تبليغاتX
دختر کوچولو
دختر کوچولو
این‌جا جهان آرام است.
بی نظمی و طبیعت !
دقت کردین ، مخلوطی از بی نظمی و طبیعت چقدر قشنگه.  خدایی اصلا این دو تا مکمل همدیگرند ، حالا می گم طبیعت نه که حتما یه دریا باشه و مرغابی با عشق توش جفتک بزنه . نه. 
مثلا یه گل صورتی هم می تونه نمادی از طبیعت باشه .  الآن واضحه چی می گم دیگه.
بزارین راحت تر صحبت کنیم .  شما این منظره  رو ببینین قشنگ منظورم رو متوجه می شین .
(من الان یه سی درجه گردنمو بچرخونم به راست  همین چیزی که شما دارین می بینین و می بینم ، اونم به صورت زنده !   )

یک سوال : الآن دیگه کاملا متوجهین دیگه ؟
یک حرف : بعضی موقع ها خوشم میاد این صفحه اول وبلاگم خلوت شه. نمی دونم چرا.
یک حرف دیگر : آقا من اینجا نشسته بودم ، بعد مامانم گفت پاشو بیا شام .  بعد من حوصله نداشتم پاشم برم ، گفتم سیرم .  بعد الآن گشنم شد یهو.  خیلی مشکل بزرگیه. می گین چی کار کنم ؟   (فرض کن ! )
بعد این که رضا صادقی (هیچکی ندونه شما که می دونین خوشم میاد ازش؟ ) آره اینجا کنسرت داره ، فردا و پس فردا ، آخرین کنسرتش این ورا اسفند بوده . خب؟  من نرفتم ولی آشنایی می گن که تا روز کنسرت هم بلیت مونده بوده !  بعد اگه این دفه هم مونده باشه قراره فردا صب با مامانم بریم بگیریم که بعدش خودم و خودش بریم.  
آقا من گشنمه نمی تونم زیاد بخندم اینه که هی نیش خند می زنم .

فععععععععععلا.

راستیییییییییییی تایید می کنم. کامنت ها رو تایید می کنم.


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
چشمونم سالمه!
یک : الآن جدا خوشحال نیستین که من چشمونم سالمه ؟
دو : دیروز طی ماجرای خنده داری بنده چیزی با چشمم اصابت کرد. بعد ، عصر اینا بود ، چشمم قرمز شده بود در حد چی! درد هم می کرد تازه. مامانم هی می گفت پاشو بریم دکتر. من هی نشسته بودم می گفتم خوب می شه. تا این که یهو دردش شدید شد و همین طوری نا خود آگاه ازش اشک میومد. بنده هم که نمی دونستم چی کار کنم جدا از اون اشکایی که میومد نشسته بودم عزا گرفته بودم گریه می کردم . D: خلاصه که رفتیم دکتر. آقای دکتر چشمام رو هی نگا کرد. هی گفت مطمئنی خوب می بینی؟ ((: تا این که مطمئن شد خوب می بینم و فقط درد می کنه! نتیجش هم اینه که هشت ساعت یه بار باید 3تا (!) قطره بچپونم تو چشمم و قرص مسکن بخورم. که فقط همون دیشب یک بار این کار و کردم و خوب شد.
کلا چیز خاصی نبود ها... الآن سالمم. یه کوشولو چشمم باد داره . یعنی زیاد ! ((=
سه : امروز کلاس شیمی داشتم. آقای شیمی به من می گه هم محلی. حالا هم محلی نیستیم ها. اون روز داشت مدرسه ی بچه ها رو می پرسید بنده اسم مدرسه ام رو فرمودم مثل این که خونشون همون طرفا بوده گفت پس هم محلی ایم دیگه!! بعد من نخواستم ضایعش کنم بگم خونه ما همین بغله D: اینه که کلا به من می گه هم محلی! امروز که منو این شکلی دیده می گه چشمت چی شده هم محلی ! هیچی دیگه من فقط فکر می کردم که مگه از پشت شیشه های عینک هم معلومه؟؟؟
چهار :یــــــــــــــــــوهـو (!)
پنج : در مورد پازلم راستی. گفتم که سخت بود، تو این عکسی که رو جلدشه یه خانومی که اون جلو ها هم هستش لباسش آبیه ؟ خب . اون چیزایی که دیده همون تیکه های پازله که باید درست کنیم. بعد این که ، آخه اگه پازله اولش درست بود چطوری تو اون جعبه که یک چهارمشم نمی شه جاش دادن؟ ((; دیگه خدایی پازل ساز بودن شعبده باز که نبودن دیگه. p: پازل ساختن قوه ی تخیل می خواد دیگه. D: من اول از رو رنگاش جدا کردم دونه هاش رو . بعد اونایی که یه ورشون صاف بود و معلوم بود مال دورشه رو درس کردم بعد هی می گشتم دونه که بهشون میومد رو می زاشتم. فک کنم یه کم قاطی توضیح دادم. ببخشید دیگه. راستی ، پرسیدین چقد طول کشید ، تقریبا یک هفته ای وسط اتاقم پهن بود بند و بساطش ولی سه چار روز بیشتر جدی نَشستم که درستش کنم!
شش : نه چیتگر نریم. چیتگر نمی خوام. ارم. بریم ارم. فقط ارم. ارم ارم ارم. D: :*
هفت : باور کنین اصلا نمی دونم چه عادت زشتیه که من به این تایید کامنت ها عادت کردم. باور کنین اصلا نمی تونم ورش دارم. یعنی هزار بار با خودم کلنجار رفتم که بردارم این رو ولی نمی شه. اصلا تایید نداشته باشه احساس می کنم یه چیزی کمه. اما قول می دم تایید کنم دیگه. البته الآن نه ها. فردا. هر چی تایید نشده بود تایید می کنم.
هشت : الآن اصلا نمی شد به کامنت ها جواب بدم. آخه می دونین ، دست داداشمم سوخته در حد چی. بعد مامانم زنگ زده به مامان بزرگم و دایی اینام گفته. اونا هم پاشدن اومدن اینجا عیادت مریضا. (من و داداشم دیگه.) اینه که الآن من فرار کردم اومدم اینجا همینا رو بگم بعد برم. ببخشید دیگه. جواب کامنت ها باشه واسه فردا.
نه : کامنتینگ نمی زارم که باشه دو تا پست ها رو جواب کامنت هاشو با هم بدم. (جمله نویسیم مشکل پیدا کرده چن وقتیه!)


