تبليغاتX
دختر کوچولو
اینجا جهان آرام است.
خب.... من دیشب خوابم نمیبرد. نمیتونستم هیچ کاری کنم ٬ خوب نبودم زیاد نشستم لافکادیو رو خوندم قشنگ بود اما تهش خداییش شبیه شازده کوچولوم بود. مریم هم افسانه ی آفرینش هدایت رو داد بخونم. اونم آدمو یه جوری میکرد. خلاصه که من نمیدونستم چکار کنم... ساعت یک اینا بود.  ولش کن! یه دفه نگاه ساعت کردم سه اینا بود یادم افتاد فردا کارنامس ٬ خوابیدم.
هیچی رفتم کارنامم گرفتم. من مثل ترم اول شدم ۸۲/۱۹ ترم اول هم سر همین تاریخ و اجتماعی این ترم هم همین طور با این تفاوت که ترم اول اجتماعی نوزده شدم تاریخ هیچده ولی این ترم هم تاریخو هم اچتماعی رو هیچده و نیم. معدل دو تا ترمم هم کلا همون ۸۲/۱۹! مهم نیست. اصلاْ!
من یه مدلی ام. نمیام یه کمی. straight face

- فردا و پس فردا وشونزدهم آزمون ورودی مدرسه دارم. فکر کن جووووو گرفتمون رفتیم هر چی مرسه بود برا آزمونش ثبت نام کردیم. خوبه که تهش هیچ کدومم نرم!نه؟
- شاهزاده ی من؟!                                                            
                                                                                                                      
+ نوشته شده در  87/03/30ساعت   توسط ناژین  | 

 

.

.

.

من دلم اون آدامس خرسی ها رو میخوام! 
همونی که مسابقه بود.
میخوام!

 / :x /

+ نوشته شده در  87/03/27ساعت   توسط ناژین 

از دیروز عصری اینا مامانم اینا رفتن مسافرت اینا اونم کجا؟ اصفهان اینا!
بعد دیگه هیچی نشد... فقط من و مریم بودیم. 
 تا شب ٬ شب هم گذشت... تا شد صبح. ( شب یکمی ترسیدیم! )
بعد صبح بیدار شدیم.
من هی به مریم گفتم حوصله ندارم من.. شوخی نکن..
هی شوخیش گرفته بود... هی چرت و پرت میگفت...
 هی گفتم حوصله ندارم. یه هو دعوامون شد...
حالا بیا و ما رو جدا کن...
دعوا کتک دعوا جیغ دعوا داد دعوا درکوبوندن دعوا دعوا دعوا خلاصه
 ولی خب بعدش تا ظهر اینا خوافیدیم یهنی من خوابیدم..
مریم بیدار بود.. بعد دیگه همین... الآن آشتی ایم.. نگران نباشین! زنده ایم!

-> صب ناظممون زنگ زد خونمون گفتش که چیزه جمهه امتحان مرسه ی نمونه دولتیه..
--> فکر کن مثلا قفول شی... بعد پاشی بری... فکر کن! " شیش متر " دوره!
---> بعدم که این پنج شنبه کارمانه هامون پخش میشه...
----> که از همون موقع فررراررر
-----> چیه من حوصله ندارم. شما چرا اینجوری میکنین؟!
------>بای بای همتون!
+ نوشته شده در  87/03/27ساعت   توسط ناژین  | 

 

احساس میکنم یکی یه سرنگ رو در اعماق زمین فرو کرده
و مقداری از اون مواد مذاب داخل ٬ رو بیرون کشیده..
بعدم بدون لحظه ای فکر که داره چه می کنه!
مواد مذاب رو خالی کرده تو سر من بدبخت !
سرم نه که درد کنه ها.. داره می ترکه!

-داغمه!



وایی دارم می می رم!

 

+ نوشته شده در  87/03/25ساعت   توسط ناژین  | 


 

کرم ابریشم!
کرم ابریشم به منظور تولید پیله جهت استفاده در صنعت ابریشم کشی پرورش داده میشود ٬
علاوه بر آن از روغن شفیره در تهیه ی کرم (kerem) هاي بهداشتی و مصارف طبی٬ از شفیره
در تهیه ی غذای طیور و ماهین و از فضولات آن برای کوددهی مزارع استفاده می شود!

