تبليغاتX
دختر کوچولو
دختر کوچولو
این‌جا جهان آرام است.
بی حوصله ام. S-:
زير دوش نشستم آب مي خوره تو سر و صورتم همين طوري فکر مي کنم... براي اولين بار با خودم مي گم کاش تا حالا دو سه تا کتاب تاريخي خونده بودم، کاش مي دونستم هميشه بدبختي هاي يه مملکت چطوري شروع مي شه. کاش مي دونستم...
...
خونه مامان بزرگم بودم، دختر خاله هام و خاله م رو بعد از کلی وقت دیدم.
...
- يعني در عرض ده روز چقدر مي تونه افکار آدم، آرزو هاي آدم ، خواسته هاش، دعا هاش... تغيير کنه؟ هان؟ قبول کنين روزاي خوبي نيست... شما رو نمي دونم لااقل براي من که خوب نيست.
- می گم مسنجر که باز نمی شه. میبو هم که برام قاطیه. اس ام اس ها که قطعه. بلاگفا که داغونه. فقط بیان منم بُکُشَن، راحت شم دیگه.  
- اعصابم خورده. زیاد. بس که این روزا با مامانم سر همین چیزا گریه کردیم! (البته نه اس ام اس و اینا ها!)
- حموم رفتن هم برام اضافه شد به راه هاي فرار از زندگي.
- قلبم تیر می کشه.


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
باغ وحش شخصی من
 

جناب سلطان بزرگ که معرف حضور همتون هستند، اسم کوچیکشون پوپو هست. ولی کسی به خودش این جرات رو نمی ده که ایشون رو پوپو صدا کنه، چون وقتی اهالی این باغ وحش ایشون رو سلطان هم صدا می کنن، ناراحت می شن، جناب سلطان باید صدا شن.
سمت چپ پسر سلطان (معاون باغ وحش) و خانوم معاون رو می بینین. لازم به توضیح است که سلطان که خودش حیوانی شبیه به گاو (و شاید گوسفند) می باشد، پسرش همون خرسه ست. و خانوم پسرش هم همون هاپویی که خیلی ناز و ادا داره و گوش هاش هم آویزونه.
و اما دختر کوشولویی که رو پای سلطان نشسته رو می بینین؟ اون نوه ی سلطان یا همون دختر معاون باغ وحش منه. اسمش پم پمه اما همه صومتی صداش می کنن، کشته مرده خیلی داره، خیلی از حیوونای باغ وحشم که نسلشون منقرض شده به خاطر صومتی بوده، اون بچه خرسی که نزدیک معاون و خانوم معاون باغ وحش خیلی مظلوم نشسته رو می بینین؟ اینطوری نگاش نکنین ، اون خودش به تنهایی دو بار برای صومتی خود کشی کرده.
قورباغه ای که سعی داشته نزدیک سلطان باشه هم اسمش داروگرنه. خیلی بپر بپر می کنه. همیشه هم دور و بر سلطان می چرخه. بگمونم این یکی هم از خاطرخواه های صومتیه.
هاپویی که زیر پای داروگرنه محافظ باغ وحشه. اون یکی هاپو سفیده خانومشه و اون هاپو کوشولوهه که سمت راستشونه هم دخترشونه. خیلی مظلومه.
اون ورشون خوشبخت ترین زوج این باغ وحش نشسته ان. همون گورخره و لاک پشته. گورخره خانومه، شوهرش صداش می کنه گوگور، گوگور هم شوهرش رو لاکی صدا می کنه. این قدر عاجقانه و شاعرانه ان... نمی دونین که.
از سمت چپ، اون هاپو و پیشی هه و اون موش کوشولویی که جلوشون نشسته یکی از خانواده های خوشبخت این باغ وحش می باشن، با این که ممکنه یه روزی از دست هم عصبانی بشن و آقاهه که هاپوهه باشه خانومش که پیشی هه ست رو بخوره یا یه موقعی مامانه پسر شیطونش که تو خونه موش فاضلابی صداش می کنن رو بخوره.
اون اردکی که سمت چپشونه رو هم برای خودشون آوردن تا کارای خونشون رو انجام بده، از اونجایی که نمی دونستن چی صداش کنن ، اسمش رو گذاشتن خانوم حنا.

جداً باغ وحشم رو خیلی دوست دارم...  چون خیلی از حیوونای توش کادو هستن  یا سوغاتی  بیشترشم مامانم برام خریده.  

اگه می خواین عکس رو بزرگ تر ببینین ، کلیک کنین.


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
1.2.3.4
۱. می خوام برم یه عکس از باغ وحش شخصی خودم واستون آماده کنم بیام نشونتون بدم.
۲. آره بابا. منم خیلی حرص و جوش نمی زنم... اصلا نوزده و هرچقدر همون بیسته دیگه.
۳. دوستای مریم خونمونن. به طور خیلی اتفاقی دو تاشون اومدن اتاقم.  من به طرز ناخواسته ای یهو پاشدم یه کم دور و برم رو تمیز کنم یادم افتاد اتاقم رو تمیز کردم.  خودم متعحب شدم.  خدایا شکرت.
۴. من قبلا هم این قدر چرت و پرت می گفتم؟
۵. کامنتای تایید نشدم به هزار رسیده کلا کاربریم ریخته بهم.


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
کارنامه اعمال نه ماه دفاع مقدس
دقایقی پیش...
مامان از تو آشپزخونه صدام می کنه. من: بلــــه؟ مامان: بیا یا ظرفا رو آب بکش، یا آشپزخونه رو جارو کن. من: مامان می خوام وبلاگم رو آپ کنم. مامان: بعداً. فعلاً بیا کاری که بت گفتم رو بکن. من : اَه. مامان: اَه تو دلت.  من: مامان مطمئنی اون کوفت نبود؟؟؟

بله... خلاصه که من کارنامه ی اعمال نه ماه دفاع مقدس  خودم را گرفتم.  ممم... از ترم پیش معدلم سه صدم اومد پایین تر. دیگه نمی دونم چرا.  شدم ۱۹.۶۷....
مریم یک عالمه دعوام کرد که خیلی بده و اینا... حالا این یه تیکه رو داشته باشین:
مریم : واقعاً بد شدی. شوخی نمی کنم.
من : اوووووه عزیـــــزم ، یادم نبود تو اول که بودی شیش صدم از من بیشتر شدی...
مریم : کلاً واسه اول خیلی بده زیر ِ ۷۰.
من : خودت می دونی اگه منم مدرسه ای می رفتم که تو می رفتی بیست می شد معدلم.  (فرض کن می شد. )
(.... یهو خودم غش می کنم از خنده.... )
حالا بیچاره مدرسه ش نسبت به این مدرسه هه که من می رم "خوشحالی" بود.. ولی نه به این شدت...

- باورتون می شه؟ من دیروز کل اتاقم رو تمیز کردم. الآن اینقدر تمیزه.  اصلاً باورم نمی شه. صب که از خواب بیدار شدم یه لحظه موندم که اینجا جداً اتاق منه؟
- بعد این که میام الآن خدمتتون.
+ برای محدثه: چشم سعی می نمایم . [جیگر و دل و قلوه با هم]
+ برای ریرا: نه... خصوصاً این روزا که اصلاً...


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
تعالیم گائوتمه بودا برای گوسفندان

یه کتاب جدیداً گرفتم اسمش "تعالیم گائوتمه بودا برای گوسفندان"ه. خوشم میاد ازش.. هر چند به هر کی نشون دادمش گفته خیلی لوسه ! ولی جداً خوشم میاد.
پشتش همچین چیزی نوشته:
هنگامی که سخن از معنویت و باورهای اساسی به میان می آید، گوسفندان را بیش از هر جاندار دیگری دست کم می گیریم. کتابی که در دست دارید استعدادهای درخشان این جانوران نجیب را محترم شمرده و به رسمیت می شناسد و به گوسفندان دانش پژوه در سراسر جهان امکان می دهد که استعدادهای خود را بپرورانند و سالک طریقت روشنگری باشند.
این عکسه هم مال کتابه ست.
0. این پرشین گیگ هم بی ادبی خودش رو به حد اعلا رسونده! من که نه قالبم رو درست می بینم نه عکسای تو وبلاگم رو. شما درست می بینید؟
۱. می خوام برم اتاقم رو تمیز کنم، از عجایبه ولی گاهی لازمه.
۲. دیشب که نصفه شب سه بار متوالی از رخت خوابم بیدار شدم رفتم آشپزخونه در یخچال رو باز کردم یه زرد آلو برداشتم شستمش خوردم، فهمیدم چقدر زرد آلو دوست دارم!
۳. هوینا (havina) . فهلا.