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
ملحفه

یک : این عکسی که در پایین مشاهده می کنید بر می گرده به روزی که رفتم پازل عزیزم رو خریدم بعد یک عدد ملحفه (دقت داشته باشین که ملافه نه ها ، ملحفه.  بیایید با ادب صحبت کنیم دیگه! ) در وسط اتاق خویش پهن کردم دونه های پازلم رو از رو رنگاش جدا کردم.  (تا جایی که می شد البته ها! )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو : و حالا عکسی که در پایین مشاهده می کنید باز هم همون ملحفه است و پازل درست شده م دیگه.  خیلی با نمکه این طوری نگاش نکنین ، یه چیزای ریز میز خوشگلی داره که این طوری معلوم نمی شه.  اما جدا سخت بود.

سه : و اما می رسیم به عکس بعدی که مربوط می شه به جلدش.  کلا از این جور پازلا خوشم میاد. اینی که می بینید عکسیه که رو جلدشه. و اونی که درست می شه مثلا چیزاییه که اون خانومه که لباسش آبیه دیده.

چهار : آقا مریم رفته لنز طبی-رنگی گرفته.  (می بینی تو رو خدا. یازده ساله عینک می زنیم از این قرتی بازی ها در نیاوردیم ) آره بعد توسی ه ! زشت نیست ها.  ولی مریم خیلی سبزه است. البته نه خیلی ها. ولی از من سبزه تره. بعد خب خیلی بی رنگ و رو می شه.  با مامانم بهش می گیم عین این آب مرواریدی ها شدی !  حالا اونم عینک هم داره ، می گه حالا که اینطوریه دیگه اصلا لنزم رو نمی زارم!!
پنج : اون روز هی به مامان می گفتم برو یکی از اون مطالب رو بیار بخوریم.  هی مامانم می گفت چی رو؟ هی می گفتم مطالب دیگه. جمع مکسر طالبی !!
شش : کلا نمی دونم چرا صحبت کردنم نمیاد. خیلی فکر کردم همینا رو گفتم جدا! فعلا.


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
عاشقانه (!)
ذره ذره ی وجودت ،
مرا به تامل وادار می کرد.
ای که تک تک لحظه های با تو بودنم ،
به حل شدن معمایی تمام می شد!
من تو را کامل کردم.
و تو
تو به من یاد دادی
یاد دادی باید صبور بود
و گاهی به چشم های خود نیز اعتنایی نکرد!
.
.
.
.
آری ای عشق ۱۵۰۰۰ تومنی من.
ای پازل هزار تیکه ی من !

- ساختمش. عکسش رو باشه فردا بزارم. بی حوصله ام. یه جورایی بغض دارم.
- خیلی لوس می شه اگه بگم دلم مورد بغل واقع شدن می خواد؟ بزار لوس شه ولی دلم می خواد....


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
نگهش دار ببریمش موزه
دیشب داداش کوچولوم کلی اصرار کرد که من بیام پیش تو بخوابم، کلا علاقه داره دیگه.  گفتیم خیله خب بیا بچه.  من که تا صب از لگد های پر مهرش بی بهره نبودم.  ساعت هفت و چهل دقه اینا بود که یهو دومــــب !  بچه از تخت افتاد پایین.  من همیشه فکر می کردم که ممکنه بیفته می گفتم اون طرف دم دیوار بخوابه.  بعد همیشه اون ور که بود کله اش با دیوار اصابت می کرد، گفتیم یه بار این ور بخوابه.  خلاصه برداشتیم آوردیمش رو تخت. که یهو بیدار شد و فریاد که داره دماغم خون میاد.  فرض کن چه طوری افتاده که دماغش خون میاد.  رفت شست ممخاش رو. پنبه آورده بودم جلوی دماغش بگیره تا خونش بند بیاد.  بچه هم خواب بود نمی فمید چی می گه. خون مماخش که بند اومده می گه این پنبه هه رو چی کارش کنم؟  منم می خواستم بگم: نگهش دار ببریمش موزه.  خب بچه بندازش سطل آشغال دیگه.  یهو اینجانب فکر کردم که الآن ممکنه تخت بنده خونین باشه. عینکمم پیدا نمی کردم تازه.  خلاصه که رو بالشی خود را شستیم بعد دیدیم بالش هم آلوده گشته!  بالش رو هم شستیم!  بعد فرض کنین که من چقدر از دستش عصبانی بودم در نهایت آرامش: بیا رو همین کاناپه بخواب. اونم در نهایت آرامش : بیام پیش تو بخوابم؟  بچه می زنم خفت می کنم ها  الله اکبر!  خلاصه گرفتیم خوابیدیم تا ده ، دوازده.

