تبليغاتX
دختر کوچولو
دختر کوچولو
این‌جا جهان آرام است.
شاهزاده و من!
بابا چرا همه ی زمین و زمان میخوان من و کلافه کنن
خب من امشب میخوام شازده کوچولو گوش بدم
ولی واقعا نوار قصم خراب شده.
لینکای دانلود هم که همشون یا خرابه یا فیلتر اه ..
خدا جون یه کاری بکن من امشب شاد بشم دیگه.. خواهش میکنم..!
ــــــــ
خدا مرسي
كي باورش ميشه كه من بالاخره دارم دانلود ميكنمش؟
 من چقدر الان شادم و شادم و شادم..
دلم ميخواد تا صبح هر چند باري كه ميشه شازده كوچولو بگوشم
و بگوشم و بگوشم دلم ميخواد تا صبح با صداي شازده كوچولو بــرقــــصــــم!
(مرســـــــي زندگي ... من رو شاد نگه دار ! >D:< )

~> (واقعا شما یه نگاه به این ور و اون ور بندازین کیف کنین! چه قالب خوشگلی.. خودم که کلی دوسش دارم کلی هم خوشمش میاد،پس شمام دوسش داشته باشين لطفا وگرنه يه جور ديگه برخورد ميشه ها!)

+ - ناژین نوشت.
فرشته ـ سوپ جوجه ـ رعنا



خـــب ... همــه ي فرشـتــه ها همیــشه سفیــدن ، مـن و تــو هــم بــه خـاطـر هـمـيـن سـفــيد رو انـتـخــاب كـرديــم ديــگــه. نـــه؟!

من اين كتاب سوپ جوجه.. (نه نه ببخشيد من با كلاسم يعني همين كتاب ِ Chiken soup) رو که میخونم اصلا نمیفهمم چه ربطی داره کلا... مثلا موضوعش نوشته درباره ی نگرش و عزت نفس خب؟ بعد مثلا یه داستانی نوشته که هیچ ربطی نداره. خب من میمونم یعنی چی خب؟

 بعدم که پارسال تو کلاس بدمینتونم یه دختربچه ای بود اسمش رعنا بود بعد این منو دوست داشت. (آخه یه بار پاش گیر کرده بود یه جایی بعد منم کمک انسان دوستانه! رفتم جعبه ی کمک های اولیه م رو برداشتم رفتم سراغش پاش رو جراحی کردم! اوه نه. یعنی پاشو در اوردم) بعد این منو دوست داشت دیگه. منم دوستش داشتم خب بعد خیلی با مزه و اینام بود. بعد خب دلم خواست که الآنم بود یعنی الآنم باشه

بعدشم از اون جایی که من پست قبلی رو در حالی که در مریضی شماره ی یکم (حالت اولش كه دنبال چيز ناراحت كنندگي بود ، يك نوع بيماري ِ رواني)  به سر می بردم ، نوشتم هيچ چيش ممكنه درست نباشه و اين كلمه ي ممكنه خيلي مفهوم ها داره و ممكنه هم درست باشه. !

من شصت ساعت يه پست بلند بالا نوشتم ، بعد برق نرفت ها! فكر كن دستم خورد به اين دكمه ي power واقعا من خوشحالم و اميدوارم كه به زودي موفق شم. حوصله هم ندارم كه دوباره بلند بالا بنويسم. همين قدر بسه ديگه.

+ - ناژین نوشت.
مريضي؟
و من قطعا يه مريضيي دارم ،
مریضی شماره ی-۱- اين روزا ميگردم دنبال يه چيز كوچيك كه ناراحت كننده باشه و ميشينم اون قدر غصه شو ميخورم كه نمي فهمم اصلا چي كار دارم ميكنم. بعد كه پا ميشم اصلا يادم نمياد براي چي غصم گرفته بود ، اصلا! خب من كه گفتم قطعا يه مريضي اي دارم. بعدم خودم سر خودمو گول ميمالم كه نه بابا هيچيم نيست!
(اين مريضيم روانيه)
مریضی شماره ی-۲-برعكس همين هم هست ها. يه هو يه چيز خوشحال كننده كه يادم بياد ديگه ول كن نميشم خب بالاخره مريضيي كه دارم خيلي هم بد نيست بالاخره ديگه!
(اين هم چون ادامه ي همونه پس روانيه!)
مریضی شماره ی-۳-
يه مريضي ديگه هم دارم كه كلا هر كي هر چي ميگه فكر ميكنم با منه.حالا ديگه اگه با كنايه و اينا هم حرفه زده شه كه ديگه قطعا با منه !!
 ( اين مريضيم هم روانيه!)
مریضی شماره ی-۴-اون يكي مريضيم هم اينه كه به شدت به مسواك زدن عشق و علاقه و ...(ملافه و کفگیر و ...) ميورزم و اين علاقه اين روز ها به شدت اوج گرفته و من هي ميرم مسواك ميزنم! مامانم هم بدش مياد راستش ولي خب من ميزنم ديگه. هر موقع هم صدام ميكنه در حال مسواك زدنم! خيلي كيف ميده
مریضی شماره ی-۵- تازه بعد از مسواك زدن پرتقال يا اب پرتقال خوردن هم مزه ميده. نميدونم چرا بعضي از ادما دوست ندارن!
(اين مريضيم هم ايضا! روانيه!)
در نتيجه من رواني ام. ديوونه . البته اين ديوونه بودن خيلي هم كلاس داره ها... نه؟ (يادته؟!)
الان كه فكرشو ميكنم يه مريضيه ديگه هم دارم
مریضی شماره ی -۶- اونم اينه كه همش فكر ميكنم مريضي دارم!

