دختر کوچولو

جناب سلطان بزرگ که معرف حضور همتون هستند، اسم کوچیکشون پوپو هست. ولی کسی به خودش این جرات رو نمی ده که ایشون رو پوپو صدا کنه، چون وقتی اهالی این باغ وحش ایشون رو سلطان هم صدا می کنن، ناراحت می شن، جناب سلطان باید صدا شن. ![]()
سمت چپ پسر سلطان (معاون باغ وحش) و خانوم معاون رو می بینین. لازم به توضیح است که سلطان که خودش حیوانی شبیه به گاو (و شاید گوسفند) می باشد، پسرش همون خرسه ست. و خانوم پسرش هم همون هاپویی که خیلی ناز و ادا داره و گوش هاش هم آویزونه. ![]()
و اما دختر کوشولویی که رو پای سلطان نشسته رو می بینین؟ اون نوه ی سلطان یا همون دختر معاون باغ وحش منه. اسمش پم پمه اما همه صومتی صداش می کنن، کشته مرده خیلی داره، خیلی از حیوونای باغ وحشم که نسلشون منقرض شده به خاطر صومتی بوده، اون بچه خرسی که نزدیک معاون و خانوم معاون باغ وحش خیلی مظلوم نشسته رو می بینین؟ اینطوری نگاش نکنین ، اون خودش به تنهایی دو بار برای صومتی خود کشی کرده. ![]()
قورباغه ای که سعی داشته نزدیک سلطان باشه هم اسمش داروگرنه. خیلی بپر بپر می کنه. همیشه هم دور و بر سلطان می چرخه. بگمونم این یکی هم از خاطرخواه های صومتیه. ![]()
هاپویی که زیر پای داروگرنه محافظ باغ وحشه. اون یکی هاپو سفیده خانومشه و اون هاپو کوشولوهه که سمت راستشونه هم دخترشونه. خیلی مظلومه. ![]()
اون ورشون خوشبخت ترین زوج این باغ وحش نشسته ان. همون گورخره و لاک پشته. گورخره خانومه، شوهرش صداش می کنه گوگور، گوگور هم شوهرش رو لاکی صدا می کنه. این قدر عاجقانه و شاعرانه ان... نمی دونین که. ![]()
از سمت چپ، اون هاپو و پیشی هه و اون موش کوشولویی که جلوشون نشسته یکی از خانواده های خوشبخت این باغ وحش می باشن، با این که ممکنه یه روزی از دست هم عصبانی بشن و آقاهه که هاپوهه باشه خانومش که پیشی هه ست رو بخوره یا یه موقعی مامانه پسر شیطونش که تو خونه موش فاضلابی صداش می کنن رو بخوره. ![]()
اون اردکی که سمت چپشونه رو هم برای خودشون آوردن تا کارای خونشون رو انجام بده، از اونجایی که نمی دونستن چی صداش کنن ، اسمش رو گذاشتن خانوم حنا. ![]()
جداً باغ وحشم رو خیلی دوست دارم...
چون خیلی از حیوونای توش کادو هستن
یا سوغاتی
بیشترشم مامانم برام خریده.
![]()
اگه می خواین عکس رو بزرگ تر ببینین ، کلیک کنین. ![]()
دختر کوچولو
دختر کوچولو
- باورتون می شه؟ من دیروز کل اتاقم رو تمیز کردم. الآن اینقدر تمیزه.
اصلاً باورم نمی شه. صب که از خواب بیدار شدم یه لحظه موندم که اینجا جداً اتاق منه؟ ![]()
- بعد این که میام الآن خدمتتون. ![]()
+ برای محدثه: چشم سعی می نمایم . [جیگر و دل و قلوه با هم] ![]()
+ برای ریرا: نه... خصوصاً این روزا که اصلاً... ![]()
دختر کوچولو

