بابا چرا همه ی زمین و زمان میخوان من و کلافه کنن
خب من امشب میخوام شازده کوچولو گوش بدم
ولی واقعا نوار قصم خراب شده.
لینکای دانلود هم که همشون یا خرابه یا فیلتر اه ..
خدا جون یه کاری بکن من امشب شاد بشم دیگه.. خواهش میکنم..!
ــــــــخدا مرسي
كي باورش ميشه كه من بالاخره دارم دانلود ميكنمش؟
من چقدر الان شادم و شادم و شادم..
دلم ميخواد تا صبح هر چند باري كه ميشه شازده كوچولو بگوشم
و بگوشم و بگوشم دلم ميخواد تا صبح با صداي شازده كوچولو بــرقــــصــــم!
(مرســـــــي زندگي ... من رو شاد نگه دار ! >D:< )
~> (واقعا شما یه نگاه به این ور و اون ور بندازین کیف کنین! چه قالب خوشگلی.. خودم که کلی دوسش دارم کلی هم خوشمش میاد،پس شمام دوسش داشته باشين لطفا وگرنه يه جور ديگه برخورد ميشه ها!)
+
نوشته شده در
87/04/31ساعت   توسط ناژین

خـــب ... همــه ي فرشـتــه ها همیــشه سفیــدن ،

مـن و تــو هــم بــه خـاطـر هـمـيـن سـفــيد رو انـتـخــاب كـرديــم ديــگــه. نـــه؟!

من اين كتاب سوپ جوجه..
(نه نه ببخشيد من با كلاسم يعني همين كتاب ِ Chiken soup) رو که میخونم اصلا نمیفهمم چه ربطی داره کلا... مثلا موضوعش نوشته درباره ی نگرش و عزت نفس خب؟ بعد مثلا یه داستانی نوشته که هیچ ربطی نداره. خب من میمونم یعنی چی خب؟
بعدم که پارسال تو کلاس بدمینتونم یه دختربچه ای بود اسمش رعنا بود بعد این منو دوست داشت.
(آخه یه بار پاش گیر کرده بود یه جایی بعد منم کمک انسان دوستانه! رفتم جعبه ی کمک های اولیه م رو برداشتم رفتم سراغش پاش رو جراحی کردم!
اوه نه. یعنی پاشو در اوردم
) بعد این منو دوست داشت دیگه. منم دوستش داشتم خب بعد خیلی با مزه و اینام بود. بعد خب دلم خواست که الآنم بود یعنی الآنم باشه

