تبليغاتX
دختر کوچولو
دختر کوچولو
این‌جا جهان آرام است.
گاهی دلم اون قدر تنگ میشه که نفس هم به سختی می کشم!
گاهی دلم اون قدر تنگ میشه که نفس هم به سختی می کشم!

+ - ناژین نوشت.
ديكته و شوخي D:

كلاس دوم دبستان بودم زنگ اول ديكته داشتيمكلا هم يه معلم فوق العاده خونسرد داشتيممن و دوستم نازآفرين سر اين كه كي اين ور نيمكت بشينه كي اون ور بشينه دعوا ميكرديم . معلممون هم اصلا نه چيزي بهمون ميگفت نه كاريمون داشت. شروع كرد به ديكته گفتن! من همين جوري بيرون نيمكت دست به كمر وايساده بودم نازآفرين هم چرت ميگفت. يه ده دقه اي گذشت ديديم معلمه هيچ كاريمون نداره ، از رو رفتيم!  همين جوري نشستيم و شروع كرديم به نوشتن كه معلممون گفت شما لازم نكرده بنويسين در هر صورت به هر دو تا تون صفر ميدم!!! بعد من و نازي اينقدر گريه كرديم ... يه عالمه! بعد الآن كه فكرشو ميكنم. مثلا اون يه صفر چي شد؟!

۱~> کلاس سوم دبستان که بودم یه دوست داشتم اسمش مهشاد بود من هر موقع ديكتمو بيست ميشدم براي اين دختر ابرو هامو بالا مينداختم اونم كلي حرص ميخورد D:

2~> من اين دمپايي قرمزام كه روش خالخالي هاي نامرئي داره رو خيلي دوست دارم :)

+ - ناژین نوشت.
احساس پرواز :)

دقـیـقـا از هـمـون مـوقـعـی کـه پـروانـه ات رو قـورت دادم احـسـاس مـی کـنـم فـرشـتـه شـدیـم و مـی تـونـیـم پــرواز کـنـیـم !
~> من تا دلم میخواد پرواز کنم ، پروانه ات هم همش بال بال میزنه ! :)



+ من فقط در تعجب يه چيزي موندم!‌ من تو اين سايت ِ cOrbis عضوم مثلاً. بعد هر قسمتي ش كه ميري مثلا نوشته Free photo of the week بعد كليك كه ميكني هي شيش ساعت هي ميگه اين جا رو كليك كن اون جا كليك كن تهش هم يه عدد عجق وجق مينويسه كه جلوش ازينا $ داره!
(مثلاً : $709 )  خب من موندم اين خارجي ها به چي ميگن Free ؟
+ راستی با توجه به جوابهای نظر سنجی میبینم که بازم افسرده این. خب آخه من دیگه چی بنویسم که شاد شین؟ نه خب چی بنویسم؟! خواهشاً بگین چی بنویسم که شاد باشین؟!
+ - ناژین نوشت.
فقط به خاطر سالاد كلم ;))
 كلا با همه قهر بودم!
پيش خودم گفتم براي ثابت كردنش هم كه باشه شام نمي خورم!
نتونستم نخورم!!!
مخصوصا به خاطر سالاد كلم..
چون من سالاد كلم رو به هر قيمتي شده باشه ميخوام!
حتي اگه به قيمت آشتي با اعضاي   خـ   ــا نــ   ـو  ا  د  ه  باشه !

+ - ناژین نوشت.
ياد آوري آشي P:

كلا آش كه میخورم یاد مامان بزرگم می افتم و نذری هاش !
یاد الهام* و تا صبح بیدار موندن هامون. یاد خاله ناناز !
الناز و شیطونیاش هم همش جلو چـِـشـَـمــِـه ...

* محيا اين الهام نه آن الهام است!!!

