كلا هم يه معلم فوق العاده خونسرد داشتيم
من و دوستم نازآفرين سر اين كه كي اين ور نيمكت بشينه كي اون ور بشينه دعوا ميكرديم .
معلممون هم اصلا نه چيزي بهمون ميگفت نه كاريمون داشت. شروع كرد به ديكته گفتن!
من همين جوري بيرون نيمكت دست به كمر وايساده بودم نازآفرين هم چرت ميگفت.
يه ده دقه اي گذشت ديديم معلمه هيچ كاريمون نداره ، از رو رفتيم!
همين جوري نشستيم و شروع كرديم به نوشتن
كه معلممون گفت شما لازم نكرده بنويسين در هر صورت به هر دو تا تون صفر ميدم!!!
بعد من و نازي اينقدر گريه كرديم ... يه عالمه!
بعد الآن كه فكرشو ميكنم. مثلا اون يه صفر چي شد؟! 





* محيا اين الهام نه آن الهام است!!!
۱~> رفتم آراشگا جلوی موهام رو کوتاه کنم . خب بالاخره باید عینکم رو در میاوردم! بعد خانومه کوتاه کرد جلوشو. بعد گفت همین قدر خوبه یا کوتاه تر؟! گفتم من نمی بینم الآن! اومد عینکم رو بده برگشت گفت که خب الآن دقیقا رو ابروهاته. بازم کوتاه تر؟ منم فکرشو کردم دیدم نه خوبه. گفتم نه همین قدر خوبه! الان که نگا میکنم میبینم چه زشت کرده موهامو ! 
۲~> داشتم از کلاس با آژانس میومدم برا خودم کارت شارژ گرفتم بعد گمش کرده بودم. به محیا میگم فکر کنم راننده آژانسه دودرش کرده !
۳~> حالا راننده آژانسه یه آدم جالبی بود ها نمیدونین. یه قیافه ی مثبت . عینک . ریش اینا. مظلوم. بعد فکرشو کنین که من مثلا بهش میگفتم ازین جا میرم . میرم کجا. بعد این میگفت چشم. سرشو کج میکرد! من خندم میگرفت خب!
۴~> میگم من هم باز رفتم گوشی خریدم ها. هر جا میرم بحث گوشی که میشه میگن این گوشی ... بده خب بعد من دیگه حرف زدنم نمیاد دیگه . هیچم بد نیست ها! 
۵~> فکر کن خواب دیدم! بعد تو خوابم آتوسا خواهر کوچیک دوستم نادیا تو خونه ی ما پرسه میزد! 
۶~>کم کم دارم علاقه مند میشم که مدرسه باز شه. احساس میکنم که این دوری راه و اینکه هیچکی از دوستام هم نیست و مدرسه ی سخت گیر و اینا همشون با هم خوبه ! یعنی یه عالم تغییر با هم. شاید خوب باشه نمیدونم!
۷~> گوشی قبلیم رو مهندسی کردم که درستش کنم این عسکه نتیجشه! اونی که بالای باتریه LCD شه! 
8~>الآن نصفه شبه و من با اعتماد به نفس دارم با صداي بلند آهنگ ميگوشم!!!
9~> من به اون آهنگه چیپ ِ بهداد و مريم (كه اولش ميگه بزار دستاتو تو دستام ...) به شدت عشق ميورزم ! 
10~> اون دفعه داداش كوچولوم اومده بود تو اتاقم همه چي رو به هم ميريخت . نه كه اتاقم خيلي تميزه اونم همه چيز رو داغون ميكرد اين ور اون ور مينداخت . برگشتم داد زدم از اتاقم برو بيرون! گفت: خودت از اتاقت برو بيرون! 
~> ... <~
11~> فعلا 
امروز كلاس اينقدر خوش گذشت. 
تازه اخراي كلاس بود يهو ،
مهرناز: OH !
من:
مهرناز: اين ور موهات قشنگ يه عالـــمه رنگي شده!
اره ديگه خلاصه فكر كنين با موهاي رنگ شده (از اون لحاظ!
) تا خونه اومدم !
ولي با مهرناز كلي خنديديم!
~> وايي من اين روزا به رنگ زيتوني و كلا به زيتون ملاقه مند شدم!
~> مامانم هي ميخواد بگه هوا داره سرد ميشه و اينا هي ميگه داره زمستون ميشه!!!
~> ميگم كه من هر وقت اون آهنگه رو مي گوشم احساس ميكنم تو براي من خونديش! هوم؟!
~> وايي اون روزي تو خيابون با مهديه داشتيم دوچرخه سواري ميكرديم و چرت و پرت ميگفتيم
و هر هر ميخنديديم يهو خانوم آقايي رو ديديم !
يعني واقعا شانس در حد نيرو هوايي!
خودم ميدونم كه زيتوني اون رنگي نيست! اگه اون رنگي بود که اين رنگي نبود!
<~
اين بلاگفا هم كم كم داره با اين لوس بازي هاش اون روي من رو نمايان ميكنه ها!
<~




