



و تا دیشب پژمرده شد ، لابد تجزیه شده تا حالا دیگه. 




6444554426 6266

) بهم گفت این کتابه رو که از توش اون نقاشیه رو کشیدم و داره.
و همچنین گفت که "اون نی نی هَ رُ بکش" اگه درست متوجه شده باشم همین نی نیَ رو می گفت. 

- من فقط اومدم وظیفه مو انجام بدم و اینو نشونتون بدم. درکم کنین این روزا امتحانای ترم دارم مثلا!
فکر می کنین یه بچه ی دو ساله کشیده؟
بله بله دقیقا هم همین طوره
یه بچه کشیدتش منتها نه دو ساله
پونزده سال و پنج روزه .
رفتم واسه خودم یه کتاب انیمیشن و اینا خریدم خوشحالم دیگه. 

- من کشته مرده ی مغز خلاقم و این شکلک های مسخره ام !!!
- راستی پیشنهاد جالبی برای بدست آوردن دوباره ی اثر انگشتم بهم شد.
خواستید برید کامنتهای پست پیش ببینین. 
برم بشینم یه کم تمرین کنم.
یه جایی چشمه بود. بعد خب نمی دونم به این سبز لیز ها چی می گن؟ جلبک؟
خزه؟
از اونا هم بود. من احمق پام رو گذاشتم روش بعد داشتم میفتادم ،
بعد یه آدمیزادی (!)
به شدت دست من رو گرفت که نیفتم.
بعدش خب دستم بازوش خیلی درد می کنه خب.
میفتادم که والا بهتر بود.
) بعد دیدم دستم درد می کنه ، دیروزم نه ناهار خوردم نه شام.
آخه ناهار عدس پلو داشتیم. من خوشم نمیاد.
شام هم همچنان عدس پلو داشتیم.
خلاصه که دلم برای خودم سوخت. گفتم برم نیمرو درست کنم بخورم.
دستم سوخت دیگه.
سر انگشتم صاف شده.
می فهمین یعنی چی؟
یعنی اثر انگشتم خراب شده!
حالا من چی کار کنم ؟
من اثر انگشتم درد می کنه.
اثر انگشتم سوخته .
خراب شده.
چی کار کنم حالا.
من اثر انگشت خودمو می خوام.
اینم عکس همون جلبک ها که پامو گذاشتم روشون.

البته یه کمی اغراقه .
ولی هی می خوابیدم بیدار می شدم یه کم بیدار بودم بعد باز می خوابیدم! 
مثلاً تحقیق برنامه ریزی که باید قبل از عید (!) تحویل می دادیم رو هنوز که هنوزه حتی پیداش هم نکردم !
ولی خب از اونجایی که می دونین من خیلی مسروع (دارای سرعت
) می باشم. به همه ی کارام می رسم.
هر چند مطمئن نیستم.
همه ی عالم و آدم هم بیان بگن من فوق العاده لوس می نویسم ، بازم می نویسم.
من همه ی عمرم و در حال ذوق کردن بودم. چطوری می خوای بزنی تو ذوقم آخه؟ 
) تعریف کنم؟ + به شدت شرمنده ام که کامنتینگ نمی زارم. به شدت شرمنده ام که بهتون سر نزدم. و به شدت کلا شرمنده ام دیگه. میام.. می رم بخوابم.. میام بعدش خدمتتون....
برای هر امتحانی دو - سه روز.
منم که خب همیشه می رسم درسامو بخونم این همه هم تو خونه ولگردی می کنم.
دیگه چه کاریه که نیام سراغ وبم و اینا.
فوقِ فوقش یه کم ، کمتر میام خب.
تازه این فوقشه ! وگرنه به صورت معمول میام.