بعدشم از اون جایی که من پست قبلی رو در حالی که در مریضی شماره ی یکم
(حالت اولش كه دنبال چيز ناراحت كنندگي بود ، يك نوع بيماري ِ رواني) به سر می بردم ، نوشتم هيچ چيش ممكنه درست نباشه و اين كلمه ي ممكنه خيلي مفهوم ها داره و ممكنه هم درست باشه. !
من شصت ساعت يه پست بلند بالا نوشتم ، بعد برق نرفت ها! فكر كن دستم خورد به اين دكمه ي power
واقعا من خوشحالم و اميدوارم كه به زودي موفق شم.
حوصله هم ندارم كه دوباره بلند بالا بنويسم. همين قدر بسه ديگه.
+
نوشته شده در
87/04/31ساعت   توسط ناژین
|
و من قطعا يه مريضيي دارم ،
مریضی شماره ی-۱- اين روزا ميگردم دنبال يه چيز كوچيك كه ناراحت كننده باشه و ميشينم اون قدر غصه شو ميخورم كه نمي فهمم اصلا چي كار دارم ميكنم. بعد كه پا ميشم اصلا يادم نمياد براي چي غصم گرفته بود ، اصلا! خب من كه گفتم قطعا يه مريضي اي دارم. بعدم خودم سر خودمو گول ميمالم كه نه بابا هيچيم نيست!
(اين مريضيم روانيه)مریضی شماره ی-۲-برعكس همين هم هست ها. يه هو يه چيز خوشحال كننده كه يادم بياد ديگه ول كن نميشم خب بالاخره مريضيي كه دارم خيلي هم بد نيست بالاخره ديگه!
(اين هم چون ادامه ي همونه پس روانيه!)
مریضی شماره ی-۳-يه مريضي ديگه هم دارم كه كلا هر كي هر چي ميگه فكر ميكنم با منه
.حالا ديگه اگه با كنايه و اينا هم حرفه زده شه كه ديگه قطعا با منه !!
( اين مريضيم هم روانيه!)
مریضی شماره ی-۴-اون يكي مريضيم هم اينه كه به شدت به مسواك زدن عشق و علاقه و ...
(ملافه و کفگیر و ...) ميورزم و اين علاقه اين روز ها به شدت اوج گرفته و من هي ميرم مسواك ميزنم! مامانم هم بدش مياد راستش ولي خب من ميزنم ديگه. هر موقع هم صدام ميكنه در حال مسواك زدنم! خيلي كيف ميده
مریضی شماره ی-۵- تازه بعد از مسواك زدن پرتقال يا اب پرتقال خوردن هم مزه ميده. نميدونم چرا بعضي از ادما دوست ندارن!
(اين مريضيم هم ايضا! روانيه!)
در نتيجه من رواني ام. ديوونه . البته اين ديوونه بودن خيلي هم كلاس داره ها... نه؟
(يادته؟!)
الان كه فكرشو ميكنم يه مريضيه ديگه هم دارم
مریضی شماره ی -۶- اونم اينه كه همش فكر ميكنم مريضي دارم!
+
نوشته شده در
87/04/30ساعت   توسط ناژین
|
من دلم آبنبات قیچی میخواد،
میخوام با قیچی خوردش کنم!
روح خسرو شكيبايي هم شاد!
+
نوشته شده در
87/04/29ساعت   توسط ناژین
|
خب جاتون خالی دیروز محیا اومد خونمون.
البته دلتون آب !
فکر کنین من قبلش اتاقم رو تمیز کردم دیگه.
البته بگما... اتاق تمیز کردن هیچ ربطی به کمد تمیز کردن نداره.
اخه تو اتاق تمیز کردن من کمدام تنها یاری دهنده ی من هستن
که تموم وسایل های اضافه ی اتاق رو به اضافه ی چیزای قبلی ای که توشونه باید تحمل کنن..
چقدر کمدای خوبی دارم.
خلاصه که تو اتاقم مامانم خب مامانمه دیگه خواست که تو کمدمو ببینه!
من اصلا کم مونده بود جیغ بزنم خب.
منم آبرو دارم خب !
ولی خلاصه که خیلی مرسی اومدی کلی خوش گذشت.
تازه دله همتون آب شه من مامان محیا رو دیدم.
مهسا رو دیدم.
دلتون مذاب بشه اصلا چون پریسا رو هم دیدم
تازه.. پسر خالشم دیدم.. دلتون بترکه !
بله هم که پس چی؟

+
نوشته شده در
87/04/28ساعت   توسط ناژین
|
+
نوشته شده در
87/04/26ساعت   توسط ناژین
+
نوشته شده در
87/04/26ساعت   توسط ناژین
|
الان به حدی حوصلم سر رفته و حوصله ندارم که:
فرق حوصله سر رفتن و حوصله نداشتن رو درک نمیکنم!
+ من کلا خیلی چیز ها رو درک نمیکنم . موردی نداره. این هم روش!
+
نوشته شده در
87/04/25ساعت   توسط ناژین
|
و گاهی موقع ها فکر هایی از ذهن ِ من میگذره که من مطمئنم تا حالا از ذهن ِ انیشتین هم نگذشته!

+
نوشته شده در
87/04/25ساعت   توسط ناژین
|
+
نوشته شده در
87/04/23ساعت   توسط ناژین
|
+
نوشته شده در
87/04/22ساعت   توسط ناژین
|
به
مغزم
-منم مغز دارم خب! چرا اون جوري مي نگرين؟- يه استراحتي دادم... يه ليوان
آب خنك گذاشتم اون كنار مغزمو در آوردم گذاشتم توش.. حالام با خيال راحت ميخوام بگيرم بخوابم ! تو سَــــرَم احساس خنكي ميكنم!
~> شب شما هم بخـــيـر!
~> نه كه قبلش خيلي
مغزم كار ميكرد!
~> اين روز ها اين تعداد كامنت هاي من رفته به اين شمردن ِ الهام!
~> HHHHMMMM ! *
~> راستي من اين قدر اين قهوه سردا كه تو اين قوطي ها هستن؟ رو دوست دارم!