- پست چندش ناکی بود؟ حالا بود ، ولی نه به اون شدت.
- حوصله م نمیاد واسه قالب یه طرح جدید بزنم! هی رنگ این پشت و این عکسه و مدل و رنگ حاشیه رو عوض می کنم. خودش کلی تنوعه هااااا!
- تقریبا نصف پازلم درست شده.
- برای پ.ژ : قـــــربـــون شــــما.


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
20 تا حرف !
۱. دیدم جدا زشته بعد از دوازده روز ، یعنی ۲۸۸ ساعت، یعنی ۱۷۲۸۰ دقیقه ، یعنی ۱۰۳۶۸۰۰ ثانیه، یعنی ... حالا! بعد از چن وقت همون دو کلوم حرف رو زدم.
۲. گویا همه مشتاقند بدونن کجا بودم. باور کنین جایی نبودم. بی حوصلگی و بی اعصابی و بد اخلاقی و غیر قابل تحمل شدنم به دیدارم اومده بودن این بود که نبودیم خدمتتون.
۳. البته هزار و یک دلیل دیگه هم دارم ها.
۴. مثلا؟ واسه این که خیلی هم بی کار نباشم . رفتم بعثت. هر چی کلاس واسه دوم داشت ثبت نوم کردم. یعنی کلا همش درسی! بجز جمعه و دوشنبه هر روزم کلاسم. یه ده دقه راهه پیادس! بعد نه این که تابستونه هوا گرمه. روزی دو بار می رم حموم.  باور کنین راس می گم. یه بار قبل از کلاس یه بار بعدش. دیگه هیچی از روز نمی مونه دیگه.  (فرض کن نمونه. )
۵. آقای شیمی از بقیشون بهتره. کلاسش کلا کیف می ده.  البته ما که طالب علمیم (می دونین که. )
۶. کلاس فیزیک هم فرض کنین با یه آقایی با قد حدودا ۱۸۰ و گمونم ۱۵۰ کیلو اینا وزن !  یعنی این کمربندش رو که رو شیکمش بسته، شیکمش رو به دو قسمت تقسیم کرده هر قسمت قلمبه ای زده بالا!  بعد راه درست نمی تونه بره. بعد این چربی های اضافه ی زیر چونه اش که باعث شباهت زیادش به پلیکان شده  ، نمی زاره درست صحبت کنه.  بعد سر کلاس همش داد می زنه. عصبی می شه.  فــــــــرض کنین!!
۷. جلسه اول فیزیک من جلو نشسته بودم اینم هی داد می زد، داشت درس می داد بعد داد می زد. یعنی جدا داد می زد ها.  من به بغلیم گفتم یادم باشه دیگه جلو نشینم گوشم درد گرفت. بعد یهو معلمه گفت: بچه ها! بهتره من دیگه داد نزنم، بعد انگشت اشاره ش رو آورد سمت من و گفت این خانوم گوشش درد می گیره.  بعد بچه ها من رو تماشا می کردن.  بعد منم داشتم فکر می کردم که من که آروم گفتم این چطوری شنید؟
۸. یه روز در همین آموزشگاه مورد نظر بودم، بعد آرزو دوست مریم -که داره واسه کنکور سال بعد می خونه- رو دیدم. سلام و احوال پرسی و اینا. فرتی من رو برداشته برده پیش مشاور آموزشگا (یارو مریم رو -مثل این که- خیلی تحویل می گرفته.) بعد به یارو می گه این خواهر مریمه. (بعد بدون شک اینجا جو می گیرتش سلول های خاکستری مغرش فنا می شن) از خودش باهوش تر و خرخون تره!  (حالا سوال پیش میاد که کی گفته اصلا مریم باهوشه که ما ترش باشیم! ) بعد آقاهه هم می گه: پس دو تا خواهر ها می خوان آموزشگاه رو سربلند کنن دیگه. ( نمکدان بازی در میاره دیگه یارو )
۹. زن داییم نی نی تو شیمکش داره. بگین خب؟  بعد همین جوری دنبال اسمن واسش، بعد من و مریم یه روز رفته بودیم کتاب فروشی، مریم هی گیر داد یه دونه از این کتابای نام های ایرانی واسشون بگیریم. گفتم باشه. بزار لای کتاب رو باز کنم مثلا یه اسمش رو ببینیم. همین جوری باز کردم بعد خوندم : نمکین (!) در توصیف هم نوشته بود : با نمک بامزه ! دیگه من غش کرده بودم  یه دفه بیان اسم بچشون رو بزارن نمکی دیگه! لابد تو خونه هم نون ِ خشکی می خوان صداش کنن! واللا!
۱۰. یه کتاب از نادر ابراهیمی دارم می خونم. دوستش دارم. از نظرم عقیده هاش، (اونایی که تو کتاب آوردتشون) دوست داشتنی ان. شاید خیلی هاشون مورد قبول هم نباشن. ولی دوست داشتنی ان!
۱۱. سیمز۳ می خواهم!
۱۲. رفتم یه پازل هزار تیکه دیگه واسه خودم خریدم. یه تیکش رو درست کردم که تیکه ی خیلی کمیشه! بعد نشستم شمردم اینایی که درستش کردم دیدم ۲۸۰-۹۰ تیکشه! جدا خسته نباشم من.  ولی خیلی سخته. از اینایی که پازلی که درست می کنی عکس روی جلدش نیست. پرسش پاسخی می گن؟ چی می گن بهشون؟
۱۳. اون روز من و مریم داشتیم با مامانم ، شوخی-جدی حرف می زدیم. بعد یهو من به مامان : مامان من نمی خوام هیچ وقت مزدوج شم. می خوام همیشه پیشت بمونم. اشکال نداره؟ مامان: نه چه اشکالی؟ من : آره دیگه. می خوام همیشه پیشت بمونم کنیزیت () رو بکنم. مامان در حالی که سعی می کنه نخنده، میگه: خیلی هم خوبه! من : آره دیگه می خوام تا همیشه پیشت بمونم خودم می خوام کنیزیت رو کنم ، شوهرمم غلامیت رو!   در این قسمت مامان از خنده می ترکه!
۱۴. ناخون هام رو لاک صورتی زدم. عاشق دستام شدم. هی نگاشون می کنم.
۱۵. هوممممممم....
۱۶. نگاه نیش ِ بازم نکنین. خیلی بی حوصله م.
۱۷. خوب باشین، خصوصا اونایی که قول دادن.  
۱۸. خسته ام ولی دلم نمی خواد از اینجا پاشم. داداش کوچولوم یکی دو ساعت پیش اومد هی اذیتم کرد منم گفتم برو همین جا بخواب دیگه بچه.  اونم رفته رو تختم به صورت مورب! خوابیده! اینه که نمی دونم کجا باید بخوابم!
۱۹. میام. زود زود میام.
۲۰. فعلا خرافظ.