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
صورتی
دوست دارین با یه سرنگ همه فکر و ذهن و مغزتون رو صورتی کنم؟
پس لفطاً یکی یکی بیاید و صف رو هم رعایت کنین.

گفته باشم که هیچ تضمینی نمی کنم بعدش مژه هاتون اینقدر بلند شه!
/چند وقت بود قالب تیره نزاشته بودم؟/
/چقدر اینجا بی ریخت شده!/
/فکر نکنم بتونم این قالبه رو تحمل کنم٬جداً!/


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
دهن کجی

امشب باز هم عروسک هام رو دورم جمع کردم و يه دليل ديگه براشون آوردم که بايد خوشحال باشن که عروسکن ، و حتماً اونا هم تو دلشون بهم دهن کجي کردن... من يه بار ديگه آرزو کردم کاش عروسک بودم!
پنج-شيش ساله که بودم دوست داشتم يه شيريني فروشي بزرگ داشته باشم... تا قبل از ده سالگيم دوست داشتم معلم شم.. اون موقع فکر مي کردم خيلي مهربونم و معلمي خيلي بهم مياد... ده-يازده ساله که بودم عاشق رقص باله بودم و هميشه دوست داشتم يه بالرين ماهر شم... بعد از اون تموم دوازده-سيزده سالگيم دوست داشتم ويولنيست باشم! اما حدود دو سالي مي شه آرزوهام ته کشيده... هر چند هنوزم شيريني دوست دارم و نسبت به معلمام حس خاصي دارم و اگه قرار باشه نمايش يه رقص رو تماشا کنم باله رو انتخاب مي کنم و به صداي هيچ سازي هم مثل ويولن عشق نمي ورزم.. اما آرزوهام همون دور و بر عروسک بودن مي چرخه!


- می رم قالبم رو عوض کنم... یکی ساختم...


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
گاهی آدم مظلوم میشه...
و این چنین می شه که آدم گاهی مظلوم می شه!
گوشه ی خونه چارزانو تکیه می ده به دیوار و
لباش رو به هم فشار می ده و  
به گل های قالی زل می زنه!
و مامانش داد می زنه که باز چه مرگته؟
می گه هیچی... فقط شنبه... شنبه... کارنامه می گیرم

- بعدم از خنده غش می کنیم دیگه طبق معمول... من عاشق این مسخره بازیامم!!!


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
زیر حرفمان می زنیم
عصر خواستم بزارمش... نشد که نشد...
نشستم فکر کردم دیدم من بیشتر از اونی که فکرشم کنم زیر حرفام زدم، این بار هم روش. تازه من که زیر نوشته ام رو امضا نکردم. این هم یه دلیل دیگه واسه گذاشتن این پست.
دقت کردین من بیشتر از اینکه بیام اینجا پست بزارم می گم که نمی خوام بنویسم؟ خدایی خیلی خلم دیگه. امروز تو خونه تنهایی نشسته بودم یه گوشه. دیدم هیچکی دیگه دور و برم نیست. مدرسه که تموم شده. آتوسا هم که تموم مدت تو مدرسه پیشم بود جز روزای اول تعطیلیا دیگه زنگی بهم نزد. دیدم دیوونه ام اگه اینجا ننویسم خب. من دیگه واقعا شرمنده ام که اینقدر لوس بازی سر نوشتنم در میارم !!!
در ضمن خوبم... تقریبا!
من اینجا رو دوست دارم...
من اینجا رو دوست دارم....
 آرشیوم که از شهریور۸۵ شروع شده رو دوست دارم. 
اون چند ماهی که اینجا چیزی ننوشتم و جای خالیش تو آرشیوم هست رو دوست دارم.
اسم وبلاگم رو که تا حالا بهش وفادار بودم و هیچ وقت عوضش نکردم و این که چقدر بهم میاد رو دوست دارم...
تموم پسوردام که یه سره در حال عوض کردنشونم و یکی در میون یا خوراکین یا اسم کارتونی چیزی رو دوست دارم!
اینکه وبلاگم لینکدونی نداره ولی خیلی ها لینکم رو دارن و اینجا خیلی دوست دارم رو دوست دارم! 
تموم قالب های زشت و بی ریخت خودم رو دوست دارم.
تموم بچه بازی هام در مورد این که چن وقت نمی خوام بنویسم و فرداش بیام بنویسم رو هم دوست دارم.
تک تک پستام رو دوست دارم. 
نظر سنجی وبلاگم که شاید مسخره ترین نظر سنجی ای باشه که تاحالا دیدین رو دوست دارم.
شرایط ورود که اونقدر مضحکه که خودم چند بار دلم خواسته برش دارم رو هم دوست دارم.
این که زیر عنوانم نوشتم اینجا جهان آرام است رو هم دوست دارم. من اینجا رو دوست دارم...  


روز مادر داشتم با آتوسا تلفنی صحبت می کردم. (آتوسا مثل خیلی از دوستام عاشق مامانمه) موقع قطع کردن تلفن، آتوسا : به فریبا جون هم روزشو از طرف من تبریک بگو!  من : (اندکی فکر می کنم اسم مامانش رو یادم بیاد... ) یهو آهان! تو هم به افسانه جون تبریک بگو.  آتوسا : فکر کن ما با هم این طوری صحبت کنیم (همین جون و اینا!) یهو هر دومون غش می کنیم پای تلفن!!!  
این بار روز مادر با خودش رفتم واسش کادو بخرم، بردمش شهر کتاب.  شهر کتاب جای مورد علاقه ی منه که بیشتر از کتاب چیزای دیگه توش یافت می شه.  چن تا کتاب برداش یکیش مال شریعتی بود بقیش یادم نیست، یه آلبوم عکس برداشت... به اصرار من یه کارت انتخاب کرد واسش بنویسم.
 جواب کامنت ایشون و ایشون و ایشون رو می خواستم بدم و برای ایشون کامنت بزارم که بلاگفا نزاشت. مال ایشونم نمی دونم رفت یا نه ؟


راستی من بسیار خوشحالم که بیشتر خواننده های وبلاگم اصلا وبلاگم نیومدن! نظر سنجی می گه!



 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
این روزا این طوری می گذره
.
.
.
وقتی پست آخر آنی دالتون ، شخصیت طنز نویس دوست داشتنیم رو خوندم گریه کردم. وقتی تو تلویزیون دیدم مردم چطوری کتک می خوردن گریه کردم. آره . من دیشب تا صبح پم پم صومتیم رو از همیشه محکم تر بغل کرده بودم و مراقب بودم اشکام خیسش نکنن. وقتی زهرا زنگ زد و بهش گفتم نمی شه برم مهمونیش و خوب نیستم و بدون هیچ جوابی همین طوری تلفن رو قطع کرد گریه کردم...
در کل این روزا این طوری می گذره.


همه ی وبلاگاتون رو خوندم... ببخشید کامنت نزاشتم... نمی خوام چن وقتی بنویسم... فعلا خداحافظ.

+ - ناژین نوشت.
واج آرایی.
پروردگارا ! سپاس که پسمانده ی دلواپسی هایم را سپردی دست باد.

- واج آرایی "پ" و "س" .
- تو بارون به ذهنم رسید.
- کلاً تو آرایه ها واج آرایی رو خیلی دوست دارم!  (انگار بستنیه!)


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
رای!
عجب فیـــلمیه این بلاگفا ها . جداً . من هر وبلاگ رو صد دفه باید باز کنم هی F5 بزنم هی بزنم. تا آخرش باز بشه. حالا این که باز بشه یک در هزاره. در بقیه موارد باز هم نمی شه.
رفتم تو بارون یه کم..  بعد همین طوری نیشم باز بود واسه خودم فک می کردم.  بعد رعد و برق می زد گفتم فرض کن الآن یکی از اینا بیاد بخوره تو سر من..   هی گفتم فرض کن.. داشتم به عواقبش فکر می کردم دیدم خیلی خطرناکه پاشدم اومدم خونه.
مممم... بعد این که تموم این روزا من و مامانم هی به مریم می گفتیم باید رای بدی.  هی می گفت چه کاریه بابا. آخرش امروز هی باهاش صحبت کردیم یکی از دوستاش یه سی دی آورد ببینه بچه ام.  عبرت بگیره بره رای بده. خلاصه این که الآن مامانم اینا رو این موقع شب کشوند بیرون که بره رای بده. ما کلاً همین طوری ایم.  
حالا یکی از شوخی های ما در همین رابطه
صب مامانم به من : اگه مریم نیومد رای بده تو با شناسنامه اش بیا.
من: باشه!
مامان : تازه مامانم (مامان بزرگ من ) هم نمی خواد رای بده. چطوره چادر سیاه کنم سرم جای اونم برم رای بدم؟
من : نه بزار من بجاش برم. یه کم پنبه هم می چسبونیم به پیشونیم.
خدایی ما سر چیزای مسخره خیلی می خندیم.  نمی دونم شما هم همین طوری باشین یا نه.  فکر نمی کنم البته.  

