یعنی باشگاه ترکید. ![]()
بچه جونا. من همین جاهام .
حال و حوصله و اینا ندارم اما.
حالا میام صحبت می کنم یه وقتی..![]()
چه جالب.
چهارصد و چهل و چهارمین پست وبلاگم بود این!!![]()
- اصلاً توقع نداشتم.
- شیشه ی پنجره را باران شست / از دل من اما / چه کسی یاد تو را می شوید؟
.
.
.![]()
بدم میاد از کسایی که دلشون می خواد هر چیزی رو بندازن گردن یکی دیگه.
دیگه نمی خواد منتظر باشید.
اشکام قُلُپ قُلُپ ، لبامم داره می لرزه!!
راستی خانوم فـــ نمی دونم چه دلیلی داره وبتو برام باز نمی کنه... هر وقتم اومدم به هزار دردسر اومدم. بریم شکایت از بلاگفا؟ ![]()
![]()
- نگاری وبلاگت برام باز نشدش. می گم که آره . خودشه. حدستم خودشه. کلا خودشه. ![]()
نسیم عزیزم به طور رسمی ازم دعوت کرد که بازی کنم.
بدین صورت که افتخاراتم رو بگم. ![]()
مرسی نسیمی ![]()
خیله خب ![]()
یک : تا چهار سالگیم شیر می خوردم!
![]()
دو : همیشه یادمه همه بهم می گفتن دوست خیلی خوبی هستم.
جدا از تعریف و اینا. ![]()
سه : هر موقع بخوام می تونم بخندم.
![]()
چهار : کلا از آدمی که هستم ناراضی نیستم.
و اینم بگم که این بدان معنا نیست که از خود راضی ام. ![]()
پنج : همیشه تو مدرسه از نظر درسی اگه بهترین نبودم جزو بهترین ها بودم.
شش : به طرز جالبی تو مدرسه خیلی شیطونم اما خونه نه چندان. ![]()
هفت : هر چقدر بخوابم باز هم خوابم میاد . ![]()
هشت : خوب نقاشی می کشم. ![]()
نه : واقعاً دفعات بسیار زیادی کتاب شازده کوچولو رو خوندم . ![]()
ده : کلاً زیاد تحت تاثیر قرار می گیرم. تا حالا نشده کسی پیشم گریه کنه و اشکم در نیاد. ![]()
یازده : به مامانم . ![]()
دوازده : به اینجا . ![]()
سیزده : کمتر موقعی پیش میاد کسی ازم ناراحت شه،
اما از دل کسی درآوردن واسم کاری نداره.
کلاً به موقع ش زبونم خیلی به کار میاد. ![]()
و شاید خیلی چیز ها که یادم نمیاد. ![]()
هنوز هوا تاریک بود و داشتم نماز صبحم رو می خوندم ، سرم به شدت درد می کرد و ذهنم مشوش بود و صدای بارون باعث می شد هر لحظه بیشتر احساس ضعف کنم. به گمونم خدا شونه هامو محکم نگه داشته بود که نمی لرزیدم!
- گاهی یک سری مسائلی به ذهنم می رسه که خودم یه کم خنده ام می گیره. این بالایی ِ نمونه ش بود. :c
- .... . دلم خواست خب. c:
یک : رفتم سوپر واسه خودم کارت شارژ بخرم،
آقاهه یه دونه از این شارژ کوچولوها بهم داده بعد نیشش رو باز کرده می گه : هر روز کوچیک تر می شن دیگه.
یعنی واقعاً فکر کرده بود که من می خندم؟
مضحکه .
فرض کن به این موضوع مضحکه من می خندیدم .
فرض کن.![]()
دو : فردا امتحان ادبیات دارم.
من بی نهایت ادبیات دوست دارم.
معلم ادبیاتمونم دوست دارم.![]()
سه : مریم مریضه.
کف و بزن به افتخارش.
بچه م ناراحته که درس نمی تونه بخونه. ![]()
از اون جایی که همیشه بهش می گفتم اولین دندونت که بیفته بزاری زیر بالش فرشته ها واست کادو میارن ذوق این رو داشت که بزارتش زیر بالش!
