یک : و من نیشم تا بناگوشم بازه.

دو : و من الآن خوابم میاد و دلم می خواد بگیرم بخوابم.
سه : و مگه چیه؟

چهار : اثر انگشتم درست شد ها.

پنج : گلی که دیروز از دم پارک مدرسمون کندم ،

و تا دیشب پژمرده شد ، لابد تجزیه شده تا حالا دیگه.

شش : یک شنبه امتحان اجتماعی دارم که "هماهنگ" نیز می باشد.

هفت : می خونم بیست می شم.

هشت : من هنوز خوابم میاد خب.

نه : بهتون ثابت شد آدمی که تب نداشته باشه هم هذیون می گه؟

ده : و خدا حافظ ِ شما .
6444554426 6266
+
نوشته شده در
88/02/31ساعت   توسط ناژین
|
من واقعا شرمنده ام که الان این جا ام.

مریم ، مامانی بزرگم (

) بهم گفت این کتابه رو که از توش اون نقاشیه رو کشیدم و داره.

و همچنین گفت که "اون نی نی هَ رُ بکش" اگه درست متوجه شده باشم همین نی نیَ رو می گفت.


- من فقط اومدم وظیفه مو انجام بدم و اینو نشونتون بدم. درکم کنین این روزا امتحانای ترم دارم مثلا!
+
نوشته شده در
88/02/30ساعت   توسط ناژین
این نقاشیه رو نگا کنین.

فکر می کنین یه بچه ی دو ساله کشیده؟

بله بله دقیقا هم همین طوره

یه بچه کشیدتش منتها نه دو ساله

پونزده سال و پنج روزه .

رفتم واسه خودم یه کتاب انیمیشن و اینا خریدم خوشحالم دیگه.


- من کشته مرده ی مغز خلاقم و این شکلک های مسخره ام !!!
- راستی پیشنهاد جالبی برای بدست آوردن دوباره ی اثر انگشتم بهم شد.
خواستید برید کامنتهای پست پیش ببینین. 
+
نوشته شده در
88/02/29ساعت   توسط ناژین
|
+
نوشته شده در
88/02/29ساعت   توسط ناژین
|
یک : دقیقاً بیاین قیافه ی خوابالوی من رو نگا کنین تا باور کنین از عصر تا امروز صبح خوابیدم.

البته یه کمی اغراقه .

ولی هی می خوابیدم بیدار می شدم یه کم بیدار بودم بعد باز می خوابیدم!

کلا همین طوریه که من می گم. بله.

الآن هم که این جا نشستم دارم واسه خودم صحبت می کنم کلی کار دارم.

مثلاً تحقیق برنامه ریزی که باید قبل از عید (!) تحویل می دادیم رو هنوز که هنوزه حتی پیداش هم نکردم !

ولی خب از اونجایی که می دونین من خیلی مسروع (دارای سرعت

) می باشم. به همه ی کارام می رسم.

هر چند مطمئن نیستم.
دو : بعدم این که در جواب به کامنت تاتی (!) : از اون جایی که من خیلی معتمد به نفسم

همه ی عالم و آدم هم بیان بگن من فوق العاده لوس می نویسم ، بازم می نویسم.

حالا تو می گی نزنی تو ذوقم؟

من همه ی عمرم و در حال ذوق کردن بودم. چطوری می خوای بزنی تو ذوقم آخه؟
سه : اااا . من خودم از خواب ترسناک می ترسم.

اون وخ می گین می خوام برات خواب ترسناک (قصه ی ترسناک

) تعریف کنم؟
+
نوشته شده در
88/02/29ساعت   توسط ناژین
|
مامان بهم گفت نمی تونی بیای. لج و لج بازی کردم که من باید بیام، گفت تو نمی تونی بیای ! کوه که بچه بازی نیست. اما من مسخره بازیم گرفته بود و فقط بهش گفتم جایی که تو بری منم می تونم برم!
الآن تمام انگشتای نازنینم زخمی ان. زانوم به شدت زخم شده و می سوزه. کلافه ام. خسته ام. اه. مرض داشتم که رفتم؟
بی حوصله ، لوس و حوصله سر بَرَم ، الآن فقط منتظر کوچیک ترین اشاره یی ام که بزنم زیر گریه...
دلم یه آب هویج خنک می خواد
یه رخت خواب
و یه خواب بی انتها
و نهایتا... مرگ!!!
+ به شدت شرمنده ام که کامنتینگ نمی زارم. به شدت شرمنده ام که بهتون سر نزدم. و به شدت کلا شرمنده ام دیگه. میام.. می رم بخوابم.. میام بعدش خدمتتون....
+
نوشته شده در
88/02/28ساعت   توسط ناژین
یک : امتحان دینی و زبان فارسیم رو دادم. اگه اشتباه کوچیکی نکرده باشم هر دوش رو بیست می شم.. من نشستم با خودم فکر کردم دیدم ما که این همه تعطیلی داریم.

برای هر امتحانی دو - سه روز.

منم که خب همیشه می رسم درسامو بخونم این همه هم تو خونه ولگردی می کنم.

دیگه چه کاریه که نیام سراغ وبم و اینا.

فوقِ فوقش یه کم ، کمتر میام خب.

تازه این فوقشه ! وگرنه به صورت معمول میام.
دو : بالاخره مجله خریدم.

جو گرفتم نشستم هر چی توش نوشته بود و خوندم. دیگه مغزم داشت سوت می کشید.