- خاله سوسکه؟ سیمز تو رو آوردن؟ مال من رو نیاوردن. اون کد رهگیری (؟) شم مثل این که اشتبا یادداشت کردم هرچی تو سایته می زنم می گه موجود نمی باشد. من سیمز می خوااااام!


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
می رم بیرون .
(.... نمی دونم چه عادت مسخره ایه که همیشه خدا چراغ اتاقم خاموشه و این چراغ خواب لعنتی روشنه. مامان بهم گفته حتماً یه جور مرضی داری.. هیچکی از همچین چیزی خوشش نمیاد. )

من هنوز نمی تونم وبلاگی رو باز کنم... حوصله ام سر رفته... چه بارونی میاد.. دلم گرفت  می خوام برم بیرون...


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
اعصــــابــــ نــــدارمــــ
بلاگفا که خرابه.
گوشیم هم که هیچ دردی رو دوا نمی کنه با این وضع قطع کردن sms ها.
ویندوز کامپیوترم هم عوض کردم همین امروز. (خیلی ویروس داشت!) الآن هیچی توش نیست.
یعنی رسماً هیچ کاری نمی تونم بکنم دیگه!!!
حوصـــله ام سر رفته.
کاش لااقل بلاگفا وبلاگا رو باز می کرد یه کم وبگردی می کردم.



.... آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
ببینید چی می بینید!


ببینید چی می بینید! این همون پازلیه که من اینجا ازش سخن به میان آوردم.  پس از سختی ها و مشقات تعریف نشدنی (!)  به اتمام رسید. از مامان خانومم کلی تشکر می نمایم.  چون که به یاری من در این امر خیر شتافتند.
- جدا خیلی خیلی سخت بود...  کلی ذوق کردم تموم شد...
- خواستم عکسشو کوچیک تر بزارم گفتم زحماتم معلوم نمی شه. بزرگ خوبه.
- فکر کنم بیشتر از یه سال گذشت از اون موقعی که عکس این پازلمو که درستیدم گذاشتم همینجا !
برای آبجی دنیای ماهـــــــم : خودمم عزیز دلم .  


دختر کوچولو

 
+ - ناژین نوشت.
جو گیـــری هم عالمی دارد!
خیــــلی وقت بود خیابون گردی این همه بهم خوش نگذشته بود، سر شب مامان داشت پازل درست می کرد هی بهم گفت بیا کمکم کن تموم شه. منم گفتم به شرطی کمکت می کنم که بعدش من رو ببری بیرون ! هی گفت خب حالا بیا کمکم کن! تا بالاخره راضی شد من رو ببره بیرون...
اولش گفت حالا فکر کردی مثلاً چه خبره.؟ گفت بیا پیاده بریم. گفتم خب. باشه. رفتیــــم و دیدیم به به. چه خبره ! جشن و سرور و شعف و پایکوبــــی و بلــــــه ... خلاصه یه ساعتی گشتیم و کلی خوشحال و شادمان اومدیم خونه.
بعد مامان که بیشتر از من از این بیرون رفتن خوشش اومده بود  برگشت گفت بیا با بچه ها با ماشین بریم. گفتم باشه.  (حالا خوبه اولش نمی خواست ببرتم. ) در همین حین:
من : مامان این همه دیروز و پریروز هم بهت اصرار کردم برم بیرون  خب می دونستم روحیه ی جوگیرانه ای داری، خوش می گذره.
مامان : آره راست می گی ، کاش دیروز اینام میومدیم.
رفتیـــم با ماشین و نمی دونین چه ترافیکی بود ها. هر بیست دقه یه متر می رفتیم جلو!  کلی چیز میز دیدیم و شنیدیم و.... کلی خندیدیم و اینا و اومدیم خونه...
کلی خوش گذشت.


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.


Service Unavailable

اعصابم خورد شد اینقدر بلاگفا رو باز کردم این چیز مسخره رو نوشت. هر وبلاگی را باز کردم همین رو نوشت... اه اه اه.  ممممم... کامنتامو درست حسابی نشد بخونم. وبلاگاتون رو درست حسابی نتونستم باز کنم، چیزی درست حسابی نشد بخونم ، کامنتی نشد بزارم. همین دیگه.



آخرین امتحانم رو هم دادم، آخرین روز مدرسه هم گذشت... سال خوبی بود...
با پریناز بغلدستی خل و چلم که هر روز واسم خالی می بست...
مریم که بزرگترین رازاشو فقط به من گفت..
نیلوفر که واسم بچگونه صحبت می کرد!
و اون یکی نیلو که هر روز و هر روز بهم می گفت بیا سال بعد پیش هم بشینیم !
آتوسا، آنیتا، طناز، زهرا، شادی...
گذشت دیگه.. گذشت...
آخرین امتحانم رو به شدت بد دادم! تمام دیروز در جو خاصی داشتم درس می خوندم و من هر وقت خیلی درس بخونم همینطوری می شه. و مطمئناً کمترین نمره ی کارنامه ام خواهد بود...اما چه اهمیتی داره؟
کارنامم رو هم سی ام می گیرم...


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
لازانیا یه غذا نیست!
لازانيا يه غذا نيست، لازانيا يه شيوه ي زندگي کردنه، نوعي بودنه، کامل ترين دست آورد بشره.
فکر مي کنيد سرخ پوستا به مسافرا چي مي دادند؟ لازانيا!
يا ماريا نترات خطاب به جماعت چي فرياد کشيد؟ بگذاريد آنها لازانيا بخورند.
يا نير آميستراک وقتي روي ماه فرود اومد چي گفت؟ گفت اين يه قاچ کوچيک از لازانياست.
اون يه روياست..
غذاي بزرگان تاريخه !


- این صحبت ها به شدت مورد قبول من واقع گشت!
- قسمتي از صحبت هاي گارفيلد . (در گارفيلد2)
- اسم ها رو مطمئن نیستم درست نوشته باشم!
- گمونم بايد يه تابلو بزنم سردر وبلاگم که خانومايي که ني ني تو شيکمشونه وارد نشن وگرنه هوس هر نوع چيزي ممکنه بکنن.


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
تا نیم ساعت بعد از غذا نباید درس خوند!
ظهر از اینجا که پاشدم رفتم شیمی خوندم یه کم ، من تا میام درس بخونم گشنه ام می شه... گفتم خب حالا برم ناهارمو بخورم بقیه شو بعداً می خونم حالا. رفتم یه عالم ناهار خوردم... (اینجا رو گوش بدین جالبه!) گفتم تا نیم ساعت بعد از غذا خوردن نباید درس خوند که، (طبق گفته مشاورین درسی ، و به این علت که در این نیم ساعت همه ی فعالیت های بدن صرف همون سوخت و ساز و اینا می شه) حالا من که هیچ موقع به حرف هیچکی گوش نمی دادم در این موارد حرف گوش کن می شم. نیم ساعت اومدم پای این لامصب... یه کم آهنگ گوشیدم دیدم خب خوابم گرفت ! رفتم خوابیدم یه کم پیش از خواب پاشدم. خلاصه که اینه دیگه... خودم خنده ام می گیره از این کارام.
فعلاً


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
می رم بدرسم :|
بلاگفا آخرین پستمو خورد. نمی بخشمش.  دیگه حوصله نوشتن ندارم. می رم بدرسم. فعلاً.
+ - ناژین نوشت.
نقش اول عکس آقای گاو تشریف دارن
یه چیز جالب. بزارین این عکسه رو اشخاص توش رو بهتون معرفی نمایم.  گاوه که خب نقش اول عکس () سمت راستش منم. سمت چپیش نیلوفر.  (قشنگ دارین می بیننمون دیگه؟ ) اونی که نزدیک منه مریم. اونی که نزدیک نیلوفره مهتاب.  (وای خدا منو نکشی. چقدر من با نمکم! ) عکس هم مربوط می شه به آخرین اردوی امسال.



