تبليغاتX
دختر کوچولو
اینجا جهان آرام است.
مربی ورزش به زهرا: چرا ورزش نمی کنی؟
زهرا: همین طوری!
خانوم مربی: خیلی پرویی!
زهرا: سرور ِمایی !!  

یعنی باشگاه ترکید.

بچه جونا. من همین جاهام . حال و حوصله و اینا ندارم اما. حالا میام صحبت می کنم یه وقتی..

+ نوشته شده در  88/01/31ساعت   توسط ناژین 

یک : گفتم مدرسه که نرفتم بشینم یه فکری به حال قالبم کنم خب.
دو : چه کیفی می ده تو خونه نشسته باشی و آبمیوه بخوری و فکر کنی که الآن خانوم معلم ِ زبان داره درس می ده.  اون وقته که معنی خوشبختی رو می فهمی.  (فرض کن!)
سه : من خیلی گشنمه. یک ساعتی می شه که هی می گم برم یه چیزی بخورم هی تنبلیم میاد! اما الآن دیگه بحث از تنبلی گذشته ، من برم.  

چه جالب. چهارصد و چهل و چهارمین پست وبلاگم بود این!!

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت   توسط ناژین  | 

يک : حالم (خودم نه ها وجودم هم نه.  ) زياد خوب نيست. با این که خیلی خسته ام خوابم نمی بره. با اینکه چيز خاصي نخوردم اما حالت تهوع دارم!! عوضش يه حس خوب سراسر وجودمو گرفته. نمي دونم دقيقاً از چي نشئت مي گيره! شايدم بدونم خب.
دو : ادبياتم و خوندم و رياضي هم بلدم اما دوست ندارم فردا برم مدرسه و مطمئن باش که نمي رم.
سه : من چقدر اين آهنگ Xaniar دوست دارم که مثل مست ها صحبت مي کنه! /همينه که هست/ يه تيکه ش منو به شدت ياد مريم خواهرم مي ندازه /شايد فکر کني زيادي مغرورم ولي همينه که هست، تو هم کوتاه بيا اگه نمي خواي بديم از دست/ دليل خاصي هم نداره.
چهار : و من چقدر خوشم مياد الکي به صورتم صابون Cappus بزنم . بعدم بيام جلو آينه بشينم و لپ خودمو بکشم و قربون خودم برم.
پنج :  اين روزا تو خونه خوشم مياد به خودم دستبند و گردنبند و ساعت و گوشواره و همه چي آويزون کنم. يه عالمه! بشم مثل اين رَمّال ها!  اون سري پيش مريم بودم همينطوري رمالانه داشتم کتاب هم مي خوندم!  هر چند دقه يه بار که مريم نگام مي کرد مي خنديد. اومدم کتابو ورق بزنم ديدم چه دستم سنگين شده!! خدايي اين شغل رمالي هم سخته ها!!
شش :
هفت : کاش حالم بهتر بود و حالا حالاها صحبت مي کردم... فعلا...
+ نوشته شده در  88/01/29ساعت   توسط ناژین  | 

هیچی بیشتر از این مزه نمی ده که پست خودت رو با عشق پاک کنی.  امتحانش کنین، جالبه.
بعدم بگم که من اینجا از مبالغه استفاده کردم که گفتم اگر با قلاده هم ببندنم میام بازم.  چون من و با قلاده هم نبسته بودن و با این حال گوشه ی خونه نشسته بودم!  یعنی خوابیده بودم.
دیروز رفتیم شهربازی  وایی به قدری خوش گذشت که خودمم نمی دونم چقدر.  با مامانم رفتیم صندلی پرنده!  بعد این ترس و اینا نداشت فقط کیف داشت. مامانم هم غش غش می خندید هی من می گفتم تروخدا نخند، ملت دارن نگامون می کنن.  آخه یه موضوعی هست که باید ذکر کنم براتون.  اگر قرار باشه تو کل دنیا دو نفر و به عنوان کسایی که بد می خندن معرفی کنن اولیش که خودمم /چاکرتیم/ بعدشیم مامانمه.  یعنی ما در خندیدن لنگه نداریم.
بعدم رفتیم کشتی امیر.  البته تو پارک ارم بهش می گن کشتی امیر. اینجا نمی دونم اسمش چی بود!  ولی خیلی جالب بود، مرد گنده جلو من نشسته بود رنگش پریده بود و چشماش اینطوری من می خندیدم فقط.
بعد این ماشین های کوبنده هست؟  نمی دونم خارجیش چی می شه حالا.   من به یه بچه هه هی می زدم! هی می گفت بی تربیت!!  من غش می کردم.
دیگه هم اینکه هر چیز دیگه یی رفتیم فقط به شدت سرگیجه آور بود.  دقیقاً شبیه این شکلک شده بودم من.
مامانم ناهارو درست کرده. ما نیست خیلی گشنه ییم. ساعت دوازده هم ناهار می خوریم.  خیله خب بسه دیگه. میام بقیش هم تعریف می کنم وخت شه. فعلا.