منم که کم آورده بودم که بهش چی بگم ، آخه نمی دونستم این موقع شب کادو از کجا بیارم؟
گفتم ببین اگه امشب نزاری، فردا شب بزاریش زیر بالشِت فرشته ها بیشتر برات کادو میارن.
از اون جایی که داداش به من رفته ، زرتی قبول کرد.
که دیگه امشب بچه دندونشو بزار زیر بالش.
حالا فرض کن از این ور من هی اصرار که همین امشب بزار. از اون ور داداشم گیر داده که اگه امشب هم نزارم بیشتر ترش کادو میارن!!
بابا حالا من یه چیزی گفتم مگه بچه بی خیال می شد؟
آخر سر گذاشت زیر بالشش. 
هی جیییییییغ می زنم که پاشو ببین فرشته ها واست چی آوردن !
بچه هم قشنگ تو خواب ناز ، هی می گه باشـــه. حتی چشماشم باز نمی کرد!
کم مونده بود بزنم تو گوشش که دیگه پاشد.
همین طوری عین مَنگا داشت اینارو نگا می کرد.
که مامانم هم از همون حوالی می گذشت خواست بچه بیشتر باورش شه یهو اومد تو اتاق و گفت که ببینم فرشته ها چی آوردن.
من دیگه خودم به شخصه باورم شده بود که فرشته ها اینا رو آوردن!!
بعد همین طوری گیج منگ بود پاستیل رو باز کرد. یه دونه گذاشت تو دهنش برگشت گفت این فرشته ها هم فکر کردن من آشغال خورم! اینا چیه !!!
یعنی این رو که گفت من و مامانم پخش زمین شدیم.
عجب بچه یی ها. جای تشکرشه. می بینی تو رو خدا؟
راستی من خوبم. چرا نباشم؟ گریه که بد نیست. نیازه .
زیاد سخت نگیرین. عادتمه. ![]()
ذوق کردم.
یکی اومده بود برای پست پایینم یه کامنت گذاشته بود که یه تیکه از یه شعر بود که خیلی هم بی ربط با پستم نبود.
و البته من برای این ها ذوق نکردم. چون اون یه تیکه مال یکی از شعر های مامانم بود ذوق کردم!! ![]()

بادبادک وسطی مال خودمه.
می بینی چه قشنگ تو هوا بال بال می زنه؟؟ ![]()
و این تلخ ترین چیزیه که تا این لحظه ی عمرم یاد گرفتم..
میام.
فعلا
دلم بستنی خواست.
رفتم یه بستنی خریدم همین طوری واسه خودم تو خیابون بستنی به دست بدو بدو می کردم و می پریدم و بستنی می خوردم و فکر می کردم
که یهو TaTaTaGH من خوردم زمین و در اصل با زمین یکی شدم.
اولین چیزی که باعث ناراحتیم شد این بود که بستنیم از دستم افتاده بود وسط خیابون .
هی فکر کردم که جنازه ش چی می شه اون وسط یعنی؟
بعد یادم افتاد هنوز از کف خیابون بلند نشدم.
پاشدم دقیقاً اینطوری
اینطوری
این ور اون ور و نگاه کردم ببینم کسی شاهد افتادن من بوده یا نه ؟
که خدا رو شکر نبوده یعنی من کسی رو ندیدم.
بعدم خودمو تکوندم اومدم برم طرف خونمون که یهو دیدم نه . مثل این که یه چیزی کمه.
یهو فهمیدم ، بستنی کمه.
یه ذره اون طرف تر یه سوپر دیگه بود،
رفتم یه بستنی گرفتم و دوباره شروع کردم به بدو بدو کردن تو خیابون و بستنی خوردن و فکر کردن...
- حالا که دارم فکر می کنم می بینم اگه دوباره هم میفتادم بازم می رفتم بستنی بخرم!!! 
من به شدت عاشق بـــــســـــتــــــنــــــی می باشم.
خصوصاً اون بــــــســـــتـــــنـــــی فوق العاده خوشمزه یی که اون روز با مریــــــم و پرستــــــــو خوردیم . 