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
اسمارتیز خورون
این روزا خیلی شدید عشق اسمارتیز شدم. کسی نمی دونه دلیل علمی شو؟

- درسمم نخوندم. دلیل علمی این رو هم کسی نمی دونه؟


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
وان دقیـ ــقه
یه چیز بگم فقط برای خنده .
روز بعد از مناظـ ـره ی دکـ ـتر و مهـ ـندس که مهـ ـندس یه برگه آورده بود در برابر حرف های دکـ ــتر از خودش دفاع کرد؟  بگین خب؟  اون موقع که داشت حرف می زد من به داداشم گفتم الآن دکـ ــتر یهو میاد جلو دوربین ، می گه وان دقیـ ـقه  ، وان دقیـ ـقه (One daghighe)* تا جوابشو بده.

* تلمیح داره به سوتی دکـ ــتر!
- من مناظـ ـره ی دکـ ـتر و مهـ ـندس رو هم ندیدم ولی خب بعدیش رو دیدم!  ضمناً گفتم که برای خنده. سیاسی نشدم هنوز !


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
زرنگی + پاستیل
حسودیم شد به مامانم، رفتم یه پازل بخرم خودم درستش کنم. داشتم پازل هارو نگا می کردم اومدم زرنگی کنم مثلاً! یه پونصد تیکه ای برداشتم و اومدم خونه و دیدم ای دل غافل... کجای کاری؟  این که پشتش نه حروفی داره و نه عددی. یعنی من باید بشینم کل این پازل رو از رو شکلاش بچینم؟  مامان اومد و بهم گفت که خیلی سخته و عمراً اگه بتونی درستش کنی.  منم جو گرفتم رفتم سراغش... کل دورش رو چیدم... از وسطاش هم تقریباً یک چهارمش رو چیدم..  اما واقعاً سخته. دیگه چشمام درد گرفته بود اینقدر نگاه تیکه هاش کرده بودم !
حالا هم رو یه میز تو هال ریخته و پاشیده ست.  می ترسم آخرش یه تیکه اش گم شه بعد زحمت هام هدر شه!  آخه نمی شه هم جمعش کرد . هی کوچولو کوچولو هاشو با هم ردیف کردم!  خلاصه که من کلی الآن ذوق پازل و اینا دارم.. منتظرم این شیمی کوفتی رو هم بدم ببینم چی می شه !

- من همه ی عمرم شکمو بودم.  این روزا تا می خوام بگم پازل اشتباهی می گم پاستیل.
- راستی یه نظر هم به این پایینی ها اضافه گردیدم !


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
8 حرف نگفته
  1. اوهوی بلاگفا ! این چه بند و بساطیه برا ما درست کردی. هان؟ من برا این که پستمو از دست ندم باید برم تو وبم تو پرشین بلاگ سیوش کنم؟ یعنی چی که بلاگفا هی زارت و زورت خراب می شه. ما همه زندگیمون همینجاست. نیشخند (می رم پرشین بلاگ ها - (می رم همونجایی که ازش اومدم ها.خنده))
  2. تازه الآنم نمی دونین با چه مصیبتی پستم رو گذاشتم. جدی شرمنده ام که سر نزدم. باور کنین همه اش تقصیر بلاگفاهه. ناراحت
  3.  خدایا این ملت فقط منتظر کوچیکترین چیزین که سرش شعف و پایکوبی راه بندازن واقعاً!
    دیشب ، ساعت دور و بر یازده-دوازده، برق رفته، بارون به چه شدیدی میاد، اون وخ ملت تو خیابون جشن گرفتن داد می زنن که: یه هفته ، دو هفته ، ----- حموم نرفته .  من تو رخت خواب از خنده غش کرده بودم دیگه...خنده
  4. البته ما هم جزو همین ملتیم ها. صب کنین بهتون ثابت کنم...
    ساعت نه-ده همین دیشب که ما برق نداشتیم. داداشم خیلی ادعاش می شه که اطلاعات عمومی داره و اینا بعد مثلاً مامانم می خواست روش رو کم کنه.
    مامانم: اگه راست می گی پایتخت ویتنام چیه؟
    داداشم: تو اگه راست می گی مال مالزی چیه؟
    مامانم: کوالالامپور. نمی دونی مال ویتنام رو؟
    داداشم: تو می دونی؟
    مامانم: نه. حالا مال فلسطین چیه؟
    داداشم: قدس. -مریم: غزه ! مامان: نه!!
    من میام در این وسط یهو : دعوا نکنین ، هر دوشون پایتخت هندوستانه. (با توجه به فیلم مادر زن سلام!)
    مامانم: حالا اگه گفتین پایتخت قزاقستان چیه؟
    داداشم: آلماآتا.
    مامانم: نه . جاکارتا!
    مامانم: حالا پایخت سریلانکا چیه؟
    (... اینجا هر کی یه اظهار نظری می کنه!)
    مامانم: نه. جاکارتاهه !
    داداشم: پایتخت اندونزی پس چیه؟
    مامانم: وا . اون که معلومه. جاکارتاهه.
    مامانم: اگه گفتین کدوم کشوره که پایتختش جاکارتاهه؟
    داداشم: اندونزی دیگه. خودت گفتی.
    مامانم: نه جاکارتا پایتختش خودشه. جاکارتاهه.
    (....غش می کنیم همگی...قهقهه)
  5. من به مامان: مامان دقت کردی برق که می ره، تکنولوژی که نیست! ما به چیزای خیلی بی مزه ای می خندیم؟
    مامانم: عزیزم ما وقتی برق هست هم به همینا می خندیم.خنده
  6. در مورد سؤالی که پرسیده بودم و کلی جواب گرفتم. در مورد احساستون در مورد این همه قالب عوض کردن و اینا.. جوابا رو اینجا هم به ترتیبی که گذاشته شده بود می زارم. (فقط همون یه تیکه از کامنت رو که ربط بهش داره رو می زارم.)
    /خانوم خوشکله من احساس میکنم اگه بذاری یه قالب ثابت بمونه خیلی بهتره. سرگیجه می گیرما!/فکر کنم آدم هر روز باید عوض بشه ولی نه اونقدر که عوض شدنش باعث دردسر بشه/ کلا اینجا مثه یه سورپرایزه! یعنی همین که مدلش عوض می شه و اینا...من هر دفه قبل اینکه باز کنم صفحه رو اول پیش خودم فک می کنم ایندفه چی می تونه باشه!/به من حس شاد بودن یه دختر خوشگل و خوشتیپ و یکی یه دونه رو وبلاگت میده!!!! نیدونم چرا که؟!!!/خیلی تنوع داره ./من اگه یه دفعه بیام اینجا همون قالب قبلی رو ببینم برات نگران می شم/ما حس خوب داریم......... وقتی می یاییم ذوق زده و شگفت انگیز می شیم/همیشه یاد اون قالب سبز و اون لوگو و بنرت میفتم یا این که یاد اون قالب مشکیه بود پاییناش یه چیزایی (یادم نیست چی بود !)داشت !!یاد اونا میفتم !/من که هر دفعه که میام دلم واسه قالب قبلیت (قابل قلبیت) تنگ می‌شه! بس که همه‌شون خواستنی‌ و خوشمزه‌ن! حسم اینه که...همیشه دلم وا می‌شه!و حالم جا میاد/چه ناز شده اینجا/من وقتی میام وبت خیلی روحیم عوض میشه/من اینجا میام احساس شادی دارم انگار بهم انرژی مثبت میدن همه ی قالب های خوشگل و خوشمزه ات هم دوس دارم/بعضی اوقات جالبه بعضی اوقات هم رو اعصاب/....با استعدادههههههه وای چقدر این قالبت باحال شدههههههه چقده خوشمزهههه استتتتتتتت/دلنوشته هاتو رو دوس دارم/هی میام اینجا هی هر روز یه مدلی , یه رنگی هی میگم ( به خودم ها ) بچه جان خب تو هم از این بچه یاد بگیر 4 تا قالب درست کن , اصن من آدم به تنبلی خودم ندیدم , کلی تشویق می کنمت , تند تند قالب درست کن بذار اینجا بلکه من هم متحول بشم ./ احساسات مختلفي به من دست ميده وقتي وبلاگت رو ميخونم ... بعضي وقتا لــجم ميگيره حسابي: بعضي وقتا حرصم ميگيره: بعضي وقتا اينقدر ميخندددم كه نگو : بعضي وقتام اينشكلي(()) ميشم: بعضي وقتام بهت حسوديم ميشه: بعضي وقتام از دست خودت و حرفات عصباني ميشم: بعضي وقتام احساسي خوبي بهم دست ميده كه تو رو ميشناسم: بعضي وقتام كه خداييش دهـــنم آب ميوفته/
  7. فقط امتحان شیمیم مونده . یه کمی می ترسم.
  8. خدا محافظتون. میام پیشتون. خجالت


    دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
چه حسی دارین؟
حالا مــــــــــــــــــــن رو نگا کنین.
مـــــــــــن با قیافه ای خسته از امتحان برگشته !   (مثل بخت برگشته بخونینش! )
با قالبی خوشمزه ، جدید خوشگل. خوردنی وایی....