دختر کوچولو
گفته باشم که هیچ تضمینی نمی کنم بعدش مژه هاتون اینقدر بلند شه! ![]()
/چند وقت بود قالب تیره نزاشته بودم؟/
/چقدر اینجا بی ریخت شده!/
/فکر نکنم بتونم این قالبه رو تحمل کنم٬جداً!/
دختر کوچولو
امشب باز هم عروسک هام رو دورم جمع کردم و يه دليل ديگه براشون آوردم که بايد خوشحال باشن که عروسکن ، و حتماً اونا هم تو دلشون بهم دهن کجي کردن... من يه بار ديگه آرزو کردم کاش عروسک بودم!
پنج-شيش ساله که بودم دوست داشتم يه شيريني فروشي بزرگ داشته باشم... تا قبل از ده سالگيم دوست داشتم معلم شم.. اون موقع فکر مي کردم خيلي مهربونم و معلمي خيلي بهم مياد... ده-يازده ساله که بودم عاشق رقص باله بودم و هميشه دوست داشتم يه بالرين ماهر شم... بعد از اون تموم دوازده-سيزده سالگيم دوست داشتم ويولنيست باشم! اما حدود دو سالي مي شه آرزوهام ته کشيده... هر چند هنوزم شيريني دوست دارم و نسبت به معلمام حس خاصي دارم و اگه قرار باشه نمايش يه رقص رو تماشا کنم باله رو انتخاب مي کنم و به صداي هيچ سازي هم مثل ويولن عشق نمي ورزم.. اما آرزوهام همون دور و بر عروسک بودن مي چرخه!
- می رم قالبم رو عوض کنم... یکی ساختم...
دختر کوچولو
- بعدم از خنده غش می کنیم دیگه طبق معمول... من عاشق این مسخره بازیامم!!!![]()
دختر کوچولو
![]()
روز مادر داشتم با آتوسا تلفنی صحبت می کردم. (آتوسا مثل خیلی از دوستام عاشق مامانمه
) موقع قطع کردن تلفن، آتوسا : به فریبا جون هم روزشو از طرف من تبریک بگو!
من : (اندکی فکر می کنم اسم مامانش رو یادم بیاد...
) یهو آهان! تو هم به افسانه جون تبریک بگو.
آتوسا : فکر کن ما با هم این طوری صحبت کنیم (همین جون و اینا!
) یهو هر دومون غش می کنیم پای تلفن!!!
![]()
این بار روز مادر با خودش رفتم واسش کادو بخرم، بردمش شهر کتاب.
شهر کتاب جای مورد علاقه ی منه که بیشتر از کتاب چیزای دیگه توش یافت می شه.
چن تا کتاب برداش یکیش مال شریعتی بود بقیش یادم نیست، یه آلبوم عکس برداشت... به اصرار من یه کارت انتخاب کرد واسش بنویسم. ![]()
جواب کامنت ایشون و ایشون و ایشون رو می خواستم بدم و برای ایشون کامنت بزارم که بلاگفا نزاشت.
مال ایشونم نمی دونم رفت یا نه ؟ ![]()
راستی من بسیار خوشحالم که بیشتر خواننده های وبلاگم اصلا وبلاگم نیومدن!
نظر سنجی می گه! ![]()
دختر کوچولو
همه ی وبلاگاتون رو خوندم... ببخشید کامنت نزاشتم... نمی خوام چن وقتی بنویسم... فعلا خداحافظ.
دختر کوچولو
دختر کوچولو
دختر کوچولو
دختر کوچولو

دختر کوچولو
دختر کوچولو
اعصابم خورد شد اینقدر بلاگفا رو باز کردم این چیز مسخره رو نوشت. هر وبلاگی را باز کردم همین رو نوشت... اه اه اه. ممممم... کامنتامو درست حسابی نشد بخونم. وبلاگاتون رو درست حسابی نتونستم باز کنم، چیزی درست حسابی نشد بخونم ، کامنتی نشد بزارم. همین دیگه.
دختر کوچولو
- این صحبت ها به شدت مورد قبول من واقع گشت!
- قسمتي از صحبت هاي گارفيلد . (در گارفيلد2)
- اسم ها رو مطمئن نیستم درست نوشته باشم!
- گمونم بايد يه تابلو بزنم سردر وبلاگم که خانومايي که ني ني تو شيکمشونه وارد نشن وگرنه هوس هر نوع چيزي ممکنه بکنن.![]()
دختر کوچولو
دختر کوچولو