+
نوشته شده در
87/04/19ساعت   توسط ناژین
|
- خب ، من كه جايي رو ندارم كه برم گفتم بيام همين جا ديگه. بلاگفا شمام خودتو ناراحت نكن بخشيدمت اما ديگه بايد بفهمي كه هميشه هم وقت شوخي نيست خب! ولش كن اصلا...
- من گفتم مامانم اينا نيستن؟ نه نگفتم . خب مامانم اينا نيستن. مرمر هم مريض شده شديد ... ديروز ما فيلمي داشتيم با اين ! از صبح همين جوري تنهام. گفتم كه خب مامانم اينا نيستن بعد اين مريم هم كه از ساعت يازده رفت سراغ مدرسش . يكي دو تا كلاس هم بيرون مدرسش داشت خلاصه ساعت شيش بعد از ظهر اومد خونه! حالشم بد بود. ديگه همين ديگه الآنم واسه خودش خوابه...
- قول ميدم تا حالا كتابي براتون اينقدر جذاب نبوده. آخه فكر كنين من فيلم بادبادك باز رو قبلا ديدم. شونصد دفعه هم قسمتايي كه تو فيلمش نبوده رو شنيدم. بعد حالا فكر كن تازه ميخوام برم كتابشو بخونم ... اصلا نميدونين چقدر برام جذابه! يعني همينطوري كه دارم ميخونم هي واسم سوال پيش مياد كه يعني بعدش چي ميشه؟ بعد داشتم همين جوري فكر ميكردم كه به ذهنم رسيد كه خب مجبور هم نيستم كه بخونمش خب. نميخونم ... اين همه كتاب نخونده دارم! :))
- اصلا من جديدا مرض كتاب خريدن گرفتم. ميخرم هي ولي نميخونم. كيفش بيشتره اينجوري... دوباره رفتم يه عالم كتاب خريدم تلمبار كردم رو قبليا هي ميگم حالا تو تابستون ميخونم حالا ... حالا !
- خب ، من و مهديه رفتيم با هم هرچي مدرسه اينجا ها بود برا آزمون وروديش ثبت نام كرديم ديگه ( كمبود تفريحات سالم!) بعد حالا هر دومون هم مدرسه ثبت نام كرديم ها. ولي خب شونزدهم آزمون يه مدرسه هه بود... بعد ما هم پاشديم خوشال خوشال رفتيم. اولش كه اصلا نميخواستن رامون بدن. فكر كن به زور رفتيم تو بعد اصلا واسه من كارت درست نكرده بودن! فكر كن! نه ترو خدا فكر كن! خواهشا فكر كن! بسه ديگه حالا ... اون قدر ها هم فكر نكن واسه مغزت خيلي هم خوب نيست! بعد منم كه خب ديدم مدرسه ي بي صاحاب! با مدير و معاون و مستخدم و معلم و شاگرد و خلاصه همه دعوا ميكردم كه يعني چي؟ آخرش بهم گفتن خونسرديتو حفظ كن خب حالا بشين همونجا امتحانتو بده بچه. خلاصه كه هر چي عخده داشتيم سر اين مدرسه هه خالي كرديم... گفتم كه خب... كمبود تفريحات سالمه ديگه! :))