~> دلم به شدت چرت و پرت میخواد :)


) منو باز میکنه یه راست میاد یه کامنت يا عمومي يا خصوصی میزاره که ببخشیدا مشتاقم بدونم چن سالتونه!!!
میخواین من سنمو بنویسم قاب طلا بگیرم بزنم اون بالا؟!
اون وقت خیالتون راحت میشه؟! دِهَه!
براي ديدن عسك پوپو اينجا رو كليك فرماييد! (نزاشتمش آخه قالبم به هم ميريخت!)
بالاخره
امروز
باز دوباره به مامانم گیر دادم که بریم من گوسفنده رو میخوام!
بعد خب رفتیم ...
بعد من که از نزدیک تر دیدمش
احساس کردم
یه کم از تصور من
و اونی که از پشت ویترین می دیدم
بزرگ تره
ولی خب دیگه!
حالا این گوسفندی که مشاهده میکنین
یه کمی بیش حد قد و هیکلش بزرگه.
نمیدونم بهش چی دادن بخوره که این همه بزرگ شده!
حالا من هر چقدر هم که از ابعادش تعریف کنم
برای شما این قضیه روشن نمیشه!
اینجایی که مشاهده میکنین تخت منه.
اینی که روشه هم گوسفندمه!این بالای سرش بالای تختمه.
پایین پاهاش هم پایینه تختمه !
جا ندارم که تو اتاقم بزارمش!
فکر کن!
- خوشم میاد هی بشینم کنارش!
نازش کنم با مماخش بازی کنم!
از کلاهش هم خیلی خوشم میاد!
+ فقط یک چیزی!
حالا امشب که یه جوری با هم کنار میایم و میخوابیم !
اما من کلا اینو چیکارش کنم!
لابد از من غذا هم میخواد!
والا!
اسمش میزارم پوپو
آخی چقده هم بهش میاد!