+ نوشته شده در  88/01/28ساعت   توسط ناژین  | 

مریم گفته می خواد آدمم کنه.  و این تصمیمیه که مریم هر چند وقت یک بار می گیره و نه تنها من آدم نمی شم فقط اذیت می شم.  (آخی کوشولو)
می گه چرا باید این همه بخوابی و چرا این همه بیای نت.  دیدید؟ اینقدر قدر این آپ های متوالی من و ندونستین که خدا برکتشو ازتون گرفت.
ظهر کم مونده بود اشکمو درآره. فرض کن. از خواب بیدارم کرده می گه پاشو یه ساعت خوابیدی بسته.   آخه یک ساعت خواب اصلاً اون قدر کمه که حسابم نمی شه خب.
خلاصه که همین دیگه. ولی من همچنان هستم خدمتتون . گفته باشم که منو با قلاده هم ببندن من میام اینجا . غصه تون نباشه.  فرض کن!!

- اصلاً توقع نداشتم.
- شیشه ی پنجره را باران شست / از دل من اما / چه کسی یاد تو را می شوید؟
.
.
.

+ نوشته شده در  88/01/25ساعت   توسط ناژین 

صبح مثل هر روز رفتم مدرسه و این بار قرار بود ببرنمون اردو. باغ گیاه شناسی.. با این که هر سال می برنمون اما گفتم برم، هوا خوب بود و بد نمی گذشت.. یه دفعه باد اومد و بارون و... هرچی که فکرشو کنی و نکنی! هیچی گذشت . گذشت و مثل موش آب کشیده با لباس خیس و کفش های گلی و سر و صورت یخ زده برگشتیم مدرسه.. الآن به قدری مریضم که خدا می دونه. می دونستم امکان نداره مریض نشم.. فردا امتحان زیست دارم و چیزی نخوندم کاش می شد فردا نرم مدرسه.

+ نوشته شده در  88/01/24ساعت   توسط ناژین  | 

با این که خونمون تقریباً نزدیک سر خیابونه اما همیشه ظهر ها که از مدرسه میام دم در خونه پیاده می شم. امروز پیاده که شدم اومدم زنگ خونه رو هم زدم که دیدم راننده آژانسه می خواسته دنده عقب بره افتاده تو جوب!! یارو از ماشین در اومد با صدای بلند داد زد: به خاطر این که این دو قدم و خودت نری (منظورش این بود که سر خیابون پیاده نشی!!!) من باید دردسر بکشم!!! (فرض کن!!!) یهو منم این شکلی () گفتم به من هیچ ربطی نداره آقا! من رفتم خونه و یارو همچنان غر می زد و بد و بیراه می گفت. چقدر دلم می خواست مشتم و می کوبیدم تو دهنش تا حرصم خالی می شد.

بدم میاد از کسایی که دلشون می خواد هر چیزی رو بندازن گردن یکی دیگه.

+ نوشته شده در  88/01/24ساعت   توسط ناژین 

گنجایشم تمام شد ، منتظر انفجارم باشید!

 

 

 

 

دیگه نمی خواد منتظر باشید.
اشکام قُلُپ قُلُپ ، لبامم داره می لرزه!!

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت   توسط ناژین 

امروز مدرسه فوق العاده خسته کننده بود. هر چند که با روزای دیگه فرقی هم نداشت.  ظهر که اومدم خونه خیلی خسته بودم و تمام راه به این فکر می کردم که تا رسیدم خونه بخوابم!  اما وقتی اومدم خونه و قرمه سبزی خوردم دیگه خواب از سرم پرید.
اما الآن که اومدم این جا دوباره خوابم گرفت.  دیشب یه خواب خیلی مسخره دیدم.  من هر موقع خوابای هیجانی چرت و پرت می بینم تو خواب خودم می فهمم خوابم.  اما دیشب نفهمیدم کلاً خیلی تو جَوِش بودم
یک : بچه تر که بودم ، یه چند شبی می شد که همش یه خواب رو می دیدم!  دیگه حفظش شده بودم  خوابم جالب بود هنوز یه تیکه هایی شو یادمه.  اما یادمه اون موقع هیچ خوشم نمیومد.
دو : من خوبم ، چرا نباشم؟
سه : من تو زندون نیستم ، اما دارم آب خنک می خورم .  
چهار : من برم لالا .
پنج : خــــر ، پـــــف !!

راستی خانوم فـــ نمی دونم چه دلیلی داره وبتو برام باز نمی کنه... هر وقتم اومدم به هزار دردسر اومدم. بریم شکایت از بلاگفا؟

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت   توسط ناژین  | 

بازم امروز با طلا بیرون بودیم
.
.
.
داشتم درس می خوندم یاد چیزی افتادم گفتم بیام بگم!
من هیچ از این چیزا حرصم نمی گیره :c
آره. هیچ :c
+ :c
و من همچنان الآن گوجه سبز می خورم و هسته ش رو به وسط اتاقم پرتاب می کنم و فکر می کنم که اگه مامان الآن این جا بود چه فحشایی می شنیدم و از همین فکر خندم می گیره و هر هر می خندم :c

- نگاری وبلاگت برام باز نشدش. می گم که آره . خودشه. حدستم خودشه. کلا خودشه.

