X
تبلیغات
دختر کوچولو
اینجا جهان آرام است.

من صدایِ کشیده شدنِ مداد رو کاغذ رو بیشتر می‌شنوم از صدایِ آهنگ... اون می‌خونه: گذشتم از او به خیره سری/ گرفته ره مه دگری... آقای باجلان هم همراش می‌خونه. از همون روز اول باید می‌فهمیدم این آهنگ رو دوست داره. روز ثبت‌نام هم صدای همین آهنگ میومد و یه سه‌تار دستش بود که وفتی من اومدم گذاشتش رو مبل. حرف زد و بعد گفت من اصراری ندارم این‌جا ثبت‌نام کنی اما اگه ثبت‌نام می‌کنی، اعتماد کن به من. ولی من اصرار داشتم. کلاً کنکور همه‌ی اعتماد به نفسِ من رو گرفت. خب حرفایی هست که زدنی نیست. شمام حتماً حس‌هایی در مورد خودتون داشتید که تاحالا به کسی نگفتید. مثلاً اینکه معلّمِ فلان که درس می‌ده شما زودتر می‌فهمید از کناریتون یا همچین چیزایی... کنکور تئوری یادم داد که خیلی‌ها بهتر از من حفظ می‌کنن و خیلی‌ها بهتر از من یادشون می‌مونه و خیلی‌ها شاید بیشتر از من رشتشونو دوست دارن. نمی‌دونم چرا نمی‌تونم آخرین جملمو بدون شاید و با اطمینان بگم. و حالا این کنکور عملی که هنوز چند ماهی بهش مونده داره یادم می‌ده که خیلی‌ها بهتر از من می‌تونن مداد رو دستشون بگیرن و سُرش بدن رو کاغذ و آخرسر یه چیزی خلق کنن که تاحالا ندیدم. خیلی‌ها. همیشه خوشم نیومده یه آدمِ معمولی باشم. حالا هم نیستم. حداقل برای خودم که معمولی نیستم. همیشه می‌ترسیدم فردام یه چیزی باشه شبیه نقش مریلا زارعی تو فیلم درباره الی... خوشم میاد به آقای ویلن بگم بابا. شاید اون فک کنه یه شوخیه تو جواب بابا گفتنِای اون و شاید شما فک کنید یه عقده درونیه. ولی من دوس دارم بگم. فقط چون بهم حس خوبی می‌ده. دوس دارم. دوس دارم بهش بگم بابا، حتی اگه سیمِ پیراسترویِ سبز رو به من گرون بده و بگه تخفیف هم داده... برای من چه فرقی می‌کنه... برای من حالا چه فرقی می‌کنه که پنج، شیش تا از سوالای کنکورم از همین کتابی بوده که مریم برام خریده... تاریخِ هنرِ ارنست گامبریج و می‌گم... منم پشتِ دستمو که بو نکرده‌بودم نشسته بودم و کتابای درسیمو خونده‌بودم. اما حالا بگی‌نگی زیاد میلم نمیاد دیگه بخونمش. خسته‌ام. به خدا خسته‌ام... نمی‌دونم اصلاً دلم می‌خواد بِچِپم تو یه غاری چیزی هیچکی دستش بم نرسه... هندزفری رو فشار می‌دم تو گوشم: رقصم گرفته‌بود/ مثل درختکی در باد/ آنجا کسی نبود/ غیر از من و خیال و تنهایی... دارم می‌دوئم رو تردمیل با خودم فک می‌کنم چقد دوس دارم یه روز گیسِ دکتر کیوان رو بکشم. باید همون‌روز که چیپس و پفک به دست تو سینما می‌دیدمش این‌کارو می‌کردم. خب اون دوس داره صب تا شب بشینه رو صندلیش و به بقیه برنامه غذایی بده. منم دوس دارم یه تندیس‌گر بشم. تنها فرقمون اینه که اون رسیده به اون چیزی که می‌خواد. چمی‌دونم شایدم این چیزی نبوده که می‌خواسته. منم یه وقتایی فک می‌کنم نکنه راهمو اشتبا اومده باشم. ناخونای پامو لاکِ قرمز می‌زنم. هیچ‌وقت از لاکِ قرمز بدم نیومده. حتی اگه همه بگن بده هم به نظر من خیلی دوس داشتنیه. چیزی که دوس داشتنیه هم هیچ حرفی توش نیس مثه بازوهای تپل مامان که اینروزا مدام بغلشون می‌کنم. این مهم نیس که من حالا دارم گریه می‌کنم مهم اینه که برای من هیچ مهم نیس شما با خوندن این پست چه فکری می‌کنین. یا مثل همیشه که تقی به توقی می‌خوره می‌گید بزرگ شده. یا هر چیز دیگه. شما مختارید هر فکری که دوس دارید بکنین و منم مختارم که هیچ برام مهم نباشه. راستی این آخرین پستِ این وبلاگ بود. شایدم هست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