جدی جدی نوشته بود توش که جوون یاسوجی به خاطر سوسانو خودکشی کرده. من که اصلاً این سریال مضحکه رو نگا نمی کنم ولی خب خیلی خندیدم. بعید می دونم راست باشه..
سه : من
این کامنت رو که خوندم کلی ذوق کردم، چراشو نمی دونم ولی خیلی به خودم مفتخر شدم !

به شدت از هر نوع کامنتی که حالا یا از بامزگی ما یا از بی مزگی ما تعریف کرده باشه ، استقبال می شه.
چهار : من واقعاً به دوستام افتخار می کنم.

یعنی خیلی باهوشن ها. نمی تونین درک کنین.

یکی از همین با هوشا به اون یکی : من صبحا که می خوام بیام مدرسه ، تو آسانسور ، بند کفشامو می بندم، مقنعه م رو سرم می کنم، دکمه های مانتومم می بندم!

(منظورش این بود که سرعت عمل رو حال کن.

) اون یکی باهوش به این یکی باهوش: واااااااااای جدی می گی؟ مگه طبقه ی چندم می شینین؟

حالا این مسخره بازی ها تا حدیش فقط واسه خنده ست ولی بعضی موقع ها خب آدم شک می کنه جدی می گن اینا؟
پنج : گشنه م نیست ها. اما دلم خوراکی می خواد.
+
نوشته شده در
88/02/28ساعت   توسط ناژین
دیروز ، پریروزا ، صبح مریم یهو یادش افتاد که مثل این که یه سری تست ِ نمی دونم چی چی... تو روزنامه ی ایران چاپ می شه .

به محمد گفت برو بخر. محمد هم عشق فوتبال گفت می رم واسه خودم هم روزنامه گل بگیرم!!

منم تو خونه جو گرفتم، گفتم منم میام که مجله بخرم!

مریم گفت حالا جو نگیرتت هر چی مجله دیدی بگیری.

گفتم سعی می کنم.

پاشدیم اول صبحی لباس پوشیدیم . (البته قبلش هم تنمون بودا.

) بعد رفتیم ، خلاصه دیدیم که دکّه ی مورد نظر بسته می باشد.

حالمون گرفته شد. گفتم چی کار کنیم خوش بگذره؟

یه گل فروشی نزدیک خونمون هست، گفتم بریم گل بخریم!!

بعد یه کم فکر کردم دیدم این مسخره ترین کاریه که می تونیم بکنیم.

پس برگشتیم.. دم خونه که رسیدیم گفتم به مریم می گیم اینقدر زیاد مجله اینا ورداشتیم یارو گفت میاره دم خونه!!

محمد هم گفت باشه بهش بگیم. رفتیم خونه و مریم گفت روزنامه ی من کو؟

من هم خیلی جدی بر گشتم گفتم مجله و روزنامه اینا خیلی برداشتیم ، یارو گفت سنگینه خونتون خیلی نزدیکه؟ ما که گفتیم نه. گفت پس شما برید من واستون می فرستم.

مریم هی گفت شوخی نکن. بگو دیگه. روزنامه مو می خوام.

خلاصه اینقدر من اصرار کردم که مریم باور کرد!!!!

با یه حالت خیلی متعجبی بهم گفت حالا مگه چقدر مجله برداشتین؟

من گفتم : خیلییییی.. یه ردیف مجله چیده بود من از هر کدوم یکی برداشتم.

گفت چطوری میاره یعنی آدرس و گرفت؟

من گفتم ای وای یادم رفت آدرس و بدم بزار زنگ بزنم به یارو بگم!

فرض کن دکه شماره داشته باشه!!!

یهو من و محمد زدیم زیر خنده و همه چی لو رفت.

ولی کلا خیلی خوبه که ما خانوادگی استعداد سر کار رفتنمون بالاست!! خوش می گذره!
+
نوشته شده در
88/02/27ساعت   توسط ناژین
|
چه خوب یادمه این به اصطلاح شعر رو کی ، کِی ، کجا و چرا گفت..
روزها از پی هم می گذرند/
و تو همچون دیروز/
مست ِمست/
دست در دست این فاصله ها می رقصی/
دلِ من می گیرد/
دلِ من می گیرد/
و تو همچون دیروز/
از ته دل می خندی!
+
نوشته شده در
88/02/27ساعت   توسط ناژین
من که برا همه ی درد های بی درمونم دوا پیدا کرده بودم. من که وقت و بی وقت می گرفتم می خوابیدم تا بیدار نباشم. می خوابیدم که خواب باشم. چرا؟ خدایا دیگه خواب هم نداشته باشم ؟ حکمت این همه خواب های بد چیه؟ این که تا سرم رو بزارم رو بالش همه چیز بدتر از همیشه باشه چیه؟ دعا می کنم همین یک روز و دو روز باشه...
یک : گاهی آدم کم میاره ، حالا چه کمکش کنه چه نکنه ، نیاز داره پناه ببره به اعتقاداتش..
دو : ..... سه تا نقطه یعنی هنوز ادامه دارد. بیشترش که این معنی رو نمی ده..... . .....؟؟
+
نوشته شده در
88/02/27ساعت   توسط ناژین
یک : دو - سه روزی نبودم دیگه؟ وقتی اومدم کامنتاتون رو دیدم واقعاً ذوق کردم. از تک تکتون ممنونم که من نگفته یادتون بود تولدم و .

(البته مثل این که اشاره ای در پستام کرده بودم.