-خب من ديشب خيلي خوب خوابيدم... هوووم... دلاتون آب... :)
- من به پارسال نه سال پيشش ميگم پريسال! هميشه هم ميخندن، ولي خب باز اينجوري بهتره تا خوده اون كلمه اصليه رو اشتباه بگم و بخندن . اينجوري منم سنگين ترم ! :))
- من هيچ موقع نفهميدم كه چرا وقتي سر آدم به يه چيز سفت و حالا اتفاقا نوك نيز هم بخوره جاي اينكه بره تو، قلمبه هم ميشه... خداييش جالبه خب.. چرا قلمبه ميشه باد ميكنه؟
- بعدم كه ما يه همسايه داريم. يعني همسايه ي ما كه نيست. خونه ي پشتي ِ ما ميشينه. خب؟ بعد من حتم دارم كه اگه بريم از مغز اينا يه نوار مغزي بگيريم واقعا روانين ! فكر كن هر روز صبح تا شب هي يه آهنگ مضحك رو با صداي اونقدر بلند گوش ميدن ، حالا من كاري به خودشون ندارم خب ميخوان گوش بدن گوش بدن! ولي خب يه ذره فكر كنن كه شايد اينوري اون وري ها نخوان گوش بدن! نميدونم شايد اين آهنگه رو جديد شنيدن؟ يا اين اينقدر جالبه من نميدونستم؟ شايدم خب باز ملت فهميدن ما از يه آهنگي بدمون مياد خب... :))
- نميدوني اون روزي چقدر احساس خوبي بهم دست داد وقتي كه تو جواب اون دو بيت شعري كه برات خوندم همون يه تيكه ي همون شعر رو برام گفتي كه خيلي دوسش دارم!
خب نوار قصه ي شازده كوچولوم خراب شده... اصلا دلم ميخواد كله م رو بزنم تو ديوار ولي درست شه. ميخوامش من... چرا اين روزا همه ي وسايل دوست داشتنيم داغون ميشن؟ مني خوام خب!
- اون روزي مهديه رو تو اتاقم با يه دونه ازين چيزا اسمشون چيه؟ همونايي كه ميريم روشون بهمون ميگن چند كيلوييم؟ با يه دونه ازونا گيرش انداخته بودم تو اتاقم. خلاصه كه بزور گذاشتمش اون رو.. چشمتون روز بد نبينه. بچم يه جيغي زد كه خودمم پشيمون شدم... آخه ميدونين؟ سه كيلو ازم چاق تر شده! :))
- خوشالم كه حوصلم اومد بازم حرفامو بنويسم.. يكمي عجيب بود... فعلا... :-*
+
نوشته شده در
87/04/18ساعت   توسط ناژین
|
من هيچ جوره راضي نميشم چرندياتم رو دوباره بنويسم
خيلي خوشحال بودم كه بعد از اينهمه پستاي چرت يه چيزي نوشتم
اصلا من قهرم
~> بلاگفا شمام نزديك من نيا. كاري كردي كه بخشيدني نيست! خودتم لوس نكن... :(
+
نوشته شده در
87/04/18ساعت   توسط ناژین
|