+ - ناژین نوشت.
1ّ~>...<~11
 

۱~> رفتم آراشگا جلوی موهام رو کوتاه کنم . خب بالاخره باید عینکم رو در میاوردم! بعد خانومه کوتاه کرد جلوشو. بعد گفت همین قدر خوبه یا کوتاه تر؟! گفتم من نمی بینم الآن! اومد عینکم رو بده برگشت گفت که خب الآن دقیقا رو ابروهاته. بازم کوتاه تر؟ منم فکرشو کردم دیدم نه خوبه. گفتم نه همین قدر خوبه! الان که نگا میکنم میبینم چه زشت کرده موهامو !
۲~> داشتم از کلاس با آژانس میومدم برا خودم کارت شارژ گرفتم بعد گمش کرده بودم. به محیا میگم فکر کنم راننده آژانسه دودرش کرده !
۳~> حالا راننده آژانسه یه آدم جالبی بود ها نمیدونین. یه قیافه ی مثبت . عینک . ریش اینا. مظلوم. بعد فکرشو کنین که من مثلا بهش میگفتم ازین جا میرم . میرم کجا. بعد این میگفت چشم. سرشو کج میکرد! من خندم میگرفت خب!
۴~> میگم من هم باز رفتم گوشی خریدم ها. هر جا میرم بحث گوشی که میشه میگن این گوشی ... بده خب بعد من دیگه حرف زدنم نمیاد دیگه . هیچم بد نیست ها!
۵~> فکر کن خواب دیدم! بعد تو خوابم آتوسا خواهر کوچیک دوستم نادیا تو خونه ی ما پرسه میزد!
۶~>کم کم دارم علاقه مند میشم که مدرسه باز شه. احساس میکنم که این دوری راه و اینکه هیچکی از دوستام هم نیست و مدرسه ی سخت گیر و اینا همشون با هم خوبه ! یعنی یه عالم تغییر با هم. شاید خوب باشه نمیدونم!
۷~> گوشی قبلیم رو مهندسی کردم که درستش کنم این عسکه نتیجشه! اونی که بالای باتریه LCD شه! 
8~>الآن نصفه شبه و من با اعتماد به نفس دارم با صداي بلند آهنگ ميگوشم!!!
9~> من به اون آهنگه چیپ ِ بهداد و مريم (كه اولش ميگه بزار دستاتو تو دستام ...) به شدت عشق ميورزم !
10~> اون دفعه داداش كوچولوم اومده بود تو اتاقم همه چي رو به هم ميريخت . نه كه اتاقم خيلي تميزه اونم همه چيز رو داغون ميكرد اين ور اون ور مينداخت . برگشتم داد زدم از اتاقم برو بيرون! گفت: خودت از اتاقت برو بيرون!
~> ... <~
11~> فعلا

+ - ناژین نوشت.
موهای رنگی :o

امروز كلاس اينقدر خوش گذشت.
 تازه اخراي كلاس بود يهو ،
‌ مهرناز: OH !  من:  مهرناز: اين ور موهات قشنگ يه عالـــمه رنگي شده!  اره ديگه خلاصه فكر كنين با موهاي رنگ شده (از اون لحاظ!) تا خونه اومدم !  ولي با مهرناز كلي خنديديم!


~> وايي من اين روزا به رنگ زيتوني و كلا به زيتون ملاقه مند شدم!
~> مامانم هي ميخواد بگه هوا داره سرد ميشه و اينا هي ميگه داره زمستون ميشه!!!
~> ميگم كه من هر وقت اون آهنگه رو مي گوشم احساس ميكنم تو براي من خونديش! هوم؟!
~> وايي اون روزي تو خيابون با مهديه داشتيم دوچرخه سواري ميكرديم و چرت و پرت ميگفتيم و هر هر ميخنديديم يهو خانوم آقايي رو ديديم !‌ يعني واقعا شانس در حد نيرو هوايي!

خودم ميدونم كه زيتوني اون رنگي نيست! اگه اون رنگي بود که اين رنگي نبود!<~
اين بلاگفا هم كم كم داره با اين لوس بازي هاش اون روي من رو نمايان ميكنه ها! <~

+ - ناژین نوشت.
روان ما پاک است :)

تو کتابفروشی بودم رفتم یه قسمتش اون پشت که هیشکی نبود یه کم تعجب کردم ولی خب چیز خیلی خاصی هم نبود. داشتم همینجوری کتاب ها رو نگاه میکردم که ببینم از کدومشون خوشم میاد آخه من کمتر موقعی میشه که دنبال یه کتاب پاشم برم کتابفروشی همین جوری تو فکر و خیال بودم احساس کردم یه  آقای صدا کلفتی بهم میگه : خانوم دنبال چه کتابی میگردین؟! وایی من همین جوری مونده بودم. هر چی بین قفسه ها و اینا رو گشتم... هیچکی اون جا نبود واقعا! تازه راهنما های کتابفروشی هم همشون خانومن! اینه که دیگه به گوشای خودمم شک دارم!
شب ها احساس میکنم یکی زیر تختم آدامس میجوئه! و چقدر هم بد میجوئه حالم رو بهم میزنه ... گاهی موقع ها هم ابتکار به خرج میده و حتی بادش میکنه و می ترکونه !
هنوز هم شب ها نصفه شب فکر میکنم تلویزیون روشنه. پا میشم برم که خاموشش کنم میبینم خاموشه. باور کنین باز که میام بخوابم صداش رو میشنوم اما خب مثه این که خاموشه!
اون روزی داشتم پیاده میرفتم خونه ی مهدیه اینا همش احساس میکردم یکی دنبالم داره میدوئه
اه آخه این همه صدا رو من چرا میشنوم خب؟! اینم یه مریضی روانی جدیدمه!!!