------> فکر کن از یه کرم ابریشم این همه استفاده میشه. اون وخ ما چی؟!
----------> تا حالا شده فکر کنی الکی زندگی میکنی؟ یه چیزی تو مایه های واسه خنده !
--------------> امیدوارم نشه براتون ٬ چون حس زیاد جالبی نیس !
---------->خب... من همینی ام که ام!
-------> فعلا !
---> من دلم اون آدامس خرسی ها رو میخواد. دقیقا همونا! همراه با قرص و شکلات!

+ نوشته شده در  87/03/25ساعت   توسط ناژین  | 

 

     تو تلویزیون چن روز پیشا یه مصاحبه بود با مادر یکی از بچه های سوم دبیرستانی
که دم در مدرسه منتظر دخترش  بود... منتها این چوری نبود ها.. این یکمی تخیلیشه!


-سلام خانوم!
سلام ..
-دختر شما داره امتحان میده؟
بله امتحان جبر داره البته دیروز امتحان نداشتن ولی خب نرسید کامل بخونه ولی خب کلا مشکل..
- بله بله... میخواستم بپرسم که شما این روزا به دخترتون استرس وارد نمیکنین؟
ما ؟ نه ما استرس وارد که نمیکنیم هیچ. خارج هم میکنیم!
 این مدرسه شونه که همش بهشون استرس وارد میکنه...
هی میگه درس بخونین
تا ساعت ۶ براشون کلاس میذاره..
ولی ما محیط خونه رو یه جوری تنظیم میکنیم که استرس نداشته باشه...
مثلا عروسی برادرشو گذاشتیم شب امتحان حسابانش..
که با خیال راحت فرداش بره امتحان بده !
-مرسی. خدانگهدار!
خدافظ

 

+ نوشته شده در  87/03/24ساعت   توسط ناژین 

اولین روز تابستون من دقیقا بیست و چاهار خرداد بود!
میدونین که؟
میدونم که میدونین!
و میدونم که میدونین که میدونم که متوجه تغییر دکوراسیونم شدین!
دیدین اون ور رو؟ نظر سنجی رو دیدین؟
این عکسه این وری رو دیدین؟
خودم میدونم که میدونین که میدونم که دیدین!
خب.
من امروز ساعت یازده اینا بیدار شدم
حودمو شدیدا برای تابستون آماده کردم.
.
چه فرقی میکنه که کارمانه ها رو کی میدن
ندن هم مشکلی پیش نمیاد ها. نه؟
.
چیه چرا یه مدلی نگاه میکنین؟ میخواین براتون اعظمینا* درست کنم بخورین؟!

- تو کلاه قرمزی... میگفت ناهار اعظمینا داریم! ( لازانیا!)

جوحووووووووووم!

+ نوشته شده در  87/03/24ساعت   توسط ناژین  | 

به طرز فجیعی دلم میخواد زمان نگذره. البته دیگه خیلی دیره.. چون روز آخر مدرسه هم گذشت.
خب... چی بگم؟ میگذره دیگه.. همیشه همه چی میگذره... مدرسه .. درس.. شیطونی!
خب .. من واقعا نمیدونم چی بگم ولی خب... دلم نمیخواست امسال تموم شه.. تموم شیطنت های مضحک مسخره ی بی مزه ی خودم رو یادم نمیره! ( فکر کن یادم بره!!!!!(؟؟))
خودم میدونم که خیلی مضحکه که خیلی دوست دارم همه چی همون جوری باشه که دلم میخواد ولی مضحک تر از اون اینه که هیچی ِهیجی اون جوری که دلم میخواد نیس. اه من اصلا دیگه نمیتونم!

- اصولا هیچکی معنی این نمی خوام رو درک نمیکنه!
- نمیخخخخخخخخخوام!