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
مرســــی
شهرزاد سپانلو (که ازش بدم میاد) شعری می خونه که ازش بدم میاد :
بدین شرح :
...
تو خونه ای که قد یه دنیا بود عروسکامو جا گذاشتم
یه روز قشنگ آفتابی پا تو کوچه ها گذاشتم
دویدم و دویدم
به آدما رسیدم
چه چیزایی که دیدم
چه حرفایی شنیدم
...
۱. حالا نه که از شعره بدم بیاد ها. وقتی می شنومش اصلا یه طوریم می شه! خدا رو شکر بنده عروسکام رو جایی جا نگذاشته ام !  ()
۲. بسیار تشکر بابت این که من نبودم این جا رو تنعا نزاشتین. مسافرت نبودم. اول داشتم کامنت هاتون رو در همون کامنت دونی جواب می دادم دیدم بعد از این همه نبودن ها زشته واقعا ! میام پیشتون الآن ٬ همین الآن تک تک کامنت هاتون رو جواب می دم خوبا.
۳. خیلی مرسی. بابت همه چی. ( می گم مرسی. )


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
یرحانه
برادر کوچک بنده که شاد می شه وقتی "ژنرال" صداش می کنیم .  کلا خیلی بچه خنده داریه.  یکی از شاهکار هاش هم اینه که وقتی پیش دبستانی بوده یه دوستی داشته اسمش ریحانه بوده و از اون جایی که تلفظ این اسم برای برادرم سخت بوده یرحانه صداش می کرده.  مامان ریحانه یه کمی پیر بوده.  یک روز که مادر اینجانب رفته بودند دنبال برادرم در همون حین مامان ریحانه هم میان .  بعد برادر من رو به ریحانه : یرحانه وسایلات رو جمع کن مادر پیرت اومده دنبالت!  ریحانه: مامان من که پیر نیست!  جناب برادر : چرا. نگاش کن. مثل مامان بزرگاست.  ریحانه : نخیر. مامان خودت پیره.  جناب برادر : نه. مامان من الآن اومده دنبالم نگا. پیر نیست!
مامانم اینا رو تعریف کرد. می گفت من جلوی مربی شون فقط سعی می کردم به روی خودم نیارم.
بچه هر چیزی رو هر جایی می گه. اصلا آبرو ریزیه ها.  بیرون می ریم ، مهمونی می ریم ، جایی می ریم فقط باید مواظب باشیم حرف نزنه !!!


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
هـــان ؟
من چقدر کامنت های دلگرم کننده ی شما رو دوست دارم.
این پست ویرایش داده شد
لوس بازی و اینا نداریم هیچ صحبتی هم نداریم.

 

اینجـــــــا رو http://katrinna.blogfa.com
 و اینجا http://www.topoolo.blogfa.com/post-6.aspx

+ - ناژین نوشت.
آخ دهنم آب افتاد (!)
یکی دو ساعت پيش من رفتم آشپزخونه ، بوي غذاي هنوز درست نشده ميومد. شروع کردم به لوس بازي براي مامانم و خوندن شعر ِ : آخ دهنم آب افتاد ، دلم به تاب تاب افتاد . آخ دهنم آب افتاد ، دلم به تاب تاب افتاد ! در همين حين درب قابلمه را گشودم و جيغي زدم که گربه ها هم از زدنش معذورند. دستم همچين با بخار غذا سوخت که نمي دونين!



