~> (واقعا شما یه نگاه به این ور و اون ور بندازین کیف کنین! چه قالب خوشگلی.. خودم که کلی دوسش دارم کلی هم خوشمش میاد،پس شمام دوسش داشته باشين لطفا وگرنه يه جور ديگه برخورد ميشه ها!)

من شصت ساعت يه پست بلند بالا نوشتم ، بعد برق نرفت ها! فكر كن دستم خورد به اين دكمه ي power
واقعا من خوشحالم و اميدوارم كه به زودي موفق شم.
حوصله هم ندارم كه دوباره بلند بالا بنويسم. همين قدر بسه ديگه.

در مورد كامنتي كه گذاشته بودين، من عكساي وبلاگمو از
www.corbis.com
www.fotosearch.com
www.stockfoto.com
www.crestock.com
www.alamy.com
www.shuterstock.com
ميارم ولي خب بيشتر همون اوليه كاربرد داره. اين آخريه هم عكساي خيلي خوشگلي داره واقعا ، مخصوصا براي قالب! ولي خب چيزه . آرمي كه رو عكساشه يه كم بيش از حد ضايع است!![]()

بالاخره من و محیا تمبلی رو کنار گذاشتیم و خواستیم که استعداد هامون شکوفا شن
با هم شروع کردیم به نوشتن یه کتاب که احتمالا تا دو ماه دیگه تو بازار پر میشه![]()
نخند ، دارم جدي حرف ميزنم...
از اون جايي كه ما در اين كتاب سعي بر اين داريم كه از سوژه هاي مختلف و جالب حرف بزنيم نوشتنش ممكنه يكمي طول بكشه ولي اين مژده رو به شما ميدم كه تا دو ماه ديگه حتما حاضره. قراره جلدش هم عكس يه نقشه ي ايران باشه كه بعضي از شهراش كه بحث كتاب ربطي به اون شهر ها داره رو پر رنگ رنگ ميكنيم!![]()
- به زودي شما شاهد اين كتاب بزرگ خواهيد بود كتابي تحت عنوان "به دلايلي" نويسندگان سركاران ِ محترم خانم ها محيا و ناژين . طراح جلد محيا . تصوير گر ناژين! عرضه كننده : تمامي فروشگاه هاي معتبر ايران و جهان! ![]()
- !
تازشم از كامنت الهام كه در جواب به همون بود یاروهه بود ، به شدت استقبال ميكنم
دستت مرسي.
بله هم كه پس چي؟![]()