می گم یه چیزی...
من که میام وبلاگاتون... نسبت به قالب هاتون ، نوشته هاتون ، طرز نوشته هاتون ، که معمولاً ثابتن و کم تر موقعی تغییر می کنن ، کلا نسبت به همه شون یه حس خاصی دارم که مثلاً وقتی وبلاگتون رو باز می کنم و می بینمش دوباره همون حس همیشگی بهم دست می ده...
خیلی دوست دارم بدونم شما ها که میاین اینجا ،می بینین هر بار اینجا یه رنگیه. مدل نوشته ها (گاهی) عوض می شه. طرز نوشته ها عوض می شه... موضوعشون... اینا... چه حسی دارین ؟

- این نظر سمچی هه رو دوستش دارم. دوست داشتین شرکت کنین توش. نتایجش برام خیلی مهمه


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
چه کار می کنم من اینجا واقعاً؟ D:
من درحالی که با قیافه ای این طوری ->  و دلی ریش ریش () در حال زیست خوندنم .. /که نمی دونم تو بریدگی سطحی پلاکت ها جلوی خروج گلبول های قرمز و می گیرن و از ورود میکروب هم جلوگیری می کنن/ (بعد یهو یادم میفته دیشب یه قالب جدید ساختم واسه وبلاگم. ) می گم برم کامنتامو بخونم!  - بعد وجدانم نمی ذاره. می گه اول سه تا فصل آخر رو کامل می خونی ، بعد می ری!  بعد می گم ولــــــــش کن بابا... یهو می بینم اینجا نشستم کامنتامو خوندم ، دارم پست می نویسم.  ( قضیه اعتیاد و ایناست دیگه.  ) تازه می خواستم کامنتاتونم جواب بدم دیگه دیدم خیلی پررو می شم گفتم باشه بعدا.

- خوبه. همه چیز خوبه خوبه.....


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
در خانه ...
دو تا از تیکه کلام های من و مامانم تو خونه:
۱. سولفوریک بادمجون : سوفله بادمجون... وایی دلم خواست
۲. بزن استرس میوزیک (Stress music) : یعنی من الآن نهایت استرس و اینام !

- آخی... پارسال بودی دو ساله امسال شدی سه ساله... آخییییییی !   
- این نظر سنجی رو هم محض خنده گذاشتم. بهتون اجازه می دم توش شرکت کنین!  



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
سواتیه (سوتی ها D:)
این چند شب که چون عادت کرده بودم شب های امتحانم بیدار می موندم و درس می خوندم همین طوری که خوابالو خوابالو داشتم درس می خوندم خیلی سوتی می دادم. از اونجایی که بیشتر این شب ها مریم هم در شرف من بود.  خیلی اصرار داشت که بنویسمشون اینجا.
۱. امتحان زبان فارسی
من در حال درس خوندن یهو .........فعل های موزی ! یهو خودم غش می کنم . یعنی ماضی !
۲. امتحان اجتماعی
در حال حفظ کردن جمله ای که توش نظام سیاسی داره! یهو ........ نظام هسته ای! (هسته ای دیگه چی بود این وسط!
۳. بازم همون اجتماعی
کلمه ی مشکل رو خوشکل می خونم !

و کلی چیزای دیگه که یادم نیست.. اگه مریم دم دستم بود ازش می پرسیدم که بهتون بگم مشعوف شین !



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
خوبم من... (:
از حموم که میام موهام رو کامل خشک نمی کنم ، خوشم میاد این طوری بوی شامپو رو بیشتر حس می کنم! جلوی موهام بالای سرم جمع می کنم و کلیپس دوست داشتنیم رو بهشون می زنم.
چارزانو وسط اتاقم می شینم... حوصله ندارم از جام پاشم دستم رو دراز می کنم و از تو قفسه کتابام کتاب زیستم و می کشم بیرون. میفته زمین و از لاش یه برگه ی نامه نگاری میفته بیرون تا میام بخونمش یادم می افته قضیه ش چی بود. پرتش می کنم رو تختم...
کتابم رو باز می کنم.. هیچ وقت از زیست بدم نیومده... اما هیچ وقت دوستش هم نداشتم... از کلمه ها و جمله ها و عکس ها می گذرم... نمی تونم حدس بزنم چند وقته که دارم درس می خونم.
پا می شم کامپیوتر رو روشن می کنم. آهنگ بی کلام فوق العاده آرومی که بی نهایت دوستش رو می ذارم. احساس می کنم با روحم بازی می کنه!
می رم طرف تخت و کلیپس و از موهام باز می کنم... دراز می کشم.. پتو رو تا رو سرم می کشم... حالا شاید صدای آهنگ رو کم تر بشنوم ولی بوی شامپو رو که بیشتر حس می کنم!

- تازه فکر کنین بعد همه اینا اومدم اینجا کامنتاتونم خوندم و اینا...
- خوبم من...
آهنگ بی کلام فوق العاده آرومی که بی نهایت دوستش دارم /که خیلی جاهاش خیلی هم آروم نیست!/ یکی از آهنگای گیتارکلاسیک کارینا کیمیاییه. شاید یه روزی حوصله اش بیاد آپلودش کنم شمام گوش بدینش...
- یکی از دوستان اشاره کرده بود که استخون درد مال معتاداست. بله خب. ولی من که گفتم نمی تونم درک کنم که فقط یه احساسه یا نه . ولی فقط یه احساس بودش دیگه. بعععععععله !


دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
اگر بزرگ تر نگا کنی
خیلی حس قشنگیه آدم کسی یا کسایی رو داشته باشه که تا اخماش رفت تو هم دورش رو بگیرن تا اشکش دراومد دلداریش بدن، و.. نمی دونم هواش رو همه جوره داشته باشن...
ولی کافیه یه کم بزرگ تر نگا کنی... عمیق تر فکر کنی..
آخرش که این خودتی در برابر دنیا به این بزرگی... خودتی در برابر زندگی...
اگه از اینام عمیق تر فکر کنی... به جایی می رسی که می بینی دیگه خودتم هیچ کاره ای.. همه ی دنیا وایسادن جلوت و تو واقعا هیچ کاره ای... اگه از اونم عمیق تر فکر کنی... آره.... یه بار دیگه هم پرسیدم کسی نمی دونه چطوری می شه مرد؟

من هنوز گریه هام تموم نشدن.. باقیش رو گذاشتم واسه موقع خواب.... باور کنین لوس نیستم. نیستم. نبودم حداقل..........

- نمی تونم درک کنم این استخون دردی که دارم فقط یه احساسه یا نه؟

+ - ناژین نوشت.
کسی نمی دونه چطوری می شه ...؟
نمي بخشمش اگه بفهمه اذيت مي شيم و ادامه بده

کسي نمي دونه چطوری مي شه مرد؟
- خدايا مي شه بپرسم من چي کار کردم؟
- چن وقت بود قلبم تير نکشيده بود.....؟

+ - ناژین نوشت.
یکی از بزرگ ترین عذاب های دنیا
از نظر من یکی از بزرگ ترین عذاب های دنیا اینه که عطسه داشته باشی و هر کاری کنی نیاد!



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
ماکارونی می خواااام
۱. کلاً موقع امتحانا فعّال تر از همیشه می شم، هی دلم می خواد بیام اینجا رو به روز کنم!
۲. امتحان زبانم هم خوب دادم . ضمناً معلّم عربیمون هم بهم گفت عربی بیست شدم ، دروغ چرا نوزده و هفتاد و پنج شدم با مستمرم بیست می شه.
۳. دیشب اینجا بارون میومد ، شدید و اینا. نمونش رو در پاییز هم ندیده بودیم.  رعد و برق و اینا هم همراهیش می کردن... فیلم ترسناکم داشتیم می دیدیم.  خلاصه که جا داشت اون شعر کلاه قرمزی [اژدر کاکل به سر ، های های] رو بخونم!
۴. از مدرسه که اومدم هنوز لباس مدرسم رو در نیاورده بودم که آتوسا بهم sms داد که تو مدرسه بد اخلاق بودی! جواب دادم که هنوزم هستم خب. !
5. دو تا از امتحانام بیشتر نمونده ولی زیست و شیمی ان. اگه خونده بشن خب کاری نداره ولی این که آخرین امتحانا گذاشتنشون آدم دیگه حال درس خوندن نداره خب.  
6. مامان رفته واسه خودش یه پازل هزار تیکه خریده که یه منظره برفیه، اون سری به من و داداشم گفت شما بهش دست نزنید خودم می تونم درستش کنم . من به داداشم گفتم ما بخوایم بریم درستش کنیم ازش منظره غروب درمیاریم.
7. تازه از مدرسه که اومدم می بینم مامان یه عالم کاسه ی ماست خوری گذاشته دور و برش داره تیکه هاشو از رو این حروف های پشتش تو کاسه ها می چینه !
8. دلم می خواد یه فکری به حال قالبمم کنم.. شاید یکی از قالب قبلیامو بذارم.. البته ندارمشون که با عسکش دوباره بسازم
9. دلم ماکارونی خواست یهو .
10. خسته ام هستم.  می خوام برم بخوابم.  هیــــس ساکت لفطاً !