+ اووووووووووووووووم

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت   توسط ناژین 

 

چند وقت پیش به فکر مامانم زد که کابینت ها رو عوض کنه ٬ به خاطر همون چند وقتی تو خونمون تعدادی کابینت ساز بودند! منتها من نمیدونم چرا اینقدر خجالتی بودند؟!
یه بار داشتم از این ور خونه میرفتم اون ور خونه ٬ بعد یهو کابینت ساز  ِ بزرگ برگشت به من گفت: کولر را روشن کن ! surprise تازه جالبش اینجاست که روشن هم بود!
یه بار هم نزدیک ظهر بود و خلاصه ما ناهارمون رو خوردیم ٬ بعد برای کابینت سازان هم ناهار بردیم.. بعد یکمی گذشت ٬ شاگرد کابینت ساز  ِ بزرگ داد زد که : شما سُس ندارین؟surprise 
از اون جایی که خونمون جدیدا خیلی بهم ریختست بعد اون موقع یک سری صندلی وسط هال بود٬ بعد یکمی اون ور تر هم خب آشپزخونه بود و محل کار کابینت سازان خجالتی... بعد من این دفعه داشتم از اون ور خونه میومدم اینور خونه.. دیدم کابینت ساز  ِ بزرگ یک صندلی برداشته٬ گذاشته جلوی تلویزیون٬ احتمالا هم خودش روشنش کرده.. داره فوتبال نگاه میکنه و با صدای بلند واسه شاگردش توضیح میده!surprise 
یه بار دیگه هم شب بود ٬ بعد این کابینت سازان نمیدونم بزرگتره بود یا کوچیکتره٬ ولی در کمال کم رویی بر گشتند گفتن که این صدای دستگاه ها اعصابمون رو بهم ریخته یک آهنگ برامون بذارین...surprise 
من که موندم واقعا... مردم چرا اینقدر خجالتی ان واقعا ؟silly
این انسانها پس فردا تو اجتماع دارن کابینت سازی میکنن ٬ big grin وقتی یه کم رو ندارن که حرفشونو بزن...big grin  چطوری میخوان از خودشون دفاع کنن واقعا ها نه ؟big grin 

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت   توسط ناژین 

وقتی دارم کتاب میخونم
اصلا حواسم به کتاب نیست و
دارم واسه خودم فکر میکنم
واسه خودم از همون لبخند یواشکی ها میزنم و
کتاب رو میذارم رو صورتم
حالا خیلی خوشگل!
واسه خودم فکر میکنم!

+ نوشته شده در  87/03/20ساعت   توسط ناژین 

یو هو هو یو یو هو tongue
شما هیچ میدونین که من هیچیم هم نیست؟big grin
من فقط دیووووونه ام. که اونم خودش کلی کلاس داره...(...batting eyelashestongue)
من دیشب کلی دم در موندم چون مریم خوابیده بود.. بعد اومدم خونه که باهاش دعوا کنم و ایناtongue بعد گفت حالم بده و اینا.. هنوز به شدت حالش بده...هی بهش میگم حالا من بخشیدمت.. اشکالی ندارهsurprise هی بازم میگه حالم بده... big grin شماها میگین زنده میمونه؟silly
امتحانامو همه رو دادمشون فقط حرفه و جغرافی مونده... tongue بد ندادمشون ولی فکر نکنم که مهدلم خیلی خوب شه.. بالاخره خودمم یه چیزایی میفهمم بالاخره دیگه...tongue