+ - ناژین نوشت.
آبنبات قیچی

من دلم آبنبات قیچی میخواد،
میخوام با قیچی خوردش کنم!


 
روح خسرو شكيبايي هم شاد!
+ - ناژین نوشت.
مـــن و محیــــــا!
خب جاتون خالی دیروز محیا اومد خونمون.
البته  دلتون آب !
فکر کنین من قبلش اتاقم رو تمیز کردم دیگه.
البته بگما... اتاق تمیز کردن هیچ ربطی به کمد تمیز کردن نداره.
اخه تو اتاق تمیز کردن من کمدام تنها یاری دهنده ی من هستن
که تموم وسایل های اضافه ی اتاق رو به اضافه ی چیزای قبلی ای که توشونه باید تحمل کنن..
چقدر کمدای خوبی دارم.
خلاصه که تو اتاقم مامانم خب مامانمه دیگه خواست که تو کمدمو ببینه!
من اصلا کم مونده بود جیغ بزنم خب.
منم آبرو دارم خب !
ولی خلاصه که خیلی مرسی اومدی کلی خوش گذشت.
تازه دله همتون آب شه من مامان محیا رو دیدم.
مهسا رو دیدم.
دلتون مذاب بشه اصلا چون پریسا رو هم دیدم
تازه.. پسر خالشم دیدم.. دلتون بترکه !
بله هم که پس چی؟

+ - ناژین نوشت.
صفحه ی اول یا دوم؟
محی قراره فردا بیاد خونمون  دل همتون اب شه.
تازشم قراره که مقدمه ی کتاب رو هم شروع کنیم! مگه نه خانوم؟
~> محــــي من از الان ذوق دارم. از نظرت اول صفحه ي دوم رو بنويسيم يا صفحه ی اول رو؟

در مورد كامنتي كه گذاشته بودين، من عكساي وبلاگمو از
www.corbis.com
www.fotosearch.com
www.stockfoto.com
www.crestock.com
www.alamy.com
www.shuterstock.com

ميارم ولي خب بيشتر همون اوليه كاربرد داره. اين آخريه هم عكساي خيلي خوشگلي داره واقعا ، مخصوصا براي قالب!  ولي خب چيزه . آرمي كه رو عكساشه يه كم بيش از حد ضايع است!

+ - ناژین نوشت.
کتابی در دست چاپ با عنوان "به دلایلی"
  کتابی در دست چاپ با عنوان "به دلایلی" داراي گواهينامه ي ISO 2020 تحت نظارت ايران خودرو داراي ضمانت نامه ي گلديران شركت ايرانسل شما را به ديدن ادامه ي برنامه دعوت ميكند ، با آرزوي موفقيت براي تمامي سنين‌!

بالاخره من و محیا تمبلی رو کنار گذاشتیم و خواستیم که استعداد هامون شکوفا شن
با هم شروع کردیم به نوشتن یه کتاب که احتمالا تا دو ماه دیگه تو بازار پر میشه

نخند ، دارم جدي حرف ميزنم...
از اون جايي كه ما در اين كتاب سعي بر اين داريم كه از سوژه هاي مختلف و جالب حرف بزنيم نوشتنش ممكنه يكمي طول بكشه ولي اين مژده رو به شما ميدم كه تا دو ماه ديگه حتما حاضره. قراره جلدش هم عكس يه نقشه ي ايران باشه كه بعضي از شهراش كه بحث كتاب ربطي به اون شهر ها داره رو پر رنگ رنگ ميكنيم!

- به زودي شما شاهد اين كتاب بزرگ خواهيد بود كتابي تحت عنوان "به دلايلي" نويسندگان سركاران ِ محترم خانم ها محيا و ناژين . طراح جلد محيا . تصوير گر ناژين! عرضه كننده : تمامي فروشگاه هاي معتبر ايران و جهان!

- !
تازشم از كامنت الهام كه در جواب به همون بود یاروهه بود ، به شدت استقبال ميكنم  دستت مرسي. بله هم كه پس چي؟

+ - ناژین نوشت.
حوصله هم درک میخواهد!

الان به حدی حوصلم سر رفته و حوصله ندارم که:
فرق حوصله سر رفتن و حوصله نداشتن رو درک نمیکنم!

+ من کلا خیلی چیز ها رو درک نمیکنم . موردی نداره. این هم روش!

 

+ - ناژین نوشت.
فکر ِ متبرك! (بله؟!)
و گاهی موقع ها فکر هایی از ذهن ِ من میگذره که من مطمئنم تا حالا از ذهن ِ انیشتین هم نگذشته!