- یه بار تقریبا یک سال پیش شاید٬ رفته بودیم مهستان (البته منظورم این نیست که ما کلا تو عمرمون یک بار رفتیم ها.
منظورم اینه که این مسئله رو که میگمش یه سال پیش بود!
) (مهستان هم یه جاییه دیگه . پاساژه خب؟!
) بعد رفته بودیم مهستان (دیگه که نیازی نیست توضیحی بدم؟!
) رفته بودیم .
بعد رفتیم یه قسمتش که یه آقاهه نشسته بود یه گوشه
و دفتر دستکشو گذاشته بود کنارش...
(قیافش هم هنرمندانه!
) یه عالم هم مداد و کاغذ و اینا داشت.
یه صندلی هم گذاشته بود جلوش.
هر کسی میخواست میومد میشست رو صندلی
و خلاصه این آقاهه هم میکشیدش !
البته کاریکاتورشو...
شاید پنج دقه ای شایدم کمتر.!
( این همه توضیح میدم نه که فکر کنین من قبلا از اینا ندیده بودم ها.
چون شما ندیدین میگم!
) بعد منم به مامانم هی زور کردم که مامان بیا ما هم بشینیم ما رو بکشه.
هی مامانم گفت که دیر وقته.
حالا یه روز دیگه.
باشه بعدا.
حالا الآن نه.
من گیر داده بودم که همین حالا .
من می خواااام!
و اینا.
خلاصه که رفتیم نشستیم که من رو بکشه .
بعد از یه پنچ دقه ای همین جوری نشستن
و حواس جم کردن که عضلات صورتت نجنبه زیاد!
پاشدم دیدم یارو قیافه ی ماه و ناز و خوشگل و اینای منو بد کشیده!
برگشتم خیلی اروم به مامانم گفتم: بی شعووور منو چه بد کشیده!
( خیلی آروم گفتم.
) مریم هم که چه می دونست خب.
برگشت به مامانم گفت: چی گفت؟
مامانم هم نمی دونم حواسش کجا بود
که برگشت با صدای نسبتا بلند گفت: گفت بی شعور چه بد منو کشید!
(مامااااااااااااااااان!
) وایی نمی دونین من چه خجالتی کشیدم..
یارو هویژوری منو نگاه میکرد.
منم هویژوری خجالت میکشیدم!
(حالا الآن چن وقته که یارو دیگه نمی یاد . فکر کنم بهش خیلی بر خورد
-
-
)
- یک بار هم من تو مدرسه احساس شیطونی کردنم قلمبه شده بود!
زنگ تفریح بود.
منم هویژوری که داشتم فکر میکردم الان چکار کنم.
هویژوری اومدم صندلی معلم رو برداشتم٬
گذاشتم رو نیم کت!
با خیال راحت مقداری هم گچ برداشتم تو دستم
که وقتی میرم رو صندلی با گچ رو سقف هنر نمایی کنم
هویژوری از این فکر قشنگم دلم آب میشد
که رفتم اول رو نیم کت.
بعد رفتم بالای صندلی
وایی چه حس خوبی داشتم.
خیلی خوشال بودم اصلا خیلی حس خوبی داشتم!
البته تا اون موقعی که خانوم معاون در کلاس رو باز نکرده بود!
که خب بعدش می دونین چی شد دیگه.
معاون مدرسه در کلاس رو باز کرد.
منم اصلا نفهمیدم چطوری شد که خودمو از رو صندلی و نیم کت و همه ی اینا پرت کردم پایین...
وایی نمی دونین چقدر بد بود.
بچه ها هر هر کر کر میخندیدن
خانوم معاون هم از یه طرف عصبانی
از یه طرف خندش گرفته بود.
از یه طرف هم واقعا شک کرده بود که من چیزیم نشده؟!
تنها کسی که اون جا حس خوبی نداشت من بودم.
استخونام از شدت درد داشتن می ترکیدن و هیچی هم نمیتونستم بگم!
یادم نمیاد که گریه کردم یا نه؟!
- حس کتاب خوندن توم اوج گرفته به شدت!
یعنی تا حالا تو این چن وقته که اوج نگرفته بود الآن احساس کردم اوج گرفته.
حالا شما من رو فرض کنین با ۱۵ - ۱۶ تا کتاب نخونده شده.
وایی چه کیفی میده که آدم حس کتاب خودندن رو هم درونه خودش بیابه و تقویت کنه
(این مسئله با اون بی تقویت و با نقویت و اینا فرق داره!
) آره دیگه خلاصه ! 
- داداش کوچولوم بهم میگه: من مریم رو خیلی دوست دارم!
میگم خب من رو دوست نداری؟!
میگه تو رو فـــــــوق العاده دوست ندارم !
فرقش اینه که مریم لاغره و تو چاقی !
(همینه دیگه٬ فقط خواستم از همین جا بگم که چاق خودتی بچه !
)
- دیشب یه دونه خواب دیدم.

- به مهدیه اس ام اس میزنم که فردا میری دوچرخه سواری؟!
میگه آره تو هم میای دیگه؟!
میگم : نه من نمیام.
میخواستم بگم اگه فردا میخوای بری دوچرخه سواری خودت برو !