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
من هیچ وقت جمعه ها رو دوست نداشتم.
یک : چن بار شده فک کنم دوست خوبی نیستم. هوم؟ دقیقا نمی دونم. اما یه بار دیگه این حس بهم دست داد... اصلا حس خوبی نیست. نمی دونم شب جمعه حساب می شد یا صبح شنبه (!) کلا من هیچ وقت جمعه ها رو دوست نداشتم. نمی دونم چرا...؟
دو : شب نزدیکای دوازده مامانم و داداشم دعواشون شده بود ، مامانم داشت داد می زد من دلم واسش سوخت رفتم تو آشپزخونه (محل دعوا ) داشتم فکر می کردم چی کار کنم حالا. گفتم ظرفا رو بشورم. (!) (از عجایبه) کلا مامانم شب ها حوصله اش نمیاد ظرفای شام رو بشوره می زاره صبح. اینه که شستمشون دیگه. حالا نمی دونم اسم این کارم خودشیرینی بود چی بود.  
سه : این روزها صادق هدایت می خونم. زنده بگور رو خیلی دوست داشتم. حاجی مراد ، اسیر فرانسوی.. کلا من داستان کوتاه خیلی بیشتر از رمان دوست دارم. رمان اگه یه کمی لوس باشه حوصله ام نمیاد بقیه ش رو بخونم. مثلا همین چن روز پیشا مریم یه کتاب داد بخونم "انگار گفته بودی لیلی" پنجاه صفحه خوندم و دیگه حوصله ام نیومد... از یکنواختی بدم میاد . این که تو داستان هیچی نشه!!! یا هر چی می شه یه مدل باشه!  مگر این که از سبک نوشته خیلی خوشم بیاد!
چهار : فیلم هم جدیدا این دوتا رو دیدم. The Lizzie McGuire و آماده باش . هر دوشون نسبتا خوب بودن...
پنج : یه کارتون هم دیدم دیروز اسمش رویای نیمه تابستان بود. اینم خیلی دوستش داشتم.
شش :  من باز یخ کردم... دلم خواست همین حالا برم بخوابم... .
هفت : چن بار شده فک کنم دوست خوبی نیستم. هوم؟ دقیقا نمی دونم. اما یه بار دیگه این حس بهم دست داد... اصلا حس خوبی نیست. نمی دونم شب جمعه حساب می شد یا صبح شنبه (!) کلا من هیچ وقت جمعه ها رو دوست نداشتم. نمی دونم چرا...؟


 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
طالع بینی و فال و شانس ؟
یه چیزی هست که هیچ وقت دلیلش رو نمی فهمم.
من همیشه ی همیشه از نونهالی و خردسالی و نوجوانی و جوانی گرفته تا میان سالی و مُسِنیم  بدشانس بودم و تو این هیچ کسی هیچ شک و تردیدی نداره. کلا جای شک و تردیدی نیست.  ولی همیشه دوست داشتم شانسم رو امتحان کنم. (سِمِج ) عاشق بازی های شانسی بودم. فال گرفتن هم همیشه دوست داشتم، هر وقت طالع بینی (در انواع مختلف چینی هندی و ...) خوندم کلی کیف کردم.  (همه ی این فعل ها که ماضی بودن مضارع هاشونم صدق می کنه ها ) کلاً نمی فهمم چرا ؟

- فال و همین اینایی که گفتم رو دوست دارم فقط.



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
ایران کوچک
دیشب که اس ام اسای خود تهران وصل شده بود مال من نمی رفت ، رفتم به مریم گفتم : موقع قطع کردنش که می شه ما جزو استان تهرانیم. همه شهرا وصل می شه بعد ما چون جزو تهرانیم همچنان اس ام اسمون قطعه بعد موقع وصل کردنش که می شه ، می شیم کرج ، ایران کوچک ، شهرستان های اطراف  ، استان البرز !!!  و ...

- خیلی خندیدیم خلاصه. البته گویا دیشب اینجا هم وصل بوده!!!



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
برم بخوابم

یک : حوصله ی قالب ساختن نداشتم و اون یکیم دوست نداشتم ، قالبایی که می سازم رو هم بدون استثنا هیچ کدوم رو نگه نمی دارم نمی دونم چرا این یکی تو یه گوشه ی کامپیوترم پیدا شد! به هر حال خوشحال شدم کلا!
دو : من خوبم ها. یه کم بی حوصله ام. نمی دونم چرا. خوابم نمیاد اما برم بخوابم... فعلا



نوشابه انرژی زای بدون انرژی

+ - ناژین نوشت.
غاز بچرونم؟
دیروز ظهر اینا حموم بودم وقتی اومدم مامانم گفت مهدیه زنگ زده بود ، بهش زنگ بزن. منم زنگ زدم مهدیه گفت فردا شب با گروه کوهنوریِ بابام داریم می ریم شمال، فقط ماییم که خانواده ایم و اینا ، مامانم بهم گفت بگم تو هم بیای. دو شب بیشتر نمی مونیم. من هـــی گفتم عزیزم خب زشته .  شما دارین خانوادگی می رین. من بیام اونجا غاز بچرونم؟  بعــد هی اصرار کرد که نه و حالا اگه بیای خب من همش پیشتم و اینا. منم که گفتم زرشک؟ حالا فکر کردی من بخوام بیام مامانم می زاره؟  گفت بعید می دونم نزاره. حالا کلی اصرار که برو اجازه بگیر. منم بدم نمیومد برم. ولی می دونستم خب مامانم نمی زاره.  حتی می دونستم چی می خواد بگه. خودمون می ریم دیگه . حالا هم بیرون بری ، تولد بری ، خونه ی دوستات بری اشکال نداره ولی مسافرت که نمی شه .  خلاصه که ضایع شدیم دیگه.