گفتم من كه دست خطمو گذاشتم اينجا
دست نقاشيمم بذارم ديگه
خب ميگم كه تو اين عكس بالاييه زياد خوشگليش معلوم نيست.
ميخواين اينجارو بكليكين! بزرگشه P:
اومممممممم :X
+
نوشته شده در
87/04/18ساعت   توسط ناژین
|

~ :(
~ چشم سمت چپم هم به شدت درد ميكنه.
+
نوشته شده در
87/04/17ساعت   توسط ناژین
|
دیشب نصفه شب از خواب پریدم دیدم هیولای صورتیم خاموشه فهمیدم برق رفته!
نه که بترسما... نه. همین جوری دلم خواست یه دونه شمع روشن کنم برا خودم! انگشتم سوخت تو کبریت . تهشم هم نتونستم روشنش کنم.

~دیدم از دست خطم زیاد استقبال نشد، گفتم آپ کنم!
/من تو اتاقم دو تا مجسمه دارم كه عين اين دو تا بچه نمكيا هستن؟ تو اون تبليغه پسر عمو - دختر عمو خب؟ عين همونن دقيق ، خوشم مياد البته من از قبل داشتمشونا اين تبليغه تقليد كرد ازم /
+
نوشته شده در
87/04/16ساعت   توسط ناژین
|
خب يه بازي ديگهبازي دست خط!مرسي محيا جونم ذوق كردم كلي
مرسي مامانم
- خب ميگم كه اين بازي منه. چون خيلي بزرگه اگه بذارمش اينجا قالب ميريزه بهم پس نميذارمش در ضمن نخندين خيلي تند تند نوشتمش و اصلا هم نفهميدم كه چي نوشتم و چجوري ... از كج و كولگيش مشخصه ديگه. مگه نه ؟
- ميگم خوبه كه من واقعا بدون شوخي گفتم كه از دو نظر سه نظر فوقش هفتا نظر خوشم مياد. يهويي اينجا اومدم با مشاهده ي تعداد كامنت ها بسي دهنم باز موند. ولي بي شوخي اون مدلي خوشم مياد. دو تا دو تا... سه تا سه تا... چاهار تا چاهار تا....

برو تا صد D: ((:
+
نوشته شده در
87/04/15ساعت   توسط ناژین
|
مرسي فرزانه جونم بابت دعوت!
دوست داشتني هام:
1. مامانم - 2. دوستام - 2. ... 3. شازده كوچولو - 4. اتاقم - 5. آدامس خرسي - 6. گوشيم - 7. خاطره هام - 8. لوس بازي - 9. آب هويج بستني - 10. ماي وبلاگ !
دوست نداشتني هام:
1. آدمايي كه چيزي نمي دونن حرف ميزنن! 2. قارچ - 3. گرگ وحشي - 4. دروغ از قصد - 5. آدماي جدي - 6. بادمجون - 7. كدو! - 8. سر شلوغي بودن . 9. ... - 10. ..... !
اون يكي بازي... اگه قرار باشه 24 ساعت هر كاري دلم بخواد بكنم چه ميكنم؟
اول از همه ميرم براي اجراي اون راز ! ( برنامه ي عمو پورنگ :-o) بعدم كه از اجرا ميام بيرون ميبينم 24 ساعت گذشته!
بازي ديگه اي نيست؟ P:
من خوشم مياد از اين تند تند آپ كردن ها. اين 2 نظر 3 نظر فوقش 7 نظر ها! خوشم مياد! :)
+
نوشته شده در
87/04/15ساعت   توسط ناژین
|
حالا كه اينطوري ميكنن،
بياين ما هم لچ كنيم
هر روز هر چي چراغ تو خونمون داريم روشن كنيم!
و تا هميشه هم بذاريم روشن بمونن.
آخه يعني چي كه هي برقا ميره؟
* خودم ميدونم كه پيشنهاد خوبي بود و من خيلي باهوشم D:

- من و داداشم دمه تلفيزيون.
تلفيز : كم مصرف ترين شهر از نظر برق يزد است!
من: وا !
تلفيز : براي اينكه اين شهر بادگير داره و نيازي به كولر نداره و بخاطر همون كم مصرفه!
داداشم: هه!
من : ميگم بيا بريم يه عالمه كولر و اينا بخريم ، ببريم تو خيابوناي يزد روشن كنيم. كه يزد بشه پر مصرف ترين شهر ! هوم؟
داداشم: آره ، هستم! اونم كولر گازي!
+
نوشته شده در
87/04/15ساعت   توسط ناژین
|
هر چي فكر ميكنم دركم نميرسه كه چرا ته داستان دختر كبريت فروش نوشته :
و از آن پس به خوبي خوشي زندگي كرد!
چطوري ممكنه؟ هان؟
من قول ميدم كه نويسندش روش نشده بوده ته داستان رو هم بگه!
:|
+
نوشته شده در
87/04/14ساعت   توسط ناژین
|

