نشستم یه کم فک کردم. دیدم به من یکی نیومده اینجا نیام! D:
بذارين بگم حالا!
واي عمرا اگه بدونين سه شنبه چقدررررر خوش گذشت!
مهرنازي و مامانش خونمون بودن!
دله همتون آب ... اينقدر خوش گذش! :X
نميدونين كه! تاززززززززه من و مهرناز اينقدر حرف زديمP:
نه مهرنازي؟D:
بهشون بگو مهرناز جونم!
تازه فكر كنين ما نشستيم! يه هو مامان شيريني و ريخته
بعد داره با انگشتاش جمعش ميكنه!
بعد دوباره ميريزه!
يه هو من ميگم مامان داري چي كار ميكني؟! D:
مامان ميگه كه !
همون كاري كه اگه تو ميكردي دعوات ميكردم:))
اصلا ميدونين! من هر چقدر هم بگم كه خوش گذش كم گفتم!
حالا ايندفه من ميرم خونشون.... دله همون آب شه! P:
اصلا مهرنازي هم فقط خونه ي خودمون مياد. باشه مهرنازي؟p: :-* :x
-
امروز خونه ي مهديه اينا بودم!
اولش مهديه برام كتاب داستان ميخوند!
بعد نشستيم با هم يه بوم رو با خودكار نقاشي كرديم... خط خطي... واي خيلي باهال بود
بهد آخرش با ماژيك روش چيزاي چرت و پرت نوشتيم گنده!
خيلي با مزه شد!
بهد نشستيم مهديه موهاي منو من موهاي مهديه رو درست كنيم! اولش جدي بوديم..
يه هو زد به سرمون! موهامون ديدني بود :)) حالا درست كردنش هيچي! از خنده غش كرده بوديم
گفتيم حالا بريم موهامونو بشوريم! اول من رفتم كه موهامو بشورم! فكر كنين مثلا ميخواستم موهامو بشورم! همه ي لباسام خيس شده بود... واي يه فيلمي بودا! بعد اومديم نشستيم شسوار كشيديم موهامونو ! بعد يه كم ديگه باز خنديديم! ديگه مامانم اومده بود دنبالم!
يه بار هم مهديه خونمون بود... يه ساعت اينايي ميشد كه ما نشسته بوديم با يه تفنگ اسباب بازي داداشم بازي ميكرديم!مثه پسر بچه ها D:
-
يه سري كلاس رياضي هس!
كه چار شنبه هاس!
و يه جورايي از طرف ادارس...
روز هاي حرص در آري هستن!
معلممون اصلا حرف بچه ها رو قبول نداره
و امروز چيزي رو كه من صد باز بهش گفتم رو گوش نداد!
و نصفيشم خودشو زد به نشنيدن
منم سر جام نشستم!
يه ربع بعد به همون نتيجه رسيد،
خواستم يه چيزي بگم
ولي ترجيح دادم هيچي نگم ! تا ته كلاس!
اصلا با من لجه ! جلسه اولي كه رفتيم سر كلاسش
همه ي بچه ها داشتن ميخنديدن
من و ريحان هم داشتيم ميخنديديم!
يه هو به من گف كه تو كي هستي؟ چرا ميخندي؟
و اينا منو نشوند ميز اول!
هيچي نگفتم!
بهد يه ذره بعدش برگش گفت خانوم ِ ... كيه؟!
بعد من گفتم منم! گفت كيه ؟!
گفتم منم!
گفت تويي؟! گفتم : منم!
گفت كه تو منو به شك انداختي و نميدونم چي و چي و چي...
گفت كه بين دخترا اول شدي..
كم مونده بود بگه بهت نميخوره D:
خوشالم كه نگفت برات متاسفم!
-
||||حافظ هم با من شوخيش گرفته ها !
چن روز پيشا تو يه پمپ بنزيني ، يه فالشو از يه پسر بچه اي
هوينجوري گرفتم! بعد اولين جملش هم اين بود كه
كه : شديدا احساس موفقيت و خوشبختي ميكني...
ميخواستم بگم : شوخي هم حدي داره !||||
یه موقعی هست..
یه ساندویچ بهت میدن
دسته خودت نیس که بخوریش یا نه!
راهه دیگه ای نداری
حالا غر بزنی هم اعصابه خودت میریزه به هم
بعد میخوری
یه کم برا خودت غر میزنی
بعد باز میخوری
غر میزنی
تا یه جایی که میخوری
عادت میکنی .. کم کم یادت میره که زوری بود!
سعی میکنی لذت ببری
...