- موهای سیفیتم زیاد شدن!
یه چن تایی هم این جلوهاش سیفیت شده.
اشالی نداره انگار که مش استخونی کردم!
تازه به مامانم که میگم . میگه آخی ناراحت نباش منم همینجوری بودم.
نگاش میکنم و میگم من که ناراحت نیستم !!!
چقدر قبلا ها نی پوشت نوشتن رو دوست داشتم! دقت کنین که دقیقا نی پوشت!!



دستامو شستم تازه اخرشم اومدم باز در اتاقمو باز كنم بعد از اونجايي كه دستگيره قبلا توسط خودم رنگي شده بود ،
دستام باز رنگي شد!
خلاصه كه ما الان از بين سيلي از رنگ ها داريم آپ ميكنيم 

اما اينجوري كلي رنگ بازي ميكنيم .
كيف ميده!

اين روزا زود زود ميگذره. راستيتش، بهم خوش ميگذره !!!

حاله شما ؟!
احوال شما؟!
چه خبر؟!
خوش ميگذره؟!








میبینم که قالبمم از دست دادم!
۱. راستی من کلاسای مدرسمو نمیرم و منظورم از شروع شدن مدرسه همون اول مهره
خب خدافظ فعلا
+ راسی بعدا بهتون سر میزنم باور کنین الان اگه بیام سنگین ترم نیام . نه نیام سنگین ترم تا بیام خلاصه من الان سنگین ترم کلا! میام حالا... فعلا!
---------------->
زنگ زدم با مامانم حرف میزنم. بعد با داداش کوچولومم یکم حرف میزنم!
بهش میگم راستی تو دلت برای من تنگ نشده؟
میگه چرا!
چقدر تنگ شده؟!
خیلی!
یعنی چقدر؟ چن درصد؟
هشتاد درصد!
هشتاد درصد رو به بالا یا پایین؟۱
رو به بالا
هشتاد در صد رو به بالا با چه زاویه ای؟!
اوم... هزار و صد!
هشتاد درصد رو به بالا با زاویه ی هزار و صد مثبت یا منفی؟
اه ه ه ه ه ولم کن اصلا! دلم برات تنگ نشده !!!
( میره امسال کلاس اول داداچم! :) :X )
کلا فکر کنم که معلوم باشه که من امروز عقلم سر جاش نیست.
قالب رو که مشاهده کردین؟ اینقدر دست كاريش كردم تا اين شكلي شده. 
تازه منو هم اون وره. هر چي ميل داشتين به گارسن بگين براتون مياره ! 
دكمه ي GPRS رو هم اگه خواستين امتحان كنين!
تازه الآن وبلاگم دزد گير هم داره ديگه... دلاتون مـــُـــذاب
من اصلا معلوم نيست امروز چمه! 
كلا ميدونم كه هميشه عقل نداشتم و اينا. اما امروز كلا نميدونم چمه !
ساعت سه ی بعد از ظهر زنگ زدم نجمه.
بیدارش کردم از خواب!
بعد خودم عذاب وجدان گرفتم دیگه
خب آخه من اصلا حواسم نبود ساعت چنده و اينا!
~> اين فيلمه هست كه تو تلويزيون ميزاره شبيه يانگومه،
دقت كردين همشون قيافه هاشون عينه همه.
فكر كنم همه ي نقشا رو يه نفر بازي ميكنه.
يا مثلا هر كدوم توي يه قسمت نقش هاشون رو با هم عوض ميكنن!
تازه دقت كردين كه قيافه هاي همشون استاندارده !
ميدونين چي ميگم كه؟
~> من اين كتاب آداب معاشرت رو سه دفعه كامل خوندم ولي هنوز نفهميدم كه بعضي چيزاش چه ربطي به ادب و آداب و معاشرت داره خب؟؟؟!
حالا اگه يادم باشه اين دفعه يه سري مثال ميارم با خودم!
~> يه بار من مثه هميشه آجانس گرفته بودم برم پيشه مهديه.
بعد يه ماشينه بيست دقه اينا بود اون ور وايساده بود!
بعد خب من مثلا فكر نميكردم كه آجانس باشه ولي رفتم پرسيدم گفت بله!
بعد نشستم تو. احساس كردم يكم عجيبه.
به يارو گفتم ميتونم كارتتونو ببينم؟
بعد نشون داد بعد با نيش باز برگشته ميگه: اصولا قبل از اينكه سوار شن كارتو ميبينن!
نه تو ماشين!!!!!
بعد من احساس كردم چقدر سوتي ام!
خوش اومدين!
در خروجي از اون طرفه!





