
اول سلام ! بعدم!
مگه میشه؟
- گوشی مو تو خونه گم کردم! چن وقتی میشه! کلا هم خفس... صداش که در نمیاد بفهمم کجاس
شما ها هیچ راه حلی ندارین که پیدا شه؟ یعنی شما فکر میکنین من کجا گذاشتمش؟
مامان میگه : مطمئنی خونه اس؟![]()
مگه میشه؟
- دیروز تو خونه هیچی حرفه نخوندم ! هیچی ! بعد یه بخش خیلی مهم و سخت که تاحالا هیچی نخونده بودیم همون ماشین و اینا هم تو امتحان بود. بعد همیشه ما ساعت هفت و نیم میریم مدرسه بعد تو کلاسمونیم تا هشت و نیم و وخ میدن که درس بخونیم. همون موقه همه رو خوندم. بیست میشم
ولی سمانه که کلی خونده بود از بس سوالا آسون بود قاطی کرد !![]()
![]()
مگه میشه؟
نه خداییش مگه میشه؟ دوباره بهمون برنامه ی امتحانی دادن که کی بقیه ی امتحانامونو بدیم ... بعد بقیشو از همین آخرین امتحانمون گذاشتن! بعد حالا این یکی دیگه نمیشه که... واسه تاریخ هیییییچی وخ نذاشتن! مسخره ها.. برای اجتماعی هم همینطور! یعنی در اصل برای هیچی وخ نذاشتن ولی این دو تا مورد تاریخ و احتماعی کلا نمیشششششششه!![]()
اه یه چیز دیگه هم هس که نمیشه ! یعنی نمیذارم بشه... میرک ! خب؟ قراره جم شه برای همیشه.. و این یهنی بدبختی... یهنی من نمیخوام
یهنی اینکه آقای گلبوستانی و خانوم فرزادی تصمیم های بهتری برای زندگی شون گرفتن! که مثلا دیگه اصلا اینجا زندگی نکنن چه برسه به اداره ی اون آموزشگاه دوست داشتنی... .
حالا از دیدن بهاره و معصومه که بگذریم... خیلی چیزای دیگه بود که فقط همونجا بود!
اه ! خدای من![]()
راستی این بچه های بد شانس رو هم دوازدهشو خوندم... عالی بود.. عالی... ترجیح میدم به قول آقای اسنیکت "روبالشتیم تموم شب تا صب خیس باشه" تا اینکه تو همچین وضعی کتاب تموم شه و اون یکیش نیومده باشه... شما ها میگین بالاخره چی میشه؟![]()
امروز خانوم میرحمزه اومد تو کلاسمون که چن نفری رو برای تئاتر انتخاب کنه! همین که اومد تو کلاس بچه ها همشون خانوم من اینقدر خوبم و اینا... منم همین جوری برگشتم گفتم خانوم من اینقدر فیلم بازی میکنم... واسه مامانم که همیشه فیلم بازی میکنم و هی چرت و پرت میگفتم
گفت خب تو هم بیا! بهد من گفتم : نه نمیخوام ! گفت : داری فیلم بازی میکنی؟![]()
امتحانامون شیش بهمن تموم میشه ! ... هه تولد مهدیه هم هشت بهمنه! ![]()
کلا چن وختی میشه باشگاه نمیرم... بعد خانوم نادم هی زنگ میزنه میگه باشگاه بازه بعد باز نمیرم!... مثه که همین چن وختی که من نرفتم باشگاه کلی اتفاق ها افتاده ! همون بهتر که نبودم!![]()
نرمین امروز اومده بود مدرسمون! آخی.. دلم واسش تنگ شده بود.. کلی قد بلند تر و چاخ تر شده بود...
ولی هنوز همون مدلی بود.. خودش... موهاش..صورتش... حرف زدنش.. هی هی![]()
هر موقه خانوم سمندی بهم میگه مثلا برف برندار و نمیدونم مقنعتو سرت کن سرما میخوری و اینا! همیشه جوابشو چرت و پرت میدم... هیچ وخت هم نمیفهمه!
آخه یه کم سنش زیاده![]()
همینا.. بای بای![]()
مدرسه رو آباد کردم
حوصلم سر رفته بود
تابلویی رو که دم کلاسمون بود و روش نوشته بود ۱/۳ رو کردم ۷/۳!
بخاری مدرسه رو خاموش کردم
چراغ کلاسایی رو که بعضیا هنوز داشتن امتحان میدادن رو چن بار خاموش روشن کردم و آخرم خاموشش کردم
آخر از همه رفتم تو کلاسمون و یه آبنبات گذاشتم تو دهنم و کیف و برداشتم و رفتم تو حیاط!
یه نگا به این ور اون ور کردم و پریدم تو خیابون
دویدم! دیویدم! سر خردم! برف برداشتم ! پرت کردم به درختا!
رسیدم به خونه... زنگ که زدم وقتی یکی برداشت و گفت بله؟ یه گوله برفی سمت آیفون پرت کردم!
...