تو مغازه ام! يه پسر بچه شايد سه چاهار ساله با مامانش اون وره. واسه بچه هه زبون درازي ميكنم. زبونشو در مياره... دندونامو نشونش ميدم.. اونم نيششو باز ميكنه لبامو كج و كوله ميكنم اونم همون مدلي ميكنه . چشامو گرد ميكنم كلمو ميارم نزديكش كه يه يهو
پسره يه داد ميكشه: آاااااااااااه ! و با صداي كلفت بچگونش ميگه: مامان ، ميخوام بُكُشمش ! نميتونم جلوي خودم رو بگيرم و ميگم : E ! و ميخندم . مامانش ميگه: بچمو عصباني كردي همينه ديگه. وايي ميمونم ! يعني اينم داشته منو نگا ميكرده؟ خجالت ميكشم! به شدت!
<":
+
نوشته شده در
87/04/14ساعت   توسط ناژین
اومدم من ! حالا يه دست.. يه هورا....
تو جنگل خب؟ فكر كن رفتم باذوق و اينا يه جاي بالا وايسادم... دور از همه.. دارم واسه خودم ذوق ميكنم كه يهو مي افتم يكم پايين ميام پاشم كه اووووووووَوووووووه همين جوري رو زمين قل ميخورم و قل ميخورم و اينا.. داداشم هم وايساده اون پايين ميخنده ! حالا فكر كن اومدم پايين پيش مامانم ، مامانم هي ميگه چيزيت كه نشد؟ من هي گوشيم رو كه خورد شده نشونش ميدم ميگم داغون شد. مامان هي ميگه خودت چيت شد؟ هي ميگم دوسش داشتم... آخرش مامانم عصباني شد گفت دختره داره ميميره هي ميگه گوشيم ! بعدم كه با لباساي به شدت گِلي به علت باروني كه ميومد اومديم پايين. مني دونم چرا مردم يه مدلي نگام ميكردن! شما ميدونين؟!
بعدم كه دم دريا خواستيم بادبادك هوا كنيم كه بادبادك تمامي افراد همراهم سوقط كرد و بادبادك من اون بالا هي ميچرخيد و هي ميرقصيد و باهاش پز ميدادم! هي به مري ميگفتم كاشكي تو فيلم بادبادك باز منو ميبردن بادبادك هوا كنم. نه؟ خداييش ميتونستمـــــا ! خودم ميدونم كه ميتونستم... بله كه ميتونستم.
مشاهده كنين بادبادكو :

+
نوشته شده در
87/04/14ساعت   توسط ناژین
|
من دارم ميرم يهني دارن ميبرنم شمال!
يه ، چند روزي نيستم!
+
نوشته شده در
87/04/11ساعت   توسط ناژین
خيلي زشته.رفتم تو سوپر خوراكي هامو برداشتم ميذارم رو ميز . آقاي نسبتا محترم فروشنده داره با تلفن حرف ميزنه. ابروهام ميندازم بالا و ميگم سلام! هيج كاري نميكنه. ميگم آقا همينا لطفا . باز به روي خودش نمياره. ميگم من كار دارم! برميگرده تو تلفن ميگه خب باشه كاري نداري؟ ولي باز حرف ميزنه. خيلي طلبكارانه دهنمو باز ميكنم كه يه چيز ديگه بگم بر ميگرده تو تلفن ميگه :« ببين من يه مشتري پيرزن دارم، گناه داره! خدافظ...» كف ميكنم !!! عجب بي ادب.. حالا يارو گوشي رو كه قطع ميكنه به هفتاد زبون زنده ي دنيا ميگه ببخشيد و اينا . هر كاري ميكردم قطع نميكرد! ولي مردم عجب رويي دارن . فكر كن اون همه هم منتظر وايساده بودم . بجونه خودم ميخواستم برم از مغازه !
- نخيرشم كه من رضا صادقي رو خوشم مياد و مياد و مياد. تازه الآن خيلي بيشتر كيف ميكنم كه شماها بدتون مياد آخه اينجوري فقط خودمم كه خوشمش مياد ! اوهوم !
- بعدم كه فكر كن ! نه تروخدا فكر كن! اين مدرسه هه كه ثبت نام كردم، نه يهني مدرسم ديگه،نه همون مدرسه اي كه ثبت نام كردم، نه منظورم مدرسه ي سال بعدمه كه ثبت نام كردم. خب؟ دوباره اين سه شنبه آزمون ورودي داره. فكر كن! مگه چن نفر ديگه ميخواد انتخاب كنه ؟! اوه ماي فيس !
- يه بار خونه ي مينو اينا بوديم. بعد مينو باتري ميخواست. بعد از اين ، اين باتري ها متوسطشو ميخواست. بعد ميخواست زنگ بزنه سوپر! بعد گفت خب من زنگ بزنم چي بگم؟ يهني چطوري توضيح بدم؟ گفتم بگو: باتري ِ كوچيك تر از بزرگ تر، بزرگ تر از كوچيكتر دارين؟ مينو هم ميگف من يادم نميومه بنويس رو كاغذ از روش بخونم!!!
- بعدم كه رفتم يه آموزشگاه طراحي اي رو ديدن كنم ، به قدر خنديدم كه حد نداره. حوصله توصيفشو ندارم!
چيه آخه اصلا ؟ من دارم فكر ميكنم.
+
نوشته شده در
87/04/09ساعت   توسط ناژین
|
مامان: تو چرا اينقدر رضا صادقي گوش ميدي؟ :-?من: آخه خوشم مياد. دوسش دارم! D:مامان: پس بيا اين ظرف هاي ناهار رو جمع كن!!! :)من: مگه اينا رو رضا صادقي خورده؟ :-O :))