اوه! یه دفه یه قارچ میره زیر دندونت... که اون موقع دیگه واقعا میمونی چی کار کنی...
- دقیقا رسیدم به همین این قارچ ِ زندگیم!
- ( شاید یه دفه ای ! بهتر باشه..! . بای بای .......)
:|
هیچ چیز جالبی ندارم که بگم! ولی میگم.. ناسلامتی اندفه دیگه واقعا نمیام چن وخ! امروز اگه مدرسمو نمی پیچونیدم هنوز مدرسه بودم... اتفاق جالبی افتاد که خوشم اومد... گوشیمو عوض کردم. بعد عاشقه گوشی جدیدمم بعد نمیتونم ولش کنم.. با خودم همه جا میبرمش. حتی مدرسه ( نه همیشه) بعد امروز سر زنگ کامپیوتر .. همه داشتن تاریخ میخوندن برای زنگ بعد... بعد من هم دیشب کتابمو پیدا نکردم که بخونم... داشتم فکر میکردم. یه دفعه ای یه لامپ بالای سرم روشن شد! رفتم ته کلاس.. میز یکی به آخر... به بچه ها گفتم شلوغ کنین لطفا! بچه هام شلوغ بازی میکردن! منم گوشیمو روشن کردم زنگ زدم به مامانم! به مامانم گفتم مامان دستم به دامنت! امتحان تاریخ داریم.. جونه من بیا دمبالم! حالا مامان گیر داده که چرا نخوندی خب؟ گفتم خواهش میکنم ! مامان من تو کلاسم.. بیا ! توضیح میدم! ... خلاصه که مامان اومد و منم مدرسه رو پیچوندم و بچه ها هم همشون حرصشون در اومده بود... وای نمیدونین چه کیفی داد... :>
یه چیزی رو من اینجا تعریف نکرده بودم؟ این کتابفروشی رفتنمو! نمیدونم حالا؟میگم٬دوباره یه بار من و مریم رفته بودیم بهمن و کلی کتاب برداشته بودیم و منم خوشال! یه عالمه کتاب داستان برا خودم برداشته بودم.. رفتیم اون ور حساب کردیم... از این دره که اومدم بیام بیرون دزگیر دره بوق بوق بوق کرد! منم همین جوری با یه حالت گنگی مرده رو نگاه میکردم.. بعد مرده گفت برگردین عقب! رفتم عقب! گفت خودتون رد شین! رد شدم.. بوق بوق نکرد.. دونه دونه کتابامو رد کرد.. یکی دوتا به آخری رو که اومد رد کنه ... بوق بوق کرد! با غرور برداش بردش پیش منشیه؟ کیه؟ که کد کتابارو میزنه... گفت اینو زدین؟ اون زنه هم گف بله ! دوباره زد! بعد دوباره اومد... دوباره بوق میزد دزگیره... دوباره زد... دوباره بوق میزد... میگم شانس ندارم.. مامان اینا هم بیرون منتظرمون بودن...! یهو من عصبانی شدم.. گفتم اصلا من اون کتابه رو نمیخوام! مرده هم هول کرد! یه مهر دریافت شد زد اول کتابه.. گفت ببخشید این یکی مشکل داره.. اگه رفتین جایی بهتون گیر دادن ( نفهمیدم این یهنی چی؟) اینو نشونشون بدین... بعد باز اومدم که رد بشم.. بوق بوق.. آقاهه گف بفرمایین.. ببخشید و اینا.. ! میگم بد شانسم.... :<
~~~~> فاطیما پس چرا ایمیل نفرستادی؟ :( :( :(
مسافرت نرفتیم کلا! تو خونه نشستیم کلا.![]()
- دیشب که نه! فکر کنم پریشب رفتیم پارک ارم![]()
من تا حالا سوار رنجر نشده بودم!![]()
و البته البته دیگه هم سوار نخواهم شد!!!![]()
خوب نبود آخه خیلی حس بدی داشت!![]()
جالب بود... ترن هوایی هم ترسناک تر از قبل شده بود.!![]()
یه جیغی زدم که اوووووووووووَووووووووووه![]()
ولی سورتمه خوب بود! بازم یه کمی بد بود!![]()
اصلا من یه مدلی از همه چیز میترسیدم.
شاید به خاطر اون فیلمه مسخره بود!![]()
ولی قلعه سحر آمیز خیلی بامزس ... من خیلی دوس دارم!![]()
یه بازیش بود کاملا شانسی بود..همه سه تا چاهار تا ازش تیکت میبردن!
بعد من!