) ولی خیلی ذوق کردم. هر کامنتی رو که می خوندم کلی ذوق می کردم. مرســـــــــی !
دو : امسال چقدر زیاد کادو گرفتم ، تازه کلی ش هم هنوز نگرفتم! اولیش که پم پم /خرسم/ بعد مریم بهم یه سری چیزا داد به علاوه یه تابلو. مامانم کلی چیز میز بهم داد . مامان بزرگم. دایی م. نیلوفر هم بهم کادو یه عروسک داد. یه قورباغه س. بنا به دلایلی اسمش و گذاشتم داروگَرن. (daroogarn)

و ... کلی چیز های دیگه..
سه : امسال (سال تحصیلی رو می گم) خیلی زود گذشت.. خیلی.. من با این که هیچ کدوم از بچه های کلاس و نمی شناختم خیلی زود با همشون صمیمی شدم.. خیلی.. چهارشنبه که آخرین روز مدرسه بود خیلی گریه کردیم.. همراه بچه ها.. بیشتر بچه ها هم از این مدرسه می رن خب.
چهار : نمی تونم این روزا مثل قبل بیام وبلاگم. نت و این حرفا. امتحانای نوبت دومم یه کمی برام مهم تر از اوله. ملت (مریم) هم کلی توقع بی جا داره.

اه. ولی میام دوستام. از همتون یک بار دیگه هم تشکر می کنم. مرســــــــــــی
- پیشــــــی به شدت کارت دارم چرا کامنتیگت و بستی خب؟ به شدت ممنون واسه همه ی اس ام اسای خوشگلت .. 




+
نوشته شده در
88/02/26ساعت   توسط ناژین
|
خب... بذارین از صبح تعریف کنم.

از اونجایی که شب تا دیروقت مهمون داشتیم، خیلی درس نخوندم. آخه برنامه ریزی درس مهمی نیست ولی خب نمره ش تو کارنامه هست.. صبح بیدار شدم خوندم و رفتم مدرسه. وقتی مراسم صبحگاهی (مراسم زَجرکِشی

) تموم شد ، زهرا هی نمی ذاشت برم بالا، می گفت کارِت دارم و چیزی هم بهم نمی گفت.

(البته من که احمق نیستم خب. فهمیدم یه چیزایی

) بعد رفتیم بالا و یهو من رفتم تو کلاس. یعنــــــــــــــــــــــی این طوری بودم =>

بچه ها شروع کردن به پرتاب بادکنک و اینا به سوی من ، همچنین پرتاب گلبرگ به سوی من.

همه اومدن روبوسی و تولدت مبارک و اینا. (فردا البته تولدمه

) رو میز معلم هم واسم دو تا کادو گذاشته بودن .

وایـــــــــی نمی دونین چقدر ذوق مرگ شدم. آخه تو کل سال واسه هیچ کدوم از بچه ها همچین برنامه یی نداشتیم خب... بچه ها دوستم دارن دیگه . چه می شه کرد.

منم هی از این تشکر کن از اون تشکر کن و این صحبت ها

. خلاصه که کلی ذوق کردم

ظهر که اومدم خونه هم که خبری نبود تا این که عصری با مامانم رفتم که برام کادو بگیره. مامانم واسم یه ساعت گرفت منم عیدیم مونده بود.

یه گردنبند و یه گوشواره گرفتم. تازه دلتون آب بازم مونده از عیدیم

.
دکتر چشم هم رفتم.
خیلی دوست ندارم چیزی بگم
دفعه پیش که رفتم چشمم شده بود شیش و نیم و دکترم چون می گه وقتی شماره ی چشم می ره بالا خوب نیست همون قدری که هست عینک رو بدیم بهم شیش داد. این بار که رفتم هفت شده بود و چون دیدم کامل بود. (چشم عادت می کنه دیگه) گفت به نفعته بیشترش نکنم . چون اونوقت چشت هم هی شماره ش بیشتر می شه.
موقع رفتن مثل همیشه بهم گفت خب خانوم گل... ضربه به سرت ، به چشمت نمی ذاری بخوره ، چیز سنگین بلند نمی کنی، ورزش سنگین هم نمی کنی.
و من تو دلم مثل همیشه فکر می کنم که چقدر مسخره که همه ی اینا به خاطر فقط زیاد بودن شماره ی چشمام... و من چقدر هم گوش می کنم بهشون!!!
فعلا.
+
نوشته شده در
88/02/23ساعت   توسط ناژین
مامانم مصاحبه داشت. /تصویر ایران/ بعد من امروز ظهر اینا اومدم یه پست هم نوشتم که تماشا کنین، بعد به دلایلی کاملا ذهنی پاکش کردم.

فردا صبح اگه اشتبا نکنم ساعت یازده اینا تکرارش رو داره. حالا اینا رو ولش. مامانم از مریم هم حرف زد . بعد ، بعد ِ مصاحبه ش. برگشته به من می گه برو یه چایی بیار! من : بگو همون مریم جان ِ نازنینت واست چایی بیاره!!!

منی که می بینین الآن اینجا نشستم فردا امتحان ترم برنامه ریزی دارم.

مهمونم داریم تازه. کلی هم کادو تولد پیش پیش گرفتم.. ببخشید نشد بهتون سر بزنم ایشالا فردا. فعلا.
-فراموش کردم بگم وگرنه تو ذهنم بود که بگم- مامانم شاعر می باشند خب.

+
نوشته شده در
88/02/22ساعت   توسط ناژین
تـــــولـــّـــدت مبــــارک مامان خوبم...