امروز رفتم واكسني كه برا ورود به مقطع مــُــتـــِــنـــِـــكـــبـــَـــت دبيرستانه رو زدم. به طرز وحشتناكي از اون خانومه كه برام واكسنمو زد خوشم اومد. در حدي كه دلم ميخواست بازم برام واكسن بزنه... باور نمي كني نكن چون دارم شوخي ميكنم :))
+
نوشته شده در
87/04/09ساعت   توسط ناژین
|
+
نوشته شده در
87/04/08ساعت   توسط ناژین
|
تنها كاري كه بعد از انداختن آدامسم روي زمين ميتونم بكنم ، اينه كه لا اقل اميدوار باشم پاي كسي روش نره!
+
نوشته شده در
87/04/06ساعت   توسط ناژین
|

آبنبات چوبي ِ آلبالوييم كه مامان برام گرفته رو
ميگيرم دستم ،
ليسش ميزنم ،

ميذارمش تو دهنم ،
درش ميارم
و دوباره ميذارمش تو دهنم

و
خوشحالم از اين كه تموم
ميكروب هاي توي هوا رو ميچسپونم به آبنباتم و بعدم ميخورمشون.
---------> حداقلش اينه كه
محيط زيست رو تميز نگه ميدارم !
----> خيلي خوش مزه بودن .

فقط فكر كنم اسمشون ميكروب نباشه؟

هر چي باشه تو همين مايه هان.
ميكروب -
ويروس -
باكتري - قارچ -
كپك - (افكر كن!
)

+
نوشته شده در
87/04/06ساعت   توسط ناژین
|
چیه ؟!

دنبال کی میگردی؟

عشق ِ تو رو به رو ته !
+
نوشته شده در
87/04/06ساعت   توسط ناژین
|
خب سلام !
الان تابستونه و منم
بيكارم و هيـــچ
كاري هم ندارم ، بجز اينكه هر كاري
دلم ميخواد بكنم.يكمي زيادي خوش بحالمه! صبح
هر ساعتي دلم بخواد بيدار ميشم، نشدم هم نشدم!تا هر وقتي كه دلم بخواد تو اتاقم ميمونم بعد كه اومدم بيرون ، نيومدم هم نيومدم هم هر كاري دلم بخواد ميكنم تا ظهر موقع ناهار كه ناهار بخورم ،نخوردم هم نخوردم و خلاصه كه
نه من كاري به كار ِ كاري دارم نه كاري ، كاري به كار من داره!- در ضمن : باعث خوشحالي من است كه بيشترين ِ خوانندگان اين وبلاگ
افسرده هستند!!!

( به من چه! نظر دهي همچين چيزي ميگفت!

)
من ديگه واقعا هيچي به ذهنم نميرسه.
خب خرافظ !
براي مامانم :
+
نوشته شده در
87/04/05ساعت   توسط ناژین
|
رو تختم دراز میکشم
کتابامو میذارم جلوم
دونه دونه بازشون میکنم و میخونم
می خونم. ورق میزنم. میخونم. ورق میزنم.
و همین طوری که دلم میخواست. بین کتابام گم میشم!