نماز می خونی.

دلم پـر می کشه.

حتما به جایی رسیدی که من هنوز نه.

بدو بدو می رم وضو می گیرم.

باد کولر می خوره تو صورتم.

یخ می زنم.

چادر و می کشم رو سرم.

میام چپ تر ببینم خودمو تو آینه.

چادرم سفید و صورتیه. تازه دیدم

 میام سراغ جا نماز.

دستامو میارم نزدیک سرم.

دیگه چیزی یادم نمیاد جز اون مهر شکسته و تسبیح صورتی با نگینای ریز...



+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 


مَن، این همه دردُ نخواستم.


+ بعد یه سوال، بیست چن تا صفر داره؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

پس چرا جــــــَـــــو کنکور من یکی رو نمی‌گیره؟

بخدا همه‌ی تصمیمی که واسه زندگیم گرفتم اینه که این رشته نمونم. همین و بس! نه برنامه‌ای نه فکری... هیچی هیچی... پاک پاکم...


+ این خانومه که صب به صب دم در ورودی حوزه وایساده و همه جامونو دس می‌زنه که دقیقاً نمی‌دونم چیش گم شده دنبالش می‌گرده، امروز همین که به من دس زد آقا من افتادم به خندیدن! بعضی موقع‌ها یه دفعه قلقلکی می‌شم! دیگه تا جستجوش کامل شه غش کرده‌بودم. یعنی ملت فقط نگا می‌کردن!!!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

یک: همچین از تو تلویزیون می‌گه ما بیست می‌شیم می‌خوام بکوبم تو کلّش... به درک... خب ما نمی‌شیم. آخه اینم شد برنامه؟ با تو هم هستم. یه بار دیگه برگردی اون طوری بگی سلاملکم ها... اه.

دو: خوبم ها... خوبم... موهام می‌پیچه دورگردنم و احساس جدیدیو تجربه می‌کنم. نمی‌دونم چن سال بود حسش نکرده‌بودم... بعد گرمم می‌شه... موهامو تکون می‌دم... بوی شامپویی رو حس می‌کنم که انگار یه ظرفش کامل تو دماغمه! کاش اون قد بلند شده بود که بتونم بوسشون کنم!!! 

سه: امتحان ادبیات که داشتیم، رو اپن نشسته‌بودم و داشتم یه صفحه‌ای رو می‌خوندم. کتاب ادبیاتمون سیمیه و بینش ورقای دفترو گذاشتیم که هر درسی هر چی داشت همونجا بنویسیم، به فرمایش استاد... بعد داشتم می‌خوندم هی کتاب و ورق می‌زدم هی این صفحه‌های دفترو.. یهو

میم کوچولو: مامان سال دیگه برا منم کتاب‌دفتری می‌خری؟

مامان: کتاب دفتری دیگه چیه؟

میم کوچولو: همینطوری که میاد نزدیک من. ایناها.

غش می‌کنم از خنده... همونطوری که از خنده صدام در نمیاد بهش می‌گم اینو خودم اینطوری کردم عزیزم.