دختر کوچولو

- درسمم نخوندم. دلیل علمی این رو هم کسی نمی دونه؟ ![]()
دختر کوچولو
* تلمیح داره به سوتی دکـ ــتر! ![]()
- من مناظـ ـره ی دکـ ـتر و مهـ ـندس رو هم ندیدم ولی خب بعدیش رو دیدم!
ضمناً گفتم که برای خنده. سیاسی نشدم هنوز ! ![]()
دختر کوچولو
- من همه ی عمرم شکمو بودم.
این روزا تا می خوام بگم پازل اشتباهی می گم پاستیل. ![]()
- راستی یه نظر هم به این پایینی ها اضافه گردیدم ! ![]()
دختر کوچولو
(می رم پرشین بلاگ ها - (می رم همونجایی که ازش اومدم ها.
))
)
)) ميشم: بعضي وقتام بهت حسوديم ميشه: بعضي وقتام از دست خودت و حرفات عصباني ميشم: بعضي وقتام احساسي خوبي بهم دست ميده كه تو رو ميشناسم: بعضي وقتام كه خداييش دهـــنم آب ميوفته
/
دختر کوچولو

(مثل بخت برگشته بخونینش!
)

دختر کوچولو
دختر کوچولو



- آخی... پارسال بودی دو ساله امسال شدی سه ساله... آخییییییی !
- این نظر سنجی رو هم محض خنده گذاشتم. بهتون اجازه می دم توش شرکت کنین!

دختر کوچولو
خیلی اصرار داشت که بنویسمشون اینجا.




دختر کوچولو
- تازه فکر کنین بعد همه اینا اومدم اینجا کامنتاتونم خوندم و اینا...
- خوبم من... ![]()
آهنگ بی کلام فوق العاده آرومی که بی نهایت دوستش دارم /که خیلی جاهاش خیلی هم آروم نیست!/ یکی از آهنگای گیتارکلاسیک کارینا کیمیاییه. شاید یه روزی حوصله اش بیاد آپلودش کنم شمام گوش بدینش...
- یکی از دوستان اشاره کرده بود که استخون درد مال معتاداست. بله خب. ولی من که گفتم نمی تونم درک کنم که فقط یه احساسه یا نه . ولی فقط یه احساس بودش دیگه. بعععععععله !
دختر کوچولو
من هنوز گریه هام تموم نشدن.. باقیش رو گذاشتم واسه موقع خواب.... باور کنین لوس نیستم. نیستم. نبودم حداقل..........
- نمی تونم درک کنم این استخون دردی که دارم فقط یه احساسه یا نه؟
کسي نمي دونه چطوری مي شه مرد؟
- خدايا مي شه بپرسم من چي کار کردم؟
- چن وقت بود قلبم تير نکشيده بود.....؟

دختر کوچولو


رعد و برق و اینا هم همراهیش می کردن... فیلم ترسناکم داشتیم می دیدیم.
خلاصه که جا داشت اون شعر کلاه قرمزی [اژدر کاکل به سر ، های های] رو بخونم!





می خوام برم بخوابم.
هیــــس ساکت لفطاً !
خب مشخصاً مشکل خودته. دیگه چراشو از من نباید بپرسی من باید از تو بپرسم.

دختر کوچولو

دختر کوچولو
خيلي با کلاس و شيک و ايناست يه مدت هم دانشگاه آزاد کرج درس مي داده
فاميليش هم عزيزيانه...
بعد اين يه رگش آمريکاييه...
(مي خواستم بگم معلممون خارجيه
) سر کلاس و اينا هم خيلي با کلاس صحبت مي کنه به ماژيک مي گه مارکر
به چه جوري يا چي جوري هم چن باري گفت شيژوري؟
تازه اينقدر خنده داره که نمي دونين...
يه بار برگشت گفت ژانويه که برسه نمي دونم چي چي......
ديگه کلاس رفت رو هوا .
اسمش هم ويولته 
مهتاب بهم گفت زهر ماري (تيکش
) چطوري خوب شدي؟
گفتم ببخشيدا خانوم عزيزيان دختر خالمه ،
(بعد داشتم فکر مي کردم چي بگم که مشعوف شيم و بخنديم!
) گفتم اسمش هم ويولونه .
ديگه از اون موقع معروف شده به ويولون !