ایشالا همیشه خوشحال باشی و از زندگیت راضی باشی .

ایشالا به همه ی آرزو های قشنگت برسی.

تو خیلی خوب و مهربونی.

و من قدرت رو می دونم.

تــــولـــّدت رو هم از ته دلم تبریک می گم..

یک :
مامان : ما داریم می ریم . باشه؟
من : منم میام .
مامان : نمی شه، محمّد الآن میاد پشت در می مونه.
من : من میام.
مامان : نمی شه دیگه. دارم بهت می گم!
من : من اگه خونه بمونم و محمّد بیاد ، در رو باز نمی کنم! 
دو :
صبح یه نیم ساعتی دیر رسیدم مدرسه!
خانم معاون : کجا بودی؟
من : خانم ، تولّد ِ مامانم بود ، داشتم بهش تبریک می گفتم!!!
خانم معاون در حالی که سعی می کنه نخنده : یعنی کل این نیم ساعت داشتی به مامانت تبریک می گفتی؟

+
نوشته شده در
88/02/22ساعت   توسط ناژین
|
زنگ آخر ، با این که شیمی نداریم معلّم شیمی اصرار داره بیاد کلاس ما ، تا درسش رو تموم کنه . در آخر موفّق می شه معلّم ریاضیمون رو راضی کنه و بچه ها رو ناراضی!!
درس می ده و سریع بعدش پریناز رو بلند می کنه و ازش درس می پرسه ، بعد پری هم من رو. وقتی می خوام برم بشینم می گه نشین می خوام چیزی بهت بگم.. با صدایی که نمی شه تشخیص داد فقط برای من حرف می زنه یا بچه ها. سعی می کنه قانعم کنه برای دوستام ، هیچ دوست خوبی نیستم! و شاید به خاطر ظاهر ِ بی توّجهم ، حرصش می گیره و هر چی از دهنش در میاد می گه. تا وقتی به خونه نرسیدم کاملاً معمولی ام.
یه بغض کاملاً کنترل شده تا خود ِ خونه همرامه. وقتی میام تو اتاقم دیگه چیزی نمی فهمم.. حقّم نبود اینا رو بشنوم... شاید اگر همین طور بود که اون خانم می گفت هیچ وقت اینقدر ناراحت نمی شدم... وقتی به اندازه ی کافی روده هام از چشمام در میان!! دوباره خوب می شم.. کاش می تونستم درک کنم یه معلّم چقدر می تونه در مورد چیزایی که نمی فهمه حرف بزنه؟ و کاش شما بدونین که هیچ منظورم از نمی فهمه هیچ هم حرف بدی نبود....
+
نوشته شده در
88/02/22ساعت   توسط ناژین
گم می شم.. بین صدای کشیده شدن مداد رو یه طرح نصفه نیمه...
+
نوشته شده در
88/02/21ساعت   توسط ناژین
سرم درد می کنه ، استخونام هم روش . مریم به شدّت مریضه و یه سره داره غر می زنه ، ترجیحاً صدام در نمیاد... خوشم نمیاد هی من غر بزنم اون غر بزنه درمونگاه را بندازیم تو خونه!!!
سرم درد می کنه و مامان اینام خونه نیستن..
سرم درد می کنه و دلم گرفته.
سرم درد می کنه و یه عالم درس و مشق دارم...
چه اهمیّتی داره؟؟
واقعاً؟
+
نوشته شده در
88/02/21ساعت   توسط ناژین
یک : این یک هفته ی آخر مدرسه رو زورم میاد برم مدرسه ، نه که بدم بیاد ها. خسته شدم . آخه از بعد عید والا ما هر روز یه امتحانی داریم.

والّا.

دیگه حوصله م نمیاد خب..
دو : امّا جدا از امتحان ها ، خیلی خوش می گذره.

مثلاً شنبه بود فک کنم ، من و آتوسا و زهرا قرار شد با تاکسی بریم.

بعد یه مسیر خیلی کوتاهی رو تا قبل از این که سوار تاکسی شیم باید پیاده می رفتیم.

که من و زهرا هم مسخره بازیمون گرفته بود دو قدم راه می رفتیم هی بر می گشتیم..

بعد در حین همین مسخره بازی ها یهو من نشستم رو زمین ، تو خیابون ها.

بعد پشت سرم زهرا و آتوسا هم همچنین!!!

بعد دیگه کار از مسخره بازی گذشته بود،

من همین طوری که رو زمین نشسته بودم کیفم رو باز کردم

داشتم کتابام رو در می آوردم

که آتوسا گفت داری چی کار می کنـــــی؟

من : می خوام مشقام رو بنویسم!!!

دیگه بچه ها ترکیده بودن!
سه : یا مثلاً امروز ، زنگ ورزش تو باشگاه، چون آخرین جلسه بود معلممون زیاد بهمون کاری نداشت..

من با این که رشته م شطرنجه (تفکّر و اینا..

.) رفته بودم گوشه ی زمین بسکتبال نشسته بودم.

یعنی در اصل به دیوار چرک آلودش تکیه داده بودم..

یه توپ گذاشته بودم جلوم و روش مثلاً می زدم و هر کی رد می شد می گفتم : من کنج عزلت گزیدم ، امّا می خواهم شاد باشم!!!

(گاهی "من می نوازم تو برقص" هم به سخنانم اضافه می کردم

)
چهار : این همه مضحکه بازی (!) (!!) (!!!) (

) تو مدرسه نتیجه ش اینه که با امروز می شه پنج روز که من مجبورم هر روز برم حموم

و هر روز مانتو شلوار مدرسه مو بندازم ماشین.