مامان: اونو می‌گی؟

میم کوچولو: دروغ‌گو. خودت اون روز گفتی اسمش کتاب‌دفتریه.

جان شما هر چی فک کردم یادم نیومد کی بوده چی بوده چی شده بوده! ولی بعید نیست...

چار: اصلاً فصل امتحانا (چرا می‌گن فصل راستی؟ ماه مگه نیست؟) که می‌شه خوشم میاد آپ کنم!

پنج: مهناز... تولدت مبارک دخترم..... :*


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

چشمای پف کرده، یه سال هندسه نخوندن و یه روز خوندن؟ انتظار بیست که نداری از خودت خانوم؟ نه که نه. نوزده؟ هیجده؟ کم تر؟ چقد؟ چن؟ مهم نیست؟ آره مهم نیست.

صد و سی و پنج دقیقه وقت و سه صفحه سوال... نه چشمام گرد شد نه هیچی. می‌گه: ثابت کنید اگه فلان خط و فلان خط متنافر باشن از هر نقطه A  یک و تنها یک خط می گذره که بر اون فلان خط و فلان خط عموده... یادم نبود باید چی کار می کردم. که دو خط موازی می کشیدم متقاطع عمود؟ ربط به فصل مشترک داشت؟ هان؟ خودکارو برداشتم و گنده تو اون پاسخ نامه نوشتم: سوال 17) بدیهی است!

امسال هم یه تبریک داشتم. یه تبریک ولی کلی حس خوب.

بعد تو اون لوازم آرایش فروشی... خانوم یه لاک سبزآبی می خوام رنگ مانتوم... این دقیقا رنگ مانتوتونه.. با این که داشتم می دیدم خیلی فرق داره خواستم خر شم. خواستم فک کنم که وای این دقیقا رنگ همونه. که اصلا همونه. که با ذوق بخرمش. که بشم خوشبخت ترین دختر دنیا.

من- الهام خونه مامان بزرگ... کادویی که الهام واسه مامان گرفت و خدایی هم از کادوش واسه مامان بزرگ بهتر بود هم واسه خاله.. کاش ما هم واسه خاله هم کادو می گرفتیم... بعد تو ماشین... من و مامان فقط... همه دنیا انگار یه رنگ دیگه بود.. و اون گل فروشی شلوغ و صف نیم ساعته و یه دسته گل گنده...

فقط خواستم بگم همون طور که این بلوز آبی سفید می گه ALL YOU NEED IS LOVE.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

هیچ وقت قبول نمی کنم که روزا شبیه هم باشن. هیچ‌کدومشون. هیچ وقت. راستش انگار خدا همچین خوب بلد نیست روزا رو پشت هم بچینه.

گور بابای امتحان دینی... امروز خیلی گریه کردم.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 


مثل یه خواب خیلی شیرین، باور نکردنی و غیر قابل انتظار...

خب درسته بیست و چاهارم بود ولی مدرسه مثل همیشه خستگی بیش از اندازشو داشت... مثل بقیه شنبه‌ها مدرسه فقط تا 2:15 ادامه نداشت و ساعت باید چند ساعت دیگه می‌گذشت تا زنگِ آخر هم بخوره! زنگ حسابان بی‌نهایت دیر می‌گذشت. هرچند وجود جعبه‌ها و بسته‌های کادو شده‌ی پیشم کلی اوضاع رو بهتر کرده بود، فقط حواسم به ساعت بود! زنگ خورد ولی از اون‌جا که تا خونه خیلی راهه و این از لذت شنیدن صدای گوش‌خراش زنگ کم می‌کرد... حدود چل پنجا دقه هم طول کشید تا برسیم خونه... خب با سارا بر می‌گردیم و اون زودتر از من پیاده می‌شه...