- من دیگه الآن مطمئنم که خیلی با مزه ام.
چون وقتی از مامانم پرسیدم:
مامان من این چن وقته خیلی با مزه نشدم؟
مامانم آن چنان غش غش خندید که تو این چن وقت واقعا بی سابقه بود!
~> خب اوصولا برای آدم های بامزه میخندن دیگه.
میخواین برم عموپورنگ شم؟
بی تقویت ها.
نم خوام!
خیلی بی تقویت هستین اصلا ![]()
- دیروز خیلی شوخی مندانه. رفتم تو ماشین نشستم ، ماشين تو حياطمون بود!![]()
از مامان پرسیدم که چی کار میکنن که ماشین راه میره؟![]()
مامان هم دونه دونه داشت توضیح میداد ![]()
آخرین چیزی که گفت این بود که پاتو رو از اون یکی بر میداری گاز رو فشار میدی![]()
یه هو ![]()
تق تق تق تق تق...![]()
سر باغچه هامون يه جاي بلند سنگي داره.![]()
فكر كن ماشين رفته بود اون تو گير كرده بود در نميومد آخه لاستيكش تركيده بود![]()
( مگه من چکار کردم آخه؟
)
از اون ورم خرده بود به سنگهاي اون وره باغچه جلوش رفته بود تو![]()
بعد من به مامانم ميگم: مامان خب چرا به من نگفتي ترمز كدومه؟![]()
مامان: خب ترمز چيه اصلا؟ تو داشتي گاز ميدادي!![]()
من: خب تو چرا به من نگفتي كه شوخي نيست. نشين؟![]()
مامان: خب من چميدونستم من هر كاري ميگم تو داري ميكني؟!![]()
من: مامان من نميدونستم كه اين مدلي ميشه خب!![]()
مامان: فداي سرم!![]()
من: مامان؟ من زدمش تو باغچه چرا فداي سر تو؟
بايد بگي فداي سر من!![]()
~> فکر کن تمامی اتفاقات برای این بود که قبل از اینکه بریم بیرون من شوخیم گرفت.
دیگه بیرون هم رفتیم ولی مزه نداد!![]()
مریم نشسته تو اتاق داره درس میخونه
کتاب به دست میرم تو اتاق یه جایی میشینم که حتما صدام رو بشــنَــو ِه!
ميگه برو بيرون ميخوام درس بخونم
در نهايت خونسردي كتاب رو باز ميكنم و با تموم احساس با مزه بودنم شروع ميكنم:
"خب اينجا شاعر ميگه:"دست گذاشتم رو يكي كه عاشقم نميدونست!""
بعد اضافه ميكنم كه: خب ما منظور ِ دقيق شاعر رو نميفهميم
وقتي ميگه :/دست گذاشتم رو يكي كه عاشقم نميدونست./ منظورش از عاشقم چي بوده؟
من عاشقم اون نميدونست؟
عاشق ِ من نميدونست؟
عاشق هم نميدونست؟
من عاشقم اون نميدونست؟
اون عاشقه من نميدونستم؟
ما عاشقيم اونا نميدونستن؟!![]()
پشت سرش شروع ميكنم كه اگه منظورش اولي باشه كه يعني من عاشقم اون نميدونست.
چرا عاشقم مضارعه ولي نميدونست ماضيه؟ منظورش اينه كه الان ميدونه؟![]()
مريم هم ديگه درس و كتاب هاش رو ول ميكنه و با هم شروع ميكنيم به نقدر و بررسي شعر هاي اين خانومه.. ديگه تـــَهــِــش انقدر ميخنديم كه روده بُر ميشيم...![]()
> خب حالا خانوم ِ حیدرزاده ی شاعّر ( اگه تونستين با تشديد بخونين ! ). فقط به خاطر كمبود تفريحات سالمه كه من همچين حرفايي ميزنما. وگرنه شما به دل نگير... خب؟![]()
*من که درکم نمیرسه اما این مریم میگه حداقل بنویس که من فهمیدم منظور شاعر رو.. میگه جمله ی چی چی ِ مفعولي بوده آها جمله ي چاهار جزئي با مفعول و مسند
بوده و منظورش اين بوده كه من رو عاشق نميدونست!!!!![]()
( به به ... معلومه قشنگ درسهاشو خونده!!!
)
~> نوار قصه ی شازده کوچولوم رو میگیرم تو دستم با دستم میچرخونمش و داستانشو برا خودم دوره میکنم... اینجوری باز بهتره ... خیالم راحته که اگرچه خراب شده ولی بازم پیشه خودمه! ![]()

~دیدم از دست خطم زیاد استقبال نشد، گفتم آپ کنم!![]()
/من تو اتاقم دو تا مجسمه دارم كه عين اين دو تا بچه نمكيا هستن؟ تو اون تبليغه پسر عمو - دختر عمو خب؟ عين همونن دقيق ، خوشم مياد البته من از قبل داشتمشونا اين تبليغه تقليد كرد ازم /







رو تختم دراز میکشم
کتابامو میذارم جلوم
دونه دونه بازشون میکنم و میخونم
می خونم. ورق میزنم. میخونم. ورق میزنم.
و همین طوری که دلم میخواست. بین کتابام گم میشم!

دیروز باز هم من کتاب فروشی بودم
شیش تا کتاب جدید گرفتم از اون دفعه هم هنوز پنج تاشون رو نخوندم. میشه یازده تا!
جوجوم؟