ولی خیـــــــلی خوش می گذره خب...
پنج : از اسم پَم پَم خیلی استقبال شد، فرزانه هم نظریه ای ارائه کرد که خوب بود خب.
شش : بعد این که خجالت زده م کردین. جدی می دونم Sugar free یعنی چی خب..

اونا رو واسه خنده گفتم خب...
هفت : واسه فردا ، خیلی درس و مشق و این صحبت ها دارم. احتمالاً تنها آپ امروز همینه.

مستفیض شین پس.
+
نوشته شده در
88/02/21ساعت   توسط ناژین
|
هر هر می خندیـــــــم

داشتم کلاه قرمزی تماشا می کردم خب.

حالا زیادشو ندیدم ولی پسر خاله مثه خودمه هی می گه شاد باشی

منم هی هر کی هر چی و می گه واسه چی می گم واسه خنده !

کلاً ما خانوادگی شباهتی به کلاه قرمزی اینا داریم.

داداش کوچولومم همیشه در خونه رو باز می زاره ، تازه در و رو همه هم باز می کنه.

چن بار پیش اومده در و واسه گدا هم باز کرده.

خیله خب بسه دیگه. یکی بیاد نیش من و ببنده.

+
نوشته شده در
88/02/20ساعت   توسط ناژین
|
اینم خرسم.

نگاش کنین.

تازه زبونم داره.

بگو آ آ آ زبونت و ببینن ، مامانی.

- شما می گین اسمش و بزارم گامبو یا پَم پَم یا ژوژو یا جیگو یا چــــــــی ؟؟ 
+
نوشته شده در
88/02/20ساعت   توسط ناژین
|
زنگ برنامه ریزی / معلّم برنامه ریزی که مشاور ما اوّل ها هم هست رو به من بدون هیچ مقدمه ای : آفرین ، برای فرم انتخاب رشته ، همه ی معلّما بهت از ده ، ده دادن.. تو دَرسِت خوبه علیرغم ِ....... /داره چرت می گه و دیگه صداش و نمی شنوم../ نمی خوام که بشنوم.. فقط بین اون همه صحبت تنها حرف عاقلانه ای که می زنه و من می فهمم که چی می گه اینه که : خیلی پرحرفی می کنی سر کلاسا.
یک : چه اهمیّتی داره؟؟
دو : آلبوم جدید احسان خواجه امیری و می خوام خب.
سه : چیه؟

+
نوشته شده در
88/02/20ساعت   توسط ناژین
|

ما تو مدرسه ، همه ی دنیا رو به مضحکه می گیریم! 
امروز/
زنگ تفریح/
تو حیاط/
آدامس تعارف بچه ها می کردم، 
مریم : این آدامس ِ Sugar free اِ . می دونی یعنی چی؟
یعنی شکرش مجانیه. توش شکر داره ولی ما وقتی می خریم پول آدامسَ رو می دیم ولی پول شکرش ُ نمی دیم. 
من : نه خیر. یعنی شکرهاش آزادن. می تونن مثلاً پرواز کنن. از تو دهن ما در بیان.
یعنی جوکیم ها!! 
[مهم: شدیداً هوس آفتاب مهتاب بازی کردم ، تو مدرسه به بچه ها که می گم همشون می گن می ترسیم!!! خرسای گنده خجالت نمی کشن از هیکلشون!!!!]
+
نوشته شده در
88/02/20ساعت   توسط ناژین
پیشی؟

یک سال گذشت.. باورت می شه؟

یک سال گذشت از اون موقعی که....

که اومدی و گفتی که تنها کسی که همه جوره بهت تبریک گفته من بودم.. آخــــــی

تولدت مبارک عزیز دلم. پیشی ناز و مهربون ِ خودم.

ایشالا به همه ی آرزوهای قشنگت برسی و همیشه خوشال و خندون باشی..

دوستت دارم.. خیلی زیاد.
- واست کادو یه دونه زنگوله جدید خریدم..(یادته؟؟
) تولدت مبارک بازم...
+
نوشته شده در
88/02/19ساعت   توسط ناژین
|
من امروز بسیار بسیار خوشحال و شاد و خندون و یه وری می ری تو قندون (
) و این صحبت ها هستم.
حالا هم اگه چشمهاتون و خوب باز کنین می بینین نیشم چقدر بازه ! 
اینجاب ِ محترمه .
امروز چندیـــــــن کادو تولّدم و پیچاپیچ ( و به کوری چشم شما
) گرفتــــم. اون قدر ذوق کردم اون قدر کیف کردم. کم مونده بود غش کنم.
خب حالا بسه نمی خواد من و به مضحکه بگیرین. 
اصلاً چون من می دونم شما حسودین و کادو های من و (خدایی نکرده!) چشم می زنین، نمی گم کادو چی گرفتم.
نه نمی گم. نه اصرار نکنین!
نه اصلاً و ابداً راه نداره بگم. نه نه نه ! 
خیله خب حالا .
چون دیگه خیـــــــــلی اصرار می کنین می گم. 
یه دونه خرس صورتــــــــــــــــی
آخــــــی نمی دونین که چقدر خوشگله.. من این قدر بغلش کردم لـــــــــــــه شد.
دیگه بقیه شو عمراً اگه بهتون بگم چون ممکنه دیگه خیلـــــــی حسودی کنین و واقعاً چشم بزنین!
بعد اگه (خدایی نکرده - زبونم لال) کادو هام چیزیشون بشه، دیه من و هم شما باید بدین !!!
فقط می گم که یه خوراکی هم جزوش بود. تازه یه چیز دیگه هم بود که مال من نبود ولی من بدجنسیم گرفته فعلاً پیش خودمه!!
خب حالا نمی خواد این همه فضولی کنین.
به جاش یه عالم حسودی کنین تا دلم خنــــــــــــــک شه! 
یک : دستت درد نکنه. خیلی خوشملن...
حالا می گی اسمشو چی بزارم؟؟ 
دو : از فضولی بترکین. نمی گم کی بهم دادش که.
سه : دوست داشتم عسک خرس صومتـــــیم و بزارم . حالا شاید بعداً گذاشتم.

