.
.
.
من دلم اون آدامس خرسی ها رو میخوام!
همونی که مسابقه بود.![]()
میخوام!![]()
/ :x /
احساس میکنم یکی یه سرنگ رو در اعماق زمین فرو کرده
و مقداری از اون مواد مذاب داخل ٬ رو بیرون کشیده..
بعدم بدون لحظه ای فکر که داره چه می کنه!
مواد مذاب رو خالی کرده تو سر من بدبخت !
سرم نه که درد کنه ها.. داره می ترکه!
-داغمه!

وایی دارم می می رم!
کرم ابریشم!
کرم ابریشم به منظور تولید پیله جهت استفاده در صنعت ابریشم کشی پرورش داده میشود ٬
علاوه بر آن از روغن شفیره در تهیه ی کرم (kerem) هاي بهداشتی و مصارف طبی٬ از شفیره
در تهیه ی غذای طیور و ماهین و از فضولات آن برای کوددهی مزارع استفاده می شود!
------> فکر کن از یه کرم ابریشم این همه استفاده میشه. اون وخ ما چی؟!
----------> تا حالا شده فکر کنی الکی زندگی میکنی؟ یه چیزی تو مایه های واسه خنده !
--------------> امیدوارم نشه براتون ٬ چون حس زیاد جالبی نیس !
---------->خب... من همینی ام که ام!
-------> فعلا !![]()
---> من دلم اون آدامس خرسی ها رو میخواد. دقیقا همونا! همراه با قرص و شکلات!![]()
تو تلویزیون چن روز پیشا یه مصاحبه بود با مادر یکی از بچه های سوم دبیرستانی
که دم در مدرسه منتظر دخترش بود... منتها این چوری نبود ها.. این یکمی تخیلیشه!![]()

-سلام خانوم!![]()
سلام ..
-دختر شما داره امتحان میده؟![]()
بله امتحان جبر داره البته دیروز امتحان نداشتن ولی خب نرسید کامل بخونه ولی خب کلا مشکل..![]()
- بله بله... میخواستم بپرسم که شما این روزا به دخترتون استرس وارد نمیکنین؟![]()
ما ؟ نه ما استرس وارد که نمیکنیم هیچ. خارج هم میکنیم!![]()
این مدرسه شونه که همش بهشون استرس وارد میکنه...
هی میگه درس بخونین
تا ساعت ۶ براشون کلاس میذاره..
ولی ما محیط خونه رو یه جوری تنظیم میکنیم که استرس نداشته باشه...
مثلا عروسی برادرشو گذاشتیم شب امتحان حسابانش..
که با خیال راحت فرداش بره امتحان بده !![]()
-مرسی. خدانگهدار!![]()
خدافظ![]()
- اصولا هیچکی معنی این نمی خوام رو درک نمیکنه!
- نمیخخخخخخخخخوام!![]()
+ اووووووووووووووووم![]()

چند وقت پیش به فکر مامانم زد که کابینت ها رو عوض کنه ٬ به خاطر همون چند وقتی تو خونمون تعدادی کابینت ساز بودند! منتها من نمیدونم چرا اینقدر خجالتی بودند؟!
یه بار داشتم از این ور خونه میرفتم اون ور خونه ٬ بعد یهو کابینت ساز ِ بزرگ برگشت به من گفت: کولر را روشن کن !
تازه جالبش اینجاست که روشن هم بود!
یه بار هم نزدیک ظهر بود و خلاصه ما ناهارمون رو خوردیم ٬ بعد برای کابینت سازان هم ناهار بردیم.. بعد یکمی گذشت ٬ شاگرد کابینت ساز ِ بزرگ داد زد که : شما سُس ندارین؟
از اون جایی که خونمون جدیدا خیلی بهم ریختست بعد اون موقع یک سری صندلی وسط هال بود٬ بعد یکمی اون ور تر هم خب آشپزخونه بود و محل کار کابینت سازان خجالتی... بعد من این دفعه داشتم از اون ور خونه میومدم اینور خونه.. دیدم کابینت ساز ِ بزرگ یک صندلی برداشته٬ گذاشته جلوی تلویزیون٬ احتمالا هم خودش روشنش کرده.. داره فوتبال نگاه میکنه و با صدای بلند واسه شاگردش توضیح میده!
یه بار دیگه هم شب بود ٬ بعد این کابینت سازان نمیدونم بزرگتره بود یا کوچیکتره٬ ولی در کمال کم رویی بر گشتند گفتن که این صدای دستگاه ها اعصابمون رو بهم ریخته یک آهنگ برامون بذارین...
من که موندم واقعا... مردم چرا اینقدر خجالتی ان واقعا ؟![]()
این انسانها پس فردا تو اجتماع دارن کابینت سازی میکنن ٬
وقتی یه کم رو ندارن که حرفشونو بزن...
چطوری میخوان از خودشون دفاع کنن واقعا ها نه ؟