دیروز باز هم من کتاب فروشی بودم
شیش تا کتاب جدید گرفتم از اون دفعه هم هنوز پنج تاشون رو نخوندم. میشه یازده تا!
جوجوم؟
+
نوشته شده در
87/04/01ساعت   توسط ناژین
این روزها اون قدر محکم راه میرم که احتمالش هست هر آن زمین ترک بخوره.
زمین هم زیاد از این وضع راضی نیست. بهم میگه : چته اینجوری میکنی؟ طلب کاری؟
ولی من هیچی نمیگم. آخه من هنوز معنی طلبکار و بدهکار رو با هم اشتباه میگیرم!

+
نوشته شده در
87/04/01ساعت   توسط ناژین
دیروز صبح امتحان مدرسه ی نمونه دولتی بود. فکر کن از اینجا پاشدیم کلی رفتیم. دور بود تقریبا. بعد که رسیدیم خب مامانم رفت دیگه. رفتیم تو می بینیم اصلا رو اون برگه ای که شماره ی کارتا هست شماره ی کارت نصف بچه هایی که اومدن نیست. بعد معلوم شد که اصلا اینجا قرار نبوده بیایم و نمیدونم چی شده که به مدرسه ها اشتباه گفتن. من دیگه حوصله نداشتم . با خودمم گفتم فکر کن حالا به هزار زحمت فکر کن پاشی بری سر حوزت . نصف وقتت رفته که. چه ارزشی داره و اینا؟ تو فکر این بودم که یه آژانس بگیرم بیام خونه. که لی لی و باباش اومدن و اصرار داشتن که منم باهاشون برم. خلاصه که رفتیم!
رفتیم و نشستیم. همینجوری نشستیم. گفتن باید تا ساعت ده بشینین که همه ی بچه ها که حوزه رو اشتباهی رفتن بیان! خلاصه که نشسته بودیم هوا گرم... کلافه... پاشدم برم آب بخورم که یه دختره یه لیوان شربت دستش بود از روبروم داشت میومد آنچنان خورد بهم که کل شربتش ریخت روم. در نهایت عصبانیت برگشتم بهش میگم: ببخشید خانوم! عجب رویی داشت برگشته میگه : نه شما ببخشید! خیلی رو میخواد به خدا! کاشکی میزدم تو دهنش! اعصاب ندارم من.
سوالا رو که دادن دیدم قضیه تا همین جا هم نیست. سوالا بیش از حد سخت بودن. درسای حفظی مثه دینی و تاریخ و اجتماعی و نمیدونم جغرافی و اینا همه از سال های اول و دوم هم بودن. ولی خب عوضش ریاضیاشو خوب زدم. علومشم یکمی سخت بود... خلاصه که صد و ده تا سوال بود و صد و بیست دقه وقت. دیگه آخراش داشت حوصلم سر میرفت واقعا.. کاشکی یکمی از وقت سوالای دیروز رو میذاشتن برای سوالای امروز.
خب دیروز که کلا گذشت. امروز هم باز یه مدرسه هست دقیقا اون ور کرج.. یهنی دقیقا این چاهار تا ناحیه رو پشت سر گذاشتیم رفتیم امتحان بدیم. مدیرش اولش کلی حرف زد که اینجا بهترین یهنی اولین مدرسه ی کرجه. بعدهم گفت که ما یه بار پونزده خرداد یه امتحان از بچه ها گرفتیم و نزدیک هفتاد هشتاد نفر رو هم انتخاب کردیم. خب ما سه تا کلاس اول داریم و نهایت بچه هایی که توی هر کلاس باشن سی تائه. پس ما الآن ده - پونزده نفر بیشتر انتخاب نمیکنیم و رقابت بین شما سخته و ال و بل. من چه میدونستم داره راستکی حرف میزنه!.
سوالا بینهایت مضحک و سخت بود.
خب از این هم بگذریم...>
+
نوشته شده در
87/04/01ساعت   توسط ناژین
|