
یه کم نگاه زمین میکنم دستمو از زیر چونم بر میدارم و رو زمین با چشام دنبال کتاب فارسیم میگردم. با نق و نوق برش میدارم.. احساس میکنم صد کیلویی میشه...! یه صندلی بر میدارم میذارم رو به روی دیوار.. یه مداد میگیرم دستم. رو دیوار یه خانوم دیبا میکشم و فوری مداد رو میذارم تو جامدادیم و میشینم رو صندلیم. یه دفه چشمم که میخوره بهش خندم میگیره... تو این هوای گرم باز اون شال گردنش رو پوشیده؟ تا میام زیر زیرکی بخندم میبینم داره منو نگاه میکنه.. فوری سرمو میندازم پایین و الکی دو سه تا سرفه میکنم ...گوش میدم چی میگه !
لازم نیس گوش بدم چی میگه ! میدونم الآن بیست دقه نیم ساعتی وخ میده درس بخونیم . پس بدون معطلی کتابمو باز میکنم... سعی میکنم از همه ی نوشته ها و نامه نگاری های سر کلاس با همه ی اون هم کلاسیام که امروز با هم غایب کردن و هیچ کدوم نیستن زود رد شم. خودشونم که نیستن یه چیزی هس که حواسه من رو پرت کنه بالاخره !
همه رو که خوندم بر میگردم نگاش میکنم... داره هنوز منو نگاه میکنه ! خسته نمیشه؟ شال گردنشم در نمیاره... . همیشه وقتی امتحان داریم این هم کلاسی های من غایب میکنن ! اه.... میرم کنار خانوم دیبا وای میستم... لازم نیس منتظر بمونم تا اسممو از تو دفترش بخونه... الآن هیچ کی نیومده مدرسه و فقط منم ! البته مطمئناْ اگه اومده بودن هم باز من و صدا میکرد..
اصلا حواسم نیس که واسه چی صدام کرده.. بر و بر نگاش میکنم. همین که احساس میکنم داره عصبانی میشه همه چی یادم میاد! این دفه هم لازم نیس بپرسم که چی میخواد ازم بپرسه! اونم لازم نیس بگه چی و بپرسه... حتما اول تاریخ ادبیات و دقیقا همونی که احساس میکنم خوب یاد نگرفتم!
........؟
چرا یادم نمیاد؟ یه نگا به بچه ها میکنم! هیچ کی نمیخواد به من بگه جواب این چی میشه؟ شما ها هیچ کدوم نمیدونین این تهانوی چه کتابی داشته؟ تو دلم هر چی دلم میخواد بهشون میگم! حواسم کجاس بابا؟؟ اونا که باز غایب ان.. به من چه اصلا ! آها یادم اومد ! کشاف اصطلاحات الفنون تهانوی....
...
- ولی خیلی با مزه بود. واسه مامان که تعریف کردم. مامان دقیقا همون قدر که من حرف زدم جواب داد! بجونه خودم اگه تایم میگرفتم یه ثانیه هم این ور اون ور نمیشد.. آخرش که داشتم با لبای آویزون نگاش میکردم.. گفت:«حالا چرا گریه میکنی؟»
- دست بانو اینویزیبل کلی درد نکنه ! قالب گم گشته مو برا آوردن! مرسیییی
+ حوصله ی نه کامنت گذاشتن ! که یعنی من بذارم . نه اون که شما میذارین.. ندارمشون.. بذارین یه کمی درس بخونم.. البته حالا شما بذارین فعلا... ولی من نیستم!. اوکی؟