کتاب پینوکیوم رو خوندم.. خیلی با مزه بودش.. دله همتون آبنبات !tongue تازه الآن هم دارم یه کتاب میخونم اسمش خاطرات یک الاغ هستش.. خیلی هم بامزس.. smug خوشم میاد به شدت ! تازه یه عالمه کتاب دیگه هم گرفتم!batting eyelashes اون روزی دوباره با مریم رفته بودیم کتابفروشیbig grin بعد رفته بودیم یه قسمتش که همه ی کتاباش با مزه بودن..tongue هی من با این دستم بر میداشتم میذاشتم تو اون یکی دستم.. هی دوباره بر میداشتم... tongueبعد یکمی اون قسمتی که کتابارو برمیداشتم تا اون وری که میرن حساب کنن دوره..tongue یهنی از طبقه دوم باید میومدم پایین!tongue باورتون میشه دست درد گرفتم تا چن روز واقعا؟!surprise نمیدونم خودمم شک کرده بودم که دست دردم واسه همینه؟! شاید یه مریضی جدید گرفتم! از کجا معلوم؟!surprise آها داشتم میگفتم! چاهارده پونزده تایی شدن کتابام! فکر کن جو گرفت منو! رفتم کتابای علمی هم برمی دارمbig grin چیه؟ مگه به من نمیاد دانشمند شم؟tongue دانشمند نیاد . فیلسوف که میاد؟ اونم نیاد؟ چیز ... چیز.. آبدارچی که میاد؟big grin

اون روزی داشتم با ثریا حرف میزدم ٬ برگشتم بهش میگم دوست دارم بازم ببینمت کاشکی دوباره بگیرنمون ! surprise خودمم موندم که چی گفتم! بعد دیگه ثریا هم گفت خاکبرسرت! ( دقیقا سر هم گفتbig grin) خب میذاریم بعد کنکورم میریم بیرون!tongue آخی یادته چخد میخندیدیم... میگم که خیلی هم بد نگذشت ها هم سلولی... نه؟surprise

آیدا؟! یادته؟ به قوله......(.........) یادته؟!


وایblushing من جدیداً شدیداً خجالتاً شداً !big grin

فعلا امری نمیباشد... با تشکر ٬عزیزان.. ان شالله موفقیت های قبلی.. نه نه .. بعدیdaydreaming

+ نوشته شده در  87/03/20ساعت   توسط ناژین  | 

خب... الآن یه روزی و یه ساعتیه
شایدم یه شبی..
بهر صورت بازم یه روزیه
چه فرقی میکنه؟
چرا هیچ کی از من نمیپرسه چرا رنگت پریده؟
چرا هیچ کی ازم نمیپرسه چرا لبات میلرزه؟
چرا انهمه دلم گرفته؟
چرا شاملو هم این روزا صداش گرفته و با کلی ناله برام شازده کوچولو تعریف میکنه؟
نکنه شازده هم دلش نمیخواد...؟
وای نه...
چرا من دیگه شوخیم نمیگیره؟
چرا یک بار که مادر بزرگ پیتر پیشه من و هایدی بود... همون روز که من خوشحال بودم... بهم گفت انقدر الکی نخند... فردا سر چیزای راستکی هم خندت نمیگیره ها... چرا گوش ندادم؟ الآن به حرفش رسیدم!
چرا مریم انقدر زوری اون داستان صادق هدایت رو داد به خوردم؟
چرا این روزا همه خوشحالن؟
چرا دلم انهمه تنگه؟
چرا انهمه حوصله سر بر شدم؟
چرا خدا جون؟
میشه یه کمی کمکم کنی..؟
با اینکه مطمئنم که این روزا هم میگذره
به شدت دلم میخواد خودت بهم بگی.
میشه؟

- عجب... شازده ی من؟

+ نوشته شده در  87/03/18ساعت   توسط ناژین 

الآن که فکرشو میکنم
میبینم
از ته دلم خوشحالم!
نه؟
+ نوشته شده در  87/03/17ساعت   توسط ناژین 

گوشه ي اتاق با لب و لوچه ي آویزون نشستم.. یه هو می پرم تو هال
مامااااااااان؟ بریم سینما ؟
بریم!
.....
دو ساعت بعد کنار مریم تو سیما... اشک خوردن
گریه کردن
اشک خوردن
سردرد...

( کاملا مشخصه که پشیمون شدم؟! اما همچین هم نشدم D:)

نتیجه میگیریم که سینما هم به افسردگی می افزاید!