قالبم رو دوست ندارم راستش.  برم یکی دیگه بتهیه ام.



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
قالب یا بازی؟

وبلاگ رو که باز می کنین دستتون رو می زارین رو دلتون و اونقدر می خندید که می ترکیـــد.
(الآن داشتم فکر می کردم قالبم رو ببینین چه شکلی می شین ، این به ذهنم رسید! )
خدایی عکس خیلی مسخره ایه برای قالب ولی من که کلی دوستش دارم.
عکس بازی دوست داشتنیمه .
یه یاروهه میاد این ماهی ها رو می ندازه تو مایتابه که بسوزن
بعد ماهی ها جیلیز ویلیز می کنن بالا پایین می پرن
ما باید بگیریمشون قبل از سوختنشون بندازیمشون تو اون تُنگه
بازی حیوان دوستانه ایه.
الآن چشمم می خوره به این عکسه کلی دلم وا می شه.
هه. حالا بازم می تونین تا دلتون می خواد بخندین!



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
کوفت+ه
ساعت دوازده اينا بود ، من تو آشپزخونه رو کابينت نشسته بودم ، مامانم و خاله هم تو آشپزخونه داشتن کوفت+ه درست مي کردند .
مامان : زير اون رو روشن کن ، چرا خاموش کردي؟
خاله: نــــه. همون قدر بسه، بايد نيم پز شه بعد تو کوفته پختــه شه.
مــامان : نه برو زيرش رو روشن کن خيلي کم پخته.
( همین طوری ادامه داشت.)
/چند دقه بعد/
مامان : ناناز اونارو بزار یه بار دیگه چرخ شه
خاله : نه بسشه.
مامان : نــــــــــــــه! اینطوری کوفته وا می ره.
خاله : من این همه درست کردم وا نرفته ، این بار وا بره؟
(همین طوری ادامه داشت اینم ها)
حالا فرض کنین من رو کابینت ، یواشکی می خندیدم هـــــا. مامانم همیشه بهم می گفت من و خواهرم بچه که بودیم مثل تو مریم بودیم. امروز شک کردم که بودند ؟ یا هستند ؟

- من از اون موقع (همون موقع که گفتم برم ناهار بخورم بعد بیام!) تا حالا ناهار نمی خوردم ها. مهمون هامون داشتن رفع زحمت می کردن ، منم رفتم بای بای کردم بعد اومدم پست بزارم . موقع رفتن به الهام می گم بازم بیاین پیچمون. می گه حالا چون پیچتونه میایم ولی اگه پیشتون بود نمی اومدیم.



 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
پوست و گوشت و استخون
انقدر بدم میاد پوست کنار ناخونم رو بخورم . (در اصل با دندونم بــِکـــَنَم.) ولی اعصابم که خورد باشه ، پوست و گوشت که هیچی ، (اگه بشه!) استخونمم می خورم. وایـــی.
- جدا ار شوخی، من هیچ وقت از خودم و کارام بدم نمیاد ولی گاهی یه طوری می شم. مثلاً الآن. یه حالت خیلی خیلی یه طوریانه ! چطوری بگم؟ همون دلم فرار می خواد! (فرض کن!) اصلاً چی بگم؟ کاش یه چیزی می گفتم اینجا راحت می شدم! چی می گم من؟ خوب نیستم فک کنم. خدایا یه کم بزار مثل قبل تر ها باشم خب.

کامنت هاتون رو خوندم. اصلاً نشد هیچیشو جواب بدم. ببخشید. میام خوبا.
محیا؟ من الآن بغض دارم! الآن فقط به خاطر همون قضیه شخصیت گریه خودم رو نگه داشتم.



 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
زن زیادی (!)
من دوست دارم کتاب که می خونم جز این که چیزی ازش یاد بگیرم کلاً از خوندنش هم لذت ببرم.  کتاب زن زیادی آنتون چخوف -که تازگی خوندمش- رو دوست داشتم. اما به نظرم اون قدر هم که فکر می کردم (البته قبل از خوندنش) قشنگ نبود... شاید تنها چیزی که ازش دستگیرم شد این بود که آدم ها احمقند ، فقط به فکر خودشونند ، هیچ وقت از چیزایی که دارن راضی نیستن ، وقتی به موقعیت جدیدی می رسن که آرزوش رو داشتن دلشون قبلاً رو می خواد.  یا شاید هم چیزی تو همین مایه ها. نمی دونم....
یه تیکه جالب داشت که شاید درست هم نباشه ولی ببینین:
زن هایی که خودشان را در کاری محق می دانند، معمولاً فریاد می کشند و دعوا و مرافعه راه می اندازند.
اما آنهایی که به تقصیر خودشان اعتراف دارند فقط به گریستن اکتفا می کنند.
(من این رو که خوندم کر کر خندیدم ) خدایی خیلی حرف چرت و پرتیه.  ولی برام جالب بود.



 دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
Ladybug
از پست پایینه هه خیلی بدم میومد. نمی دونم چرا.
اومدم بگم Ladybug دوست دارم.
قالب این جارم دوست دارم.
یه بلیز دارم مریم برام خریده. سفیده روش چهار تا از همین جونور هاست. اونم دوست دارم!



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
طویل می نویسیم
يک : نــَـه ، مسافرت نبودم. چون اولاً مريم هنوز کنکور آزادشو نداده دوماً اين که اصلاً شايد مسافرت نريم. من که گفتم به حرفام توجه نکنين خب! (:
دو : ديروز رو تختم دراز کشيده بود و خودم رو به خواب زده بودم. الهام هم پايين تخت نشسته بود و کل کتابخونه م رو زير و رو کرده بود و يه کتاب انتخاب کرده بود داشت مي خوند که خاله از جلوي در اتاقم رد شد. الهام : مـــــــــامــان؟ خاله: بله؟ الهام: کــي مي ريم خونه؟ خاله: فعلاً که کنگر خورديم لنگر انداختيم (!) بعد هم خودش از حرف خودش مي خنده.
سه : بله ديگه تو شماره ي دو فکر کنم قشنگ نبودنم رو توجيه کردم. نه ؟ |:
چاهار : پشتيبان مريم زنگ زد ازش درصد هاشو پرسيد و مريم گفت بعد يارو گفت احتمالاً رتبه ت دو رقمي مي شه. البته مريم يه رقمي دوست داشت (!) ولي خدايا شکرت! D:
پنج : رفتم سينما بالاخره ، درباره الي رو ديدم. خيلي قشنگ بود. گلشيفته مثل هميشه از همشون قشنگ تر بازي مي کرد. فيلمه اينقد قشنگ بود تموم شده بود دلم نميومد پاشم بيام خونه! p:
شيش : اين چن روز با الهام فيلم کلاً زياد ديديم يکيش Sweeney Todd . بامزه بود. دوستش داشتم . p:
هفت : از نظرم لباس سفيد (100%) لباس کِرِم (81%) لباس صورتي (47%) عذاب الهي هستند ! در همين ايام رستوران تشريف برده بودم . اصلاً حواسم به غذا خوردن نبود فقط مواظب بودم مانتوم (که کِرِم تشريف داش!) کثيف نشه، اومديم بيرون مي بينم کمربند مانتوم(!) (حالا چرا کمربند خدا مي دونه(؟)) سس رو بغل کرده!!! (!) |:
هشت :
با آتوسا تلفني صحبت مي کردم که خيلي بي مقدمه يهو بهم گفت که چند وقت پيش زهرا پشت سرم چقدر حرف زده ، منم خيلي معمولي بهش گفتم که اصلاً واسم مهم نيست و حتي دلم نمي خواد بقيش رو بدونم و وقتي تلفن رو قطع کردم فقط گريه کردم!
دقيقاً مثل روزي که با ذوق از آرايشگاه اومدم و مريم بهم گفت: ابروت رو خراب کرده و من داد زدم که اصلاً مهم نيست و اومدم تو اتاقم و جلوي آينه گريه کردم!!
و مثل روزي که برحسب اتفاق تو کامنت هاي خصوصيم اون کامنت چند وقت پيش فاطيما رو خوندم که اشتباهام رو يادم انداخته بود و گفته بود به دنياي آدم بزرگا خوش اومدي و گفته بود ديگه پيش من نيا ، تک تک صفحه ها رو بستم کامپيوتر رو خاموش کردم ، رفتم تو تختم قايم شدم و فقط گريه کردم! کلا اين روزا گريه مي چسبه ! زياد ! p:
نه : اين روزا از زندگي کردن بدم مياد. بدم مياد مهديه زنگ مي زنه خودش رو دعوت مي کنه خونمون و بهش مي گم مهمون داريم بهش بر مي خوره . بدم مياد آتوسا انتظار داره هر روز و هر روز بهش زنگ بزنم . بدم مياد حرفام رو نزنم که کسي ناراحت نشه. بدم مياد مهمون داشته باشيم نشه تو تختم گريه کنم برم دسشويي (D:) (!) بدم مياد هر کي ازم يه انتظاري داره و منم از همه همين طور. اصلاً بدم مياد. دلم فرار مي خواد! (D:) واللا ! (!)
ده : مامانم بهم مي گه اخلاقت مثل پيرزن ها شده . به خودم شک کردم. آره ؟ :(
يازده : خيلي وقت بود کتابهاي بچه هاي بدشانس رو خونده بودم ، خيلي وقت بود که ديگه شب ها به اين که بقيه اش چي مي شه فکر نمي کردم، اون قدر زياد از اين موضوع گذشته بود که شايد ديگه داشت يادم مي رفت اين جمله ي اين بالا همين "اينجا جهان آرام است." مال من نيست! مال آقاي اسنيکته... تا اين که چن وقت پيش يکي از خواننده هاي وبلاگم برام نوشته بود راستي تو هم کتاب لموني رو خوندي ديگه. آره؟
آره... آقاي اسنيکت من روزهايي بود که تموم زندگي خودم رو رها مي کردم و کتاب به دست براي بچه هاي بدشانس اشک مي ريختم.. روزهايي بود که مي ترسيدم کتاب رو ورق بزنم و از اين که مبادا اتفاق بدتري بيفته کتاب رو رها مي کردم و ترجيح مي دادم بالشم خيس شه...
روزهايي هم بود که وقتي کسي وارد اتاقم مي شد تموم سعيم رو مي کردم کتاب شما رو پيدا نکنه تا شايد يه وقتي به سرش نزنه که اون رو بخونه.. دليل دقيق اين کارم رو نمي دونم شايد چون شما هم گفته بودين که اين کتاب رو هر کسي نبايد بخونه و همون طور که جلد زندگي نامه تاييد نشدتون رو دو رو گذاشته بودين ، شايد براي کمک به ما. با نهايت تاسف : دختر کوچولو (:
دوازده : چندين روز پيش ، اعصابم خورد بود و داداشم رو تختم نشسته بود واسم داشت چيزي تعريف مي کرد. سرش داد زدم که وقتي مي دوني گوش نمي دم چرا توضيح مي دي؟ اعصابم خورده و از اتاقم برو بيرون. اونم از رو تختم بلند شد يه کم دور و برش رو نگا کرد بعد گفت : اعصابت خورده سيگار آرومت مي کنه ها!(!) يعني اينقدر خنديدم که خدا مي دونه. گلو درد گرفتم بس که خنديدم. p: خدايا بابت اين افردا با نمک که گوشه و کنار زندگيم جاسازي کردي که نزارن لحظه اي ناراحت باشم مرسي <":
سيزده : اينقدر حرف زدم خسته شدم! D:
چاهارده : فعلا