+ - ناژین نوشت.
بامزگی ِ بيش از حد :)
 

:)

- من دیگه الآن مطمئنم که خیلی با مزه ام.
چون وقتی از مامانم پرسیدم:
مامان من این چن وقته خیلی با مزه نشدم؟
مامانم آن چنان غش غش خندید که تو این چن وقت واقعا بی سابقه بود!
~> خب اوصولا برای آدم های بامزه میخندن دیگه. میخواین برم عموپورنگ شم؟ بی تقویت ها. نم خوام! خیلی بی تقویت هستین اصلا

- دیروز خیلی شوخی مندانه. رفتم تو ماشین نشستم ، ماشين تو حياطمون بود!
از مامان پرسیدم که چی کار میکنن که ماشین راه میره؟
مامان هم دونه دونه داشت توضیح میداد
آخرین چیزی که گفت این بود که پاتو رو از اون یکی بر میداری گاز رو فشار میدی
یه هو
تق تق تق تق تق...
سر باغچه هامون يه جاي بلند سنگي داره.
فكر كن ماشين رفته بود اون تو گير كرده بود در نميومد آخه لاستيكش تركيده بود
( مگه من چکار کردم آخه؟)
از اون ورم خرده بود به سنگهاي اون وره باغچه جلوش رفته بود تو
بعد من به مامانم ميگم: مامان خب چرا به من نگفتي ترمز كدومه؟
مامان: خب ترمز چيه اصلا؟ تو داشتي گاز ميدادي!
من: خب تو چرا به من نگفتي كه شوخي نيست. نشين؟
مامان: خب من چميدونستم من هر كاري ميگم تو داري ميكني؟!
من: مامان من نميدونستم كه اين مدلي ميشه خب!
مامان: فداي سرم!
من: مامان؟ من زدمش تو باغچه چرا فداي سر تو؟ بايد بگي فداي سر من!
~> فکر کن تمامی اتفاقات برای این بود که قبل از اینکه بریم بیرون من شوخیم گرفت. دیگه بیرون هم رفتیم ولی مزه نداد!

+ - ناژین نوشت.
شب شعري با مريم و اون يكي مريم!

مریم نشسته تو اتاق داره درس میخونه
کتاب به دست میرم تو اتاق یه جایی میشینم که حتما صدام رو بشــنَــو ِه!
ميگه برو بيرون ميخوام درس بخونم
در نهايت خونسردي كتاب رو باز ميكنم و با تموم احساس با مزه بودنم شروع ميكنم:
"خب اينجا شاعر ميگه:"دست گذاشتم رو يكي كه عاشقم نميدونست!""
بعد اضافه ميكنم كه: خب ما منظور ِ‌ دقيق شاعر رو نميفهميم
وقتي ميگه :/دست گذاشتم رو يكي كه عاشقم نميدونست./ منظورش از عاشقم چي بوده؟
من عاشقم اون نميدونست؟
عاشق ِ من نميدونست؟
عاشق هم نميدونست؟
من عاشقم اون نميدونست؟
اون عاشقه من نميدونستم؟
ما عاشقيم اونا نميدونستن؟!

پشت سرش شروع ميكنم كه اگه منظورش اولي باشه كه يعني من عاشقم اون نميدونست.
چرا عاشقم مضارعه ولي نميدونست ماضيه؟ منظورش اينه كه الان ميدونه؟
مريم هم ديگه درس و كتاب هاش رو ول ميكنه و با هم شروع ميكنيم به نقدر و بررسي شعر هاي اين خانومه.. ديگه تـــَهــِــش انقدر ميخنديم كه روده بُر ميشيم...

     > خب حالا خانوم ِ حیدرزاده ی شاعّر  ( اگه تونستين با تشديد بخونين ! ). فقط به خاطر كمبود تفريحات سالمه كه من همچين حرفايي ميزنما. وگرنه شما به دل نگير... خب؟

*من که درکم نمیرسه اما این مریم میگه حداقل بنویس که من فهمیدم منظور شاعر رو.. میگه جمله ی چی چی ِ مفعولي بوده  آها جمله ي چاهار جزئي با مفعول و مسند  بوده و منظورش اين بوده كه من رو عاشق نميدونست!!!! ( به به ... معلومه قشنگ درسهاشو خونده!!!)

~> نوار قصه ی شازده کوچولوم رو میگیرم تو دستم با دستم میچرخونمش و داستانشو برا خودم دوره میکنم... اینجوری باز بهتره ... خیالم راحته که اگرچه خراب شده ولی بازم پیشه خودمه!

+ - ناژین نوشت.
مغز ِغير ِ مشغول!
به مغزم -منم مغز دارم خب! چرا اون جوري مي نگرين؟- يه استراحتي دادم... يه ليوان آب خنك گذاشتم اون كنار مغزمو در آوردم گذاشتم توش.. حالام با خيال راحت ميخوام بگيرم بخوابم ! تو سَــــرَم احساس خنكي ميكنم!