برای تاتی: اولندش که اسم دیگه ی درخت نارونه. بعدم این که این نظر سنجی مال پارساله... یک سالی از گذاشتنش می گذره... الآن چون این قالب رو گذاشتم دوباره اومده. قصدی هم ازش نداشتم! جز اطلاعات در مورد احوالات ! این که شما فکر نمی کردی من نماز بخونمم ،  خب مشخصاً مشکل خودته. دیگه چراشو از من نباید بپرسی من باید از تو بپرسم.



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
اذان
سر شب صدای اذان رو که شنیدم دلم گرفت... یاد معلم دینیمون افتادم...
معلم دینی که امسال داشتیم قدرتی داشت که هر چیزی رو توجیه می کرد! در این رابطه هم می گفت کسایی که می گن صدای اذان رو می شنون دلشون می گیره بازم باید ته دلشون خوشحال باشن ، چون این دل گرفتنه برمی گرده به این که یاد گناهاشون می افتن و عذاب وجدانشون می گیرتشون.. اونایی که حتی دلشون نمی گیره دیگه جدی امیدی بهشون نیست!
/بعد نمازم چقدر دعاش کردم به خاطر این همه اعتماد به نفس کاذبی که بهمون می داد!/
.
.
.
کسی چه می دونه این روزا تو دل من چی می گذره؟
مرسی بابت همه ی کامنت ها... داشتم درس می خوندم یهو احساس کردم همین یه کم حرفا تو گلوم مونده گفتم بیام بگم راحت شم... بهتون سر می زنم بعدا....
درضمن دوباره که اینجارو دیدم بابت این همه رنگی بودن! بازم اعصابم خورد شد این قالبه رو گذاشتم!



دختر کوچولو



+ - ناژین نوشت.
رنگی پنگی
الآن که داشتم وبلاگم رو نگا می کردم دیدم چقدر رنگی پنگیه ، یک آن چندشم شد!!!



دختر کوچولو


+ - ناژین نوشت.
ویولون

معلم رياضيمون يه خانوم جوونه که بد قيافه نيست، خيلي با کلاس و شيک و ايناست يه مدت هم دانشگاه آزاد کرج درس مي داده فاميليش هم عزيزيانه...بعد اين يه رگش آمريکاييه... (مي خواستم بگم معلممون خارجيه ) سر کلاس و اينا هم خيلي با کلاس صحبت مي کنه به ماژيک مي گه مارکر  به چه جوري يا چي جوري هم چن باري گفت شيژوري؟ تازه اينقدر خنده داره که نمي دونين... يه بار برگشت گفت ژانويه که برسه نمي دونم چي چي......  ديگه کلاس رفت رو هوا .اسمش هم ويولته
بعد يه بار يه امتحان سختي گرفته بود من خوب شدم.   مهتاب بهم گفت زهر ماري (تيکش) چطوري خوب شدي؟ گفتم ببخشيدا خانوم عزيزيان دختر خالمه ،  (بعد داشتم فکر مي کردم چي بگم که مشعوف شيم و بخنديم!) گفتم اسمش هم ويولونه .    ديگه از اون موقع معروف شده به ويولون !

+++  کلی ذوق کردم از شکلک هایی که در نبود امکانات و به سختی و مشقت درست کرده بودم استقبال شد.

ــــــ  برای تاتی : من کلاً فکر بد نمی کنم.  بعدشم دختر خاله ی من که نیست. برای خنده گفتم!



دختر کوچولو


+ - ناژین نوشت.
بحث
مامان همین طوری که داره ظرف می شوره باهام حرف می زنه.. حرف می زنه و حرف می زنه.. منتظر کوچیک ترین وقفه ای ام بین حرفاش که بذارم برم... تا فرصتش پیش میاد و آشپزخونه رو میام که ترک کنم می گه خب حالا کجا می ری؟ بیا بشین یه فکری کن که چی کار کنیم...؟ بحث می کنیم و بحث می کنیم مامان می گه دیگه بسه حالا برو یه سوزن بیار ببین این چیه رفته زیر ناخونم درش بیار!!

 



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
دوباره نمکدان می شویم.
نزدیکای ظهر بود حوصلم سر رفته بود.. گفتم چی کار کنم... گفتم آها برم بشینم یه سری شکلک جدید واسه وبلاگم آماده کنم!
این شکلک های به اصطلاح مخلوطی خودم رو نگا کنین
از همه بامزه ترش و اونی که خیلی دوستش دارم اینه
اینم خیلی با نمک شده
اینم ترسناکه. می گه ساکت باش دیگه بچه!
اینم چشمان درشتی داشته جوونیش ولی الآن هیچیش نمونده...
این یکی هم خیلی قیافش مثل منگا می مونه
اینم خیلی دوست می دارم.
از این یکی هم خیلی خندم می گیره .
اینم دیگه خودتون قضاوت بنمایید .
این شبیه مرغه ! ایشون هم کور مادرزاد هستند.
ایشون هم در طی عملی چشم هاشون رو به هم پیوند زدند!!

من خودم از با نمکی خودم غش می کنم. شما چطور؟



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
فهمیدی...



از مدرسه که میاد با صورت قرمزش ازم می پرسه : فهمیدی ؟
و من فقط سر تکون می دم و یه لحظه با خودم فکر می کنم فهمیدی چقدر معنی بدی داره ! مثل تموم پنج ، شیش سالگیم که فکر می کردم اوت (out) چه معنی بدی داره!

من قبلاً ها خیلی مهربون تر از این حرفا بودم... چی شدم؟



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
حوشحالی و ذوق و این ها
چقدر خوشحالم این روزا. نشستم تموم کلاه قرمزی رو که تو عید قسمت نشده بود ببینم رو دیدم البته همش رو امروز ندیدم ها. امروز به پایان رسید. کلی ذوق و اینا کردم...   مسببش رو عشق است!  بعد عصری نشستم با داداشم برا دومین بار کارخانه ی هیولا هارم نگا کردم.
/بعد فرض کنین من خودم که لوس و بی جنبه هستم دو تا کارتونم دیدم  / داشتم با آتوسا تلفنی صحبت می کردم که نمی دونم سر چی شد که برگشتم گفتم : اگه تو این کار رو می کردی، منم باهات قهر می کردم ، تا آخر امتحانا !  (مسخره بازی و اینا . ) آتوسا هم برگشت گفت : وا. چقدر کم. یعنی ده روزم نمی تونستی قهر کنی؟  منم به خاطر این که کم نیارم گفتم : من امتحانای الهی رو گفتم. یعنی تا روز قیامت !    بیچاره غش کرد پای تلفن .

دیشب که با مامان حرف می زدم ، بهم که گفت دوسِت دارم ذوق کردم در حد چی !  البته من می دونم که مامانم همیشه دوستم داره . (البته خب وظیفشه. ) ولی این گفتنش یه کیف دیگه ای داره...  بعدم این که مامان که میره مسافرت از همیشه مهربون تر می شه... این موضوع رو هم خیلی دوست دارم.

خب...   امتحانام رو تا اینجا خوب دادم.. امروز هم به طرز احمقانه ای تو یه سوال قسمت محاسبه ایش رو غلط نوشتم که گمونم نیم نمره ای کم شه.  فردا هم تعطیلم و بعدش ادبیات دارم.. ادبیات رو چون خیلی دوست می دارم کلی ذوق دارم الآن!  تازه یه چیز خوشحالی دیگه هم اینه که ما شعر حفظی ها رو کل سال حفظ نکردیم الآن شب امتحان یهو باید محفوظ بشیم!! 