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.
/page not found/
یک : اول از همه عرض کنم خدمتتون که من هیچ هم قصد نداشتم شما رو گول بزنم با اون حرف مسخره که تا وبلاگم رو باز می کردین میومد . /page not found/ شاید می خواستم یه طورایی خودم رو گول بزنم. با این که اینجا رو خیلی دوست دارم ، گاهی حوصله اش رو ندارم.  بعد خودم مطمئن بودم که اگه بدونم وبلاگم باز می شه و شاید کسی کامنت بزاره، هی میومدم اینجا و خلاصه این که ... (حوصله ندارم خلاصه ش کنم  اگه خیلی دوست دارین خودتون خلاصه بخونینش!! )
دو : مریم الآن داره کنکور می ده،  البته تازه شروع شده ها. خیلی حواس پرته خیلی. یه ربع مونده به موقعی که در حوزه ها بسته می شه اومده خونه می گه شناسنامه م رو جا گذاشتم! من استرس گرفتم ، بهم می گه نترس بابا ، می رسم.  ناگفته نماند من این روزا خیلی واسه همه کنکوری ها دعا کردم.. خیلی ها.  مریم ، الهه ، محدثه ، نسیم ، خاله سوسکه و خیلی های دیگه...
سه : من کسي رو نديدم که به اندازه ي من بد شانس باشه واقعا،  يادمه هر بار از اين فروشگاه هاي اينترنتي چيزي سفارش دادم خراب بوده يا سي دي ش يه طوري بوده من نتونستم نصب کنم! (يه بار از اين شارژر هاي گوشي که با باطري کار مي کنه سفارش دادم استثناً درست بود  ولي نشده سي دي سفارش بدم و درست باشه! ) اون موقع هايي که Body of lies تازه اومده بود چن روز قبل از اين که اينجاهام يافت بشه سفارش دادم،  دي وي ديه خالي بود!  زنگ زدم کلي دعوا که يعني چي و اينا؟ يکي ديگه آورد اونم خالي بود!!!  بعد اين بار هم که سيمز3 سفارش داده بودم اصلا لامصب معلوم نيست چي آورده که اينطوريه. کاملا نصب مي شه ها ولي مي گه بايد اينترنت باشم که بيارتش.اه. هزار دفه هم هي حذفش کردم دوباره نصبش کردم ولي هيچي رو غلط نمي زنم. اگه داييم بود به احتمال زياد مي تونست درستش کنه. اه. اعصابم خورد شد .
چهار : آخی این روزا همه جا صحبت از نداست... آخی... روحش شاد.
پنج : فعلا مریم کنکورش رو که بده می خوایم یه مسافرت بریم ،  بعدش قرار بود که برم کلاسایی که می خوام رو ثبت نام کنم ، کلی خوشحال بودم که همشون همین دور و برن. اما مثل این که قرار شده برگردیم خونه قبلیمون! ( کلا این چن ماه اینجا بودیم مصیبتی بود ها. ) زیاد معلوم نیست کی برگردیم یهو هم شاید یه چیزی شد برنگشتیم مثلا!  (انگار خاله بازیه!!) کلا این که برگردیم اونجا دوباره ADSL می گیرم و بسی دوباره نیشم باز می شه.  ولی این روزا زیاد خوشم نمیاد زیاد اینجاها بیام. آخه پول تلفن این دو ماه صد و بیست و خورده ای اومد که نصف بیشترش مال شبکه هوشمند بود. بعد نصف بیشتر اون نصفش هم که خودم زنگ می زدم این ور اون ور.. مامان یه کم غر زد و اینا...  ولی کو گوش شنوا؟ هان ؟
شش :  زیاد به حرفام توجه نکنین .  (فرض کن!)
هفت : فعلا



دختر کوچولو

+ - ناژین نوشت.