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت   توسط ناژین  | 

نسیم عزیزم به طور رسمی ازم دعوت کرد که بازی کنم.    
بدین صورت که افتخاراتم رو بگم.
مرسی نسیمی

خیله خب
یک : تا چهار سالگیم شیر می خوردم!  
دو : همیشه یادمه همه بهم می گفتن دوست خیلی خوبی هستم.  جدا از تعریف و اینا.
سه : هر موقع بخوام می تونم بخندم.  
چهار : کلا از آدمی که هستم ناراضی نیستم.  و اینم بگم که این بدان معنا نیست که از خود راضی ام.
پنج : همیشه تو مدرسه از نظر درسی اگه بهترین نبودم جزو بهترین ها بودم.
شش : به طرز جالبی تو مدرسه خیلی شیطونم اما خونه نه چندان.
هفت : هر چقدر بخوابم باز هم خوابم میاد .
هشت : خوب نقاشی می کشم.
نه : واقعاً دفعات بسیار زیادی کتاب شازده کوچولو رو خوندم .
ده : کلاً زیاد تحت تاثیر قرار می گیرم. تا حالا نشده کسی پیشم گریه کنه و اشکم در نیاد.
یازده : به مامانم .
دوازده : به اینجا .
سیزده : کمتر موقعی پیش میاد کسی ازم ناراحت شه،  اما از دل کسی درآوردن واسم کاری نداره.  کلاً به موقع ش زبونم خیلی به کار میاد.
و شاید خیلی چیز ها که یادم نمیاد.

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت   توسط ناژین  | 

هنوز هوا تاریک بود و داشتم نماز صبحم رو می خوندم ، سرم به شدت درد می کرد و ذهنم مشوش بود و صدای بارون باعث می شد هر لحظه بیشتر احساس ضعف کنم. به گمونم خدا شونه هامو محکم نگه داشته بود که نمی لرزیدم!

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت   توسط ناژین 

یکی به اون یکی:
کمر باریکت رو به رخ من نکش، من خودم شیش تای ِ اونو باهم دارم!!

- گاهی یک سری مسائلی به ذهنم می رسه که خودم یه کم خنده ام می گیره. این بالایی ِ نمونه ش بود. :c
- .... . دلم خواست خب. c:


یک : رفتم سوپر واسه خودم کارت شارژ بخرم، آقاهه یه دونه از این شارژ کوچولوها بهم داده بعد نیشش رو باز کرده می گه : هر روز کوچیک تر می شن دیگه.  یعنی واقعاً فکر کرده بود که من می خندم؟   مضحکه .  فرض کن به این موضوع مضحکه من می خندیدم . فرض کن.
دو : فردا امتحان ادبیات دارم.  من بی نهایت ادبیات دوست دارم. معلم ادبیاتمونم دوست دارم.
سه : مریم مریضه.  کف و بزن به افتخارش.  بچه م ناراحته که درس نمی تونه بخونه.

+ نوشته شده در  88/01/21ساعت   توسط ناژین  | 

هميشه براي احساس خَفِگي نياز نيست که اکسيژن کم باشه يا راه تنفست گرفته باشه يا يکي دستش رو گرفته باشه جلو دهنت، گاهي همه چيز هست و هر لحظه احساس مي کني الان ديگه خفه مي شي!!
دقيقاً دوساعت و ده دقيقه تونستم اين احساس خفگي رو تحمل کنم. /جشن تولد مهرآسا/
بي خود نبود دلم نمي خواست برم.
من هميشه متنفر بودم از کسايي که هر جا مي رن پاشون رو مي ندازن رو هم و بدون توجه به هر چيزي يه گوشه مي شينن. اما آدم گاهي هم کارايي رو انجام مي ده که دوست نداره خب.
و من چه خوب مي دونستم که مهرآسا موقع ِ فوت کردن شمع هاي تولدش چه آرزويي مي کرد. و اين تنها موضوعي بود که باعث شد يه حس خوبي بهم دست بده!
.
.
.
يک : بـــِـــتِرک.
دو : بـــــدو.
سه: قربونش برم که دلش نمياد يه کمي باهام قهر باشه . چيه؟ مامانمو مي گم.  از مدرسه که اومدم اجبـــار که پاشو بريم بليزي که مي خواستي رو برات بخرم که بعدش هم زودي بري تولد! فرض کن اينا در صورتي بود که ديشبش کلي دعوا کرده بوديم و سر چيزايي که به هم ربط نداشت بهم گفت اصلاً نمي گذرام بري تولد!!
چهار: ساعت ديواريم خراب شده. دوستش داشتم خب. اين قدر خوشگل بود خدابيامرز .
پنج : از نظر شما اين خانومه که داره وبلاگمو رنگ مي کنه ، يه کمي تنبل نيست؟
شش: هاااااان ؟؟ چيـــه ؟
+ نوشته شده در  88/01/20ساعت   توسط ناژین  | 

سه شنبه زنگ اول پرورشی داشتیم و معلممون نیومده بود. مریم که بغل دستم نشسته بود داشت با دوستش اس ام اس بازی می کرد. یهو دیدم داره هر هر می خنده. اس ام اسی که واسش فرستاده بود رو داد بخونم یارو نوشته بود دیشب تا نصف شب داشتم ظرف می شستم و خونه تمیز می کردم و جارو برقی می کشیدم ، (همچین چیزایی بود) یهو من ترکیدم! گفتم مطمئنی تو شرکت خدماتی کار نمی کنـــــه؟ ((= غش کرد خودش.
+ نوشته شده در  88/01/19ساعت   توسط ناژین  | 