+ - ناژین نوشت.
اینجا شهر هرته!
چون اینجا شهر ِ هرت ِ منه!
هر حرفي رو كه دلم بخواد ميزنم.
زير هر حرفي كه دلم بخواد هم ميزنم!
به هر صورت من يهو قالبم (همون قالب كه تو پست پيش گفتم برش نميدارم به اين زودي ها) رو برداشتم، و حالا هم از قالبم لذت مي برم. هم از اينكه زير حرفم زدم !

~> دلم به شدت چرت و پرت میخواد :)

+ - ناژین نوشت.
خوبی -اوهوم- خوبی
مــَـن معتقدم وقتی میخوای خوبی ها رو ببینی، دیگه اصلا و ابدا نباید به بدی ها نگاه کنی حتی زیر چشمی!

 
۱~> جوابای نظر سنجی رو برای عموم مردم قابل نمایش کردم! (افراد زیر سه سال به بالا!)
۲~> خوشم میاد که قالب اینجا این باشه. مخصوصا این که رنگی رنگی هم هست و منم نوشته هامو هر رنگی بخوابم بزارم به قالبمم میاد. خیلی خوشم میاد. فکر نمیکنم حالا حالا ها عوضش کنم. چون که به سختی هم درستش کردم (ماله پرشین بلاگ بود بهد تو سایکو عسکاشو آوردم و اینا!)
۳~> هی میخوام هیچی نگم ها. هر کی میاد اول باره که  این وبلاگ صابمرده ( وبلاگ صابمرده! به مفهومش دقت کنین!!!) منو باز میکنه یه راست میاد یه کامنت يا عمومي يا خصوصی میزاره که ببخشیدا مشتاقم بدونم چن سالتونه!!! میخواین من سنمو بنویسم قاب طلا بگیرم بزنم اون بالا؟! اون وقت خیالتون راحت میشه؟! دِهَه!
+ - ناژین نوشت.
پوپو گوسفند دوست داشتنیم ;;)

 

براي ديدن عسك پوپو اينجا رو كليك فرماييد! (نزاشتمش آخه قالبم به هم ميريخت!)

بالاخرهامروز باز دوباره به مامانم گیر دادم که بریم من گوسفنده رو میخوام!بعد خب رفتیم ...بعد من که از نزدیک تر دیدمش احساس کردمیه کم از تصور منو اونی که از پشت ویترین می دیدمبزرگ ترهولی خب دیگه!حالا این گوسفندی که مشاهده میکنینیه کمی بیش حد قد و هیکلش بزرگه.نمیدونم بهش چی دادن بخوره که این همه بزرگ شده!حالا من هر چقدر هم که از ابعادش تعریف کنم برای شما این قضیه روشن نمیشه!اینجایی که مشاهده میکنین تخت منه.اینی که روشه هم گوسفندمه!این بالای سرش بالای تختمه.پایین پاهاش هم پایینه تختمه !جا ندارم که تو اتاقم بزارمش!فکر کن!- خوشم میاد هی بشینم کنارش!نازش کنم با مماخش بازی کنم!از کلاهش هم خیلی خوشم میاد!
+ فقط یک چیزی!حالا امشب که یه جوری با هم کنار میایم و میخوابیم !اما من کلا اینو چیکارش کنم!لابد از من غذا هم میخواد!والا!
اسمش میزارم پوپو آخی چقده هم بهش میاد!

+ - ناژین نوشت.
2-3-4 سال (:/

مامان بهم ميگه ۲-۳-۴ ساله كه بودي ميخواستم دو دقه بزارمت خونه برم بيرون ميگفتي:‌ اگر گشنم شد چي كار كنم؟!
~> يعني رسما از اول هيچ دغدغه اي جز غذا و شكم و اينا نداشتم!!!