~> شب شما هم بخـــيـر!
~> نه كه قبلش خيلي مغزم كار ميكرد!
 ~> اين روز ها اين تعداد كامنت هاي من رفته به اين شمردن ِ‌ الهام!
~> HHHHMMMM ! *
~> راستي من اين قدر اين قهوه سردا كه تو اين قوطي ها هستن؟ رو دوست دارم!
+ - ناژین نوشت.
بعد از قرنها يك آپ ِ‌ با مُسَما ! D:
- خب ، من كه جايي رو ندارم كه برم گفتم بيام همين جا ديگه. بلاگفا شمام خودتو ناراحت نكن بخشيدمت اما ديگه بايد بفهمي كه هميشه هم وقت شوخي نيست  خب!‌ ولش كن اصلا...

- من گفتم مامانم اينا نيستن؟ نه نگفتم . خب مامانم اينا نيستن. مرمر هم مريض شده شديد ... ديروز ما فيلمي داشتيم با اين ! از صبح همين جوري تنهام. گفتم كه خب مامانم اينا نيستن بعد اين مريم هم كه از ساعت يازده رفت سراغ مدرسش . يكي دو تا كلاس هم بيرون مدرسش داشت خلاصه ساعت شيش بعد از ظهر اومد خونه! حالشم بد بود. ديگه همين ديگه الآنم واسه خودش خوابه...

- قول ميدم تا حالا كتابي براتون اينقدر جذاب نبوده. آخه فكر كنين من فيلم بادبادك باز رو قبلا ديدم. شونصد دفعه هم قسمتايي كه تو فيلمش نبوده رو شنيدم. بعد حالا فكر كن تازه ميخوام برم كتابشو بخونم ... اصلا نميدونين چقدر برام جذابه! يعني همينطوري كه دارم ميخونم هي واسم سوال پيش مياد كه يعني بعدش چي ميشه؟ بعد داشتم همين جوري فكر ميكردم كه به ذهنم رسيد كه خب مجبور هم نيستم كه بخونمش خب. نميخونم ... اين همه كتاب نخونده دارم! :))

- اصلا من جديدا مرض كتاب خريدن گرفتم. ميخرم هي ولي نميخونم. كيفش بيشتره اينجوري... دوباره رفتم يه عالم كتاب خريدم تلمبار كردم رو قبليا هي ميگم حالا تو تابستون ميخونم حالا ... حالا !
 
- خب ، من و مهديه رفتيم با هم هرچي مدرسه اينجا ها بود برا آزمون وروديش ثبت نام كرديم ديگه (‌ كمبود تفريحات سالم!) بعد حالا هر دومون هم مدرسه ثبت نام كرديم ها. ولي خب شونزدهم آزمون يه مدرسه هه بود... بعد ما هم پاشديم خوشال خوشال رفتيم. اولش كه اصلا نميخواستن رامون بدن. فكر كن به زور رفتيم تو بعد اصلا واسه من كارت درست نكرده بودن! فكر كن! نه ترو خدا فكر كن! خواهشا فكر كن! بسه ديگه حالا ... اون قدر ها هم فكر نكن واسه مغزت خيلي هم خوب نيست! بعد منم كه خب ديدم مدرسه ي بي صاحاب! با مدير و معاون و مستخدم و معلم و شاگرد و خلاصه همه دعوا ميكردم كه يعني چي؟ آخرش بهم گفتن خونسرديتو حفظ كن خب حالا بشين همونجا امتحانتو بده بچه. خلاصه كه هر چي عخده داشتيم سر اين مدرسه هه خالي كرديم... گفتم كه خب... كمبود تفريحات سالمه ديگه! :))

-خب من ديشب خيلي خوب خوابيدم... هوووم... دلاتون آب... :)

- من به پارسال نه سال پيشش ميگم پريسال!‌ هميشه هم ميخندن،‌ ولي خب باز اينجوري بهتره تا خوده اون كلمه اصليه رو اشتباه بگم و بخندن . اينجوري منم سنگين ترم ! :))

- من هيچ موقع نفهميدم كه چرا وقتي سر آدم به يه چيز سفت و حالا اتفاقا نوك نيز هم بخوره جاي اينكه بره تو، قلمبه هم ميشه... خداييش جالبه خب.. چرا قلمبه ميشه باد ميكنه؟

- بعدم كه ما يه همسايه داريم. يعني همسايه ي ما كه نيست. خونه ي پشتي ِ ما ميشينه. خب؟ بعد من حتم دارم كه اگه بريم از مغز اينا يه نوار مغزي بگيريم واقعا روانين ! فكر كن هر روز صبح تا شب هي يه آهنگ مضحك رو با صداي اونقدر بلند گوش ميدن ، حالا من كاري به خودشون ندارم خب ميخوان گوش بدن گوش بدن! ولي خب يه ذره فكر كنن كه شايد اينوري اون وري ها نخوان گوش بدن! نميدونم شايد اين آهنگه رو جديد شنيدن؟ يا اين اينقدر جالبه من نميدونستم؟ شايدم خب باز ملت فهميدن ما از يه آهنگي بدمون مياد خب... :))

- نميدوني اون روزي چقدر احساس خوبي بهم دست داد وقتي كه تو جواب اون دو بيت شعري كه برات خوندم همون يه تيكه ي همون شعر رو برام گفتي كه خيلي دوسش دارم!

