كه
اين روز ها
لا اقل
" فكر "
ميتونم
بكنم !
- در ضمن! تولد گلبرگي جونم و تولد آرزو جونم هم بسيار بسيار مبارك.... :-*
خودمم با
اين كتاب هاي نو و دوست داشتنيم
كه هر لحظه بيشتر دلم ميخواد بخونمشون
و اون ور
امتحان هاي قديمي و مسخرم
كه هر لحظه بيشتر دلم ميخواد نخونمشون!
با
با... با...
با آدامس خرســــي...
اونم نه از نوع معموليش
يه عالمه آدامس خرسي ِ مخصوص!
با يك دنيا راز !
![]()
- حوصله من داره سر ميره ، پام هم همش خواب ميره![]()

تولد من هم شد
-
کل شب بیست و سوم
که تو نصفه شبش شد بیست و چاهارم !
تو خواب
هزار دفه
با انگشتام شمردم...
ولی بیشتر از چاهارده سالم نشد.. مطمئنم.. !![]()
-
مرسی بابته تبریکای همتون ! ممنـــــــونم
اون نصفه شبي خيلي مزه داد.... وايي مصخوصا كادوهه ![]()
همه ی اس ام اسا تا صبح هي بيدارم ميكردن.. ولي خيلي كيف ميداد وختي ميخوندمشون...![]()
-
ديروز ِتولدم حالم در حد مرگ بد بود.. در حدي كه رفتم مدرسه فرستادنم خونه !
همش باخودم فكر ميكردم كه اينم شانسه ؟! نه آخه شانسه؟!
ولي خيلي زود تا فردا صبحش اينا خوب شدم...
بعد فرداش كه رفتم مدرسه ، از در كه اومدم تو... مهديه همچين پريد بغلم كه يه لحظه اصلا نديدمش!
اصلا موندم همين مدلي.. كم مونده بود نقش بر زمين بشيــــــم!
تازه دله همتون آب.. بهم كادو هم داد.....![]()
-
بعد فكر كنين از مدرسه كه اومدم نشستم تو هال رو مبل.. همين جوري همه چي عاديه..
بعد يه هو داداش كوچولوم برگشته ميگه : "امروز تولدته؟؟!"
ميگم آره!
ميگه: " پس بگو... مريم و مامان برات..... متاسفم نميتونم بقيشو بگم.. باید نگم."
خوبه حالا نمیتونه بگه و متاسفه !
خیلی جالب بود ولی...![]()
-
دله همتون آب! يه عالمه كادو گرفتم از مامانم اينا! ![]()
-
خب حالا ديگه بستمه اين همه از تولدم بگم ديگه خيلي پررو ميشم!
( منظور اينه كه مقداري هستم الآن
)
امروز زنگ آخر امتحان حرفه داشتيم و بايد بگم كه واقعا خيلي جالب هيچي نخونده بودم و اصلا هم نگران نبودم و همين جوري راحت بودم... تا اينكه سوالا رو داد معلممون...
هيچ كدوم رو بلد نبودم به جز يه دونه كه سوالش اين بود كه به مارمالاد چرا آبليمو ميزنن.. اينم از يكي از بچه ها زنگ ترفيح شنيده بودم كه ميشد چون شكرك نزنه! نيم نمره داشت...
همين جوري مونده بودم چه كنم و اينا.. كتابمو در آوردم گذاشتم تو جا ميز كيفمو گذاشتم اون ورش.. در عرض ۵ دقه همه ي سوالام رو نوشته بودم
خيلي مزه داد... ولي فك كنم معلممون فهميد
نميدونم ديگه...![]()
-
همين اينا ديگه.. فعلا ![]()
هوووووووووووووووووووم! اردیبهشت هم با این تولداشه که این همه خشنگ تره ها...
( نیس من تو یه ماه دیگه دنیا اومدم...
میگم که :
ماما؟! دیشب که داشتم به تولدت فکر میکردم..
یاد اون موقعی افتادم که بدون اجازت
از تو اون دفترت
یه تیکه از اون شعرت رو خوندم
همونی که یه جاش میگفتی:
.... برای روز میلادم ٬ بکن شادم ....
بقیشم یادمه ها...
ولی بیخیال...
تولدت رو عشقه !
مبارک مامانم...
ایشالا که راضی باشی از زندگیت!
ویز ویز... خوشم میاد تو گوشت هی ویز ویز کنم که تولدت مبارک... ![]()
![]()

میگن که چیزی رو که نمیدونی رو نگو... منم که اینايي كه اين پروانه هه ميگه رو تاييد ميكنم.. ولی نفهمیدم چی میگه... این تولدت مبارک آخرش رو فهمیدما...