+ - ناژین نوشت.
زنده شدم الان :) این پست هم شیرینیش D:

- یه بار تقریبا یک سال پیش شاید٬ رفته بودیم مهستان (البته منظورم این نیست که ما کلا تو عمرمون یک بار رفتیم ها. منظورم اینه که این مسئله رو که میگمش یه سال پیش بود!) (مهستان هم یه جاییه دیگه . پاساژه خب؟!) بعد رفته بودیم مهستان (دیگه که نیازی نیست توضیحی بدم؟!) رفته بودیم . بعد رفتیم یه قسمتش که یه آقاهه نشسته بود یه گوشه و دفتر دستکشو گذاشته بود کنارش... (قیافش هم هنرمندانه!) یه عالم هم مداد و کاغذ و اینا داشت. یه صندلی هم گذاشته بود جلوش. هر کسی میخواست میومد میشست رو صندلی و خلاصه این آقاهه هم میکشیدش ! البته کاریکاتورشو... شاید پنج دقه ای شایدم کمتر.! ( این همه توضیح میدم نه که فکر کنین من قبلا از اینا ندیده بودم ها. چون شما ندیدین میگم!) بعد منم به مامانم هی زور کردم که مامان بیا ما هم بشینیم ما رو بکشه. هی مامانم گفت که دیر وقته. حالا یه روز دیگه. باشه بعدا. حالا الآن نه. من گیر داده بودم که همین حالا . من می خواااام! و اینا. خلاصه که رفتیم نشستیم که من رو بکشه . بعد از یه پنچ دقه ای همین جوری نشستن و حواس جم کردن که عضلات صورتت نجنبه زیاد! پاشدم دیدم یارو قیافه ی ماه و ناز و خوشگل و اینای منو بد کشیده! برگشتم خیلی اروم به مامانم گفتم: بی شعووور منو چه بد کشیده!( خیلی آروم گفتم.) مریم هم که چه می دونست خب. برگشت به مامانم گفت: چی گفت؟ مامانم هم نمی دونم حواسش کجا بود که برگشت با صدای نسبتا بلند گفت: گفت بی شعور چه بد منو کشید! (مامااااااااااااااااان!) وایی نمی دونین من چه خجالتی کشیدم.. یارو هویژوری منو نگاه میکرد. منم هویژوری خجالت میکشیدم! (حالا الآن چن وقته که یارو دیگه نمی یاد . فکر کنم بهش خیلی بر خورد--)

- یک بار هم من تو مدرسه احساس شیطونی کردنم قلمبه شده بود! زنگ تفریح بود. منم هویژوری که داشتم فکر میکردم الان چکار کنم. هویژوری اومدم صندلی معلم رو برداشتم٬ گذاشتم رو نیم کت! با خیال راحت مقداری هم گچ برداشتم تو دستم که وقتی میرم رو صندلی با گچ رو سقف هنر نمایی کنم هویژوری از این فکر قشنگم دلم آب میشد که رفتم اول رو نیم کت. بعد رفتم بالای صندلی وایی چه حس خوبی داشتم. خیلی خوشال بودم اصلا خیلی حس خوبی داشتم! البته تا اون موقعی که خانوم معاون در کلاس رو باز نکرده بود! که خب بعدش می دونین چی شد دیگه. معاون مدرسه در کلاس رو باز کرد. منم اصلا نفهمیدم چطوری شد که خودمو از رو صندلی و نیم کت و همه ی اینا پرت کردم پایین... وایی نمی دونین چقدر بد بود. بچه ها هر هر کر کر میخندیدن خانوم معاون هم از یه طرف عصبانی از یه طرف خندش گرفته بود. از یه طرف هم واقعا شک کرده بود که من چیزیم نشده؟! تنها کسی که اون جا حس خوبی نداشت من بودم. استخونام از شدت درد داشتن می ترکیدن و هیچی هم نمیتونستم بگم! یادم نمیاد که گریه کردم یا نه؟!

- حس کتاب خوندن توم اوج گرفته به شدت! یعنی تا حالا تو این چن وقته که اوج نگرفته بود الآن احساس کردم اوج گرفته. حالا شما من رو فرض کنین با ۱۵ - ۱۶ تا کتاب نخونده شده.  وایی چه کیفی میده که آدم حس کتاب خودندن رو هم درونه خودش بیابه و تقویت کنه (این مسئله با اون بی تقویت و با نقویت و اینا فرق داره!) آره دیگه خلاصه !