خودم موندم
چقدر زشت جواب مامان ُ دادم.  اونم پیش آقای دایی .  مامان بزرگ .  بابا بزرگ .  و اون یکی آقای دایی .  هر چند که واقعاً حقش بود.  ولی خودم داغ کردم .
من کِی این قدر بی شعور و نفهم بودم واقعاً ؟

+ نوشته شده در  88/01/19ساعت   توسط ناژین 

خیله خب. سلام .
حوصله م سر رفته بود گفتم زنگ بزنم این خانومه بیاد دیوارای اینجا رو آبی کنه.  غصه نخورین قالبمو اینطوری نگاه نکنین که بی رنگ و روئه. تا آخر هفته قراره آبی شه . خود خانومه بهم گفته.  گفتم یه مدت این قالبه باشه اینجا. چیه مگه؟؟  قالبه دیگه.  (باید باحالت کلاه قرمزی خونده شه.)
یک : سه شنبه امتحان ریاضی داشتیم.  معلم ریاضیمون سر امتحان ها خیلـــی خوشحاله کلاً.  بطوری که من جواب یه سوال رو واسه مریم رو چرک نویس (خوندن این ر ِش واجبه) نوشتم. بهش دادم. مریم نوشته بود ، داده بود به پری ناز . اون نوشته بود داده بود به مهتاب ! مهتاب داده بود به نیلو و ...  فرض کن!!
دو : پیک عیدمون رو می خوان صحیح کنن نمره بدن!!!  فرض کن!  حالا شانس آوردم خیلی هم چرت و پرت ننوشتم.
سه : فردا تولد مهرآسا ست.  کلاً خیلی خوشم نمیاد برم اما نرم ناراحت می شه.
چهار: من هر بار پیاده تا خونه زهرا اینا رفتم بی نهایت تیکه شنیدم.  اعصابم می ریزه بهم. مضحکه ترینش هم این بود که اگه این دماغو نداشتی عینکتو کجا می زاشتی؟ که واقعاً یک سوال شده برام!!
پنج : از جمله کلمه هایی که جدیداً خیلی خوشم میاد استفاده کنم مضحکه ست.  شمال که بودیم یک روز من خیلی احساس بامزگی می کردم.  کنار مامانم نشسته بودم هی گیر داده بودم که مامان اگه گفتی اسم بلوتوث گوشیم رو چی گذاشتم؟؟  هی مامانم اصلاً به روی خودش نمی آورد که دارم باش حرف می زنم.  آخرش گفت : هان چــــــی؟  من در نهایت خوشمزگی: مضحکه!  مامان: غلط کردی. ...خوردی.  فـــــــــــرض کن چقدر لطف دارن ایشون.  تازه یه چیزی بگم بترکین.  الآن اسمشو گذاشتم ایران خودرو!!!!   خودم غش می کنم وقتی به این موضوع فکر می کنم.
شش: نیلوفر سر کلاس این شعره رو می خونه ما غش می کنیم.  مثلاً معلم فیزیک داره سوال می گه بنویسیم.  یهو نیلوفر : گلناااااااااار گلناااااااار ، صابون گلنار همیشه ، صد بار بشووووور هرگز تموم نمی شه.      
هفت: جدید ترین شاهکاری که تو مدرسه انجام دادم.  دوشنبه تو اتوبوس بودیم که ببرنمون باشگاه ، زنگ ورزش.  من و نیلوفر و طناز و زهرا و آنیتا رفته بودیم ته اتوبوس.  من نشسته بودم بغل دستم یه چیزی شبیه یه صندلی خراب بود که روش یه سری سیم و آهن و چرت و پرت و یه چیزی هم مثل پیچ بود.  نزدیکای باشگاه بودیم.  یهو من نمی دونم چرا همچین کاری کردم.  اون پیچه رو پیچوندم!! یهووو آبجوش می ریخت از اون تو بیرون  بچه ها وحشت کرده بودن فرار می کردن.  من و طناز موندیم یه کم که گذشت به هزار زور بستیمش!!  بعد همین طوری از اونجا بخار بلند می شد .  چیه خب؟ من کنجکاوم.  مطمئن باشین انیشتین و امثال اون هم از همچین جاهایی شروع کردن    فـــــــرض کن.
هشت: این روزا یه سره می خندم. واقعاً چمه؟  

+ نوشته شده در  88/01/19ساعت   توسط ناژین  | 

من همیشه از شکایت کردن لذت بردم!!!
حتی اگر حق با من نبوده
و حرفام راست نبوده!