کتاب پینوکیوم رو خوندم.. خیلی با مزه بودش.. دله همتون آبنبات !
تازه الآن هم دارم یه کتاب میخونم اسمش خاطرات یک الاغ هستش.. خیلی هم بامزس..
خوشم میاد به شدت ! تازه یه عالمه کتاب دیگه هم گرفتم!
اون روزی دوباره با مریم رفته بودیم کتابفروشی
بعد رفته بودیم یه قسمتش که همه ی کتاباش با مزه بودن..
هی من با این دستم بر میداشتم میذاشتم تو اون یکی دستم.. هی دوباره بر میداشتم...
بعد یکمی اون قسمتی که کتابارو برمیداشتم تا اون وری که میرن حساب کنن دوره..
یهنی از طبقه دوم باید میومدم پایین!
باورتون میشه دست درد گرفتم تا چن روز واقعا؟!
نمیدونم خودمم شک کرده بودم که دست دردم واسه همینه؟! شاید یه مریضی جدید گرفتم! از کجا معلوم؟!
آها داشتم میگفتم! چاهارده پونزده تایی شدن کتابام! فکر کن جو گرفت منو! رفتم کتابای علمی هم برمی دارم
چیه؟ مگه به من نمیاد دانشمند شم؟
دانشمند نیاد . فیلسوف که میاد؟ اونم نیاد؟ چیز ... چیز.. آبدارچی که میاد؟![]()
اون روزی داشتم با ثریا حرف میزدم ٬ برگشتم بهش میگم دوست دارم بازم ببینمت کاشکی دوباره بگیرنمون !
خودمم موندم که چی گفتم! بعد دیگه ثریا هم گفت خاکبرسرت! ( دقیقا سر هم گفت
) خب میذاریم بعد کنکورم میریم بیرون!
آخی یادته چخد میخندیدیم... میگم که خیلی هم بد نگذشت ها هم سلولی... نه؟![]()
آیدا؟! یادته؟ به قوله......(.........) یادته؟!
وای
من جدیداً شدیداً خجالتاً شداً !![]()
فعلا امری نمیباشد... با تشکر ٬عزیزان.. ان شالله موفقیت های قبلی.. نه نه .. بعدی![]()
- عجب... شازده ی من؟
( کاملا مشخصه که پشیمون شدم؟! اما همچین هم نشدم D:)
نتیجه میگیریم که سینما هم به افسردگی می افزاید!

- وای نی می دو نی ن D: چراغا رو روشن که کردن چه خجالتی کشیدم.! مثله اینکه فیلم اونقدر ها هم سوزناک نبود ! :-l
- زن دوم رو دیدم! دلم واسه رویا و اون بهرام گنده هه و بهرام کوچوکه میسوخت شایدم میسوزه! :-l

این روز ها رو
چی کار میشه کرد؟
البته
جز
تحمل
!
- که اونم دیگه نمیشه!(تحمل-!-)