- داداش کوچولوم بهم میگه: من مریم رو خیلی دوست دارم! میگم خب من رو دوست نداری؟! میگه تو رو فـــــــوق العاده دوست ندارم !  فرقش اینه که مریم لاغره و تو چاقی !  (همینه دیگه٬ فقط خواستم از همین جا بگم که چاق خودتی بچه !  )

- دیشب یه دونه خواب دیدم.  

- به مهدیه اس ام اس میزنم که فردا میری دوچرخه سواری؟! میگه آره تو هم میای دیگه؟! میگم : نه من نمیام. میخواستم بگم اگه فردا میخوای بری دوچرخه سواری خودت برو !  

- موهای سیفیتم زیاد شدن! یه چن تایی هم این جلوهاش سیفیت شده. اشالی نداره انگار که مش استخونی کردم!    تازه به مامانم که میگم . میگه آخی ناراحت نباش منم همینجوری بودم.  نگاش میکنم و میگم من که ناراحت نیستم !!!

چقدر قبلا ها نی پوشت نوشتن رو دوست داشتم! دقت کنین که دقیقا نی پوشت!!

+ - ناژین نوشت.
بند كفش و زرد آلو :)
بند کفشم رو اونقدر محکم دور پام گره مي زنم که پام کبود میشه و یه احساس خفگی بهم دست میده!
اون موقع وقتی به جالبی هسته ی زرد آلو فکر می کنم ، تازه يه چيزايي از خوش گذشتن مي فهمم!

ناخود آگاه ياد اين پستم افتادم!

+ - ناژین نوشت.
احساس میکنم مُردم نمیدونم چمه!
احساس میکنم مُردم نمیدونم چمه!
+ - ناژین نوشت.
رنگ و تمیزی P:
فكر كنين من امروز كه از كلاس اومدم خونه اصلا ديدني بودمهرهر
دستام رنگي لباسام رنگي خودم رنگي شالم رنگي وايي نميدونين كه چه شكلي بودم!
اومدم گوشيمو از جيبم در ارم گوشيم هم رنگي شد!
تازه فك كنين تو خونه نيم ساهات ! دستامو شستم تازه اخرشم اومدم باز در اتاقمو باز كنم بعد از اونجايي كه دستگيره قبلا توسط خودم رنگي شده بود ، دستام باز رنگي شد! خلاصه كه ما الان از بين سيلي از رنگ ها داريم آپ ميكنيم
خب ! حداقلش طراحي كه ميكردم يه كم دستام سياه ميشدن بعد درست ميشدن
تازه آبرنگ هم باز كمتر بود رنگ بازيش! اما اينجوري كلي رنگ بازي ميكنيم . كيف ميده!

اين روزا زود زود ميگذره. راستيتش، بهم خوش ميگذره !!!

+ - ناژین نوشت.
جمبه سنچي ;;)
سلامحاله شما ؟! احوال شما؟!  چه خبر؟!خوش ميگذره؟!
نخيرشم كه هيچم عصباني نيستم. هيچ هم دعوا ندارم.
خب بابا. آزمون جمبه سنچي بود كه ببينم چقدر جمبه دارين دعواتون كنم!
خب ، ميگم كه من اصلا دلم نميخواد كه مدرسه ها باز شه.
نمي خوام . امسال اصلا حوصله مدرسه رو ندارم خب ديگه. ندارم باور كنين ندارم
تابستونم حوصلشو ندارم ولي خب بازم تابستون بهتره تا مدرسه ها باز شه ديگه!
اصلا من مني دونم چي ميگم كه
خب حالا الان يه كم اومدم. بازم ميام حالا.
كامنتامو حوصله ندارم تاييد كنم.


~>یه چیز جالب! من که میام تو وبلاگم نیست خیلی حوصله ی خودمو دارم.
 اینه که میام تو اون نظر سنچی که حالتون چطوره هی به تو چه رو می زنم. . 
باور کنین .

میبینم که قالبمم از دست دادم!