بعدشم دختر خاله ی من که نیست. برای خنده گفتم!

دختر کوچولو

دختر کوچولو








ایشون هم کور مادرزاد هستند.


دختر کوچولو

من قبلاً ها خیلی مهربون تر از این حرفا بودم... چی شدم؟
دختر کوچولو
مسببش رو عشق است!
بعد عصری نشستم با داداشم برا دومین بار کارخانه ی هیولا هارم نگا کردم. 
/ داشتم با آتوسا تلفنی صحبت می کردم که نمی دونم سر چی شد که برگشتم گفتم : اگه تو این کار رو می کردی، منم باهات قهر می کردم ، تا آخر امتحانا !
(مسخره بازی و اینا . ) آتوسا هم برگشت گفت : وا. چقدر کم. یعنی ده روزم نمی تونستی قهر کنی؟
منم به خاطر این که کم نیارم گفتم : من امتحانای الهی رو گفتم. یعنی تا روز قیامت !
بیچاره غش کرد پای تلفن . 
البته من می دونم که مامانم همیشه دوستم داره . (البته خب وظیفشه. 
) ولی این گفتنش یه کیف دیگه ای داره...
بعدم این که مامان که میره مسافرت از همیشه مهربون تر می شه... این موضوع رو هم خیلی دوست دارم. 
امتحانام رو تا اینجا خوب دادم.. امروز هم به طرز احمقانه ای تو یه سوال قسمت محاسبه ایش رو غلط نوشتم که گمونم نیم نمره ای کم شه.
فردا هم تعطیلم و بعدش ادبیات دارم.. ادبیات رو چون خیلی دوست می دارم کلی ذوق دارم الآن!
تازه یه چیز خوشحالی دیگه هم اینه که ما شعر حفظی ها رو کل سال حفظ نکردیم الآن شب امتحان یهو باید محفوظ بشیم!!
خب یهو سال دیگه بهم می داد که کلی بهتر بود.
ولی بدون شوخی کلی کیف کردم. اصلا فکر کنم به خاطر همین کادویی که قبل امتحانم بهم داد باعث شد همه سوالا رو درست بنویسم٬ فرض کن! 

دختر کوچولو
مثل این که نیش خیلی ها به خاطر نیومدن من باز/بسته شده بود.
منظورم اینه که مال خیلی ها باز شده بود مال خیلی ها هم بسته شده بود. فمیدین که؟
اصلا اگه نفمیدین هم اکشالی نداره . من اصلا منظوری نداشتم. ![]()
یک ساعت پیش/ من و داداشم جلوی تلویزیون در حال کارتون دیدن. (و قسمت حساس قضیه
) که تلفن زنگ می زنه. همین طوری که چشمم به تلویزیونه برش می دارم. آتوساس می گه خوبی؟ می گم آره ببین من الان کار دارم .
می گه چیه؟ باز داری درس می خونی؟ وقتی می گم نه و دارم کارتون می بینم می زنه زیر خنده و می گه تو هم یه چیزیت می شه ها ! ![]()
ولی خودمونیم ها عجب کارتون قشنگی بود.
حسابی کیف کردم. خوشم اومده بود خواستم بازم ببینمش.
فرض کن! . قدیمیه ولی من ندیده بودم خب. /ملاقات با خانواده رابینسون/ ![]()
الآنم تا کتاب فیزیکم رو به قصد خوندن باز می کنم. قیافه با نمک شوت میاد جلو چشمم و ناخودآگاه مثل خودش لوس صحبت می کنم. ![]()
این وسط فقط مامان کَمه که هی برم واسش تعریف کنم تو کارتونه چی شد و اون بگه اگه دوست داشتم خودم می دیدم
و من هم از رو نَـرَم و بقیه ش رو واسش تعریف کنم! ![]()
آپ کردم که بترکه چشم حسود.
/منظور به شخص تاتی!
/
راستی شهادت حضرت فاطمه هم تسلیت...![]()