جو گرفتم نشستم هر چی توش نوشته بود و خوندم. دیگه مغزم داشت سوت می کشید.
جدی جدی نوشته بود توش که جوون یاسوجی به خاطر سوسانو خودکشی کرده. من که اصلاً این سریال مضحکه رو نگا نمی کنم ولی خب خیلی خندیدم. بعید می دونم راست باشه.. 
به شدت از هر نوع کامنتی که حالا یا از بامزگی ما یا از بی مزگی ما تعریف کرده باشه ، استقبال می شه. 
یعنی خیلی باهوشن ها. نمی تونین درک کنین.
یکی از همین با هوشا به اون یکی : من صبحا که می خوام بیام مدرسه ، تو آسانسور ، بند کفشامو می بندم، مقنعه م رو سرم می کنم، دکمه های مانتومم می بندم!
(منظورش این بود که سرعت عمل رو حال کن.
) اون یکی باهوش به این یکی باهوش: واااااااااای جدی می گی؟ مگه طبقه ی چندم می شینین؟
حالا این مسخره بازی ها تا حدیش فقط واسه خنده ست ولی بعضی موقع ها خب آدم شک می کنه جدی می گن اینا؟ 
به محمد گفت برو بخر. محمد هم عشق فوتبال گفت می رم واسه خودم هم روزنامه گل بگیرم!!
منم تو خونه جو گرفتم، گفتم منم میام که مجله بخرم!
مریم گفت حالا جو نگیرتت هر چی مجله دیدی بگیری.
گفتم سعی می کنم.
پاشدیم اول صبحی لباس پوشیدیم . (البته قبلش هم تنمون بودا.
) بعد رفتیم ، خلاصه دیدیم که دکّه ی مورد نظر بسته می باشد.
حالمون گرفته شد. گفتم چی کار کنیم خوش بگذره؟
یه گل فروشی نزدیک خونمون هست، گفتم بریم گل بخریم!!
بعد یه کم فکر کردم دیدم این مسخره ترین کاریه که می تونیم بکنیم.
پس برگشتیم.. دم خونه که رسیدیم گفتم به مریم می گیم اینقدر زیاد مجله اینا ورداشتیم یارو گفت میاره دم خونه!!
محمد هم گفت باشه بهش بگیم. رفتیم خونه و مریم گفت روزنامه ی من کو؟
من هم خیلی جدی بر گشتم گفتم مجله و روزنامه اینا خیلی برداشتیم ، یارو گفت سنگینه خونتون خیلی نزدیکه؟ ما که گفتیم نه. گفت پس شما برید من واستون می فرستم.
مریم هی گفت شوخی نکن. بگو دیگه. روزنامه مو می خوام.
خلاصه اینقدر من اصرار کردم که مریم باور کرد!!!!
با یه حالت خیلی متعجبی بهم گفت حالا مگه چقدر مجله برداشتین؟
من گفتم : خیلییییی.. یه ردیف مجله چیده بود من از هر کدوم یکی برداشتم.
گفت چطوری میاره یعنی آدرس و گرفت؟
من گفتم ای وای یادم رفت آدرس و بدم بزار زنگ بزنم به یارو بگم!
فرض کن دکه شماره داشته باشه!!!
یهو من و محمد زدیم زیر خنده و همه چی لو رفت.


- پیشــــــی به شدت کارت دارم چرا کامنتیگت و بستی خب؟ به شدت ممنون واسه همه ی اس ام اسای خوشگلت .. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فعلا.






یک :
مامان : ما داریم می ریم . باشه؟
من : منم میام .
مامان : نمی شه، محمّد الآن میاد پشت در می مونه.
من : من میام.
مامان : نمی شه دیگه. دارم بهت می گم!
من : من اگه خونه بمونم و محمّد بیاد ، در رو باز نمی کنم! 
دو :
صبح یه نیم ساعتی دیر رسیدم مدرسه!
خانم معاون : کجا بودی؟
من : خانم ، تولّد ِ مامانم بود ، داشتم بهش تبریک می گفتم!!!
خانم معاون در حالی که سعی می کنه نخنده : یعنی کل این نیم ساعت داشتی به مامانت تبریک می گفتی؟

والّا.
دیگه حوصله م نمیاد خب..
مثلاً شنبه بود فک کنم ، من و آتوسا و زهرا قرار شد با تاکسی بریم.
بعد یه مسیر خیلی کوتاهی رو تا قبل از این که سوار تاکسی شیم باید پیاده می رفتیم.
که من و زهرا هم مسخره بازیمون گرفته بود دو قدم راه می رفتیم هی بر می گشتیم..
بعد در حین همین مسخره بازی ها یهو من نشستم رو زمین ، تو خیابون ها.
بعد پشت سرم زهرا و آتوسا هم همچنین!!!
بعد دیگه کار از مسخره بازی گذشته بود،
من همین طوری که رو زمین نشسته بودم کیفم رو باز کردم
داشتم کتابام رو در می آوردم
که آتوسا گفت داری چی کار می کنـــــی؟
من : می خوام مشقام رو بنویسم!!!
دیگه بچه ها ترکیده بودن! 
من با این که رشته م شطرنجه (تفکّر و اینا..
.) رفته بودم گوشه ی زمین بسکتبال نشسته بودم.
یعنی در اصل به دیوار چرک آلودش تکیه داده بودم..
یه توپ گذاشته بودم جلوم و روش مثلاً می زدم و هر کی رد می شد می گفتم : من کنج عزلت گزیدم ، امّا می خواهم شاد باشم!!!
(گاهی "من می نوازم تو برقص" هم به سخنانم اضافه می کردم
)
) تو مدرسه نتیجه ش اینه که با امروز می شه پنج روز که من مجبورم هر روز برم حموم
و هر روز مانتو شلوار مدرسه مو بندازم ماشین.
ولی خیـــــــلی خوش می گذره خب...

اونا رو واسه خنده گفتم خب... 
مستفیض شین پس.


منم هی هر کی هر چی و می گه واسه چی می گم واسه خنده ! 
داداش کوچولومم همیشه در خونه رو باز می زاره ، تازه در و رو همه هم باز می کنه.
چن بار پیش اومده در و واسه گدا هم باز کرده.