+
نوشته شده در
88/02/19ساعت   توسط ناژین
|
+
نوشته شده در
88/02/18ساعت   توسط ناژین
سر ظهر یهو هوس طراحی کردم!

خوشحال خوشحال پاشدم رفتم مداد B6 و B3 و پاک کن خمیری و این صحبت ها بخرم.

امّا خب ، راستش تا قبل از این که پام و از خونه بزارم بیرون حواسم نبود که ساعت چنده.

وقتی هم فهمیدم خب گفتم حالا برم دیگه.

کل راه خدا خدا می کردم باز باشه.

امّا نبود.

اون قدر حرصم گرفت که دلم می خواست وسط خیابون بشینم.

دیگه حوصله م نمیومد تا خونه بیام خب.
یک : می بینین چطوری ذوق آدمی را کور می کنند؟ 
دو : پیشنهاد می کنم خودتونو خیلی واسه دیدن شکلک ها اذیت نکنین . یا برین رو میز از اون ور مانیتور نگاشون کنین یا این که همینجا بشینین مانیتورو بچرخونین 
+
نوشته شده در
88/02/18ساعت   توسط ناژین
|
زود تر از چیزی که فکرش و کنین از یه قالب خسته می شم.

اون یکی با این که از این یکی قشنگ تره ،

این یکی و ترجیح می دم. خسته شدم اینقدر سبز بود وبلاگم دیگه همه چی و سبز می دیدم . ایییییییییی

خیله خب بسه دیگه. بعدم اینجا جهان آرومه. هیسسسس


+
نوشته شده در
88/02/18ساعت   توسط ناژین
|
+
نوشته شده در
88/02/18ساعت   توسط ناژین
یک : دلم می خواد برم نمایشگاه اما کسی نمی برتم... حالا فعلاً از مامان قول گرفتم ببرتم اما هیچ نمی شه رو قولش حساب کرد، چون حسابی خوابش میومد و من بهش گیر داده بودم که باید ببریم. اونم خب گفت باشه مسلماً برای اینکه ولش کنم که بخوابه دیگه.
دو : مریم این روزا خیلی اذیتم می کنه. با مهسا می ره بیرون می گم منم ببر ، می گه نه! با آرزو می ره خرید می گم منم ببر ، می گه نه. با پرستو می خواد بره نمایشگاه می گم منم ببر ، مسلمه چی می گه دیگه؟ می گه نــــــه ! .
سه : چقدر از مدل موهام خوشم میومد دیروز. نیشم تا بناگوشم یه سره باز بود و یه لحظه م نمی شستم. خیلی از خودم خوشم اومده کلاً .
چهار : ناهار قراره سالاد الویه درست بنماییم، حال و حوصله نمی داریم..
پنج : اون سری مریم با ذوق برگه ی جواب سنجشش رو آورد نشونم داد که مشاور محبوبش واسش روش نوشته بود تو حتماً زیر ۱۰ می شی!

منم مثلاً خواستم تو ذوقش نزنم گفتم ایشالا.
شش : امتحان و امتحان و امتحان.

این روزا یه سره امتحان دارم.
هفت : من یه ذره که دم ِ کامپیوتر می شینم دست و پام یخ می کنه.

یعنی خون بهش نمی رسه خب. الآنم یخَمه. (حالت شدید سردمه!