دم در یه دونه از اون یاس‌هایی که از بین نرده‌های در تا دم آیفون رسیدن کندم، گذاشتم دهنم و مثل همه بچگیم با دندونام تهش رو کندم و دنبال اون شیرینیش گشتم. (اما راستش اون وقتا هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم که کجاشه و همیشه تلخی خودشو می‌خوردم!) بعد زنگ رو زدم. شیرین بود، آره چون دیگه حالا پیدا می‌شه. در خونه باز شد. گل تو دهنم بود و تو فکر این بودم که چرا اون وقتا پیدا نمی‌شد این شیرینیش ولی کِیفِ خوردن همون تلخیش بیشتر بود.

در خونه رو باز کردم. مامان پشت در با یه بلوز قرمز که من عاشقشم وایساده بود.

سلام.

تولدت مبارک!

مرســـــــی

یه سورپرایز داری اما از طرف من نیست!

پس از طرف کیه؟

می‌دونم. اما نمی‌گم.

چی می‌گی؟

بعد از پله‎ها بالا رفت و من هم دنبالش... درست مثل وقتی که یه مهمون بار اول میاد خونه و می‌خوای راهنماییش کنی.. همین‌طوری جلو جلو راه می‌رفت رسید در اتاقم و یه راست رفت تو منم یه کم بعدش رفتم.

من اتاقم خیلی شولوغه ولی اون لحظه هیچی تو اتاق دیده نمی‌شد جز یه کیسه‌ی گنده‌ی صورتی با یه طرح خیلی خوشگل مشکی روش!

رفتم از مامان جلوتر... کیسه‌هه رو گرفتم بغلم و بدون این‌که هیچی بگم شروع کردم اون گره‌ی پاپیونی بالاش رو باز کنم... اون‌قد هول بودم که نمی‌تونستم... چند ثانیه‌ای تلاش کردم و باز نشد.. با صدایی که از سر هیجان خیلی تند صحبت می‌کنه:

مامان گرش باز نمی‌شه.

حسابی بسته‌بندیش کرده دیگه.

کی؟

باز کن.

بعد باز کردم... وای... اولین چیزی که دیدم کاظم قلمچی بود! واااااااای. یه رتیل گنده‌ی نرم و پشمالو و خوشگل با یه عالم دست و پا... بغلش کردم. اومدم بپرسم مال کیه؟ یادم افتاد مامان گفته نمی‌گه. یاد محیا میفتم و چن باری که گفته‌بود فلان چیو بعداً می‌گم.

هنوز کاغذ زردی که روش بود رو درست نخونده‌بودم که بقیه کیسه رو در آوردم. کاره محیاست؟ وای... اون کفش بچه‌گونه و اون پستونک! کفشه سفید بود و کوچولو... برچسبی که روش بود و می‌خوندم و فقط صدای خنده‌های بلندم رو می‌شنیدم... دو تا پای کوچولو رو توش تصور کردم... ماما اما این یکی کار هاله‌ست حتما... واااااای مامان این کاره هاله‌ست. پستونکه صورتی بود... و عکس یه بچه اون تهش بود... خیلی خوشگل بود! یه آن فک کردم چی می‌شه بخورم؟ بعد فک کردم در حق بچم ظلم می‌شه!

بعد تازه دیدم اون کارت رو... یه پاکت سفید... یه برچسب خیلی خوشگل که نمی‌ذاشت باز شه... آروم کندم برچسبو و زووووووووووود کارتو از توش در آوردم... چقد خوشگل بود... اون کیک و اون یه شمع... وای... بعد توشو خوندم... این دست‌خط محیاست... خوندم خوندم... می‌خندیدم.... از خوشحالی... از دوست داشتن چیزایی که اون تو نوشته بود... آخرش هم: محیا-هاله... از همون دور که وایساده بودم داد زدم مامان دیدی کار هردوشونه...

بعد اون گوشواره هــــــــــــــا.. یکی از یکی خوشگل‌تر بود... اصلاً دلم نمیومد نگا کردن یکودوم و ول کنم و بعدی رو نگا کنم... بعد دستبندی که محیا برام بافته بود... سبز و بنفش... عالی شده بود... صاف و یه دست و خیلی خوشگل... همون موقع گرفتمش دور دستم... وای... واقعاً مثل خواب بود...