امروز تو مدرسه یکی از دوستام بهم کادوی تولد داد. فرض کن!!خب یهو سال دیگه بهم می داد که کلی بهتر بود.  ولی بدون شوخی کلی کیف کردم. اصلا فکر کنم به خاطر همین کادویی که قبل امتحانم بهم داد باعث شد همه سوالا رو درست بنویسم٬ فرض کن!

خیله خب... برم دیگه... خدامحافظتون



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
ملاقات با خانواده رابینسون

مثل این که نیش خیلی ها به خاطر نیومدن من باز/بسته شده بود.  منظورم اینه که مال خیلی ها باز شده بود مال خیلی ها هم بسته شده بود. فمیدین که؟  اصلا اگه نفمیدین هم اکشالی نداره . من اصلا منظوری نداشتم.
یک ساعت پیش/ من و داداشم جلوی تلویزیون در حال کارتون دیدن. (و قسمت حساس قضیه) که تلفن زنگ می زنه. همین طوری که چشمم به تلویزیونه برش می دارم. آتوساس می گه خوبی؟ می گم آره ببین من الان کار دارم .  می گه چیه؟ باز داری درس می خونی؟ وقتی می گم نه و دارم کارتون می بینم می زنه زیر خنده و می گه تو هم یه چیزیت می شه ها !
ولی خودمونیم ها عجب کارتون قشنگی بود.  حسابی کیف کردم. خوشم اومده بود خواستم بازم ببینمش.  فرض کن! . قدیمیه ولی من ندیده بودم خب. /ملاقات با خانواده رابینسون/
الآنم تا کتاب فیزیکم رو به قصد خوندن باز می کنم. قیافه با نمک شوت میاد جلو چشمم و ناخودآگاه مثل خودش لوس صحبت می کنم.
 این وسط فقط مامان کَمه که هی برم واسش تعریف کنم تو کارتونه چی شد و اون بگه اگه دوست داشتم خودم می دیدم و من هم از رو نَـرَم و بقیه ش رو واسش تعریف کنم!

آپ کردم که بترکه چشم حسود.  /منظور به شخص تاتی! /
راستی شهادت حضرت فاطمه هم تسلیت...



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
امضا نمی کنم D:

یک : دقیقاً نمی دونم چرا و اینا امّا شخصاً می خوام متحوّل + متنبّه + متشکّر  نه ببخشید آخریه اشتبا شد . همینا بشم دیگه. بعد الآن که این جا نشستم می خوام دیگه هی نیام این جا بشینم بعد دیگه همین دیگه.  عذاب وجدان بر من مستولی شده خب. درکم کنین لفطاً !
دو : این روزا تا با مریم دعوام می شه . تا سر هر چیزی اذیتم می کنه و بهش فحش می دم ، خیلی جدی می گه درک کن، من کنکوری ام. خندم می گیره خب.  (همچین می گه کنکوری ام درک کن، انگار مثلاً کنکور یه نوع سرطانه. )
سه : دوباره چن روزی با مریم و داداشم تهناییم.
چهار : چه کیفی می ده این روزا نامجو گوش دادن.
پنج : برای عسلی : مامــی باز نمی شه برام وبت.
شش : برای تاتی : شما پیشنهاد رو بگو ولی دلیل نمی شه من قبول کنم.  بعدم من اتفاقاً زیاد از اون شکلکه استفاده می کنم، جدیداً کنارش گذاشتم!  دلیلش هم همون فـــضول یابی بوده. بله.


- چون حرف از نیومدن زدم و ازش مطمئن نیستم ، امضا نمی کنم. من فقط پایین حرفاییم که از زدنشون مطمئن باشم امضا می کنم!

+ - ناژین نوشت.
بی خوابی
قهوه که می خورم باید فکر اینجارم کنم، یه بار ساعت دوازده و خورده ای خواستم بخوابم نشد. یه بار یک و خورده ای. یه بار سه و خورده ای. الآن هم که دقیقاً ساعت چهار و سی و هشت دقیقه ست و من اینجا نشستم. تو کل این مدت بی خوابی بد جور زده بود به سرم، تا یه کم پیش تو رخت خوابم از فرط بی خوابی داشتم "طالع بینی هندی" می خوندم ، حوصله م که سر رفت اومدم اینجا. حالا از اینجا کجا برم؟

- محیا شب که می صحبتیدیم یادِ >:عزیزمی< افتادم.  یادته؟ چه کیفی می ده هیچکی نمی فهمه کِی رو می گم.  
- خوابم گرفت من...



خوابالو

+ - ناژین نوشت.
قبض تلفن! لفطا نیا
یه فصل از پنج تا فصل رو خوندم تا شب یکی دیگه شم می خوام بخونم.  شنبه امتحان فیزیکم رو که بدم ادبیات و زبان و زیست و شیمی می مونه !   چقدر کم !!!
چن تا آقاهه اومدن ، رفتن پشت بوم دارن کولرمون رو راه می ندازن. چقدر صدای این تق تق ها لذت بخشه ، دیشب و پریشب واقعا از شدت گرما به زور خوابم برد. 
می گم خدا کنه این ماه قبض تلفن نیاد. چی می شه خدا؟ البته من واسه مامانم می گم ها. نمی خوام غافل گیر شه. البته تا وقتی من هستم همه انتظار هر چیز غیر قابل انتظاری رو دارن . (جمله رو داشتین؟ )
صب تا شب نشسته تو وبلاگش لی لی لی لی حوضک بازی می کنه و خودشو باد می زنه اون وقت می گه خدا کنه قبض تلفن نیاد!



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
قالب عوضی (به معنای خوب D:)
راستش از اون قالبه خسته شده بودم دیگه.   خیلی مونده بود رو وبلاگم پررو شده بود.   تازه اون لباسا هم که پهن کرده بودم خشک شن ، خشک شدن دیگه.  حالا دیگه فقط با این جوجو های رنگی رنگی کیف می کنم  از سر و کول وبلاگم می رن بالا.  




دختر کوچولوی تنوع طلب.

+ - ناژین نوشت.
اتاق منم تمیز کن
خب ،   چن وقته ، وقتی اومدم سلام نکردم؟  اشکالی نداره حالا. این دفعه هم روش.  صبح دیر از خواب پاشدم.  مامان خواست برم کمکش کنم رفتم پیشش ولی کمکش نکردم ، خودش همه ی کاراشو کرد. بعد منم کاراش که تموم شد به شوخی بهش گفتم بیا اتاق منم تمیز کن.  
خواستم برم درس بخونم دیدم حوصله م نمیاد.  بعد فکر کردم دیدم نصف شب بیدار موندن هم خوب نیست خب.  بعد اومدم درس بخونم باز دیدم حوصله م نمیاد.  خب حالا، تا شنبه وقت دارم .  بعدشم این که امروز دلم می خواد برم سینما.  همین که گفتم.  ترم اول دیروز ِ امتحان شیمیم رفتم سینما چارچنگولی رو دیدم. چه کیفی داد .   خب من دیگه صحبتی ندارم. فعلا.
یک : امروز تولد مژگانی جونمه. تولدت مبارک. ایشالا به همه ی آرزو های قشنگت برسی.
دو : در جواب به کامنت های تاتی : لطف دارید


مُضَمِم می شویم. (امضا کرده)  دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
مستتر
صبح امتحان عربی داشتم دیشب دوباره جو گرفته بودم.  تا سه و خورده ای نشستم درس خوندم.  اصلا هم خوب نیست ها. آدم سر جلسه خوابه خوابه کامل.  بعد فرض کنین من چقدر احمقم. البته و صد البته برای کم خوابی بوده .  اما فاعل جمله نمی دونم قَطَعتُ چی چی... رو نوشتم ضمیر مستتر انأ !!!  یعنی کور به طور کامل تُ به اون گندگی ته فعل هست . نوشتم مستتر  فرض کن. نه ترو خدا فرض کن.  البته خوشحالم که بیست و پنج صدم بیشتر نداشت.
بعد من کلا جنبه ی بی خوابی ندارم دیگه. از صبح که از سر امتحان اومدم هی خوابیدم  پاشدم بعد باز خوابیدم.
بعد باز یه موضوع دیگه هست اونم اینه که من واقعا خیلی بدم میاد که بخوابم بعد که بیدار می شم هوا تاریک شده باشه  (مجبور که نیستم خب. ولی دیگه چه می شه کرد ) بعد همین دیگه . اصلا یه طورایی می شم. خیله خب . بسه دیگه. فعلا
+ - ناژین نوشت.
استقبال مرگ؟ فرض کن
من تنهايي رفتم تو دفتر پيش خانوم راثي، رسان نژاد ، شجاعي، هدايي پور و مهم تر از همه کلانکي! (شما عمق قضيه رو درک نمي کنين که ، اين جمله اي که گفتم معنيش مي شه يه چيزي تو مايه هاي : من به تنهايي رفتم به استقبال مرگ) (فرض کن!)
و خودم به تنهايي موفق شدم با اين زبونم گوشيم رو پس بگيرم!
- خدايا مرسي بابت اين زبوني که به من دادي!  همين زبوني که گاهي مثل نيش مار مي مونه ، گاهي هم کاراي آدم رو چه طوري را ميندازه!!!
- راستي الآن خسته ام خيلي زياد. مي رسم خدمتتون ايشالا.
+ - ناژین نوشت.
خوشحال و شاد و خندون