- وای نی می دو نی ن D: چراغا رو روشن که کردن چه خجالتی کشیدم.! مثله اینکه فیلم اونقدر ها هم سوزناک نبود ! :-l
- زن دوم رو دیدم! دلم واسه رویا و اون بهرام گنده هه و بهرام کوچوکه میسوخت شایدم میسوزه! :-l

+ نوشته شده در  87/03/17ساعت   توسط ناژین  | 

 

این روز ها رو
چی کار میشه کرد؟
البته
جز
تحمل
!
- که اونم دیگه نمیشه!(تحمل-!-)

+ نوشته شده در  87/03/13ساعت   توسط ناژین 

 

تو آفتاب ٬ رو نيمكت حياط مدرسه ٬ پيش سمانه نشستم.
بهش ميگم امسال چه زود گذشت. نه؟
ميگه : آره! بس كه خوش گذش
ميگم : دوست ندارم امسال تموم شه و دبيرستاني شم
ميگه :‌ چرا؟
ميگم : كه كلا خوشم نمياد بچه هاي جديد... هيچكيو نميشناسم و اينا
ميگه ‌: مگه امسال بچه هاي جديد نبودن؟ مگه من جديد نبودم؟
ميگم : ( چون كم نياورده باشم) نه! تو از اول برا من جديد نبودي
ميگه : اما تو بودي... يه شخصيت جالب! ( تا اينجا مثل خري كه تيتاب بهش دادن ذوق كردم) هميشه بچه هاي درس خون خيلي مثبتن ٬ اما تو يه ديوووووونه ي به تمام معنايي!
واقعا ديگه چي ميگفتم!

- خداييش كيف ميكنين كه چه عكس مضحك مضحكي گذاشتم؟

+ نوشته شده در  87/03/11ساعت   توسط ناژین 

بعداً:
تموم كامنتامو با ذوق! تيك زدم كه تاييد رو از اون بالا بزنم. بجاش حذف رو زدم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جمعه امتحان تیزهوشان بود دیگه..
ما از صبح زود رفتیم ...
یه دو سه ساعتی باید منتظر میموندیم که در مدرسه رو باز کنن
من یه عالمه ذوق داشتم که طلا رو بعد از این همه وخ میبینمش.. اما هی نمیدیدمش... !
بعد اون اول که رفتم دو تا از دوستام که هر دو شون مریم بودن رو دیدم!
یکودومشون برا کلاس دوم بغل دستیم بود... اون یکی هم هیچ وخ حتی تو مدرسه مون هم نبود! ولی به دلایلی که ریحانه بهم گفته بود میشناختمش... همین جوری راه میرفتیم با هم که یه دفه شهرزاد اومد!  میگن نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار! همینه منم مریما رو ول کردم اومدم پیشه شهرزاد یکمی حرف زدیم و خلاصه لی لی هم اومد یکمی خندیدیم... بعد من به شوخی گفتم همین جا وایسین من برم یکیو با خودم بیارم... رفتم دم در مدرسه... دیدم ثمین وایساده سلام و اینا... دستشو گرفتم آوردم.. گفتم دیدین گفتم یکیو میارم و اینا!
همش همین جوری منتظر بودم طلا رو پیدا کنم ولی نبود... الی هم هیچ جا نبودش!
اصلا این قسمتا مهم نیس... اینو بگم.. بعد از امتحان دسته ثمین رو گرفته بودم.. از پله ها اومدیم پایین بعد اومدیم طبقه ی اول بعد اومدیم دم در.. بعد من یه لحظه چشم یه چیزی دید! بعد دیگه نفهمیدم چی شد همچین جامدادیم رو پـــــــــــرت كردم پريدم بغل طلا!‌ وايييييييي! واقعا آخرین دفعه ای که دیدمت کی بودش؟ سوم دبستان بودیم آره.. میشه شیش سال! وایییی چه کیفی داد! بعد طلا هم اولین چیزی که بهم گفت این بود که چقدر تغییر کردی! - بهدم دیدی گفتم برا علوم بیشتر بدانیدا نمیاد... گفتم که