بعـــــــــد باشون تلفنی صحبت کردم...

واقعاً آدم گاهی نمی‌دونه چطوری می‌تونه تشکر کنه... واقعاً نمی‌دونستم... خیلی خیلی خیلی حس خوبی داشتم... خیــــــــــــــــــــــلی دوست‌داشتنین جفتتون! ایشالا بتونم جبران کنم! خیلی دوستتون دارم و بی‌نهایت مرســـــــــــــــــــــــی...

آره می‌گفتم... آدم گاهی نمی‌دونه چطوری تشکر کنه... از همه‌ی تبریک‌هایی که از 12  ِ شب شروع شد. 00:00 بعد 00:01 بعد 00:03 (یه مرسی گنده ویژه) بعد sms های صبح و ظهر و عصر و شب... و کادوهای بچه‌ها تو مدرسه... و اون وبلاگ که مال دو سال پیش بود و فرزانه امسال با نوشتن توش حتی بیشتر از اون دو سال پیش خوشالم کرد... دیدن یک‌جای اون همه پست دوست‌داشتنی کلی کِیف داشت... و کامنت اون یکی فرزانه... مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی... مرسی از همه...

همیشه این‌جور موقع‌ها پرم از حس خوب... خیلی‌ها.. خیلی...

آره خلاصه چند روزی هست متولد شدم... کیک امسالم عدد نداشت... اما دلیل نمی‌شه ندونم چن سالمه... با تموم پافشاری‎‌هایی که محیا کرد ولی من اصرار دارم 17 سالَم شد...

+ شاید یه عکس از کادوم بذارم :)


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

موهامو محکم می‌بندم اونقد که بجز پوست سرم احساس می‌کنم همه‌ی صورتم کشیده می‌شه. گفت امسال ریاضی‌ها ضعیفن. دندونام مدام و ناخودآگاه پوست لبمو از لبم جدا می‌کنن. خب، من بدم میاد از اون روپوش سرتاسر توسی که باعث می‌شه هممون مثل هم محسوب شیم.

درس دادن دو فصل آخر حسابانو رسماً پیچوند.. ده جلسه هم نشد... بعد حالا وایساده تو رومون می‌گه با این کتابی که امسال بتون دادن می‌تونن سوالای خیلی سختی درآرن. آره. خوش به حال تو. می‌گه می‌رین سر جلسه سوال اول... بلد نیستین... سوال دوم... بلد نیستین... بعدی... بلد نیستین... پا می‌شین برگه رو می‌دین. بعد می‌خنده. بخند. خوش به حال تو. توی معلم... کی میاد بگه آقای قــ.ـمصری خوب درس نداد؟ کی می‌گه آقای قــ.ـمصری اصلاً درس نداد؟ بخند...

نمی‌دونم. با این‌که هر معلمی هر روز و هر زنگ یادمون می‌ندازه فلان درصد کنکورتون شده معدل نهایی یادم نیست سی درصد بود یا سی و پنج... آره سی و پنج درصد کنکور توی همین برنامه‌ی لعنتیه که دو ماهه دادن. که هندسه یه روز تعطیلی داره... که...

فیزیک دو فصله حتی سر کلاس هم درس رو گوش ندادم. هندسه از بعد ترم دوم هیچی تو دفترم ننوشتم. واقعاً هیچی. به خدا هیچی. زبان همیشه سر کلاس نشسته‌بودم و سر کلاس نبودم. عربی مدام غایب بودم... حسابان هیچ وقت دلم نخواست مشقامو بنویسم و معمولاً هم ننوشتم... ناراحت نیستم.

می‌دونم که اردیبهشت که برای من همیشه بهشت بوده... وقت این حرفا نیست... اما... نمی‌دونم.

یه دوست جدید پیدا کردم. سوده. تو مدرسمونه. کوچیک‌تره از ما. عکاسه. خوشگله. مهربونه. دوست‌داشتنیه.