 

خدایا..؟

+ نوشته شده در  88/01/15ساعت   توسط ناژین 

پس پریشب سر سریال آقای مدیری دندون ِ داداشم افتاد.  از اون جایی که همیشه بهش می گفتم اولین دندونت که بیفته بزاری زیر بالش فرشته ها واست کادو میارن ذوق این رو داشت که بزارتش زیر بالش! منم که کم آورده بودم که بهش چی بگم ، آخه نمی دونستم این موقع شب کادو از کجا بیارم؟  گفتم ببین اگه امشب نزاری، فردا شب بزاریش زیر بالشِت فرشته ها بیشتر برات کادو میارن.  از اون جایی که داداش به من رفته ، زرتی قبول کرد.  
فردا شبش که پریشب باشه رفتم واسش پاستیل و تخم مرغ شانسی و لپ لپ خریدم .  که دیگه امشب بچه دندونشو بزار زیر بالش.  حالا فرض کن از این ور من هی اصرار که همین امشب بزار. از اون ور داداشم گیر داده که اگه امشب هم نزارم بیشتر ترش کادو میارن!!  بابا حالا من یه چیزی گفتم مگه بچه بی خیال می شد؟  آخر سر گذاشت زیر بالشش.
صبح برداشتم همه رو گذاشتم بالا سرش. هی جیییییییغ می زنم که پاشو ببین فرشته ها واست چی آوردن !  بچه هم قشنگ تو خواب ناز ، هی می گه باشـــه. حتی چشماشم باز نمی کرد!  کم مونده بود بزنم تو گوشش که دیگه پاشد.  همین طوری عین مَنگا داشت اینارو نگا می کرد.  که مامانم هم از همون حوالی می گذشت خواست بچه بیشتر باورش شه یهو اومد تو اتاق و گفت که ببینم فرشته ها چی آوردن.  من دیگه خودم به شخصه باورم شده بود که فرشته ها اینا رو آوردن!!  بعد همین طوری گیج منگ بود پاستیل رو باز کرد. یه دونه گذاشت تو دهنش برگشت گفت این فرشته ها هم فکر کردن من آشغال خورم! اینا چیه !!!   یعنی این رو که گفت من و مامانم پخش زمین شدیم.  عجب بچه یی ها. جای تشکرشه. می بینی تو رو خدا؟

راستی من خوبم. چرا نباشم؟ گریه که بد نیست. نیازه .  زیاد سخت نگیرین. عادتمه.

+ نوشته شده در  88/01/15ساعت   توسط ناژین  | 

یه سره به مامان اصرار می کنم
مامان آخرین روز تعطیلیاس
حوصله م سر رفته
بریم سینما دیگه
ترو خدا!!!
و مامان یه بند می گه نه نه نه! خسته م.
گریه می کنم! ترو خدا !!
مامان می خنده. از ته دلش.
 بهم می گه باز چی شده؟؟
.
.
.
نمی دونم. باز چمه؟ باز چه مرگمه؟ کی این همه بهونه می گرفتم؟ چم شده دوباره؟
سینما این وسط دمپایی پاره هم نبود. خودم خوب می دونم که سر سینما گریه نکردم!! اما باز چمه؟؟

+ نوشته شده در  88/01/14ساعت   توسط ناژین  | 

من خودم همین جا گفتم که تو بازیگر خوبی هستی. خوب یادمه که حتی بهت تبریک هم گفتم!

      /نزدیک های صبح/
       /خوابهای بی سر و ته و اعصاب خرد کن/
... تو خواب یک دل سیر باهاش حرف زدم
وقتی بیدار شدم حالم به شدت بد بود و دل پیچه داشتم.
آخه تعجبمه... اون شب مثل خیلی شب های دیگه تی وی دیدی.. نماز خوندی.. اس ام اس دادی.. چطور اون حرفا از دهنت در اومد.. متاسفم که باید این رو بگم اما تو بازیگر خیلی خوبی هستی.. تبریک .
 
اما حالا که دقیق فکر می کنم. نه. نه! تو بازیگر چندان ماهری هم نبودی.. من تماشاگر مستی بودم!
+ نوشته شده در  88/01/14ساعت   توسط ناژین 

می دونم که هیچ کدومتون عمق قضیه رو درک نمی کنین وقتی میگم که:
هر بار عینکم رو به هر دلیلی در میارم و حواسم نیست کجا می زارمش به هیچ وجه خودم نمی تونم پیداش کنم ، واقعاً بدون عینک هیچی نمی بینم . اگر گم بشه باید یکی دیگه بیاد بگرده پیداش کنه .  و فکر کن که چه فاجعه یی می شه اگه تنها باشم.

ذوق کردم.  یکی اومده بود برای پست پایینم یه کامنت گذاشته بود که یه تیکه از یه شعر بود که خیلی هم بی ربط با پستم نبود.  و البته من برای این ها ذوق نکردم. چون اون یه تیکه مال یکی از شعر های مامانم بود ذوق کردم!!

+ نوشته شده در  88/01/14ساعت   توسط ناژین  | 

چه کیفی می ده زندگی رو به هیچ گرفتن.
چه کیفی می ده بادبادک بگیری دستت و جدا بشی از تموم دنیا.
بادبادک بگیری دستت و جز به آسمون به هیچ جا نگاه نکنی.
بادبادک بگیری دستت و بدون وقفه بدوی.
بخندی.. آره بخندی و صدای خندت بپیچه تو آسمونا و تو دل فرشته ها قند آب بشه.