- همه ی این اتفاقا به غیر از این که لازم بودن ! کافی هم بودن
+ همینا کافی بودن تا به اندازه ی کافی از همشون بیشتر بدم بیاد
این روزا دیگه دلم نمیخواد چار تا بچه ی مسخره ی روانی رو دور و برم تحمل کنم.. دلم میخواد زودتر راهنمایی تموم شه.. دلم یه تنوع گنده میخواد دلم میخواد از همه چی راحت شم... از همه ی این آدم های نفرت انگیز و همون دو سه تا دوست داشتنی ها !
واسه من مهم نیس که سبا چی فکر کرد و چرا گریه کرد و ناراحته !
مهم اینه که حالا من بیشتر دوسش دارم
دی-بهمن-اسفند-فروردین-اردیبهشت-خرداد ! سه ماه بعد از عید که خوبه.. این سه ماه رو هم هر جور شده میگذرونیم... تاحالا نشده بود که من از چیزی این همه نفرت پیدا کنم که واسه تموم شدنش این همه ذوق داشتم باشه ! هیچ چیزی.. چه برسه به مدرسه.. !
. پیشی !!!![]()
تولد مهرناز جونه خودم که یادم بود .. اما پستشو یادم رفته بود بذارم . بیش از حد مبارک
آرزو میکنم که همیشه خوشال باشی ...
یکی از بهترین دوستامی مهرنازیییییی!
قول بده که همیشه منو یادت باشه ! باشه؟
- ![]()
...!
شمع![]()

- کادو !![]()

بچه ها خونه ی فرناز اینان... نمیدونین چقدر خوشم میاد که همین جا نشستم ! نمیدونین چه لذتی داره....![]()
...
از خودشیرینی کردن خوشم نمیاد اصلا ! با اینکه خیلی یا معتقدن خودم خودشیرینم ! حالا هر چی... ولی دوشنبه .. معنی واقعی خودشیرینی رو فهمیدم! شقایق اونقدر هی به خانوم احترام میذاش و هر چی میشد هی میگف : من! دیگه فکر کنم همه ی بچه ها این مدلی شده بودن (
) اه اه اه اه......
...
مهسا کتاب فارسی اول راهنمایی شو چن روز پیشا آورده بود مدرسه... وختی نگاه کردم رو کتاباشو دست خط خودم بود. اسمشو رو کتابش من نوشته بودم... چه خاطره های مسخره ای یادم اومد... نشسته بودیم تو اتاقش نارنگی میخوردیم ! من رو کتاباش برچسب میزدم ! اون جلدشون میکرد.... نه که فکر کنین این خاطره ها مسخرس ها ! نه ... ولی وقتی فکر میکنم که اون موقه همدیگرو خیلی دوس داشتیم ! مسخره میشه.........![]()
...
آها ... یه سوال ! فرزانه؟ چرا خب بستیش؟! بازم بساز یکی دیگه.. ولی این یکی رو پاک نکن بذار همین جوری یه مدت توش بنویسی .. بهد بهش وابسته میشی یهنی دیگه نمیتونی پاکش کنی...! اوهوم![]()
...
نادیا رو امروز شورشو در آورده بود. یه عاللللللللللمه شیر قهوه ریخت رو ثمین! من انقدر دلم واسه ثمین سوخت... هیچی نمیگفت ! ولی ثمین هم تلافی شو در آورد ! کیف کردم ! کله ی نادی رو برد زیر شیر آب ! اون قدر فجیع که تو لباساشم آب رفته بود!![]()
...
خانوم دیبا که به هیچکی واسه انشا ۲۰ نمیده ! بهم دو تا ۲۰ داد ! دله همتون آب شه.. بسوزه... اوهوم![]()
...
هوم.. همینا.. فعلا![]()

محیا گفت بازی کنم!
- من چی میخوام!؟
۱. شازده کوچولوم رو ببینم! برم پیشش!
۲. مقداری تنهایی
۲. یه پد موس( آخه این خرابه
)
۳. رهایی یافتن از دست این رادیو گوش کردن مریم!
۴. یه دستگاه آب هویج بستنی درست کن !
۵. دیگه میخوام که چیزی نخوام!!!
خیلیا دعوت شدن ! اونا که دعوت نشدن... دعوتن![]()
- خب دیگه .. من برم ... فعلا خرافظظظ![]()