 خب نوار قصه ي شازده كوچولوم خراب شده... اصلا دلم ميخواد كله م رو بزنم تو ديوار ولي درست شه. ميخوامش من... چرا اين روزا همه ي وسايل دوست داشتنيم داغون ميشن؟ مني خوام خب!

- اون روزي مهديه رو تو اتاقم با يه دونه ازين چيزا اسمشون چيه؟ همونايي كه ميريم روشون بهمون ميگن چند كيلوييم؟ با يه دونه ازونا گيرش انداخته بودم تو اتاقم. خلاصه كه بزور گذاشتمش اون رو.. چشمتون روز بد نبينه. بچم يه جيغي زد كه خودمم پشيمون شدم... آخه ميدونين؟ سه كيلو ازم چاق تر شده! :))

- خوشالم كه حوصلم اومد بازم حرفامو بنويسم.. يكمي عجيب بود... فعلا... :-*
+ - ناژین نوشت.
بميري بلاگفا جان! ( نميري ها حالا!)
من هيچ جوره راضي نميشم چرندياتم رو دوباره بنويسم
خيلي خوشحال بودم كه بعد از اينهمه پستاي چرت يه چيزي نوشتم
اصلا من قهرم
~> بلاگفا شمام نزديك من نيا. كاري كردي كه بخشيدني نيست!‌ خودتم لوس نكن... :(
+ - ناژین نوشت.
نقاشي جونم! :)


گفتم من كه دست خطمو گذاشتم اينجا
دست نقاشيمم بذارم ديگه
خب ميگم كه تو اين عكس بالاييه زياد خوشگليش معلوم نيست. ميخواين اينجارو بكليكين! بزرگشه P:


اومممممممم :X
+ - ناژین نوشت.
:(






~ :(

~ چشم سمت چپم هم به شدت درد ميكنه.
+ - ناژین نوشت.
من و هیولا!
دیشب نصفه شب از خواب پریدم دیدم هیولای صورتیم خاموشه فهمیدم برق رفته!
نه که بترسما... نه. همین جوری دلم خواست یه دونه شمع روشن کنم برا خودم! انگشتم سوخت تو کبریت . تهشم هم نتونستم روشنش کنم.


~دیدم از دست خطم زیاد استقبال نشد، گفتم آپ کنم!

/من تو اتاقم دو تا مجسمه دارم كه عين اين دو تا بچه نمكيا هستن؟ تو اون تبليغه پسر عمو - دختر عمو خب؟ عين همونن دقيق ، خوشم مياد البته من از قبل داشتمشونا اين تبليغه تقليد كرد ازم /

+ - ناژین نوشت.
بازي ِ دست خط!
خب يه بازي ديگه
بازي دست خط!
مرسي محيا جونم
ذوق كردم كلي
مرسي مامانم

- خب ميگم كه اين بازي منه. چون خيلي بزرگه اگه بذارمش اينجا قالب ميريزه بهم پس نميذارمش در ضمن نخندين خيلي تند تند نوشتمش و اصلا هم نفهميدم كه چي نوشتم و چجوري ... از كج و كولگيش مشخصه ديگه. مگه نه ؟

- ميگم خوبه كه من واقعا بدون شوخي گفتم كه از دو نظر سه نظر فوقش هفتا نظر خوشم مياد. يهويي اينجا  اومدم با مشاهده ي تعداد كامنت ها بسي دهنم باز موند. ولي بي شوخي اون مدلي خوشم مياد. دو تا دو تا... سه تا سه تا... چاهار تا چاهار تا.... برو تا صد D: ((:
+ - ناژین نوشت.
ده تا چيزي كه دوست دارم و ده تايي كه دوست ندارم

مرسي فرزانه جونم بابت دعوت!

دوست داشتني هام:
1. مامانم - 2. دوستام - 2. ... 3. شازده كوچولو - 4. اتاقم - 5. آدامس خرسي - 6. گوشيم - 7. خاطره هام - 8. لوس بازي - 9. آب هويج بستني - 10. ماي وبلاگ !

دوست نداشتني هام:
1. آدمايي كه چيزي نمي دونن حرف ميزنن! 2. قارچ - 3. گرگ وحشي - 4. دروغ از قصد - 5. آدماي جدي - 6. بادمجون - 7. كدو! - 8. سر شلوغي بودن . 9. ... - 10. ..... !

اون يكي بازي... اگه قرار باشه 24 ساعت هر كاري دلم بخواد بكنم چه ميكنم؟
اول از همه ميرم براي اجراي اون راز ! ( برنامه ي عمو پورنگ :-o) بعدم كه از اجرا ميام بيرون ميبينم 24 ساعت گذشته!