بادبادک وسطی مال خودمه.  می بینی چه قشنگ تو هوا بال بال می زنه؟؟

+ نوشته شده در  88/01/14ساعت   توسط ناژین  | 

وقتی عصبی می شم از آزار دادن خودم هم لذت می برم!
دیروز سر ظهر با مامانم حرفم شد، کلاً اعصابم خرد بود، خردتر شد و حرصم گرفت. با عالم و آدم لج کردم. شام نخوردم. سر شب که شد با مریم یک لیوان / آره یک لیوان!/ قهوه خوردم و تازه ساعت دوازده و خرده یی بود که به خودم اومدم. راستی راستی این آخرین روزهای تعطیلی هم بدجور شدن مایه ی دردسرها. شروع کردم به مشقام رو نوشتن.. نوشتن و نوشتن و نوشتن... صبح وقتی نماز صبحم رو خوندم و خواستم که بخوابم تازه دیدم که چقدر خودمو واسه خودم لوس کردن مزه داره!!
+ نوشته شده در  88/01/14ساعت   توسط ناژین  | 

مامانم بهم یاد داده تو زندگیم از هیچ کسی هیچ انتظاری نداشته باشم!

 

 

و این تلخ ترین چیزیه که تا این لحظه ی عمرم یاد گرفتم..

+ نوشته شده در  88/01/14ساعت   توسط ناژین 

مسافرت شمال بودم. جای شما خالی. بد هم نبود. بالاخره آب و هوایی عوض نمودیم  وایی خدای من ببین چی می بینم  این بلاگفاهه که این شکلکای عهدبوقش رو عوض کرده!!
کامنتهاتون رو خوندم. ایشالا جواباش سر فرصت. الآن می خوام برم
به فاطیما : واست آف می زارم جوابتو .

میام.  فعلا

+ نوشته شده در  88/01/13ساعت   توسط ناژین 

دیروز که با طلا خدافظی کردم، داشتم میومدم طرف خونمون یه سوپر سر راه دیدم. دلم بستنی خواست.  رفتم یه بستنی خریدم همین طوری واسه خودم تو خیابون بستنی به دست بدو بدو می کردم و می پریدم و بستنی می خوردم و فکر می کردم  که یهو  TaTaTaGH من خوردم زمین و در اصل با زمین یکی شدم.  اولین چیزی که باعث ناراحتیم شد این بود که بستنیم از دستم افتاده بود وسط خیابون .  هی فکر کردم که جنازه ش چی می شه اون وسط یعنی؟ بعد یادم افتاد هنوز از کف خیابون بلند نشدم.  پاشدم دقیقاً اینطوری  اینطوری  این ور اون ور و نگاه کردم ببینم کسی شاهد افتادن من بوده یا نه ؟  که خدا رو شکر نبوده یعنی من کسی رو ندیدم.  بعدم خودمو تکوندم اومدم برم طرف خونمون که یهو دیدم نه . مثل این که یه چیزی کمه.  یهو فهمیدم ، بستنی کمه.  یه ذره اون طرف تر یه سوپر دیگه بود،  رفتم یه بستنی گرفتم و دوباره شروع کردم به بدو بدو کردن تو خیابون و بستنی خوردن و فکر کردن...

- حالا که دارم فکر می کنم می بینم اگه دوباره هم میفتادم بازم می رفتم بستنی بخرم!!!

من به شدت عاشق بـــــســـــتــــــنــــــی می باشم.  خصوصاً اون بــــــســـــتـــــنـــــی فوق العاده خوشمزه یی که اون روز با مریــــــم و پرستــــــــو خوردیم .

+ نوشته شده در  88/01/08ساعت   توسط ناژین  | 

/مامان تو آشپزخونه در حال آبکش کردن ماکارونی.. می رم پیشش ./
من : مامان دلم گرفته .
مامان : چرا ؟
من : شد من یه بار بگم دلم گرفته ، نپرسی چرا ؟
مامان : شد من یه بار بپرسم چرا ، تو نگی نمی دونم ؟

یهو وسط ِ آشپزخونه دو تامون زدیم زیر خنده...  

+ نوشته شده در  88/01/07ساعت   توسط ناژین 

یک : اتاق من سرد ترین قسمت خونه ست. از همه ی قسمت های خونه دور ِ دوره. من نمی دونم چرا با وجود همچین اتاقی در همچین خانه یی. ما یخچال هم داریم؟  چه کاریه خب . مواد غذایی رو بزارین اینجا حالا اگه یخ نزنه ٬ خراب که نمی شه.
با این که خونه ی جدیدمون رو بیشتر از خونه ی قبلیمون دوست ندارم. اما اتاق جدیدم رو بیشتر از اتاق قبلیم دوست دارم.  خیلی خوشم میاد .