این پستی که میبینین ماله دیروزه... بلاگفا قاطی بود..نشد بذارمش...
اين مدرسه ي ما ! خب؟ اصلا معلوم نيس که توش چه خبره !
امروز سبا به شوخي به ثمين گفته بود که جرات نداري منو بزني... اونم يه چک زده بود تو گوشش :))
بعد دوباره زنگ تفريح پيش خودم بود سبا ! بهد برگشت به ثمين گف که جرات نداري !
جلو چشه من ! ثمين دوباره زدش! :-O
من موندم... اينا به شوخي اعتقاد دارن؟ يا همه چي جدي يه اينجا؟
- فکر کن همو ميزنن ! انگار پسرن.............. :))
...
چن روز پيشا دوباره رفتم طوبي برا بدمينتون ثبت نام کنم ... بعد به خانوم نادم سلام صميميانه کردم... برگشت خيلي معمولي سلام کرد...D:
گفتم: خانوم ، قيافه ي من آشنا نيس ؟
گفت : چرا ! يه ذره.....
گفتم : ولي قيافه ي شما اصلا آشنا نيس خانومD:
گفت : آها فهميدم ! تو همون پرروئه اي !
من ؟ عجب حرفايي که نميزنن اينا !!!
...
خانوم شيدرنگ فقط ميتونه اشک منو در بياره... :( آخه من ديشب اون همه خوندم... ولي برگمو انداخت سطل آشغاااااال:(( خب نميشه که.... - البته گفته باشم که کاري ندارم که همون برگه رو برداشت که بره صحيح کنه.......
...
خب همينا.... فعلا
-

این یکی مال امروزه !
امروز باز رفتم طوبی ... بعد ازونجا که همیشه وختی چن نفر تازه میخوان بیان باید یکی باشون تمرین کنه ... خانوم نادم هم سه تا نی نی گذاشته بود که باشون تمرین کنم... بعد من باید میزدم دونه دونه براشون که جواب بدن ! بعد هر دفه باید اسم هر کدوم رو میگفتم که همون جواب بده... مخم سوت میکشه... از اون موقه که اومدم خونه... هی میخوام درس بخونم... هی این اسما میاد تو ذهنم... کیانا مانیا مهرسا کیانا مانیا مهرسا کیانا مانیا مهرسا ......
- یه چیز دیگه !... این که گیر داده کیه! نمیدونم کیه... ولی شما هام گیر دادین ها ! بابا دایی من الآن اون قدر سرش شلوغه که اصلا هیچی ! بعد نت هم نداره ... اصلا دایی من که نیس.. شما ها بگردین ببینین دایی های شما ها نیس؟
به من چه که کیه... بذارین سر خوش باشه فعلا!
راسی یه چیزی.... بگم ! همین این که گفتم سرخوش باشه - گفتم باشه ! نگفتم که این قدر ! من رو این دوستام حساسما! الکی به جونه مجونه نکن که دیدی قاطی کردمااااااا!
+ - ؟ / ! - منم نممممممی دونم مریم چشه!
رااااااااااسی ivy ! وبت چرا کامنتینگاش نیس؟
چن وختیه.. حواسم هس.. تازه .... دله من چی؟
تازه سایز بزرگ ترشم خیلی وخته نداره!
فعلا باباباباییییی![]()
اول ببخشین که کامنتینگ نمیذارم! از همه به خصوص پیشی جونم عذر میخوام
آخه هنوز کامنتامو نخوندم و نه تاییدوندم !
...
این کتاب بچه های بد شانس بدجوری از من خوشش اومده
ناجور... ولم نمیکنه خدا وکیلی
ده و یازده و دوازده هشو هم گرفتم... سیزده ش نیومده ! دارین که؟
دهشو دارم میخونم... خیلی خوشگله و بامزه و قشنگ و قربونش برم![]()
![]()
![]()
...
امروز عجب روزی بود... صبح دیر رسیدم مردسه.. ولی کل راه رو دوئیدم... املا یه غلط داشتم ولی معلممون ندیدش... تاغ رو این مدلی (تاق) نوشتم
! بعد زنگ دوم هم حرفه یه اشتباه داشتم و باز مهلممون ندید.
ولی زنگ آخر با این که امتحان دینی هیچ اشکالی نداشتم... معلممون دید![]()
...
یه عکس با پیشی جون کوچولو و ملوسم چن روز پیشا انداختم.. عکسمونو میذارمش حالا...
...
دلم خیلی واسه کوزت تنگ شده بود.... خیلی![]()
![]()
داشت یادم میرف بگم که کتابای بچه های بد شانس من ترجمه ی امیر هوشنگ چی چی نیسش.. ماله من خیلی باهال تره...
همشون ماله نشره ماهی یه ولی مترجماشون فرق داره ... اما خیلی باهال تر تره... گفته باشم....![]()