تو آفتاب ٬ رو نيمكت حياط مدرسه ٬ پيش سمانه نشستم.
بهش ميگم امسال چه زود گذشت. نه؟
ميگه : آره! بس كه خوش گذش
ميگم : دوست ندارم امسال تموم شه و دبيرستاني شم
ميگه : چرا؟
ميگم : كه كلا خوشم نمياد بچه هاي جديد... هيچكيو نميشناسم و اينا![]()
ميگه : مگه امسال بچه هاي جديد نبودن؟ مگه من جديد نبودم؟
ميگم : ( چون كم نياورده باشم
) نه! تو از اول برا من جديد نبودي![]()
ميگه : اما تو بودي... يه شخصيت جالب! ( تا اينجا مثل خري كه تيتاب بهش دادن ذوق كردم
) هميشه بچه هاي درس خون خيلي مثبتن ٬ اما تو يه ديوووووونه ي به تمام معنايي!
واقعا ديگه چي ميگفتم!![]()
- خداييش كيف ميكنين كه چه عكس مضحك مضحكي گذاشتم؟![]()
جمعه امتحان تیزهوشان بود دیگه..![]()
ما از صبح زود رفتیم ...![]()
یه دو سه ساعتی باید منتظر میموندیم که در مدرسه رو باز کنن![]()
من یه عالمه ذوق داشتم که طلا رو بعد از این همه وخ میبینمش.. اما هی نمیدیدمش... ! ![]()
بعد اون اول که رفتم دو تا از دوستام که هر دو شون مریم بودن رو دیدم!![]()
یکودومشون برا کلاس دوم بغل دستیم بود... اون یکی هم هیچ وخ حتی تو مدرسه مون هم نبود! ولی به دلایلی که ریحانه بهم گفته بود
میشناختمش... همین جوری راه میرفتیم با هم که یه دفه شهرزاد اومد!
میگن نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار!
همینه منم مریما رو ول کردم اومدم پیشه شهرزاد یکمی حرف زدیم و خلاصه لی لی هم اومد
یکمی خندیدیم... بعد من به شوخی گفتم همین جا وایسین من برم یکیو با خودم بیارم... رفتم دم در مدرسه... دیدم ثمین وایساده
سلام و اینا... دستشو گرفتم آوردم.. گفتم دیدین گفتم یکیو میارم و اینا!![]()
همش همین جوری منتظر بودم طلا رو پیدا کنم ولی نبود... الی هم هیچ جا نبودش
!
اصلا این قسمتا مهم نیس... اینو بگم.. بعد از امتحان دسته ثمین رو گرفته بودم.. از پله ها اومدیم پایین بعد اومدیم طبقه ی اول بعد اومدیم دم در.. بعد من یه لحظه چشم یه چیزی دید! بعد دیگه نفهمیدم چی شد همچین جامدادیم رو پـــــــــــرت كردم پريدم بغل طلا! وايييييييي! واقعا آخرین دفعه ای که دیدمت کی بودش؟ سوم دبستان بودیم آره.. میشه شیش سال! وایییی چه کیفی داد! بعد طلا هم اولین چیزی که بهم گفت این بود که چقدر تغییر کردی!
- بهدم دیدی گفتم برا علوم بیشتر بدانیدا نمیاد... گفتم که![]()
- وای اینو بگم![]()
فکر شو کن ما برای امتحان طبقه ی سوم بودیم![]()
امتحان رو دادیم![]()
همین جوری نشستیم![]()
یه دختر ناشناس اون ورم نشسته![]()
بعد یه بیست دقه نیم ساعتی باید میشستیم تا از همه پاسخ نامه و اینا رو جمع کنن![]()
بعد از تو بلند گو یه خانومه برگشت گفت که بچه های طبقه ی اول برن بیرون![]()
بهد یه بیست دقه گذشت گفت بچه های طبقه ی دوم برن بیرون![]()
منم حرصم در اومد![]()
برگشتم گفتم شانس هم که نداریم... طبقه هفــــــتم ایم!![]()
این دختره بغل دستیم یه حالت دانشمندی به خودش گرفت بهد با غرور تمام گفت : طبقه ی سوم !![]()
وای منو میگی... نتونستم جلو خودم رو بگیرم انقدر خندیدم که خدا میدونه
ميخواستم بگم : ترو خدا؟!![]()