- وای اینو بگم
فکر شو کن ما برای امتحان طبقه ی سوم بودیم
امتحان رو دادیم
همین جوری نشستیم
یه دختر ناشناس اون ورم نشسته
بعد یه بیست دقه نیم ساعتی باید میشستیم تا از همه پاسخ نامه و اینا رو جمع کنن
بعد از تو بلند گو یه خانومه برگشت گفت که بچه های طبقه ی اول برن بیرون
بهد یه بیست دقه گذشت گفت بچه های طبقه ی دوم برن بیرون
منم حرصم در اومد
برگشتم گفتم شانس هم که نداریم... طبقه هفــــــتم ایم!
این دختره بغل دستیم یه حالت دانشمندی به خودش گرفت بهد با غرور تمام گفت : طبقه ی سوم !
وای منو میگی... نتونستم جلو خودم رو بگیرم انقدر خندیدم که خدا میدونه ميخواستم بگم : ترو خدا؟!

اه! نيشتو ببند!

اول كه دنبال صندليمون با ثمين ميگشتيم هم خيلي مخسره بازي در آورديم.. فكر كن از در اومديم تو از اون خانوم راهنماهه ميپرسيم ببخشيد اينجا طبقه چندمه؟ سومه؟ بعد چقدر خنديديم... اين آب زم زم هم حوصله ندارم توضيح بدم ولي اينم با مزه بود كلي خنديديم... تهش ثمين برگشته بهم ميگه ما شانس آورديم تو يه كلاس نيستيم وگرنه تا حالا مدرسه كه سهله كل كشور و بهم ميريختيم.. نميدونه ما همينجوري هم كل جهانو بهم ريختيم!

خرداده!‌ من هميشه احساس ميكنم كه خرداد جزو تابستونه!... چن روز تر از چن روز پيشا تفلد م‍‍‍‍ژگان جونم بودش تازشم فردا هم خودم ميدونم تفلده ستاره جونيمه بهدم هر دو تاشون با هم زياد زياد مبارك! ميگم كه ايشالا هميشه هميشه خوشال باشين!

- محيا يك سوال... اگر يك كلاه قرمزي داوارين دارين دارارين دارين؟ (‌اون سواله كه عموهه كلاه قرمزي از كلاه قرمزي پرسيد!)

بعدم كه پيشيم آپ كرده....

خب حالا يه بازي از طرف فرزانه جوون دعوتيده شدم... چشامونو ببنديم و سه تا كلمه اي رو كه بيشترين انر‍ژي مثفت رو بهم ميدن و بيارم تو ذهنمون... ۱.خدا  ۲. آرامش ۳. ...  بماند ديگه اين يكيچيه ؟ مگه دزدي كردم اون مدلي نگا ميكني خودت خجالت بكش٬ قشنگ نگا كن... بي ادب

از ۱۷ تا سي و سه ميشه چن تا؟! خب تا بيست و هفت كه ميشه ده تا شيش تا هم اون ور ميشه شونزه ! دقيقا برا علوم شونزده دقه خوندم يكمي مريض بودم بعد ساعت گذاشتم كه ساعت چاهار پاشم بخونم مثلا... ساعت چاهار و ۱۷ دقه پاشدم همون تو رخت خواب!‌ چراغو روشن كردم يه نگا به عكساي كتاب كردم... يه نگاه به نوشته ها چاهار و سي و سه دقه دوباره چراغ و خاموش كردم و خوابيدم... 

واي خيلي مزه داد... چون ديشبش نشستيم يه عالمه خوراكي خورديم و قرص خورديم و شكلات و آدامس خرسي و واااااااااااااااااي وایییییییییییییییییییی..!

از مرسه كه اومدم حالم زياد خوب نبود بعد وسط خونه با مامان نشسته بودم داشتم ناهارمو زور زوركي ميخوردم بعد مريم گفتش كه مهديه زنگ زده بعد من گفتم زياد خوب نيستم. بگو !‌ بعد مريم هم گفت و اومد و نشستيم يه دفعه اي من داد زدم كه نـــــــــــــــــــه! نكنه ميخواسته بگه بریم با هم بيرون !همچين پاشدم ! گفتم من برم به مهديه زنگ زنگ بزنم!‌ بعد مامان همين جوري نگام كرد... گفت : حالش خوب شد!