- دوست دارم.. زیاد.. ! توت فرنگییییییییییییی![]()
من تا حالا مجلس ختم هيچکي نرفتم
تا حالا کسي م فوت نکرده که البته منظورم از فاميلا و دوستا و ايناس....
البته پارسال ختم باباي شوهر خالم بود... ولي ازونجا که يه بارم نديده بودمش و به منم هيچ ربطي نداشت و دعوت هم نشده بودم ... نرفتم
تا حالا نديدم که چطوری مرده رو میارن ...
امروز با سبا که داشتیم از مدرسه میومدیم سبا گفت : اونجا رو چه خبره ؟ !
بعدم منم یادم افتاد که دم یه خونه هه یه ذره جلو تر یه عالمه پلاکارد مشکی زده بودن... سبا میگه که منم میام ببینم چی شده...
تا نزدیکیا میاد ولی میترسه.. میره...
خدافظی که میکنیم یه کم میام جلو تر مرده هه رو با آمبولانس میارن... بعد این جوری میذارنش رو شونه هاشون و دیگه نگاشون نمیکنم... راه میام ...
صداشون میاد... یه آقایی با صدای ضعیف .. لا اله الا الله بعد همه با صدای بلند علی ولی الله ! نتونستم بر نگردم...نگاشون کردم
چیزه خاصی ندیدم.. برگشتم...
تا دم خونه صداشون میومد...
مورمور شدم...............
هوم؟
همینا... خوش بگذره !فعلا!![]()
![]()
- محیا و پیشی آپن ... بدوئین تا از دستتون نرفته!
من نیومدم که بگم که تا تعریف کردم که مریض نمی شم. مریض شدم!

اومدم بگم که![]()
دیروز کل مدرسه رو ریختم به هم
تا شب عذاب وجدان داشتم
اول اینکه همینجوری نادیا عصبانیم کرد بعد نادیا و ثمین با هم مقداری مشکل دارن ... ولی خیلی اذیتشون میکنم!.... اسم نادی و ثمین رو نوشتم رو یه کاغذ بهد انداختم تو صندوق انتقادات و اینا!
بهد دیگه نمی دونم چی شد!
ثمین مقداراتی خشنه... ولی دختر خوبیه ها ! میگن عصبانی شده... ساعتش رو پرت کرده آستیناشو زده بالا که بیاد منو بزنه![]()
( .... ؟) بعد دینا (من یه علاقه ی خاصی به این بشر دارم ! ) جلوشو گرفته
فکر کن میومد منو میزد !.. سر به تنش نمیذاشتم.......... در پی این قضیه خیلی ها با خیلی ها قهر شدن.... . بهد سر یه موضوع دیگه که کیانا زنگ زده به یکی از بچه های میرک( همون میرک ! آموزشگاه نقاشیم) بهد ضایه بازی در آورده و اینا.. اونم فهمیده اینه ! بعد سبا اینو به من گفته بود ولی نگفته بود که کیانا دوست نداره کسی بدونه
بهد منم به خودش گفتم... بعد این دو تا هم با هم قهر شدن!![]()
عصری هم رفتم خونه ی مهسا اینا... یه مسخره بازی ای بود... یه جوگیری شده بود... یه احمقی شده بود............![]()
امروز باز این رگ ِ سادیسمم گرفت بعد باز کیانا رو گذاشتم سر کار.. گفتم که دیروز رفتم که میرک ثبت نام کنم..... بهد همه ی بچه های میرک یه جا جمع شده بودن هی داشتن میگفتن میدونی کیانا چکار کرده ؟ زنگ زده سروش....
واینا ... باور کرده بود.. میگفت اگه همه میدونن که من بودم... دیگه نمیرم میرک![]()
! ولی بهش گفتم که شوخی بودش... خندش نگرفت...![]()
![]()
دیگه همینا.. فردا امتحان قرآن از کل درسایی که تا حالا خوندیم دارم با امتحان عربیعربی از درس ۴ . با اجازتون برم من!![]()
![]()
+ ای بابا... محیا مریض شده!
فردا حتما میزنگم بش ...![]()