بازي ديگه اي نيست؟ P:

من خوشم مياد از اين تند تند آپ كردن ها. اين 2 نظر 3 نظر فوقش 7 نظر ها!‌ خوشم مياد! :)
+ - ناژین نوشت.
لامپ اضافي روشن/لطفاً!/
حالا كه اينطوري ميكنن،
بياين ما هم لچ كنيم
هر روز هر چي چراغ تو خونمون داريم روشن كنيم!
و تا هميشه هم بذاريم روشن بمونن.
آخه يعني چي كه هي برقا ميره؟
* خودم ميدونم كه پيشنهاد خوبي بود و من خيلي باهوشم D:



- من و داداشم دمه تلفيزيون.
تلفيز : كم مصرف ترين شهر از نظر برق يزد است!
من: وا !
تلفيز : براي اينكه اين شهر بادگير داره و نيازي به كولر نداره و بخاطر همون كم مصرفه!
داداشم: هه!
من : ميگم بيا بريم يه عالمه كولر و اينا بخريم ، ببريم تو خيابوناي يزد روشن كنيم. كه يزد بشه پر مصرف ترين شهر ! هوم؟
داداشم: آره ،‌ هستم! اونم كولر گازي!
+ - ناژین نوشت.
دختر كبريت فروش
هر چي فكر ميكنم دركم نميرسه كه چرا ته داستان دختر كبريت فروش نوشته :
و از آن پس به خوبي خوشي زندگي كرد!
چطوري ممكنه؟ هان؟
من قول ميدم كه نويسندش روش نشده بوده ته داستان رو هم بگه!

:|
+ - ناژین نوشت.
ميخواد بُكُشََتَم؟


تو مغازه ام!‌ يه پسر بچه شايد سه چاهار ساله با مامانش اون وره. واسه بچه هه زبون درازي ميكنم. زبونشو در مياره... دندونامو نشونش ميدم.. اونم نيششو باز ميكنه لبامو كج و كوله ميكنم اونم همون مدلي ميكنه . چشامو گرد ميكنم كلمو ميارم نزديكش كه يه يهو پسره يه داد ميكشه: آاااااااااااه ! و با صداي كلفت بچگونش ميگه: مامان ، ميخوام بُكُشمش ! نميتونم جلوي خودم رو بگيرم و ميگم : E ! و ميخندم . مامانش ميگه: بچمو عصباني كردي همينه ديگه. وايي ميمونم !‌ يعني اينم داشته منو نگا ميكرده؟ خجالت ميكشم! به شدت‌!‌
<":

+ - ناژین نوشت.
از شمال اومدم!
اومدم من ‌!‌ حالا يه دست.. يه هورا....
تو جنگل خب؟ فكر كن رفتم باذوق و اينا يه جاي بالا وايسادم... دور از همه.. دارم واسه خودم ذوق ميكنم كه يهو مي افتم يكم پايين ميام پاشم كه اووووووووَوووووووه همين جوري رو زمين قل ميخورم و قل ميخورم و اينا.. داداشم هم وايساده اون پايين ميخنده ! حالا فكر كن اومدم پايين پيش مامانم ، مامانم هي ميگه چيزيت كه نشد؟ من هي گوشيم رو كه خورد شده نشونش ميدم ميگم داغون شد. مامان هي ميگه خودت چيت شد؟ هي ميگم دوسش داشتم... آخرش مامانم عصباني شد گفت دختره داره ميميره هي ميگه گوشيم ! بعدم كه با لباساي به شدت گِلي به علت باروني كه ميومد اومديم پايين. مني دونم چرا مردم يه مدلي نگام ميكردن!‌ شما ميدونين؟!

بعدم كه دم دريا خواستيم بادبادك هوا كنيم كه بادبادك تمامي افراد همراهم سوقط كرد و بادبادك من اون بالا هي ميچرخيد و هي ميرقصيد و باهاش پز ميدادم! هي به مري ميگفتم كاشكي تو فيلم بادبادك باز منو ميبردن بادبادك هوا كنم. نه؟ خداييش ميتونستمـــــا !‌ خودم ميدونم كه ميتونستم... بله كه ميتونستم.
مشاهده كنين بادبادكو :






+ - ناژین نوشت.
ميرم خب!
من دارم ميرم يهني دارن ميبرنم شمال!
يه ،‌ چند روزي نيستم!

+ - ناژین نوشت.
شما آقاي پير مرد ِ محترم؟ پيرزن خودتي!!
خيلي زشته.
رفتم تو سوپر خوراكي هامو برداشتم ميذارم رو ميز . آقاي نسبتا محترم فروشنده داره با تلفن حرف ميزنه. ابروهام ميندازم بالا و ميگم سلام! هيج كاري نميكنه. ميگم آقا همينا لطفا . باز به روي خودش نمياره. ميگم من كار دارم! برميگرده تو تلفن ميگه خب باشه كاري نداري؟ ولي باز حرف ميزنه. خيلي طلبكارانه دهنمو باز ميكنم كه يه چيز ديگه بگم بر ميگرده تو تلفن ميگه :« ببين من يه مشتري پيرزن دارم،‌ گناه داره! خدافظ...» كف ميكنم !!! عجب بي ادب.. حالا يارو گوشي رو كه قطع ميكنه به هفتاد زبون زنده ي دنيا ميگه ببخشيد و اينا . هر كاري ميكردم قطع نميكرد! ولي مردم عجب رويي دارن . فكر كن اون همه هم منتظر وايساده بودم . بجونه خودم ميخواستم برم از مغازه !