+ اوهوم![]()
سلام!![]()
این همه برف خیلی میچسبه! البته این بیشتر می چسبه که یه هفته و یه روزه که مدرسه تعطیل و ۵ تا از امتحانامون فعلا که پریده! ولی معلوم نیس فعلا که کی قراره بدیمشون! ولی انگار ما باید همین بعد از امتحانامون بدیم!![]()
موها مو باز خیلی کوتاه کردم... همه میگن که خیلی بهم میاد. ولی فقط همون دو روز اول کلی ذوق داشتم الآن بیشتر که حوصله ندارم مرتبشون کنم دقیقا میشم مثه پسرا ! بعد دیگه مجبور میشم مرتبشون کنم!![]()
یه چیز استثنایی بگم؟!
نمیخوام بگم خب!![]()
دیروز با یه دختربچه ی شرور که خانوادش که سهله همه ی ملت ازش عاصی بودن دوس شدم! اولش هی نگاش میکردم ابرو هامو این مدلی
میکردم! بعد هی سعی میکرد این مدلی کنه ابرو هاشو نمیتونس.. بعد ییهو جیغ زد
اومد نزدیک بم گف من خونمون آمپول زیاد دارم
گفتم خب أمپول بزن !
دیگه بچه هه کم آورده بود! باز جیغ زد
انقدر این داستانات اتفاق افتاد که دیگه با هم دوس شدیم و کلا یکی از موفقیت هام همین عینکی بود که رو چشممه! آخه اکثرا بچه ها خیلی عینک دوس دارن!
اسمش عسل بود. ایناهاش!
بچه های بد شانس رو کتاب دوازدهشو تا نصفه هاش خوندم که امشب تمومش میکنم!
سیزدهش که آخریشه... هنوز نهومده!
فردا امتحان عربی دارم. البته اگه تعطیل نشه!![]()
همینا. بابای فعلا![]()
+++شرمنده ی همتون به فیلترینگ کامنتا عادت کردم! برش میدارم کم کم!

دلیل خاصی نداشت. سر حرفمم. من نیستم. ! کسی هم نگفته که این پستم نشونه ی اینه که باز هستم!
.
.
.
وقتی یه چیزی میگم!
با دلیل میگم.
.
امروز همش برف اومد. بعد از امتحان که یه ذره رفتم تو حیاط ولی خیلی نتونستم بمونم و رفتم کلاس.... مثه همیشه اینا! ما رو مسخره کردن! بعد از امتحان باید کلی مدرسه بمونیم در صورتی که هیچ معلمی تو مدرسه نیس.. ای بابا.. چرا اون جرات پارسال نیس که بعد امتحان مثل فشنگ بپرم از مدرسه بیرون و تا دمه خونه بدوئم! نیس چرا؟ ...
از مدرسه که اومدم... حال داداشم خوب نبود. هنوز هم خوب نیس.. خوابیده بود. رفتم حیاط یه آدم برفی ساختم... آخی.. خیلی خوشگل شد... از همون موقه تا حالا یه سره برف میاد... یه سره ! به گمونم مدرسه تعطیل باشه... . فردا امتحان قرآن داریم... آسونه... نمیشه گفت واسم هیچ فرقی نداره تعطیل شدن مدرسه با نشدنش.. چون کلا خوشم نمیاد از این جا! همین اینجا این مدرسه ی لعنتی...! یه روز تعطیلی هم دنیایی داره !
سعی کردم مامان رو راضی کنم از این مدرسه منو در آره ! هر جا می بره ببره ! این جا نباشه... گفت وسط امتحانا که نمیشه.. گفت تو همین اینجا ها همین این بهترین مدرسس! .. نمیخوام ... گفت حالا ببینم چی میشه! خدا میدونه چی میشه.... ! این همه صبر و تحملم کم شده بود . نمیدونستم؟
اوکی... برف بازی کنین... دلم واسه هاتون! تنگ شده بود. حالا بیشتر هم میشه
امتحانام ۲۷ تموم میشه... . . . کاشکی با امتحانا مدرسه هم تموم میشد
ای بابا
من تا حالا خودمو این همه متنفر ندیده بودم
...
واسه تولد مریم با خودش رفته بودیم کیک بگیریم بعد مامانم ازین شمع کوچولو ها گرفت! بعد از آقاهه پرسیدم تو یه بستش چن تا س؟ منظورم این بود که کم تر از سن مریم نباشه مثلا! بعد آقاهه هم گفت : ۲۴ تا! بعد من همین جوری فلبداهه گفتم که مریم که ۲۷ سالشه! بعد این مرده تا اون آخر که داشتیم میرفتیم بیرون هی مریم رو این جوری نگاه میکرد![]()
فک کنم تو دلش (مای فیس!) هم میگفت! ... فکر کن! مریم ۲۷ ساله باشه...
بیچاره!
اما تولدش مبارک بود. آها این مدلی نمیگن فکر کنم... مبارکه تولدش....
خب .. من برم که هیچی قرآن نخوندم... شاید م تعطیل نشد خب مدرسه! برف رو چه دیدی؟
این روزا خیلی دعا میکنم! واسه خیلی چیزا .
خدافظ باز....![]()
عجب خوابی دیدم. ! از مدرسه که اومده بودم خونه بابا داش ناهار میخورد! ناهار هم قوره سبزی بود.-
واي! رسيد اون روز :)مبارك :-*
:x
