاشو ميگرفتم...
نميپرسيد اگه نشنيدي پس از کجا ميفهمي اشتباه ميگم؟
ميگفت : اره... همون !
خونه ي اونا نزديک تر بود.
باهاش خدافظي کردم...
يه چن قدم جلو تر خونه ي خودمون بود.
رفتم خونه...
بعد يادم افتاد يادمون رفت کيفامونو عوض کنيم....
شب که داشتم تو دفترش براش مشقاشو مينوشتم مطمئن بودم که الآن آرزو هم داره مشقاي منو مينويسه !![]()
![]()
امروز وقتي با سوگل داشتم از مدرسه برميگشتم اينا يادم افتاد !
سوگل هميشه منو ياده خاطره هام ميندازه.
چرا؟ ![]()
پیشی من میخواد بره.... میشه بهش بگین نره؟ حرف منو که قبول نمیکنه. شاید حرف شما رو قبول کنه!![]()
راسی من باز مانیا رو دیدم ! باورم نمیشد خودشه.... وقتی برگشت میخواستم به مریم بگم که مری مری این چقدر شبیه مانیه ! ولی دیدم سلام علیک و اینا مطمئن شدم خودشه!![]()
صدای مشقام بلند شد.....
دارن صدام میکنن...
اومدم !
- کی میگه شبیه هیچ کسی نیستم. ؟ لطفا نگه چون شبیه خودم که هستم !
![]()
+ چی شد؟ بیخیال... من بعد از کلی وخت شایدم یه ذره وقت، یه ذره اومدم. حالاااااااااا بازم میام!![]()
* یهنی شما الآن هیچکدومتون نمیدونین "خفه شده" یهنی چی؟ یهنی خفه شده دیگه.... ای بابا![]()
-بی ربط : جلسه س تو مدرسه. تو میگی الآن دارن از من تعریف میکنن؟
بی ربط : شنبه آشپزی داشتیم... راستش خود بچه ها هم دقیق نمیدونستن چی باید درست کنیم... اصلا درست و حسابی برنامه ریزی نکرده بودیم... قرار بود هم کباب پز ببریم همبرگر درست کنیم هم ساندویچ میکر ببریم ساندیویچ(
) درست کنیم... شب قبلیش مهدیه زنگ زد خونمون گفت نمیتونه فردا بیاد. داشت گریه هم میکرد ، فک کن ! بعد میگم : چی شده؟ یه ذره دیگه گریه میکنه! میگه هیچی حالا میگم. فقط واسه فردا تو نون تست و آبلیمو ببر ! منم سعی کردم و گرفتمشون... شنبه مهدیه نبود. یه شنبه که امروز باشه اومد و گفتش که چیزه.. بیچاره.. آخی... خاله جونیش که خیلی هم جوون بوده و از مامانش هم جوون تر بوده فوت کرده !. آخی![]()
-بی ربط تر : خوشم نیومد..... اصلا !
- تقریبا با ربط : عاشق رنگ ویولت م رنگ و اسم و گل و حتی شخصیتش تو بچه های بد شانس.
-پیدا نکردم این ویولت رو که رنگشو حداقل بذارم اینجا خوشگل شه!
فعلا

رو دستم دونه های قرمز چن تا در اومده بود.
از مدرسه که اومدم بیشتر شد.![]()
رفتم دکتر.
گفت حساسیته. .![]()
یه صابون داد زدم به دستم.
چه ساده.
خوب شد.!
( دکی دمت گرم...!
)
این دکتره که پیشش بودم همین چن ساعت پیش ... یه پیرمرده که واقعا ازش میترسم... ![]()
یکی از این میترسم. یکی هم یه لوازم تحریری ای قبلا اون ورا بود بعد فروشندش عصبی بود به علاوه ی کمی هم ناراحتی های روانی و اینا فک کنم....
ناراحتی هنجره؟ حنجره؟ hanjare! پنجره
! داش فکر کنم... آخه صداش بیش از حد ترسناک بود !![]()
هوم مشقای هنر مو نوشتم. یه صفحه با قلم بود. یه صفحه با مداد . یه نقاشی هم از دوتا پارچ شیشه ای... زبانمم نوشتم... زیاد بود مشقاش و خسته کننده... چار پنج صفحه تمرین های کتاب بود با تمرین های کتاب کارش....
اصلا شما ها جدیدا خیلی فوضول شدین که این همه به مشقای من کار دارینا.......
فقط برم من.. که فردا باید زود بیدار شم که میخوام ( یهنی باید !) تاریخ بخونم.... امتحانه باز.....![]()
میام پیشتون حالا
.... فعلا ![]()
سلام![]()
خوبین که ؟ آره هستین. منم همین طور....![]()
هر چند این روزا مدرسه خیلی خوب نیس..
ولی میگذره !
بعضی موقع هاشم خوش میگذره البته! ...![]()
امروز خیلی روز مسخره ای بود...![]()
![]()
صبح با صدای ساعت جیغحیغو بیدار شدم ، خاموشش که کردم یه ربع خوابیدم. یعنی چون عادت دارم به این مدلی درس خوندن همیشه یه ربع زودتر میذارم ساعتم زنگ بزنه !
یه ربع بعد بیدار شدم. یادم افتاد امتحان دینی و قرآن قرار بود ازمون بگیره.