یهو وسط ِ آشپزخونه دو تامون زدیم زیر خنده...
![]()
دو : یاد چیزی افتادم گفتم تعریف کنم.
اون روزی که من با مامانم رفته بودم رو تختی بخرم نیشم تا بنا گوشم باز بود
بعد سن و سال و این صحبت ها رو هم فراموش کرده بودم.
خلاصه که یه رو تختی گرفتم صورتی بعد روش عکس یه پرنسس ِ کارتونیه..
بعد حالا خودم که هر دفعه می دیدمش ذوق می کردم.
اما مریم دوستم اومده بود خونمون انقدر خندید و به مضحکه گرفت منو که خدا می دونه.
هی راه می رفت می گفت : خانوم کوچولو چن سالته؟
(اون وقت می گن چرا یارو معتاد شد؟ همینه دیگه.
)
سه : یادم رفت بگم دل همتون آب شه.
مامانم برام یه عالم سوغاتی های خوشگل آورده.
یه عالم لباس های خوشگل.
خوراکی های خوشمزه.
یه دونه عطر هم برام آورده انقدر خوشبوهه. نمی دونین که.
دل همتون آب شه. ![]()
چهار : عصری با طلایه بعد از سالها می خواهیم بریم بیرون.
آقا من خودم فهمیدم چه مرگمه. ![]()
من الآن دقیقا همین الآن دلم صدای شاملو رو می خواد که تا صبح برام شازده کوچولو تعریف کنه. ![]()
آره دقیقا... تا خود صبح... شازده کوچولو... ![]()
...به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتی با آنها از يک دوست تازهتان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان دربارهی چيزهای اساسیاش سوال نمیکنند . هيج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند يا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالها است که خيال میکنند طرف را شناختهاند.
برای من که هیچ وقت تکراری نمی شه... ![]()

واسه چی این همه شب و روز بشینی فکر کنی؟ خدا اون چشمای خوشگل رو بهت داده که تا دلت گرفت گریه کنی... غیر از اینه؟؟
اه. راستی راستی دیر فهمیدم یک سال گذشت.. من تو این یک سال کاملا مشوش بودم.. یک ثانیه هم آروم و قرار نداشتم. خدایا یه کم آرامش لطفا.. ![]()
در رابطه با قالبم بگم که اون موقعی که اون قالب شازده کوچولومو ساختم گذاشتم وبم ٬ مانیتور کوچیک تر بود همه چیز به همه جای وبم میومد. ولی این چن وقت واقعا حرصم می گرفت یه شکل ناجوری می دیدم از اینجا قالبم رو. ترجیحا فعلا این رو گذاشتم. برا اعصاب هم بهتره.
دو : مامان بهم می گه تا شب خونه ان. یعنی ما باید دوباره با مریم خونه رو مثل اولش کنیم؟
من که در ذهنم نمی گنجه واقعا..
چی کار کنیم یعنی ؟
(اول بهتره نیشمون رو ببندیم. نه؟
)
سه : خونه ی جدیدمون که تا حالا هیچی ازش واستون نگفتم و اگه خدا بخواد یه پست اختصاصی بعدا براش می زنم،
نزدیک کتاب فروشیه. (یعنی عذاب الهی واسه مامانم
) اون موقع که خونمون کلی دور از کتاب فروشی بود ، هر روز و هر روز مامان رو راضی می کردیم ببرتمون که کتاب بخریم.
حالا که دیگه نمی خواد مامان زحمتی بکشه
و خودمون تا دو قدم این وری بعد اون وری بریم می رسیم به کتاب فروشی ،
مامان دیگه کلافه شده ازمون.
حالا فرض کنین این چن وقت که مامانم نبوده چی کار کردیم
با کتابایی که خریدیم می تونیم خونه رو فرش کنیم . ![]()
چهار : آقا ما باز شروع کردیم این کتابای نبرد با شیاطین رو بخونیم.
منم که بی جنبه..
از اتاقم می رم بیرون احساس می کنم یکی تو اتاقمه..
می رم تو اتاقم احساس می کنم یکی بیرونه !