دو : یاد چیزی افتادم گفتم تعریف کنم.  اون روزی که من با مامانم رفته بودم رو تختی بخرم نیشم تا بنا گوشم باز بود  بعد سن و سال و این صحبت ها رو هم فراموش کرده بودم.  خلاصه که یه رو تختی گرفتم صورتی بعد روش عکس یه پرنسس ِ کارتونیه..  بعد حالا خودم که هر دفعه می دیدمش ذوق می کردم.  اما مریم دوستم اومده بود خونمون انقدر خندید و به مضحکه گرفت منو که خدا می دونه.  هی راه می رفت می گفت : خانوم کوچولو چن سالته؟  (اون وقت می گن چرا یارو معتاد شد؟ همینه دیگه. )

سه : یادم رفت بگم دل همتون آب شه.  مامانم برام یه عالم سوغاتی های خوشگل آورده.  یه عالم لباس های خوشگل.  خوراکی های خوشمزه.  یه دونه عطر هم برام آورده انقدر خوشبوهه. نمی دونین که.  دل همتون آب شه.

چهار : عصری با طلایه بعد از سالها می خواهیم بریم بیرون.  

+ نوشته شده در  88/01/07ساعت   توسط ناژین  | 

آقا من خودم فهمیدم چه مرگمه.
من الآن دقیقا همین الآن دلم صدای شاملو رو می خواد که تا صبح برام شازده کوچولو تعریف کنه.
آره دقیقا... تا خود صبح... شازده کوچولو...

...به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم يا شماره‌اش را می‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند . هيج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

برای من که هیچ وقت تکراری نمی شه...

+ نوشته شده در  88/01/06ساعت   توسط ناژین  | 

.
.
.
مامانم اومد...
پریدم بغلش !
بهم عیدی داد .
سوغاتی داد .
اما من نخندیدم .
حالم باز ناجوره .
چه مرگمه ؟

واسه چی این همه شب و روز بشینی فکر کنی؟ خدا اون چشمای خوشگل رو بهت داده که تا دلت گرفت گریه کنی... غیر از اینه؟؟

اه. راستی راستی دیر فهمیدم یک سال گذشت.. من تو این یک سال کاملا مشوش بودم.. یک ثانیه هم آروم و قرار نداشتم. خدایا یه کم آرامش لطفا..

در رابطه با قالبم بگم که اون موقعی که اون قالب شازده کوچولومو ساختم گذاشتم وبم ٬ مانیتور کوچیک تر بود همه چیز به همه جای وبم میومد. ولی این چن وقت واقعا حرصم می گرفت یه شکل ناجوری می دیدم از اینجا قالبم رو. ترجیحا فعلا این رو گذاشتم. برا اعصاب هم بهتره.

+ نوشته شده در  88/01/06ساعت   توسط ناژین 

یک : واسه عید بهمون یه پیک دادن که خیلی هم اصرار کردند که حلش کنیم و بعد عید جمعشون می کنن ولی من که تا حالا فقط یک دو بار ورقش زدم... خیلی سوال داره آخه.. کی حوصله داره؟

دو : مامان بهم می گه تا شب خونه ان. یعنی ما باید دوباره با مریم خونه رو مثل اولش کنیم؟  من که در ذهنم نمی گنجه واقعا..  چی کار کنیم یعنی ؟  (اول بهتره نیشمون رو ببندیم. نه؟ )

سه : خونه ی جدیدمون که تا حالا هیچی ازش واستون نگفتم و اگه خدا بخواد یه پست اختصاصی بعدا براش می زنم،  نزدیک کتاب فروشیه. (یعنی عذاب الهی واسه مامانم ) اون موقع که خونمون کلی دور از کتاب فروشی بود ، هر روز و هر روز مامان رو راضی می کردیم ببرتمون که کتاب بخریم.  حالا که دیگه نمی خواد مامان زحمتی بکشه و خودمون تا دو قدم این وری بعد اون وری بریم می رسیم به کتاب فروشی ،  مامان دیگه کلافه شده ازمون.  حالا فرض کنین این چن وقت که مامانم نبوده چی کار کردیم  با کتابایی که خریدیم می تونیم خونه رو فرش کنیم .

چهار : آقا ما باز شروع کردیم این کتابای نبرد با شیاطین رو بخونیم.  منم که بی جنبه..  از اتاقم می رم بیرون احساس می کنم یکی تو اتاقمه.. می رم تو اتاقم احساس می کنم یکی بیرونه !  دیگه فکر کنم جدی جدی دیوانه شدم.

پنج : بسته دیگه نیشاتون رو ببندین.

+ نوشته شده در  88/01/06ساعت   توسط ناژین  | 

      /نزدیک های صبح/
       /خوابهای بی سر و ته و اعصاب خرد کن/
... تو خواب یک دل سیر باهاش حرف زدم
وقتی بیدار شدم حالم به شدت بد بود و دل پیچه داشتم.
آخه تعجبمه... اون شب مثل خیلی شب های دیگه تی وی دیدی.. نماز خوندی.. اس ام اس دادی.. چطور اون حرفا از دهنت در اومد.. متاسفم که باید این رو بگم اما تو بازیگر خیلی خوبی هستی.. تبریک .

+ نوشته شده در  88/01/06ساعت   توسط ناژین 

خب خب خب  دلم می خواد به اندازه ی تموم دنیا این جا خب ردیف کنم..  آره تموم دنیا. خب اما فعلا بهتره صحبت کنم جای خب خب کردن .