قرآن رو 4 تا درس رو خوب خوندم. دینی رو هم درس آخر رو خیلی خوندم درسای دو و یک رو هم بلد بودم و یه نگاهی کردم.
ساعت شیش و ربع بود. اومدم بخوابم که یادم افتاد که پنج شنبه ها اصلا دینی نداریم...
فقط عربی و قرآن داریم. یه کم برا خودم غر زدم و خوابیدم.
نیم ساعت خوابیدم . بیدار شدم برناممو چیدم رفتم مدرسه...
تو راه هم سبا رو ندیدم. مدرسه هم چونکه صبح بارون اومده و بود و هوا سرد بود مراسم صبح گاهی نداش.
و همه ی بچه ها سرکلاس بودن. رفتم سلام علیک و اینا. بعد از بچه ها پرسیدم قرآن خوندین؟
همشون منو نگا کردن و گفتن که امتحان قرآن که برا امروز نیس.. امروز فقط عربی امتحان داریم.........![]()
فک کن....... !
اشکال نداره عوضش عربیمو بیس میشم.
تازه برا شنبه امتحان دینی داشتیم که خوندم دیگه....![]()
شنبه تو مدرسه آشپزی داریم.
من اصلا یادم نمیاد دقیق که باید چی درس کنیم...
فقط فهمیدم که باید کنسرو نخودفرنگی و پنیر پیتزا و چیپس و دو سه تا چیز دیگه که وسط دفتر حرفم نوشتم رو ببرم.
یادم نره فقط.....![]()
مهسا با سمانه دوس شده.
آها اینو گفتم یاده یه چیزی افتادم !![]()
![]()
دیروز خونه ی مهدیه اینا بودم سوگل و نیلوفرم بودن.
نیلو رو میشناسم واسه همون زیاد غریبه نبودیم و لازم نبود نهایت ادب رو رعایت کنیم.
بعد مهدیه دو تا ازین چیزای ریاضی رو نفهمیده بود بعد کلا به هوای همون رفتم خونشون که بیاموزم بش.
بعد یه ذره با شوخی و خنده یاد گرفت.
بعد از روی بیکاری هی گفتیم چیکار کنیم؟
چیکار نکنیم؟
گفتیم زنگ بزنیم یکی از بچه ها رو سر کار بذاریم....
حالا کی؟
سمانه !
زنگ زدیم و گوشی رو دادیم به نیلوفر !
بعد مامان سمانه پرسید شما؟
نیلو گفت از دوستاش...
گفت اسمتون؟
نیلو گفت: مهدیه !
چی بگه خب.
بعد یه چن تا سوال ازش پرسید سمانه هم نفهمید که این مهدیه نیس....
نیلو بهش گفت امروز اگه بریم سفره خونه (
) میای؟
اونم که ته دیوونگی... گفت آره کی هستش؟
گفت کجا و کی و اینا... ( نیلو خندش گرفته بود ولی قورت میداد.)
رفته بود سرکار ناجور....
ما هم بالش گرفته بودیم جلو دهنمون که فقط صدای غش غش خنده هامونو نشنوه !
نیلو بهش گفت ساعت یه ربع هش نمیدونم کجا باش....
بعد سمانم گفت اوکی و اینا..
نزدیکای 7 و ربع بود من دلم برا سمانه سوخ ...
هی گفتم زنگ بزنین بهش...
گناه داره..
پا میشه میره ها !
بچه ها هی گفتن نه ..
ولی انقدر اصرار کردم دیگه زنگ زدم...
سلام کردم و اینا...
-من: داشتی چیکار میکردی؟
سمانه: حاضر میشدم...
غش غش میخندم.
-که چی؟![]()
که بریم.
-کجا ؟
سفره خونه....
-با کی؟![]()
با شما...
- نه آخه تو میخوای بری سفره خونه چکار کنی؟![]()
![]()
![]()
اصلا تو فکر میکنی تو رو راه بدن !
( در این قسمت سمانه سکته کرده بود یا چی رو نمیدونم ولی حرف نمیزد....
) گفتم دوربین مخفی بود و اینا میخواسیم ببینیم زود گول میخوری؟
اینقدر خندیدیم بهدش....
تازه نیلو یه چیزا گفت که ما غش کردیییییییییم !![]()
آخرشم کلی سرما خورده بودم و گلو درد و اینا اینقدر خندیدم دیگه صدام در نمیومد !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی سمانه عجب خلیه...
برگشته میگه آره کجا کی؟![]()
فردا جمعس... امشب میتونم با خیال راحت بخوابم.
آخی.. تو کل هفته فقط همین 5 شنبه هاس ها......![]()
خب بسه. فعلا![]()
پ.ن: امروز سر زنگ قرآن قرار بود حواس خانوم رو پرت کنیم
که درس نده و اینا فقط بشینیم حرف بزنیم.
موفق شدیم....
یعنی این قدر در مورد جهنم و گناه و ثواب و چی و چی... ازش پرسیدیم تا زنگ خورد...![]()
پ.ن: دیدین فقط من نیستم که شازده کوچولو رو دوس دارم و وقتی میخونمش بعضی جاهاش اشکم در میاد.... آقا معلم هم وقتی کارتونش رو میدیدن خیلی خوششون میومده !![]()