دیگه فکر کنم جدی جدی دیوانه شدم. ![]()
پنج : بسته دیگه نیشاتون رو ببندین. ![]()
۱. خب.. یک هفته یی می شه نماز می خونم ٬ راستش خیلی وقت بود نماز نمی خوندم اصلا راستش رو بخواین یادم نمی اومد آخر دفعه که نماز خوندم کی بوده. با آرزو نشسته بودیم و واسه هم مزه می ریختیم که بخندیم.
یهو بهم گیر داد که تو چرا نماز نمی خونی.. به این ماهی
به این گلی
به این خوشگلی
( اینارو دارم خودم از خودم می گماااا..
) خلاصه که ما هم هی کوتا نیومدیم هی حرف زدیم ٬ آخر سر دیدیم بی راه نمی گه بی چاره.
خلاصه که ما هم که تو هیچی استعداد نداشته باشیم تو جو گیر شدن که استعداد داریم.
کله سحر پا می شم نمازمو اول وقت بخونم.
امروز مریم ناهار درست کرده بود گیر داده بود بیا بخور .
من هی می گفتم بزار نمازمو بخونم.. می گفت بابا جـــو بد جوری اخذت کرده ها.
خلاصه که الآن این جسم فانی منه که در مقابل شماست. خودم تو آسمونام.
نخندین دارم جدی صحبت می کنم. ![]()
۲. قبل تر ها که تصور می کردم اتفاقی که دیشب افتاد رو . پشت سرش فکر می کردم بعدش خیلی اذیت شم... اما الآن اصلا هم که این طوری نیست... فقط یک ثانیه دیشب از شدت تعجب و اینا قلبم گرفت!!!
چی بگم؟ می دونم خدا خیلی دوستم داره. ![]()
۳. مامانم این ها رفتن کل ایران رو گشتن.
از یه هفته مونده به عید فکر کن پاشدن رفتن آخه.
اون وقت تازه فکر کنم بعضی شهر هارم دو بار رفتن..
(فرض کن
) ولی خدا بخواد تا فردا پس فرداهای نه چندان دور بر می گردن .
نا گفته نماند که من اینجا غلط را درسته خوردم که گفتم تا مامانم اینا بیان ٬ لاغر می شوم.
فکر کنم مامان خانوم که برگردن باید با شونصد تا رژیم باید مارو لاغر کنن تا بشیم مثل پیش! ![]()
۴. آقا نیشمون باز شد داشت یادمون می رفت ها
گلی جونم یه بازی دعوتم کرده که اسمش قواعد زندگی من می باشد .
مرسی گلی جونم.
بازی رو شروع می کنیم. یک - دو - سه. ![]()
یک: خودت باش![]()
دو: کلا هیچ وقت ناراحتی غم غصه اینا رو جز در موارد خاص به روی خودت نیار. ![]()
سه: هیچ وقت کسی رو ناراحت نکن . ![]()
چار: تا حد امکان دروغ نگو. ![]()
پنج: خدا رو تو تک تک لحظه هات حس کن. ![]()
شیش: سعی کن با نیش و کنایه حرف نزنی.
( که گاهی واقعا از توان من خارجه.
)
هفت: از هر چی نتونستی تحمل کنی فرار نکن.
یه طوری کنار بیا. ![]()
هشت: کوتاه نیا هیچ جوره. با زندگی بجنگ . تو هیچ شرایطی کم نیار. ![]()
نه: محکم باش.
(فحش که نیست اونطوری نگام می کنین.
)
ده: سعی کن بزرگ نشی. تو بچگی هات خودتو گم کن.. دیگه م پیدا نشو. ![]()
۵. اینجانب ذوق زده شده می باشم.
یک نفر به اینجانب گفته که می خواد برام قالب بسازه.
بمونین تو خماریش تا قالبم درست شه بگم کی و این صحبت ها.
![]()
۶. قول قول هم نمی دم ولی دوباره از این پست کامنت ها تایید هم می شن. ![]()
-تایید کامنت ها به اشتباه برداشته شده بود. پوزش می طلبم
بهم نمیاد؟![]()