خوب و اینام که همیشه هستین!
پرسیدن نداره!

اینو بگم!
یه عروسکه بود یه گوسفند گنده بود!
بعد یه جایی بود
بعد من و مامانم هر دو مون ازش خوشمون اومده بود
بعد چن روز پیشا به مامانم گیر دادم که بریم بخریمش
حالا فک کن تو یه پاساج ِ بزرگ بود كلي گشتيم پيداش كرديم
هي من به مامانم ميگم مامان همين جاس
هي مامانم ميخنده.
گفت كه خب اين مغازه هه كه بستس كه اينقدر شادي!!!!!



بعد زنگ زدم به مريم
مريم ميگه چيه دلت واسم تنگ شده؟
ميگم نه بابا يه چيزي بگو بخنديم!!!
خب الآن من كلي تلاش كردم اينا رو بگم!

(به ندرت پيش مياد خب اينجوري صدات كنم،
)هيچي ميگم بابته ديشب مرسي
ولي من هنوزم در مغزمغوغا بر پاس...
مرســـي!

ترور شخصیتی میکنین منو خب!
گفتم نتایجشو خصوصی کنم!
(راستی جهت راهنمایی نظر سنجی پایین پایین وبمه!
)بعدم يه چيزي بگم كه بخندين!
من كلا تو مدرسه و اينا دوست هايي دارم كه تكن!
اولينشون از نظر تك بودن اين نرمين ه !
اصلا عقل و مقل اصلا تو كلش هيچي نداره.
من واقعا نميدونم تو اون كلش چي هست؟
اون روز كه بهتون گفتم با مهديه رفتيم يه آزمون ورودي مدرسه هه رو عشقي
بديم.
خب؟ نرمين هم پيشمون بود.
بعد من نميدونم رو چه حسابي از من يه سري سوالا رو پرسيد و منم خب خداييش هر چي زده بودم بهش گفتم
كاشكي اصلا بهش نميگفتم !!!
حالا گويا قبول نشده. نمي دونم پيش خودش چي فكري مي كنه.
ولي زنگ كه مي زنم خونشون كه هر موقع نيست يعني مامانش اينا ميگن نيست.
جواب اس ام اس هم نميده!
به جهنم درك . ![]()
حقش بود كه اون موقع بهش نميگفتم.
نمي تونم بفهمم كه چطوريه كه
نمي فهمه اين چيزا رو!
اصلا ديگه اگه باهاش كاري داشتم!
(خیلی! واقعا نمی فهمه!
)
حالا اينو بگم!
ديشب ما خوشحال، پاشديم رفتيم جاده چالوس !
بعد حالا رفتيم همينجوري بعد رفتيم يه جايي كه شام بخوريم همين جوري نشسته بوديم.
يهو برق رفت!
ديگه نفهميديم چي خورديم كه
مثلا من ميومدم قاشمقو بردارم . انگشتم مي رفت تو ماست تا مچم.
جالب ترشم اين بود كه من اومدم دوغمو بخورم.
بازش كردم.
بعد يه كم كه اومدم بخورم احساس كردم يه چيزي توشه
جيــــغ زدم!
بعد فهميدم دوغه يخ زده بوده.
(يخ بوده!
)
~> چه معني داره اين موقع روز من تو نت؟ ساعتو نگا؟![]()
~~> آخي ...
~~~> از اونجایی که:
این نظر سنجی من در هر روز و حتی هر دقیقه
و هر ثانیه ممکنه جوابش فرق داشته باشه ٬
اشکالی نداره اگه هی میاین
٬ بازم نظر بدین!
ازونجایی که خب به خودمم ربط داره خودمم هر موقع بخوام می نظرم.