مامان ! تازه فکر نکنم حرف بدی زده باشه.. به قیافش نمیاد
بعدم اگه چیزه بدی گفته به خودم بگو برم تیکه تیکش کنم... . یکی به من بگه این چی گفته ...
نخندین... جدی میگم... حوصله موصله دیشکنری هم ندارم...![]()
--------- مـــهبــارکـــه !![]()
![]()
بی حوصلگی و
یک جمعه دیگه و
اردیبهشتِ
بوی بارون
با احساس شدید استخون درد
و گریه داشتن....
- یعنی یه چیز تو مایه های مرگ....
فردا امتحان دارم! دینی کل کتاب و علومم کل کتاب... ریاضی هم زیاد مشق دارم... هیچ کارم رو نکردم... اصلا حوصلم نمیکشه... علوم بلدم.. ولی دینی رو نه! من چه کار کنم که حوصلم بیاد؟!
تنها چیزی که مامان این روزا برام میگه غرغره!
که چرا از اتاقم بیرون نمیام
چرا همش خوابم
چرا غذا نمیخورم
چرا درس نمیخونم! (این خیلی زور داره شنیدنش... ولی میشنوم دیگه!)
-- جای این که من اعتراض کنم.!![]()
اصلا اینا رو میشه تحمل کرد.. اما مریم منو کشت !
به همه چیزم کار داره...
ولم کنین یه کمی............
میخوام جیغ بزنم! مثل همین این....![]()
/ برای مفهوم توضیحات وبلاگم :اینجا جهان آرام است!: لطفاْ تند بخونین همین رو میفهمین/
\خدايــا! اندفعه واقعا به كمك شديدا احتياج دارم ! ميشه كمي پيشم بموني و انقدر زود ولم نكني.. يه حسه خيلي بدي دارم.....\

وای امروز تولد
بهترین و
خوب ترین و
خوشل ترین و
عزیز ترین و
ناز ترين و
خوش اخلاق ترين
پیشیه دنیاس...
كه اين پيشي متعلق به خودمــــــه!
تولدت مبارک پیشیه خودم!
- نجمه جونم امروز عصری همه ی حرفامو میگم برات...
تازه ميبيني كه ...
آره؟!
مرسه نزفتم پيشي...!
اوهوم هوم هومين!
وای بازم تولدت مبارک..
بهترین آرزو ها رو برات میکنم
و دوست دارم که به هر چی که دوست داری برسی
و هیچ وخ ناراحت نباشی
و منم چنگ نزنی پیشی ناقلام
و با هم باشيم
وای... عجب تولدی...
خودم برات یه جشن گرفتم
نجــــــــــــــــــــمه بپر بخلم تا كادوتو بدم
بگير كه اومد
![]()
- دوست دارررررم!![]()
دلم خواست که قبل از مدرسه رفتن برم گلفروشی سر خیابون برا معلم ریاضیمون که عاشقشم گل بگیرم
دلم خواست که تا هفت و ۲۵ دقیقه تو گلفروشی بمونم
دلم خواست که وقتی بهش گل رو میدم یه چیزی بهش بگم! ( بماند.... )
دلم خواست که نصف سوالای امتحان علوم رو ننویسم
دلم خواست که چن روز پیشا با مهشید و خواهرش بریم ددر
دلم خواست که اون.......
گوش دادم به حرفاش.... دلمو میگم!
حسابی کیف میده!
نه؟!![]()
- پیشیه من چی شده آخه؟!![]()
![]()
- **** **** * *** *!
تابلو ترین سوتی عمرم رو دادم!![]()
در حالی که خانوم سوال رو نصفه نوشته نصفشم ننوشته برگشت گف:
حالا اگه گفتین از چه راهی حل میشه؟
با ذوق زیادی اومدم بگم اتحاد مزدوج!
در اومد : ازدواج متحد ! ![]()
- آها!
به بعضی چیزا شدیدا دوست دارم فکر کنم
مثل اون آدامس خرسی ها و ... ( رازه دیگه
)
نه ؟!
![]()
آونبات میخوام P:
اما خیلی چیزا رو
نمی خوام
نمی خوااام
نمی خوام .
- کــُــــمــَـــک! كسي صداي منو نميشنوه؟!
+ كمك مي خوام!
/
/المپياد دادم- /شايد بد/-
شايد خوب/-/هيچ كدام!//
من ياده اون روزه ام! كه هيچ ربطي به لاك نداشت... واي چقدر بد بود... كاشكي يادم بره!
تازه خيلي بد بود... اصلا به لاك و جمع كردنش نداشت.. خيلي خيلي بد بود... هرچي سعي ميكنم يادم بره بيشتر تو يادم مياد هي....