- نخيرشم كه من رضا صادقي رو خوشم مياد و مياد و مياد. تازه الآن خيلي بيشتر كيف ميكنم كه شماها بدتون مياد آخه اينجوري فقط خودمم كه خوشمش مياد ! اوهوم !

- بعدم كه فكر كن ! نه تروخدا فكر كن! اين مدرسه هه كه ثبت نام كردم،‌ نه يهني مدرسم ديگه،‌نه همون مدرسه اي كه ثبت نام كردم،‌ نه منظورم مدرسه ي سال بعدمه كه ثبت نام كردم. خب؟ دوباره اين سه شنبه آزمون ورودي داره. فكر كن! مگه چن نفر ديگه ميخواد انتخاب كنه ؟! اوه ماي فيس !

- يه بار خونه ي مينو اينا بوديم. بعد مينو باتري ميخواست. بعد از اين ،‌ اين باتري ها متوسطشو ميخواست. بعد ميخواست زنگ بزنه سوپر! بعد گفت خب من زنگ بزنم چي بگم؟ يهني چطوري توضيح بدم؟ گفتم بگو: باتري ِ كوچيك تر از بزرگ تر، بزرگ تر از كوچيكتر دارين؟ مينو هم ميگف من يادم نميومه بنويس رو كاغذ از روش بخونم!!!

- بعدم كه رفتم يه آموزشگاه طراحي اي رو ديدن كنم ،‌ به قدر خنديدم كه حد نداره. حوصله توصيفشو ندارم!

چيه آخه اصلا ؟ من دارم فكر ميكنم.
+ - ناژین نوشت.
نظافت ظرف غذايي خورده شده . نظافت توسط من! خورده شده توسط رضا صادقي!
مامان: تو چرا اينقدر رضا صادقي گوش ميدي؟ :-?
من: آخه خوشم مياد. دوسش دارم! D:
مامان: پس بيا اين ظرف هاي ناهار رو جمع كن!!! :)
من: مگه اينا رو رضا صادقي خورده؟ :-O :))



امروز رفتم واكسني كه برا ورود به مقطع مــُــتـــِــنـــِـــكـــبـــَـــت دبيرستانه رو زدم. به طرز وحشتناكي از اون خانومه كه برام واكسنمو زد خوشم اومد. در حدي كه دلم ميخواست بازم برام واكسن بزنه... باور نمي كني نكن چون دارم شوخي ميكنم :))

+ - ناژین نوشت.
من و مامانم و مدرسه و آلبالو ها گيلاسا تو باغ!
- با مامانم رفتيم برا ثبت نام مردسم. روز اولي برا اون معاون مدرسه بود كي بود؟ اينقدر جلف بازي درآوردم كف كردم خودمم ! تقصير خودشه آخه صب كه زنگ زدم همونجا زيادي ذوق زدم كرد. گفتش كه نميدونم تو هشتاد و چن نفر نهم شدي رتبه ي خوبيه.. خلاصه كه مارو جو گرفت فكر كرديم بريم برامون چايي ميارن! فكر كن مدرسه هه 19 تا معدل بيست ثبت نام كرده! اشكال نداره ايشالا با وجود من امسال مدرسشون (‌مون!) به گند و كپك و اينا كشيده ميشه! خلاصه كه تازشم. چي شد؟ يهني تازه كه خلاصشم! بيرونش با
محيا رفتيم تو باغ!‌ آلبالو گيلاسم چيديم.
مگه نه ؟

- ميگم كه چيزه يهني چيزه ميگم كه الآن بيشتر باعث خوشحالي من است كه بيشتر شما ها خوشين!
- چيه با من كاري دارين؟ منتظر چيزي هستين؟ ها ؟ اگه نه چرا نشستين خب. دِهَه !
+ - ناژین نوشت.
نهايت لطف!
تنها كاري كه بعد از انداختن آدامسم روي زمين ميتونم بكنم ،‌ اينه كه لا اقل اميدوار باشم پاي كسي روش نره!


+ - ناژین نوشت.
آدامس آلبالويي با طعم ميكروب :)


آبنبات چوبي ِ آلبالويي
م كه مامان برام گرفته رو
ميگيرم دستم ،
ليسش ميزنم ،
ميذارمش تو دهنم ،
درش ميارم
و دوباره ميذارمش تو دهنم
و خوشحالم از اين كه تموم ميكروب هاي توي هوا رو ميچسپونم به آبنباتم و بعدم ميخورمشون.
---------> حداقلش اينه كه محيط زيست رو تميز نگه ميدارم !
----> خيلي خوش مزه بودن . فقط فكر كنم اسمشون ميكروب نباشه؟ هر چي باشه تو همين مايه هان. ميكروب - ويروس - باكتري - قارچ - كپك - (افكر كن!)


+ - ناژین نوشت.
دنبال ِ کی میگردی؟
چیه ؟!
دنبال کی میگردی؟

 

عشق ِ تو رو به رو ته !