۱. راستی من کلاسای مدرسمو نمیرم و منظورم از شروع شدن مدرسه همون اول مهره 

+ - ناژین نوشت.
خب...
خب حالا من یه چیزی گفتم خب ٬
خب ٬ خب ... خب ... خب به جمالتون منتظر چی این خب؟
خب دیگه .
میگم این چن روزه من همش آپ میکردم٬ دقت کردین یه هو چن وخت نبودم!(؟)
خب اصلا اینا رو بی خیال.
رفتم با مهرناز یه کلاس رنگ روغن ثبت نام کردم ٬ از فردا هم کلاساش شروع میشه٬ دلاتون مذاب قراره آموزشگاه رو بزاریم رو سرمون !
خب
الانم با مری خونه ایم

خب خدافظ فعلا

+ راسی بعدا بهتون سر میزنم باور کنین الان اگه بیام سنگین ترم نیام . نه نیام سنگین ترم تا بیام خلاصه من الان سنگین ترم کلا! میام حالا... فعلا!

---------------->

زنگ زدم با مامانم حرف میزنم. بعد با داداش کوچولومم یکم حرف میزنم!
بهش میگم راستی تو دلت برای من تنگ نشده؟
میگه چرا!
چقدر تنگ شده؟!
خیلی!
یعنی چقدر؟ چن درصد؟
هشتاد درصد!
هشتاد درصد رو به بالا یا پایین؟۱
رو به بالا
هشتاد در صد رو به بالا با چه زاویه ای؟!
اوم... هزار و صد!
هشتاد درصد رو به بالا با زاویه ی هزار و صد مثبت یا منفی؟
اه ه ه ه ه ولم کن اصلا! دلم برات تنگ نشده !!!

( میره امسال کلاس اول داداچم! :) :X )

+ - ناژین نوشت.
...
 

-> اشکام، قـُلـُپ ،  قـُلـُپ .
لبـامم ، داره ،  ميلــرزه .
+ - ناژین نوشت.
من کلا خنگم D:
خب ،

کلا فکر کنم که معلوم باشه که من امروز عقلم سر جاش نیست.
قالب رو که مشاهده کردین؟ اینقدر دست كاريش كردم تا اين شكلي شده.
تازه منو هم اون وره. هر چي ميل داشتين به گارسن بگين براتون مياره !
دكمه ي
GPRS رو هم اگه خواستين امتحان كنين!
تازه الآن وبلاگم دزد گير هم داره ديگه... دلاتون مـــُـــذاب
من اصلا معلوم نيست امروز چمه!
كلا ميدونم كه هميشه عقل نداشتم و اينا. اما امروز كلا نميدونم چمه !
ساعت سه ی بعد از ظهر زنگ زدم نجمه. بیدارش کردم از خواب!بعد خودم عذاب وجدان گرفتم دیگه خب آخه من اصلا حواسم نبود ساعت چنده و اينا!

~> اين فيلمه هست كه تو تلويزيون ميزاره شبيه يانگومه، دقت كردين همشون قيافه هاشون عينه همه. فكر كنم همه ي نقشا رو يه نفر بازي ميكنه. يا مثلا هر كدوم توي يه قسمت نقش هاشون رو با هم عوض ميكنن! تازه دقت كردين كه قيافه هاي همشون استاندارده !ميدونين چي ميگم كه؟

~> من اين كتاب آداب معاشرت رو سه دفعه كامل خوندم ولي هنوز نفهميدم كه بعضي چيزاش چه ربطي به ادب و آداب و معاشرت داره خب؟؟؟! حالا اگه يادم باشه اين دفعه يه سري مثال ميارم با خودم!

~>
يه بار من مثه هميشه آجانس گرفته بودم برم پيشه مهديه. بعد يه ماشينه بيست دقه اينا بود اون ور وايساده بود!بعد خب من مثلا فكر نميكردم كه آجانس باشه ولي رفتم پرسيدم گفت بله!بعد نشستم تو. احساس كردم يكم عجيبه.به يارو گفتم ميتونم كارتتونو ببينم؟ بعد نشون داد بعد با نيش باز برگشته ميگه: اصولا قبل از اينكه سوار شن كارتو ميبينن! نه تو ماشين!!!!!  بعد من احساس كردم چقدر سوتي ام!

خوش اومدين! در خروجي از اون طرفه!

+ - ناژین نوشت.
لطف ِ مامان D:

این روزا من همش به مامانم:
مامان میدونستی این روزا به من خیلی لطف داری!
مامان: من همیشه به تو لطف داشتم...
بله خب!