يه بار چن وخ پيشا از مريم سوال كردم كه ميخواي چه رشته اي ميخواي بري... بعد مريم هم حدود بيست دقه اي همين جوري توضيح ميداد كه چكار ميكنم و بعد چي قبول ميشم و بعد كجا ميرم و بعد نميدونم ال و بل و خلاصه فكر كنم نيم ساعتي بود داشت واسه خودش حرف ميزد.. خسته شدم يه جورايي... بهش گفتم : ميخواي شما برنامه ريزي بخون بعد ديگه بخيشو نگفت كه نگفت!

 

خوبه واقعا!‌ چقدر حرف ميزنين شما

.. فعلا خرافظ

+ نوشته شده در  87/03/11ساعت   توسط ناژین  | 

چه کیفی میده
وقتی من زیر پتو ام
و همه فکر میکنن که
من از ناراحتی زیاد خوابم برده
یاده چیزی میفتم و
یه لبخند یواشکی میزنم
لبخندم اون قدر کش میاد
که خوابم می بره

خدافــــــــــــــــــــــــــــظ

+ نوشته شده در  87/03/04ساعت   توسط ناژین  | 

*کاشکی این روزای اجباری رو همش بخوابم به نوعی بمیرم.!
وقتی تاریخ زیاد میخونم خنگ میشم
اینو فهمیدم...
به یکی از سوالا که رسیدم
دقیقا یادم بود که اینو دیروز ساعت ۶ بعد از ظهر اینا داشتم میخوندم ... همون صفحه ای بود که بالاش اون عکسه بود.. همونی که پایینش اون مطلبه بود.. همونی که... همه چی اومد به ذهنم ولی اونی که باید میومد نیومد! و ...
وقتی از پله ها میومدم پایین همین که اشکم اومد که در بیاد... مهدیه همچین پرید جلوم که تاریخ و گریه که هیچی... زندگی رو یادم رفت
پس فردا چیز دارم امتحان ریاضی.. آخ جوووووون.. تا خود فردا میشه خوابید.!
یه چیزی...
وقتی زیاد میخوابم همش.. زمان از دستم در میره! اون روزی نمیدونم از کی خوابیدم بعد عصر ساعت هفت اینا که هوا مثله صبحه بیدار شدم.. به طرز وحشتناکی باور کرده بودم که صبحه.. اصلا عین این دیوونه ها دور خودم میچرخیدم...

  همین اینا... من اندفعه میرم... ولی زود نمیام... باشه؟

-

+ نوشته شده در  87/03/04ساعت   توسط ناژین  | 

 

من : مامان يه سوال؟ ممكنه من قلبم سمته راستم باشه؟
مامان :‌ ممكنه!
من : آخه چن روزيه كه بدجوري قلبم كه راستمه ، تير ميكشه
مامان‌ : نه‌ ،‌ وقتايي كه قلب آدم خيلي درد ميگيره اشتباهي احساس ميكنه راستشه
من :‌ e؟
مامان :‌ آره
چن دقه بعد
مامان :‌ ميخواي يه دكتر بريم؟
من : nottttttttch

+ نوشته شده در  87/03/01ساعت   توسط ناژین 


امتحانم تموم ميشه... كتاب به دست ميام دمه در مدرسه
به آقا سعيدي ميگم خدافظ !
ميگه كسي كه نيومده دنبالت
ميگم خب خودم ميرم
ميگه گفتن نميشه بايد كسي بياد دنبالتون
ميگم تا صب هم وايسيم كسي نمياد دنبالم
با لحن خاصي ميگم
اينو كه ميگم بدون خدافظي پامو ميذارم از مدرسه بيرون! از اين مدرسه ي بي نهايت لعنتي

- امتحان دینی ِ نهايي كه انهمه مارو ترسوندن كه كل كتاب رو بايد حفظ باشين و ال و بل... همين بود؟ يا يه صفحش مونده و الآن قراره بدن؟!
ميتونم به جرات بگم كه ده دقه اي تموم ش كرده بودم.. زحمت كشيدم! خيلي ساده بود.....

+ نوشته شده در  87/03/01ساعت   توسط ناژین  |