ازش ۶۲ تا تیکت بردم! یارو کف کرده بود!!![]()
ولی خیلی مسخره ان
۲۰۰ تا تیکت جم کردیم !![]()
رفتیم جایزمونو بگیریم یه پازل سه در سه دادن بهمون!![]()
ولی خیلی باهال بود!
گفتم پازل یادم افتاد ! مامان از مشهد برام پازل ۱۰۰۰ تیکه آورده!![]()
نقشه هم داشت که از روش بسازیم. ولی من گمش کردم. ![]()
دارم از مغز خودم استفاده میکنم و میساخونمش!![]()
دله همتون آب ! مامان برام یه خرس گوگولی مگولی با مزه هم آورده!![]()
خیلی وخ بود اینترنت نداشتم ! دلم تنخ شده بود برا وبلاگم!![]()
همینا... اوقات عالی پرتقالی![]()
+-+-+ راستی فردا مدرسه بازه ولی من که نیستم!
کی میره این همه راه رو؟!![]()

رو تخت دراز کشیدم!![]()
روم رو میکنم به طرف مریم میگم یه بار دیگه بریم فیلمه رو ببینیم؟![]()
میگه : از دیشب تا حالا که همونو میدیدی!![]()
همین شکلی که دارم نگاش میکنم٬ میگم : آخه بی شرف خیلی نمکی حرف میزنه!![]()
با یه لحن خیلی بد میگه : زهر مار !![]()
میگم: الآن که فکر میکنم خیلی هم مضحک حرف میزنه!![]()
- یکی ندونه چه فکری میکنه؟!![]()
![]()

عید که شد ٬ یه ذره بعدش! اولین یهنی تنها کسی که به من زنگ زد که بهم تبریک بگه پیشیه خودم ببببببود!
دله همتون آب !
شما ها که پیشی ندارین !
قربونش برم دو دستی!!!
خیلی ممنونم!!![]()
مامان اینها قراره تا امشب بیان!![]()
فکرشم نمیکردم انقدر دچار دلتنگی شم!!![]()
فکرشو کنین این چن روزه که با مریم تنها بودیم تو خونه فقط همه چی رو داغون کردیم و خونه به طرز قابل توجهی دیدنی بود٬
بعد که مامان گفت تا امشب خونه ان . دست به کار شدیم! از صب تا حالا داریم خونه رو میشوریم
باور کنین! من که همین جوری آب میریختم رو همه چی ! به گمونم تمیز شدن!![]()
من از این مرد ۱۰۰۰ چهره خوشم میاد!
بعد از کلی وخ از یه سریال خوشم میاد...
البته این مهران مدیری فقط خنده داره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !
دوستان با من شوخی کردن دریچه ی آئورت گذشتن تو جیبم ! خیلی باهال بو د د د د د![]()
بعدم اینکه چن روز پیشا با مریم رفتیم کتابفروشی!
بعد منم همین جوری داشتم دور میزدم..
بعد تو قسمت روانشانسی بودم.
همین جوری راه میرفتم موضوعاشون جالب جلوه میکرد!! نمیدونم چی چیه کودک درون و نمیدونم چی چی چیه موفقیت و چی و اینا!
چن تا گرفتم! بعد تا چن وخ پیش میخوندمشون... خیلی چرت و پرتن بابا!!! آدم کتاب رنگ آمیزی رنگ کنه مفید تره!!![]()
![]()
قاب گوشیم یه کم داغون بود... بعد باز که رفته بودیم بیرون دمه یه گوشی فروشی من گیر دادم که بریم که قاب گوشیم رو عوض کنم!
خلاصه که یه دونه سفید انتخاب کردم بعد قاب قبلیش مشکی بود.. فکر کنین آقاهه که عوض کرد قابشو این یه قسمته وسطشو عوض نکرد گفت که اگه عوضش کنه شاسی ش بهم میخوره!!!!!!
بعد شب که اومدیم خونه من مهندسیم گرفت! قاب گوشیم رو باز کردم اون قبلیه رو هم آوردم . یه قسمت از این رو با یه تیکه از اون مخلوط میکردم می چسبوندم به گوشیم! حالا خوبه آقاهه گفت خودم به قابش دست نزنم داغون میشه!! الآن گوشیم مثه خرس پاندا شده !!
این مریم هم همش میگه باهال شده! فک کنم مسخره میکنه!!![]()
الآن که فکر میکنم میبینم که اون نخاشیم که گفتم بذارمش کج و کوله س!
باشه بعدا ها که یکی صاف و صوف ترش رو کشیدم میذارم. ...
این آهنگ bYe bYe شدیدا توپه !
خوشم میاد!!![]()
فعلا گوربای![]()