- شما می گین اسمش و بزارم گامبو یا پَم پَم یا ژوژو یا جیگو یا چــــــــی ؟؟ 





ما تو مدرسه ، همه ی دنیا رو به مضحکه می گیریم! 
امروز/
زنگ تفریح/
تو حیاط/
آدامس تعارف بچه ها می کردم، 
مریم : این آدامس ِ Sugar free اِ . می دونی یعنی چی؟
یعنی شکرش مجانیه. توش شکر داره ولی ما وقتی می خریم پول آدامسَ رو می دیم ولی پول شکرش ُ نمی دیم. 
من : نه خیر. یعنی شکرهاش آزادن. می تونن مثلاً پرواز کنن. از تو دهن ما در بیان.
یعنی جوکیم ها!! 
[مهم: شدیداً هوس آفتاب مهتاب بازی کردم ، تو مدرسه به بچه ها که می گم همشون می گن می ترسیم!!! خرسای گنده خجالت نمی کشن از هیکلشون!!!!]
- واست کادو یه دونه زنگوله جدید خریدم..(یادته؟؟
) تولدت مبارک بازم...














- آخی.. آدم فکر می کنه یه شکلکه ، داره قل می خوره!

![]()



![]()



![]()



![]()



![]()




وقتی هم فهمیدم خب گفتم حالا برم دیگه.
کل راه خدا خدا می کردم باز باشه. 

دیگه حوصله م نمیومد تا خونه بیام خب.
یک : می بینین چطوری ذوق آدمی را کور می کنند؟ 
دو : پیشنهاد می کنم خودتونو خیلی واسه دیدن شکلک ها اذیت نکنین . یا برین رو میز از اون ور مانیتور نگاشون کنین یا این که همینجا بشینین مانیتورو بچرخونین 
مــن از اوّل های سال (توجّه داشته باشین سال تحصیلی
) از عبارت "فرض کن" به جای عبارت "فکر کن" استفاده می کردم ، همچنان توی دهنم موند و در طی سال تحصیلی موارد پایین حاصلشه ! ![]()
یک : فرضشو کن . ![]()
دو : طرز ِ فرض ! ![]()
سه : حتّی فرضشم نمی کردم. ![]()
چهار : به این موضوع فرض کن! ![]()
- نه ، حالا جداً از این موارد استفاده می کنم ها.
البتّه بیشتر سعی می کنم همون تو محیط درس و تحصیل و مدرسه باشه. ![]()
- گذاشتن تنوین ها و تشدید ها فقط و فقط یه دلیل داره اونم اینه که دلم می خواد.
مشکلــیه؟ ![]()
* شما فرض کنین گفتم شادمانی و رقص![]()
یک : تموم کامنتام و خوندم . دستتون درد نکنه . مرسی.. من دارم از حال می رم.. می رسم خدمتتون ایشالا![]()
دو : پاهام خیلی خسته ن خب... گنا داشتن... نباید این کفشمو می پوشیدم.. ![]()
سه : آآآییییی
چهار : اوووویییی
پنج : ااااایییییی
شش : و غیره !!

همین.. فعلا. ![]()
- خوبم ، آره خوبم منتها سرم درد می کنه. الآن نمی تونم بیام سر بزنم بهتون. خب؟
مرسی کامنت می زارین.. شادی برم مستولی می شه ![]()
- امروز تولد یه اردیبهشتی ِ واقعاً دوست داشتنیه. من که جز خوبی چیزی ازش ندیدم.
تــولــدت مبـــارک خانـــــوم. ![]()
- بقیه تولدا رو هم سر موقع هاشون میام. ![]()
![]()
یک : مال ِ پنج شنبه بود. ![]()
دو : دیروز مهدیه اومد خونمون، تا نزدیکای دوازده موند. ![]()
برای دایی ممد : آره شاید چیز خورش کرده بوده ! ![]()
برای پ.ژ : من اون روز هیچ هم سرکار نرفتم ، گل باقالی خانوم. ![]()
برای نسیم : نسیمی هر بار میام بنویسم سوتی هامو
هر چی فکر می کنم درست حسابی یادم نمیاد این دفعه دیگه می نویسم. ![]()
- الانم مُرده.
جفتشم که احمقه. فکر کنم اصلاً حس نمی کنه یکی بوده پیشش که حالا نیست! خرسند تر از قبل دونه می خوره آب می خوره. دستشویی شو می کنه. آواز می خونه و غیره. ![]()
- درسته خوابم میومد گفتم اینم بگم تا یادم نرفته. ![]()
- داشتم آمار وبلاگم ُ تموشا (به یاد توفیق
) می کردم. بعد یکی سرچ کرده بود خاطرات مرگ!! رسیده بود به وبلاگم. می بینی چطوری دارم از دست می رم؟ ![]()
- فردا شیمی داریـــم. بدم نمیاد اما حوصله ندارم بخونم. کاش می شد نخونم !
بسه بسه.
من هرچی این جا بمونم و صحبت کنم پررو تر می شم. ![]()
- پستام چقدر کوچکولو موچکولو شدن، اشکال نداره خوابم میاد خب.
فعلا. ![]()

خوبم من. خوبم ![]()