اول كه دنبال صندليمون با ثمين ميگشتيم هم خيلي مخسره بازي در آورديم.. فكر كن از در اومديم تو از اون خانوم راهنماهه ميپرسيم ببخشيد اينجا طبقه چندمه؟ سومه؟
بعد چقدر خنديديم... اين آب زم زم هم حوصله ندارم توضيح بدم ولي اينم با مزه بود كلي خنديديم... تهش ثمين برگشته بهم ميگه ما شانس آورديم تو يه كلاس نيستيم وگرنه تا حالا مدرسه كه سهله كل كشور و بهم ميريختيم..
نميدونه ما همينجوري هم كل جهانو بهم ريختيم!![]()
خرداده! من هميشه احساس ميكنم كه خرداد جزو تابستونه!... چن روز تر از چن روز پيشا تفلد مژگان جونم بودش تازشم فردا هم خودم ميدونم تفلده ستاره جونيمه بهدم هر دو تاشون با هم زياد زياد مبارك!![]()
ميگم كه ايشالا هميشه هميشه خوشال باشين!
- محيا
يك سوال... اگر يك كلاه قرمزي داوارين دارين دارارين دارين؟ (اون سواله كه عموهه كلاه قرمزي از كلاه قرمزي پرسيد!)![]()
بعدم كه پيشيم آپ كرده....![]()
خب حالا يه بازي از طرف فرزانه جوون دعوتيده شدم... چشامونو ببنديم و سه تا كلمه اي رو كه بيشترين انرژي مثفت رو بهم ميدن و بيارم تو ذهنمون... ۱.خدا
۲. آرامش
۳. ...
بماند ديگه اين يكي
چيه ؟ مگه دزدي كردم اون مدلي نگا ميكني خودت خجالت بكش٬ قشنگ نگا كن... بي ادب![]()
از ۱۷ تا سي و سه ميشه چن تا؟! خب تا بيست و هفت كه ميشه ده تا شيش تا هم اون ور ميشه شونزه ! دقيقا برا علوم شونزده دقه خوندم
يكمي مريض بودم بعد ساعت گذاشتم كه ساعت چاهار پاشم بخونم مثلا... ساعت چاهار و ۱۷ دقه پاشدم همون تو رخت خواب! چراغو روشن كردم يه نگا به عكساي كتاب كردم... يه نگاه به نوشته ها
چاهار و سي و سه دقه دوباره چراغ و خاموش كردم و خوابيدم...
واي خيلي مزه داد...
چون ديشبش نشستيم يه عالمه خوراكي خورديم و قرص خورديم و شكلات و آدامس خرسي و واااااااااااااااااي
وایییییییییییییییییییی..!
از مرسه كه اومدم حالم زياد خوب نبود بعد وسط خونه با مامان نشسته بودم داشتم ناهارمو زور زوركي ميخوردم
بعد مريم گفتش كه مهديه زنگ زده بعد من گفتم زياد خوب نيستم. بگو ! بعد مريم هم گفت و اومد و نشستيم
يه دفعه اي من داد زدم كه نـــــــــــــــــــه! نكنه ميخواسته بگه بریم با هم بيرون !همچين پاشدم ! گفتم من برم به مهديه زنگ زنگ بزنم! بعد مامان همين جوري
نگام كرد...
گفت : حالش خوب شد!
يه بار چن وخ پيشا از مريم سوال كردم كه ميخواي چه رشته اي ميخواي بري...
بعد مريم هم حدود بيست دقه اي همين جوري توضيح ميداد كه چكار ميكنم
و بعد چي قبول ميشم
و بعد كجا ميرم
و بعد نميدونم ال و بل
و خلاصه فكر كنم نيم ساعتي بود داشت واسه خودش حرف ميزد..
خسته شدم يه جورايي... بهش گفتم : ميخواي شما برنامه ريزي بخون
بعد ديگه بخيشو نگفت كه نگفت!![]()
خوبه واقعا! چقدر حرف ميزنين شما![]()
.. فعلا خرافظ![]()

خدافــــــــــــــــــــــــــــظ
- ![]()
من : مامان يه سوال؟ ممكنه من قلبم سمته راستم باشه؟
مامان : ممكنه!
من : آخه چن روزيه كه بدجوري قلبم كه راستمه ، تير ميكشه
مامان : نه ، وقتايي كه قلب آدم خيلي درد ميگيره اشتباهي احساس ميكنه راستشه
من : e؟
مامان : آره
چن دقه بعد
مامان : ميخواي يه دكتر بريم؟
من : nottttttttch
- امتحان دینی ِ نهايي كه انهمه مارو ترسوندن كه كل كتاب رو بايد حفظ باشين و ال و بل... همين بود؟
يا يه صفحش مونده و الآن قراره بدن؟!![]()
ميتونم به جرات بگم كه ده دقه اي تموم ش كرده بودم..
زحمت كشيدم! خيلي ساده بود.....![]()