اردیبهشت هم اومد
اومد و يادم انداخ تولدم رو،بزرگ شدنم رو...
خدايا كاشكي...... :(سه ساعته این پلکه راستیم ولم نمیکنه.. هی بپر بپر میکنه. اعصابم دیگه ریخته بهم.. یه هو دیدی مشت زدم تو چشم ! حوصله ندارما !
سه شنبه از مدرسه اومدم ناهار خوردم بعد خوابیدم... وقتی بیدار شدم دقیق یادم نیس ولی هشت بود فکر کنم.. یه کم بیدار شدم! بعد ساعت ده میخواستم بخوابم.. مریم نذاشت.. خلاصه که این قدر ما رو اذیت کرد که مریضی که این قدر میخوابی و اینا.. تا دوازده بیدار نگهمون داشت... دوازده دیگه خوابیدم!
خوابیدم فرداش مدرسه نرفتم... تا نه و نیم ده خواب بودم. بعد با مامان رفتیم چشم پزشکی.... کاری ندارما.. ولی واقعا ممکنه یکی این قدر چشاش ضعیف شه که آخرش کور شه؟ ممکنه؟ نمدونم....
فکر کنین که عینکا رو که میزدم رو چشمم که انتخاب کنم.. کلم تو آینه بود کاملا ! ولی نمیدیدم چه شکلیه!.. نه که نبینما... ولی وقتی میزدمشون هیچ فرقی احساس نمیکردم... آخه هیچ کودوم رو درس که نمیدیدم!.... الآن که فکر میکنم میبینم که من کاملا بدون عینکم میمیرم! :( هیچ کاری نمیتونم بکنم ... این مریم هم سوژه پیدا کرده دیگه... ولی میگم کور بودن هم زیاد بد نیستا.. همیشه با خودم فکر میکنم که مثلا کورا میتونن هم زمان دو تا کتاب رو با هم بخونن ! بیخیال اصلا... من که کور نمیشم...
یادم رف! بعد اومدیم خونه... من خوابیدم.. ظهر مریم اومد و دوباره منو بیدار کرد... ساعت دو و نیم اینا کلاس داشتم رفتم تا بعد از ظهر..گفتن که فردام کلاس هس ! ولی باز بعد از ظهر یه چیزی شد که بازم دقیق یادم نیس.. از دست مریم و مامان ناراحت شدم خلاصه رفتم خوابیدم تا فردا صبحش:(... فرداش رفتم مردسه... بعد همون زنگ اول بدجوری خورد تو حالم.. اصلا گریم گرف ! :( بعد هم که معلم ها و اینام نبودن منم حوصله اصلا نداشتم... مدیر و اینای مدرسمون هم شمالن با بچه ها ! نه که مدرسه رو هوا باشه... دو سه تا از معلما مدیر و اینا بودن! زنگ زدم مامانم بیاد دنبالم! رفتم خونه و متاسفم که اینو میگم:خوابیدم.. دوباره همون دو اینا رفتم کلاس همون ریاضی.. این جلسه ی آخر از همه ی جلسه هاش بهتر بود.. معلمه فقط مارو میخندوند! از تهران اومده بود.. من ندیده بودم این همه کلاس بذارن دیگه... خب بزور که نیومدی.. هی میگف که البته من از تهران اومدم! بله و اینا! ولی جالب بود.. بعد هم که از همون موقه تا شب ، قبل از خوابم اس ام اس بازی میکردم همچنان! :X بعدم خفتم...
اصلا اين روزا حوصلم در به دره ! اصلا انگار مـــــــــُــــردم!
الآن هم كه بينين اين قدر با حوصله (:|) دارم حرف ميزنم بايد برم عينكمو بگيرم
تازه فردا هم امتحان تاريخ از كل كتاب دارم
و بايد بگم كه كتابم گم شده و كتابي كه الآن دارم قديميه
و كاري به اينا ندارم... حوصله خوندن ندارم...
اصلا حوصله هيچي ندارم!
ميخوام بخوابم!
...- خدايا كاش قبل از اين كه اين روزا رو برنامشو بچيني يه كم باهام مشورت ميكردي.. كاشكي يه كم از اون خوشي هاي اون ور ترازو رو ميزاشتي اين ور.. كاشكي يه كم... اشكالي نداره... من باهاشون كنار ميام :) بعدم اون قدر ها هم بي معرفت نيستم.. بابت اون چيز.. خيلي خيلي خيلي ممنونم! :X
- تازشم اون قدر حوصله ي هيچي رو ندارم كه درس خوندنم هم نمياد... اين طوري شده بودم من؟
اين روزا بد جوري لوس و يه دنده و بي حوصلم... فقط خوابم مياد!- اشكال نداره بازم.... باباي فعلا :)