) همین دیگه گفتم که برم. فعلاً !
+
نوشته شده در
88/02/18ساعت   توسط ناژین
|
جشن تولد رها.. اینقدر شَعَف و پایکوبی*(!) کردم به شدت خسته ام و الآن دارم از حال می رم...
* شما فرض کنین گفتم شادمانی و رقص
یک : تموم کامنتام و خوندم . دستتون درد نکنه . مرسی.. من دارم از حال می رم.. می رسم خدمتتون ایشالا
دو : پاهام خیلی خسته ن خب... گنا داشتن... نباید این کفشمو می پوشیدم.. 
سه : آآآییییی
چهار : اوووویییی
پنج : ااااایییییی
شش : و غیره !!
+
نوشته شده در
88/02/17ساعت   توسط ناژین
این شعره که کلاس چهارم یا پنجم داشتیم و دوست دارم حفظمش هنوز اما بگمونم یه جاهاییش و اشتباه یادم مونده..
دو كاج
در كنار خطوط سيم پيام
خارج از ده، دو كاج، روييدند
ساليان دراز، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ميديدند
روزي از روزهاي پاييزي
زير رگبار و تازيانه باد
يكي از كاجها به خود لرزيد
خم شد و روي ديگري افتاد
گفت اي آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامل كن
ريشههايم ز خاك بيرون است
چند روزي مرا تحمل كن
كاج همسايه گفت با تندي
مردم آزار! از تو بيزارم
دور شو، دست از سرم بردار
من كجا طاقت تو را دارم
بينوا را سپس تكاني داد
يار بيرحم و بيمحبت ا و
سيمها پاره گشت و كاج افتاد
بر زمين نقش بست قامت او
مركز ارتباط، ديد آن روز
انتقال پيام، ممكن نيست
گشت عازم، گروه پي جويي
تا ببيند كه عيب كار از چيست
سيمبانان پس از مرمت سيم
راه تكرار بر خطر بستند
يعني آن كاج سنگدل را نيز
با تبر، تكه تكه، بشكستند
یک : یه جاهاییش و اشتباه بلد بودم ، سرچ کردم درستش و اینجا بنویسم..
دو : بارون میومد.. تا همین یه کم پیش.. چقدر دلم گناهی شده بود..
+
نوشته شده در
88/02/16ساعت   توسط ناژین
امروز واقعا شوکه شدم.
وقتی لیست نمره انضباط ها رو دیدم دلم می خواست تو گوش تک تک معلم ها بزنم! کلاسی که ما داریم همه ی بچه ها یا حداقل نصف بیشترشون شیطونن. اما من گاهی دست خودم نیست و سر کلاس خیلی بلند می خندم و گاهی خیلی تو چشم میام... من خودم لیست و با چشم های خودم دیدم.. دیدم که سه تا از معلم ها بهم بیست نداده بودن.. دیدم که خانوم سرحدی به زهرا هم بیست داده بود و به من نوزده و نیم.. چی می تونستم بگم؟ زهرا دوست منه خب.. من خودم بارها و بارها و بارها دیدم که این لیست ها عوض شدن... اما کافیه فقط این ترم انضباط من بیست نشه.. من تاحالا انضباطم کم نشده بود...
می دونین... تو مدرسه وقتی لیست و دیدم ، از صبحش و دیروزش و کلاً اعصابم خرد بود... دوباره نتونستم خودم و کنترل کنم خب...

خیلی دل نازک شدم این روزا اصلاً نمی شه رفتار هامو پیش بینی کرد. سعی می کنم بیشتر تنها باشم این روزا.. وگرنه دست خودم نیست ها اما سر کوچیک ترین چیزی رفتاری می کنم که بعدش خودم پشیمون می شم...

اعصابم خرد بود.. فقط اومدم بنویسم یه کم راحت شم برم بخوابم.. فعلاً.
+
نوشته شده در
88/02/16ساعت   توسط ناژین
هیچ دلیل خاصی نداشت اما گریه کردم. فقط دلم گرفته بود ، همین.
گاهی این همه الکی الکی خندیدن ها بهم فشار میاره خب...
..... مممممم....چیزیم نشده ها.. گفتم که همینطوری.. الان هم خوبم مثل همیشه سر کوچیک ترین چیزی هم شادی برم مستولی می شه!!

+
نوشته شده در
88/02/15ساعت   توسط ناژین
صبح خواب موندم ، وقتی بیدار شدم دیگه نخواستم برم مدرسه. ببخشید که اینو می گم اما نرفتم دیگه.

تا ظهر خوابیدم و عصر با مامانم رفتم بیرون... پنج شنبه تولد رها دعوتم براش کادو هم خریدم.. من درست یا غلط خیلی وقته کادو جز عروسک به کسی نمی دم.

کلا دوست نداشتم برم تولد. گفته بودم خوشم نمیاد.. اما اگه من نمی رفتم زهرا هم نمی رفت بعد اگه من و زهرا نمی رفتیم آنیتا و آتوسا هم نمیومدن و بدنبال آتوسا سپیده هم نمیومد!!

اینقدر بهم گفتن لوس بازی در نیار که گفتم برم حالا چی کار کنم اصلا. ولم نمی کردن خب.

- مریم برام یه سی دی شازده کوچولو صوتی دیگه خریده. اونی که من داشتم با صدای شاملو بود و این ایرج گرگین که یکی از مترجم های شازده کوچولو هم هست.. می دونین قشنگه ها اما من صدای شاملو رو خب خیلی بیشتر دوست دارم خب..

- این آهنگ بنیامین که توش می گه زندگی باتو، عاشقی باتو، نگیر هواتو، نَبَر صداتو ، خب؟ من واسه مریم می خونمش می گم بــِبُر صداتو !

- دیگه این که باور کنین من واقعا شرمنده م که اینو می گم اما وبلاگاتون رو با قصد کامنت گذاشتن باز کردم و همه رم خوندم اما چن تای اولی کامنت دونی ها باز شد بقیه باز نمی شد. نمی دونم چرا.
همین.. فعلا. 
+
نوشته شده در
88/02/15ساعت   توسط ناژین
|
می بینی... هفته ی دوم اردیبهشت هم اومد و رفت.. اولین روز از آخرین هفته ش هم می رسه.. می رسه تا یه بار دیگه یادم بندازه این همه بودن و نخواستن رو ...

فکر کنم یک بار دیگه ام گفته بودم چیزی که من می گم گله و شکایت نیست...
- خوبم ، آره خوبم منتها سرم درد می کنه. الآن نمی تونم بیام سر بزنم بهتون. خب؟
مرسی کامنت می زارین.. شادی برم مستولی می شه 
- امروز تولد یه اردیبهشتی ِ واقعاً دوست داشتنیه. من که جز خوبی چیزی ازش ندیدم.
تــولــدت مبـــارک خانـــــوم. 
- بقیه تولدا رو هم سر موقع هاشون میام. 
+
نوشته شده در
88/02/14ساعت   توسط ناژین
|
می دونین یه طورایی کوفته ام. خسته ام. یعنی نمی دونم چرا هر چی می خوابم خوب نمی شم.