~> تازه جاتون خالی خونه ی مهرناز اینا بودم یک شنبه!
خیلی هم خوش گذشت !


~> همتون کنکورتون ویجه مبارک ٬ فرخی نداره. همتون...
+ - ناژین نوشت.
گوسفندی در پاساج :))
آپ کنم خب چی بگم؟
آها خب سلام! خوب و اینام که همیشه هستین! پرسیدن نداره!
دیگه همین ... کاری ندارین؟ 
آهااینو بگم!یه عروسکه بود یه گوسفند گنده بود! بعد یه جایی بودبعد من و مامانم هر دو مون ازش خوشمون اومده بودبعد چن روز پیشا به مامانم گیر دادم که بریم بخریمشحالا فک کن تو یه پاساج ِ بزرگ بود كلي گشتيم پيداش كرديمهي من به مامانم ميگم مامان همين جاسهي مامانم ميخنده.گفت كه خب اين مغازه هه كه بستس كه اينقدر شادي!!!!!

خلاصه كه ديگه نميدونم ايندفه كي گير بدم كه بريم بخريمش!
خب ديگه چي بگم؟
اون روز با مامانم اينا بيرون بوديم بعد زنگ زدم به مريممريم ميگه چيه دلت واسم تنگ شده؟ميگم نه بابا يه چيزي بگو بخنديم!!!خب الآن من كلي تلاش كردم اينا رو بگم!
خب ديگه رفع زحمت شما باعث آسايش ماست، خوش اومدين!


~> محيا ! (به ندرت پيش مياد خب اينجوري صدات كنم،)هيچي ميگم بابته ديشب مرسي  ولي من هنوزم در مغزمغوغا بر پاس... مرســـي!
~>مي نوشي دستت درد نكنه بابته شلككا

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
راستی دیدم خیلی دارین گزینه ی اخر نظر سنجی رو میزنین،ترور شخصیتی میکنین منو خب!گفتم نتایجشو خصوصی کنم!(راستی جهت راهنمایی نظر سنجی پایین پایین وبمه! )
+ - ناژین نوشت.
من يكم نميام خب
من يكم نميام خب
+ - ناژین نوشت.
غر - نرمین - غذاخوری بی برق! - آخی
و من اینقدر برای همه غر زدم که این نوار قصه ی شازده کوچولوم خراب شده که بالاخره مامانم برام خرید.
(البته دیروز پریروزا بود که عصری از خواب بیدار شدم کسی خونمون نبود دلم گرفته بود همین جوری بعدش پامم پیچ خورد (البته خوب شد اون موقع، ها) تا شب منتظر مامانم اینا بودم بعد که مامانم اینا اومدن خواستم برم دعوا! بعد مامانم گفت که برام نواز قصه ی شازده کوچولوم رو خریده منم دیگه یادم رفت دعوا کنم خب ! )
اما قبول نیست. حالا من دیگه سر چی غر بزنم ؟ هوم؟ زود یه دلیل به من بگین که به خاطرش برم غر بزنم دیگه. نمیشه که آدم کلا غر نزنه که. (نمیشه دیگه. میشه؟ )

بعدم يه چيزي بگم كه بخندين!من كلا تو مدرسه و اينا دوست هايي دارم كه تكن! اولينشون از نظر تك بودن اين نرمين ه ! اصلا عقل و مقل اصلا تو كلش هيچي نداره. من واقعا نميدونم تو اون كلش چي هست؟اون روز كه بهتون گفتم با مهديه رفتيم يه آزمون ورودي مدرسه هه رو عشقي
بديم.خب؟ نرمين هم پيشمون بود. بعد من نميدونم رو چه حسابي از من يه سري سوالا رو پرسيد و منم خب خداييش هر چي زده بودم بهش گفتم كاشكي اصلا بهش نميگفتم !!! حالا گويا قبول نشده. نمي دونم پيش خودش چي فكري مي كنه. ولي زنگ كه مي زنم خونشون كه هر موقع نيست يعني مامانش اينا ميگن نيست. جواب اس ام اس هم نميده! به جهنم درك .
حقش بود كه اون موقع بهش نميگفتم. نمي تونم بفهمم كه چطوريه كه
نمي فهمه اين چيزا رو! اصلا ديگه اگه باهاش كاري داشتم! 
(خیلی! واقعا نمی فهمه!  )

حالا اينو بگم! ديشب ما خوشحال، پاشديم رفتيم جاده چالوس ! بعد حالا رفتيم همينجوري بعد رفتيم يه جايي كه شام بخوريم همين جوري نشسته بوديم. يهو برق رفت! ديگه نفهميديم چي خورديم كه مثلا من ميومدم قاشمقو بردارم . انگشتم مي رفت تو ماست تا مچم. جالب ترشم اين بود كه من اومدم دوغمو بخورم.  بازش كردم.بعد يه كم كه اومدم بخورم احساس كردم يه چيزي توشه جيــــغ زدم!  بعد فهميدم دوغه يخ زده بوده. (يخ بوده!)