۱. خب.. یک هفته یی می شه نماز می خونم ٬ راستش خیلی وقت بود نماز نمی خوندم اصلا راستش رو بخواین یادم نمی اومد آخر دفعه که نماز خوندم کی بوده. با آرزو نشسته بودیم و واسه هم مزه می ریختیم که بخندیم.  یهو بهم گیر داد که تو چرا نماز نمی خونی.. به این ماهی به این گلی به این خوشگلی  ( اینارو دارم خودم از خودم می گماااا.. ) خلاصه که ما هم هی کوتا نیومدیم هی حرف زدیم ٬ آخر سر دیدیم بی راه نمی گه بی چاره.  خلاصه که ما هم که تو هیچی استعداد نداشته باشیم تو جو گیر شدن که استعداد داریم.  کله سحر پا می شم نمازمو اول وقت بخونم.  امروز مریم ناهار درست کرده بود گیر داده بود بیا بخور .  من هی می گفتم بزار نمازمو بخونم.. می گفت بابا جـــو بد جوری اخذت کرده ها.  خلاصه که الآن این جسم فانی منه که در مقابل شماست. خودم تو آسمونام.  نخندین دارم جدی صحبت می کنم.

۲. قبل تر ها که تصور می کردم اتفاقی که دیشب افتاد رو . پشت سرش فکر می کردم بعدش خیلی اذیت شم... اما الآن اصلا هم که این طوری نیست... فقط یک ثانیه دیشب از شدت تعجب و اینا قلبم گرفت!!! چی بگم؟ می دونم خدا خیلی دوستم داره.

۳. مامانم این ها رفتن کل ایران رو گشتن.  از یه هفته مونده به عید فکر کن پاشدن رفتن آخه.  اون وقت تازه فکر کنم بعضی شهر هارم دو بار رفتن..  (فرض کن) ولی خدا بخواد تا فردا پس فرداهای نه چندان دور بر می گردن .  نا گفته نماند که من اینجا غلط را درسته خوردم که گفتم تا مامانم اینا بیان ٬ لاغر می شوم.  فکر کنم مامان خانوم که برگردن باید با شونصد تا رژیم باید مارو لاغر کنن تا بشیم مثل پیش!

۴. آقا نیشمون باز شد داشت یادمون می رفت ها  گلی جونم یه بازی دعوتم کرده که اسمش قواعد زندگی من می باشد .  مرسی گلی جونم.  بازی رو شروع می کنیم. یک - دو - سه.
یک: خودت باش
دو: کلا هیچ وقت ناراحتی غم غصه اینا رو جز در موارد خاص به روی خودت نیار.
سه: هیچ وقت کسی رو ناراحت نکن .
چار: تا حد امکان دروغ نگو.
پنج: خدا رو تو تک تک لحظه هات حس کن.
شیش: سعی کن با نیش و کنایه حرف نزنی. ( که گاهی واقعا از توان من خارجه. )
هفت: از هر چی نتونستی تحمل کنی فرار نکن.  یه طوری کنار بیا.
هشت: کوتاه نیا هیچ جوره. با زندگی بجنگ . تو هیچ شرایطی کم نیار.
نه: محکم باش.  (فحش که نیست اونطوری نگام می کنین. )
ده: سعی کن بزرگ نشی. تو بچگی هات خودتو گم کن.. دیگه م پیدا نشو.

۵. اینجانب ذوق زده شده می باشم.  یک نفر به اینجانب گفته که می خواد برام قالب بسازه.  بمونین تو خماریش تا قالبم درست شه بگم کی و این صحبت ها.  

۶. قول قول هم نمی دم ولی دوباره از این پست کامنت ها تایید هم می شن.

+ نوشته شده در  88/01/05ساعت   توسط ناژین  | 

خونه به هم ریخته تر از همیشه س، من و مریم باز تنهاییم و این بار تا آخر تعطیلات که اگر بخوام دقیق صحبت کنم باید بگم تا نزدیک های سیزدهم . هر روز و هر ساعت و هر دقیقه با هم دعوامون می شه. هر لحظه پیش خودم می گم کاش با مامان اینا رفته بودم و هنوز به دقیقه نکشیده هزار دفعه از حرفم پشیمون می شم.
مریم اونقدر که همه فکر می کنن درس نمی خونه، اما همین قدر هم که می خونه برای عصبانی کردن من بسه. بعد سال تحویل بهش می گم بریم خونه مامان بزرگ می گه نه. فرداش می گم من رو ببر بیرون بستنی بخورم می گه نه. دیگه نمی دونم بقیه این روزا رو می خواهم چه غلطی کنم تو این خونه بی صاحاب!
نهار و شام و صبحونه تو زمان های مشخصی نمی خوریم ، مثل این انسان های اولیه هر موقع گشنمون شه یه چیزی از یخچال می خوریم، خدا می دونه تا مامانم بیاد چقدر لاغر خواهیم شد. نا گفته نماند مریم خانوم یک دوبار هم غذا درست کرده!!
دوست های مدرسه ام هم که تو این تعطیلی ها باید از قبرستون پیداشون کنم . معلوم نیست کجان .

جدا از این صحبت ها ، اینجا هنوز جهان آرومه . سال نو مبارک

-تایید کامنت ها به اشتباه برداشته شده بود. پوزش می طلبم  بهم نمیاد؟

+ نوشته شده در  88/01/02ساعت   توسط ناژین  |