+ - ناژین نوشت.
كاري ندارم. هيج كاري!
خب سلام !
الان تابستونه و منم بيكارم و هيـــچ كاري هم ندارم ، بجز اينكه هر كاري دلم ميخواد بكنم.يكمي زيادي خوش بحالمه! صبح هر ساعتي دلم بخواد بيدار ميشم، نشدم هم نشدم!تا هر وقتي كه دلم بخواد تو اتاقم ميمونم بعد كه اومدم بيرون ، نيومدم هم نيومدم هم هر كاري دلم بخواد ميكنم تا ظهر موقع ناهار كه ناهار بخورم ،‌نخوردم هم نخوردم و خلاصه كه نه من كاري به كار ِ كاري دارم نه كاري ، كاري به كار من داره!
- در ضمن : باعث خوشحالي من است كه بيشترين ِ خوانندگان اين وبلاگ افسرده هستند!!!( به من چه! نظر دهي همچين چيزي ميگفت! )
من ديگه واقعا هيچي به ذهنم نميرسه.
خب خرافظ !

براي مامانم :‌
+ - ناژین نوشت.
گم میشم

رو تختم دراز میکشم
کتابامو میذارم جلوم
دونه دونه بازشون میکنم و میخونم
می خونم. ورق میزنم. میخونم. ورق میزنم.
و همین طوری که دلم میخواست. بین کتابام
گم میشم!

دیروز باز هم من کتاب فروشی بودم
شیش تا کتاب جدید گرفتم از اون دفعه هم هنوز پنج تاشون رو نخوندم. میشه یازده تا!

جوجوم؟

+ - ناژین نوشت.
طلب کارم!
این روزها اون قدر محکم راه میرم که احتمالش هست هر آن زمین ترک بخوره.
زمین هم زیاد از این وضع راضی نیست. بهم میگه : چته اینجوری میکنی؟ طلب کاری؟
ولی من هیچی نمیگم. آخه من هنوز معنی طلبکار و بدهکار رو با هم اشتباه میگیرم!

+ - ناژین نوشت.
غر غر غر غر
دیروز صبح امتحان مدرسه ی نمونه دولتی بود. فکر کن از اینجا پاشدیم کلی رفتیم. دور بود تقریبا. بعد که رسیدیم خب مامانم رفت دیگه. رفتیم تو می بینیم اصلا رو اون برگه ای که شماره ی کارتا هست شماره ی کارت نصف بچه هایی که اومدن نیست. بعد معلوم شد که اصلا اینجا قرار نبوده بیایم و نمیدونم چی شده که به مدرسه ها اشتباه گفتن. من دیگه حوصله نداشتم . با خودمم گفتم فکر کن حالا به هزار زحمت فکر کن پاشی بری سر حوزت . نصف وقتت رفته که. چه ارزشی داره و اینا؟ تو فکر این بودم که یه آژانس بگیرم بیام خونه. که لی لی و باباش اومدن و اصرار داشتن که منم باهاشون برم. خلاصه که رفتیم!
رفتیم و نشستیم. همینجوری نشستیم. گفتن باید تا ساعت ده بشینین که همه ی بچه ها که حوزه رو اشتباهی رفتن بیان! خلاصه که نشسته بودیم هوا گرم... کلافه... پاشدم برم آب بخورم که یه دختره یه لیوان شربت دستش بود از روبروم داشت میومد آنچنان خورد بهم که کل شربتش ریخت روم. در نهایت عصبانیت برگشتم بهش میگم: ببخشید خانوم! عجب رویی داشت برگشته میگه : نه شما ببخشید! خیلی رو میخواد به خدا! کاشکی میزدم تو دهنش! اعصاب ندارم من.
سوالا رو که دادن دیدم قضیه تا همین جا هم نیست. سوالا بیش از حد سخت بودن. درسای حفظی مثه دینی و تاریخ و اجتماعی و نمیدونم جغرافی و اینا همه از سال های اول و دوم هم بودن. ولی خب عوضش ریاضیاشو خوب زدم. علومشم یکمی سخت بود... خلاصه که صد و ده تا سوال بود و صد و بیست دقه وقت. دیگه آخراش داشت حوصلم سر میرفت واقعا.. کاشکی یکمی از وقت سوالای دیروز رو میذاشتن برای سوالای امروز.
خب دیروز که کلا گذشت. امروز هم باز یه مدرسه هست دقیقا اون ور کرج.. یهنی دقیقا این چاهار تا ناحیه رو پشت سر گذاشتیم رفتیم امتحان بدیم. مدیرش اولش کلی حرف زد که اینجا بهترین یهنی اولین مدرسه ی کرجه. بعدهم گفت که ما یه بار پونزده خرداد یه امتحان از بچه ها گرفتیم و نزدیک هفتاد هشتاد نفر رو هم انتخاب کردیم. خب ما سه تا کلاس اول داریم و نهایت بچه هایی که توی هر کلاس باشن سی تائه. پس ما الآن ده - پونزده نفر بیشتر انتخاب نمیکنیم و رقابت بین شما سخته و ال و بل. من چه میدونستم داره راستکی حرف میزنه!.
سوالا بینهایت مضحک و سخت بود.
خب از این هم بگذریم...>
+ - ناژین نوشت.