~> چه معني داره اين موقع روز من تو نت؟ ساعتو نگا؟
~~> آخي ...   
~~~> از اونجایی که:  این نظر سنجی من در هر روز و حتی هر دقیقه
و هر ثانیه ممکنه جوابش فرق داشته باشه ٬ اشکالی نداره اگه هی میاین 
٬ بازم نظر بدین! ازونجایی که خب به خودمم ربط داره خودمم هر موقع بخوام می نظرم.

+ - ناژین نوشت.
فکر ِ با نتیجه!
من الآن دارم فکر می کنم!
دلم می خواد به یه نتیجه ی درست و حسابی برسم.
که می دونم می رسم.
هوم؟



~> من فرق خودم و فکر هام رو نمیدونم! یعنی فکر هام با خودم قاطی ان!یعنی کلاً من و فکرام نداریم که... یکی ایم !می دونین؟
~> اون صبحونه رو یادته؟  آخی...فنجون رو چی؟ هوم؟...
+ - ناژین نوشت.
فقط من دختر کوچولو ام.
میدونین...؟
نمی دونم که شما فکر میکنید
که من لوسم یا خودخواه یا مغرور یا پررو یا هر چی!
ولی من واقعا یه چیزی عذابم میده ،
اونم اینکه همین جوری دارم تو نت راه می رم ،
به وبلاگ هایی میخورم که اسماشون
دختر موچولو و
دختر کوشولو و
دختل کولوچو و
دخمل کوچولو و
دخمل موشولو و ...
امثال ایناست. من نمی خوام !
البته خب هیچ کدوم اون ها به من هیچ ربطی ندارن
ولی خب من حرصم در میاد،
ميدونين؟
آخه من احساس ميكنم فقط بايد خودم دختر كوچولو باشم!

~> البته ها بگم با این حال بازم فقط خودمم که دختر کوچولو ام ها!

+ - ناژین نوشت.
مشكلات بي برقي و مزاياي دوخرچه سواري
~> (قابل توجه است كه من کلا از قبلا تر هم فرق تلفن و برق رو نمیفهمیدمو درک نمیکردم که هیچ ربطی به هم ندارن ،حالا اين بي برقي هم كلي به اين مشكل من افزوده.. !)



مثال شماره ي -۱-
مثلا تو خونه يه گوشه نشستم دارم
همين جوري نگاه ميكنم
كه چرا برق نمياد پس...
يهو مثلا تلفن زنگ ميزنه.
از جا ميپرم پيش خودم فكر ميكنم حتما برق اومده !

مثال شماره ي -۲- يا مثلا امروز گوشيم شارژ نداشت
داشت خاموش ميشد،
برق هم رفته بود..
داشتم فكر ميكردم الآن كه برق رفته چه جوري بزنم تو شارژ
بعد احساس كردم كه گوشي رو كه تو برق نميزنن كه شارژ شه كه
ميزننش تو تلفن! بعد خودم همين جوري در حيرت اين فكرم موندم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

ما بعد از يك عمر پاشديم رفتيم دوخرچه سواري 
(چودرخه يا همون به قول شما ها دوچرخه!)
بعد يهو داشتيم ميرفتيم باد اومد...
بعد ما به روي خودمون نياورديم...
يه هو طوفان شد،
بعد ديگه آشغال ميرفت تو چشممون !
ديگه نميتونستيم بريم كه گردباد شده بود..
همين جوري مونديم!
خب بابا ما هم ميخواستيم بريم يكم دوچرخه سواري ديگه..
(ببينين اين كمبود تفريحات سالم با بچه ي مردم چه ميكنه!)

مربوط به پست قبل: اون لینکه دانلود هم خراب بود. آخرش آنلاین گوشیدمش!



+ - ناژین نوشت.