دختر کوچولو
یک : دقیقاً نمی دونم چرا و اینا امّا شخصاً می خوام متحوّل + متنبّه + متشکّر
نه ببخشید آخریه اشتبا شد . همینا بشم دیگه. بعد الآن که این جا نشستم می خوام دیگه هی نیام این جا بشینم بعد دیگه همین دیگه.
عذاب وجدان بر من مستولی شده خب. درکم کنین لفطاً ! ![]()
دو : این روزا تا با مریم دعوام می شه . تا سر هر چیزی اذیتم می کنه و بهش فحش می دم ، خیلی جدی می گه درک کن، من کنکوری ام. خندم می گیره خب.
(همچین می گه کنکوری ام درک کن، انگار مثلاً کنکور یه نوع سرطانه.
)
سه : دوباره چن روزی با مریم و داداشم تهناییم.
چهار : چه کیفی می ده این روزا نامجو گوش دادن. ![]()
پنج : برای عسلی : مامــی باز نمی شه برام وبت.![]()
شش : برای تاتی : شما پیشنهاد رو بگو ولی دلیل نمی شه من قبول کنم.
بعدم من اتفاقاً زیاد از اون شکلکه استفاده می کنم، جدیداً کنارش گذاشتم!
دلیلش هم همون فـــضول یابی بوده. بله. ![]()
- چون حرف از نیومدن زدم و ازش مطمئن نیستم ، امضا نمی کنم. من فقط پایین حرفاییم که از زدنشون مطمئن باشم امضا می کنم! ![]()

خوابالو
شنبه امتحان فیزیکم رو که بدم ادبیات و زبان و زیست و شیمی می مونه !
چقدر کم !!!
دیشب و پریشب واقعا از شدت گرما به زور خوابم برد. 
چی می شه خدا؟
البته من واسه مامانم می گم ها.
نمی خوام غافل گیر شه.
البته تا وقتی من هستم همه انتظار هر چیز غیر قابل انتظاری رو دارن .
(جمله رو داشتین؟
)

دختر کوچولو
خیلی مونده بود رو وبلاگم پررو شده بود.
تازه اون لباسا هم که پهن کرده بودم خشک شن ، خشک شدن دیگه.
حالا دیگه فقط با این جوجو های رنگی رنگی کیف می کنم
از سر و کول وبلاگم می رن بالا.

دختر کوچولوی تنوع طلب. 
چن وقته ، وقتی اومدم سلام نکردم؟
اشکالی نداره حالا. این دفعه هم روش.
صبح دیر از خواب پاشدم.
مامان خواست برم کمکش کنم رفتم پیشش ولی کمکش نکردم ، خودش همه ی کاراشو کرد.
بعد منم کاراش که تموم شد به شوخی بهش گفتم بیا اتاق منم تمیز کن.

بعد فکر کردم دیدم نصف شب بیدار موندن هم خوب نیست خب.
خب حالا، تا شنبه وقت دارم .
بعدشم این که امروز دلم می خواد برم سینما.
همین که گفتم.
ترم اول دیروز ِ امتحان شیمیم رفتم سینما چارچنگولی رو دیدم. چه کیفی داد .
خب من دیگه صحبتی ندارم. فعلا. 