یک شنبه - دو شنبه - سه شنبه. زیاده اما من آپ نکردم! یه کم بی حوصله م یه مدت می خوام برم استراحت

برای خودم همین دلیل که بی حوصله م از هر چیزی قانع کننده تره اما اگر شما رو هم بخوام قانع کنم... صبر کنین فکر کنم...

اول این که من این روزا یه سره امتحان دارم تا بیست و شیشم. از بیست و شیشم هم امتحانای ترمم شروع می شه تا بیست خرداد. خــــب حالا. نگفتم که نمی خوام تا اون موقع نیام ، گفتم که بدونین!!

دوم هم این که یه المپیاد شیمیی بود اولین مرحله ش و قبل عید دادیم از کلاس ما ، من و شبنم بودیم. از الف ساناز از جیم نغمه. یه امتحان گروهی بود. قبول شدیمش. تو شهر بین دخترا اول شدیم بین دخترا و پسرا دوم شدیم. تو استان هم سوم شدیم. حالا این جمعه مرحله دومشه.

دعا کنین نیش معلم شیمیمون رو باز کنیم.

مقصودم اینه که شادابش کنیم.
همین اینا... میام باز.. فکر کنم قبل از بیستم باز بیام..
یک : اتاقم و نامرتب دوست دارم.
دو : دست تو مماخاتون نکنین تا میام ها.
سه : رخت خوابتونم خیس نکنین.
چهار : دیگه کار به جاهای باریک کشیده شد.

بسه دیگه.

فعلاً...
+
نوشته شده در
88/02/08ساعت   توسط ناژین
|
یک : درسم و خوندم.. الآنم یه لیوان قهوه خوردم. فکر نکنم فعلا فعلا ها خوابم ببره.
دو : امروز باز با طلایه بیرون بودیم..

رفته بودیم کتاب فروشی و خلاصه نمی دونم سر چی شد که بحث اسم پیش اومد..

طلایه گفت : اینقدر بدم میاد، فامیلامون به من می گن: طلا!

بعد من اینطوری داشتم نگا می کردم ->


یهو طلایه: E! تو هم می گفتی طلا. نه؟

من : خب دیگه نمی گم.

طلایه: نه بگو، خوشم میاد. باحاله . خودمونی تره.

من: نه دیگه فکرشم نکن .
سه : بخوابم یعنی؟ یعنی سعی کنم بخوابم؟

فعلا.
+
نوشته شده در
88/02/05ساعت   توسط ناژین
|
پام خواب رفته .
یه کوشولو خسته ام.
کامنت هاتون رو هم خوندم.
اما الآن می خوام استراحت کنم و بعدم درس بخونم.
پس فعلا.

+
نوشته شده در
88/02/05ساعت   توسط ناژین
|
+
نوشته شده در
88/02/04ساعت   توسط ناژین
|
مامانم تقریباً یک هفته پیش دو تا طوطی خریده بود. خیلی هم از این بابت خوشحال بود ، هنوز چهار پنج روز بیشتر نگذشته بود که یکی از این طوطی ها هی می رفت کف قفس می شست. مریم هی می گفت این مریضه، مرغ عشقای منم همین طوری مُردن. مامانم هی در نهایت خوشحالی و به احتمال زیاد برای خنده می گفت: نه می خواد تخم بذاره! هی من می گفتم دو روزم نیست اوردیشون. تخم بذاره؟
حالا هـــــــِـــــی
من : می خواد بمیره.
مامان : می خواد تخم بذاره!
من : حالا اگه الآنم نمیره. دیگه سر ِ زا می ره!
- الانم مُرده.
جفتشم که احمقه. فکر کنم اصلاً حس نمی کنه یکی بوده پیشش که حالا نیست! خرسند تر از قبل دونه می خوره آب می خوره. دستشویی شو می کنه. آواز می خونه و غیره. 
- درسته خوابم میومد گفتم اینم بگم تا یادم نرفته. 
+
نوشته شده در
88/02/02ساعت   توسط ناژین
|
+
نوشته شده در
88/02/02ساعت   توسط ناژین
|
بعدم ماه ِ دوست داشتنی ِ من اومد، زشته لب و لوچه تون آویزون باشه.

اردیبهشت اومد و من هنوز تو زمستون گیر کردم..

+
نوشته شده در
88/02/01ساعت   توسط ناژین
آقا امروز مدرسه همش درس و امتحان داشتیم.

امتحان اجتماعی از یه فصل بود ولی باعث شد بفهمم چقدر خنگم.

دیشب خونده بودم ولی هیچی یادم نمیومد.. یعنی یه چیزایی هم یادم میومد ها.

ولی نظام اقتصادی و رابطه ی اقتصادی و همه چی رو با هم قاطی کرده بودم در حد چی.

خیله خب . من زیادی انرژی مصرف کردم اینجا خندیدم.

فعلا

+
نوشته شده در
88/02/01ساعت   توسط ناژین
|
هی من پست می زارم. می رم می شینم تو خونه بهش فکر می کنم می بینم بده اینجا باشه میام پاک می کنم! یعنی عقلم و کامل از دست دادم بگمونم.
خوبم من. خوبم 
+
نوشته شده در
88/02/01ساعت   توسط ناژین