...
دیروز هی به مامان گیر دادیم که پاشو بریم گوشی بخریم![]()
آخه سیم کارت مامانم برام گرفته بود
بعد مامان م قبولید و رفتیییییییم!![]()
منم کلی ذوق و شوق و در پوست خود نگنجیدن![]()
رفتیم یه دو سه تا مغازه... منم یه چیزی انتخاب کردم..
آخرش از سومین مغازه هه یه چیزی خریدم![]()
بعد مریم هی ازین ور به من تیکه مینداخ که گوشیت بده و زشته و اینا
پسره ی فروشنده ی پر رو هم هی به من تیکه مینداخ که خیلی هم خوشگله و من خیلی دوس دارم و تقدیم و اینا![]()
خلاصه اومدیم و هی ذوق و شوق!
به مهدیه و سوگل خفرشو دادم
بعد شبش که داشتم با مهدیه میحرفیدم شماره ی بچه ها رو گرفتم!
حالا بگو چی شد![]()
شماره ی ثمین و گرفتم و شب نزدیکای نه اینا
شروع کردم به سرکار گذاشتن![]()
اولش سلام علیک عشقولانه
به حدی که خودمم حالت تهوع گرفتم....![]()
بعدم هی میگفتم که ما رو یاذت رفته؟چرت و پرت ... میگفتم بعد از اون قضیه ی کوچیک هنوز دلخوری؟ اینقدر دورت شلوغ شده؟ نمیدونم... چی و چی... بهش گفتم آخرین دفه که دیدمت آخرای تابستون بود![]()
بد جور رفته بود سر کار ... گفت خواهش میکنم اسمتو بگو
از یه طرف خوابم میومد.. از یه طرف مهدیه هی اس ام اس میزد که ترو خدا بگو چی میگه و تو چی میگی
بعد میخواسم از دسه هر دو شون راحت شم
مهدیه که هیچی.. یه کم جوابشو ندادم ! گفت بگیر بخواب... خوابی الآن
به ثمین هم گفتم که چیزه تا فردا فکر کن اگه نفهمیدی حتما بهت میگم...
بعد گفت اوکی...![]()
بعد امروز تو مدرسه قیافه ی معصومشو که دیدم دلم نیومد بهش نگم!
گفتم من بودم واینا... میگه به هرکی فکر میکردم به جز تو
!!! فکر کن!... میگه خیلی باهالی
بعد دیگه اینکه دینام پیشش بود گفتش که آره... تو وبلاگمون هم بد منو سر کار گذاشته بود...
دیگه من با کرکر خنده اومدم اینور... پیش بقیه ها![]()
عین این گوشی ندیده ها
همین جوری راه میرم تو خونه هی باهاش ور میرم هی آهنگ میذارم
هی هی... حوصلم که سر مییره به مامان که اون ور نشسته هم اس ام اس میدم
آخی ! آخه خیلی خوشگله عزیزم![]()
![]()
... خوشگله خداییش... !![]()
- دیگه همینا دیگه... من برم پیش گوشیم
فک کن... ذوق دارم آخه!![]()
![]()
نمیدونم الآن باید چی کار کنم؟
من به چی فکر کنم؟
به این که امروز (محیا ) و ( پری ) رو نمیبینم؟
یا به اینکه محیا مریض شده؟![]()
به این چیزایی که در مورد ثمین شنیدم و نصفیشو مطمئنم؟
یا اون نیم نمره ای که از بین رفت و هیچ وخ نمیاد؟
به اون تگرگی که اومد ؟
یا به حرفای ریحانه؟
نمیدونم....
فرقی نداره به کدوم فکر کنم مهم اینه که هیچ کدوم خوب نیستن!
با فکر کردن به هر کدوم یه جوری میشم![]()
![]()
میتونم به همشون فکر کنم
اصلا من به همشون فکر میکنم
آره !
به همشون فکر میکنم ، یه ماژیک بدی دستم کل دنیا رَم خط خطی میکنم!
+ ترجیح میدم فعلا کلمو کنم زیر بالش و دقیقا به همین ترتیبی که نوشتم بهشون فکر کنم.. البته ! اگه ماژیک پیدا نکردم..........
+ حوصله نداررررررررم![]()