مُضَمِم می شویم. (امضا کرده
) دختر کوچولو ![]()
The Land Of Happy
have you been to The Land Of Happy,
Where everyone's happy all day,
where they joke and they sing
Of the happiest things,
And everything's jolly and gay?
There's no one unhappy in Happy,
There's laughter and smiles galore.
I have been to The Land Of Happy__
What a bore!
خواستم فارسي شو بذارم ديدم همه قشنگيش به قافيه هاشه. بازم مرسي آقاي سيلوراستاين!![]()
- ایشالا خدمت همه برسم بابت تشکر ![]()
محض خوشحالی اینجا یه سری چرت و پرت نوشتم. خواستید تشریف ببرین ![]()
الآن فقط دلم می خواد یکی بیاد و من براش غر بزنم. اما نه بیشتر از اینا دلم الهام رو می خواد که تو سخت ترین شرایط هم که می دید گریه می کنم میومد و بهم می گفت ... چقدر گریه می کنی خوشگل می شی! و از اونجایی که من می دونستم حرفش فقط حرف مفته می خندیدم به تموم دروغ های به اصطلاح مصلحت آمیزش......
دلم می خواد من غر بزنم و یکی بی چون و چرا نازمو بکشه! نه اصلا ولم کنید. تنهام بذارید.. می خوام فکر کنم...
-----------------
بعدا اضافه شد:
خاله ی مامانم... آخرین خاطره یی که از خودش و خانواده ش داشتم مربوط می شد به قبل از کلاس اولم. اون موقع که حرف "ر" و "ل" رو بلد نبودم و به قدری برام سخت بود که هر دو رو "ی" تلفظ می کردم. یادمه خاله سیمین ، بچه اش مجید و بقیه بچه ها نوه هاش رو که دور هم جمع شده بودن و هی به من می گفتند بگو آرمین (اسم یکی از نوه های خاله ی مامانم.. که باهام هم همسن بود) ، و من می گفتم آیمین و همه می خندیدند. ازم می خواستن فامیلیم رو بگم و لام ِ فامیلیم رو ی تلفظ می کردم و می خندیدند...
حالا دقیقا بعد از این همه سال باید روزی که من دلم می خواد تموم روز تو خودم باشم و برای خودم تموم حرفایی که شنیدم و حقم نبود و تموم حرفایی که زدم و حق بقیه نبود رو تجزیه و تحلیل کنم و تموم روز تو رخت خوابم برا خودم گریه کنم ، باید پیداشون بشه...
... مامان اومد تو اتاقم و بهم گفت بیا لااقل سلام کن ، زشته. من گفتم که سرم درد می کنه و قیافم مثل لبو شده. چشمام باد کردن، ولم کن. گفت زشته و به هر صورت من و کشوند اون وسط.
حالا همه برام خاطره ی گفتن آیمین و تعریف می کردن و پشت سرش انتظار لبخند و خنده از من داشتند...
...دقیقا روزی که دلم می خواد تموم روز تو خودم باشم و برای خودم تموم حرفایی که شنیدم و حقم نبود و تموم حرفایی که زدم و حق بقیه نبود رو تجزیه و تحلیل کنم و تموم روز تو رخت خوابم برا خودم گریه کنم....
برای سحر عزیزم: قربونت برم من ، کامنتتو خوندم اینقدر ذوق کردم که دوست به این خوبی دارم. اما دلم نمیاد که برات غر بزنم ...
رودی فلو
از هر کس دیگه تو دنیا
بهتر بلده بزنه باد گلو
مارگو می گه که رودی فلو
بچه مزخرف و بی نزاکتیه. می دونم
به هرحال یه روز می ره جهنم
شاید هم بره زندان یا بره کانادا،
ولی من الآن هر شب خدا خدا می کنم که قبل از رفتنا
بیاد و به من هم یاد بده از اینا.
پنج : دوست دارم ، کل این کتابشو یه جور خاصی دوست دارم ، می خونم و لبخند می زنم. می خونم و می خندم!
شش : اون روز مامان داشت آشپزخونه رو تمیز می کرد و غر می زد : تمیز که نمی کنید ، لا اقل کثیف نکنید !
من : مُتَمِز که نیستیم لااقل مُکَثِف نباشیم... ؟
مامان : (در حالی که اصلاً حرفم براش خنده دار نیست) تو هم که همه چیز ُ به مسخره بگیر ٬ خب؟
من : خب !
هفت : راستی باز بلاگفا لوس شده.. کامنت دونی ها باز نمی شن..