يک : يوهووووووووووو ببين چي مي بينم ، چند روزمه الآن؟ تا سي و يکم هفت روز. با چهار روز مي شه يازده روز. آها الآن من يازده روزه مي بااااااااااااااشم، يه کادويي گرفتم که خيلــــــــي ذوق کردم و اينا... دست همه از جمله فرزانه جونم و دنیا جونم و نسيمي جونم (دست اندر کاران)  درد نکنه کلي شرمنده اينا. دست همگییییییییی درد نکنه. ایشالا سر وقت جبران می نمایم.    کادومو مي خواين ببينين؟ بياين اينم وبلاگ تولــــــــدم. دست همه ي همه ي همتون که توش بهم تبريک گفتين درد نکنه بسيار بسيار شرمندم کرديــــن.  
دو : الآن من به شدت خوب و خوش و اينا مي باشم، کلا.
سه : اينجا دوباره جهان آرومه. اما ديگه مهم نيست آروم باشه يا نه. حالا من بهتر از هر کسي مي دونم که لازم نيست جهان آروم باشه تا منم آروم باشم. مهم اينه که خودم آروم باشم .
چهار : ديروز هم چيز خيلي خاصي نشده بود. حالا که فکر مي کنم مي بينم الکي خودم رو اونقدر اذيت کردم. اما خب من خيلي حرصم مي گيره سر کاري که نکردم دعوام کنن.
پنج : يه بار ديگه واسه وبلاگ تولدم از همه دست اندر کاران وغير دست اندر کاران و اونايي که تبريک گفتن و اونايي که نگفتن تشکر عرض مي نمايـــــــــم...
شش : براي پ.ژ عزيزم : مرسي که هميشه کمکم مي کني .   

The Land Of Happy

have you been to The Land Of Happy,
Where everyone's happy all day,
where they joke and they sing
Of the happiest things,
And everything's jolly and gay?
There's no one unhappy in Happy,
There's laughter and smiles galore.
I have been to The Land Of Happy__
What a bore!


خواستم فارسي شو بذارم ديدم همه قشنگيش به قافيه هاشه. بازم مرسي آقاي سيلوراستاين!
- ایشالا خدمت همه برسم بابت تشکر

محض خوشحالی اینجا  یه سری چرت و پرت نوشتم. خواستید تشریف ببرین

+ - ناژین نوشت.
من همه ی زندگیم بدشانس بودم
همه ی زندگیم کشیدم از چیزایی که خودم کوچیک ترین نقشی توشون نداشتم
هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسه که با "دستامو به کمرم زندن و گریه کردن و شکایت از تموم دنیا برای مامانم" هم دلم خنک نشه. هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر احساس ضعیفی کنم!
چقدر دلم سوخت برای راننده آژانسی که به خاطر این که من اینقدر گریه کرده بودم روش نمی شد بپرسه کدوم طرفی باید بره.. چقدر بیشتر دلم برای خودم سوخت که صدام از گلوم در نمیومد...
سرم درد می کنه و استخونام دارن می ترکن.
امتحان اجتماعی داشتم. با این که صبح حدود نیم ساعتی دیر رسیدم سر جلسه اونم فقط چون دیشب تا ساعت پنج و خورده یی داشتم درس می خوندم ! فکر کنم بیست شم... اما حرصم می گیره از تموم عالم و آدم از کسی که ندونسته با قاطعیت حرف می زنه از تموم تهمت هایی که مثل چی به آدم می چسبونن و از این که الآن گوشیم دست خانوم رسان نژاده!

الآن فقط دلم می خواد یکی بیاد و من براش غر بزنم. اما نه بیشتر از اینا دلم الهام رو می خواد که تو سخت ترین شرایط هم که می دید گریه می کنم میومد و بهم می گفت ... چقدر گریه می کنی خوشگل می شی! و از اونجایی که من می دونستم حرفش فقط حرف مفته می خندیدم به تموم دروغ های به اصطلاح مصلحت آمیزش......
دلم می خواد من غر بزنم و یکی بی چون و چرا نازمو بکشه! نه اصلا ولم کنید. تنهام بذارید.. می خوام فکر کنم...

-----------------
بعدا اضافه شد:
خاله ی مامانم... آخرین خاطره یی که از خودش و خانواده ش داشتم مربوط می شد به قبل از کلاس اولم. اون موقع که حرف "ر" و "ل" رو بلد نبودم و به قدری برام سخت بود که هر دو رو "ی" تلفظ می کردم. یادمه خاله سیمین ، بچه اش مجید و بقیه بچه ها نوه هاش رو که دور هم جمع شده بودن و هی به من می گفتند بگو آرمین (اسم یکی از نوه های خاله ی مامانم.. که باهام هم همسن بود) ، و من می گفتم آیمین و همه می خندیدند. ازم می خواستن فامیلیم رو بگم و لام ِ فامیلیم رو ی تلفظ می کردم و می خندیدند...
حالا دقیقا بعد از این همه سال باید روزی که من دلم می خواد تموم روز تو خودم باشم و برای خودم تموم حرفایی که شنیدم و حقم نبود و تموم حرفایی که زدم و حق بقیه نبود رو تجزیه و تحلیل کنم و تموم روز تو رخت خوابم برا خودم گریه کنم ، باید پیداشون بشه...
... مامان اومد تو اتاقم و بهم گفت بیا لااقل سلام کن ، زشته. من گفتم که سرم درد می کنه و قیافم مثل لبو شده. چشمام باد کردن، ولم کن. گفت زشته و به هر صورت من و کشوند اون وسط.
حالا همه برام خاطره ی گفتن آیمین و تعریف می کردن و پشت سرش انتظار لبخند و خنده از من داشتند...
...دقیقا روزی که دلم می خواد تموم روز تو خودم باشم و برای خودم تموم حرفایی که شنیدم و حقم نبود و تموم حرفایی که زدم و حق بقیه نبود رو تجزیه و تحلیل کنم و تموم روز تو رخت خوابم برا خودم گریه کنم....
برای سحر عزیزم: قربونت برم من ، کامنتتو خوندم اینقدر ذوق کردم که دوست به این خوبی دارم. اما دلم نمیاد که برات غر بزنم ...

+ - ناژین نوشت.
حالا خوبه ..
یک : حالا خوبه ادعام نمی شه حسود نیستم!
دو : سرم درد می کنه. خسته ام اما خوابم نمیاد.
سه : یه کم پیش ٬ از حموم که اومدم حوصله م نیومد موهامو خشک کنم ، هنوز خیسن ، اینقدر خوشم میاد با موهای خیس بخوابم .
چهار : آقای سیلور استاین تو یکی از شعر های کتاب "جایی که پیاده رو تموم می شه" می گه:


رودی فلو
از هر کس دیگه تو دنیا
بهتر بلده بزنه باد گلو
مارگو می گه که رودی فلو
بچه مزخرف و بی نزاکتیه. می دونم
به هرحال یه روز می ره جهنم
شاید هم بره زندان یا بره کانادا،
ولی من الآن هر شب خدا خدا می کنم که قبل از رفتنا
بیاد و به من هم یاد بده از اینا.


پنج : دوست دارم ، کل این کتابشو یه جور خاصی دوست دارم ، می خونم و لبخند می زنم. می خونم و می خندم!
شش : اون روز مامان داشت آشپزخونه رو تمیز می کرد و غر می زد : تمیز که نمی کنید ، لا اقل کثیف نکنید !
من : مُتَمِز که نیستیم لااقل مُکَثِف نباشیم... ؟
مامان : (در حالی که اصلاً حرفم براش خنده دار نیست) تو هم که همه چیز ُ به مسخره بگیر ٬ خب؟
من : خب !
هفت : راستی باز بلاگفا لوس شده.. کامنت دونی ها باز نمی شن..

+ - ناژین نوشت.