این دو تا خرسا رو خیلی دوست دارم. خوشم میاد هی کوکش کنم با اون آهنگ بچرخن بعد تموم وقتی که می چرخن دستامو بگیرم دور اون حباب و وقتی آهنگ تموم شد شروع کنم به ها کردن حباب و تمیز کردنش! البته من همیشه کادوهایی که می‌گیرمو خیلی دوست دارم. ولی این خیلی فرق داره...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

چه فرقی می‌کند
زمین کروی باشد یا مستطیلی
وقتی سفری در کار نیست!؟

یه قسمتی از یه شعر رسول یونان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

1. شاید دورم. شاید دستم که هیچ، صدام هم نمی‌رسه. اما دعا می‌کنم. خیلی.

2. نمی‌دونم چطوری بگم. از کجا بگم... راستش امسال بدترین سال تحصیلیم بود. من بدم میاد از نگاه معنی‌دار. از حرف نیش‌دار. خیلی اذیت شدم. هر حرفی شنیدم. هیچی نگفتم. فقط گفتم تموم می‌شه. تموم نشد. من تموم شدم اون نشد. از ترم دوم به بعد گفتم بیخیال همه چی. بعد له تر شدم. همه‌ی اعتماد به نفسی که داشتمم له شد. (هرچند اون موقع هم همچین چیزی نبود!!!) خسته‌ام. خیلی. نمی‌دونم چطوری تموم می‌شه این سال... اعصاب خرداد رو ندارم. اعصاب این مدرسه با همه‌ی شاگردا و معلم‌هاشو ندارم.

3. دیگه دوست ندارم... هیچی این مدرسه رو... حتی زنگ‌های ادبیات و حالا که می‌دونم چیزای زیادی هست که آقای ی.م هم نمی‌فهمه. کاش هیچ‌وقت وقتی سوم راهنماییم تموم شد نمیومدم این مدرسه آزمون ورودی بدم. کاش خانوم ش. هیچ‌وقت زنگ نمی‌زد که قبول شدی و فلان رتبه. کاش هیچ‌وقت نمیومدم...

4. دیروز تنها بیرون بودم. یه مانتو خریدم. حس جدیدی بود... قبلاً خیلی بدم میومد تنها برم خرید.. حالا نه.

5. ناخونام بلند شده. حموم باید برم. لباس مدرسه‌هامو بندازم ماشین. درس باید بخونم. اتاقم بهم ریختست.. ذهنم بیشتر. کسی می‌دونه چرا امتحان هندسه‌ی ما اینقد اون اولین امتحاناست...؟

6. تولد سیزده سالگیم ناخون شست پام افتاد، ناخونم همون سال درومد اما کسی باورش می‌شه من هنوز ناخونم درد می‌کنه؟

7. تبریک واسه فرشته‌ای که اومد و تسلیت واسه فرشته‌ای که رفت...

8. هاله؟ دیدی آپ هم کردم. :)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

http://nazhin-havij.persiangig.com/013/typhoon_no_8_by_Joysuke.jpg

خیلی گریه دارم. چرا؟

هنوز نامه‌ای که چهارده فروردین واسه مامان گذاشتم که صبح بیدارم نکنه پشت در اتاقمه.

امروز هم مدرسه نرفتم. یه دعوای گنده تو کلاس شده. بچه‌ها کلاً دو دسته شدن. گریه و زاری راه افتاده. اون وسط مـ. از نـ. پرسیده از نظرت اگه سـ. بود چی‌کار می‌کرد.هه... به من چی‌کار داره. شاید من بودم اصلاً دعوا نمی‌شد!!!

گریه دارم. خیلی. چرا؟

فک کنم دیشب اولین باری بود که نامه نوشتم با دستام، واقعی...

گریه دارم.

خیلی.

چرا؟

http://nazhin-havij.persiangig.com/fingerprint/fingerprint003.jpg

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

زنگ هندسه، یه معلم که فقط نمی‌دونه نباید به چیزای بی‌خود گیر بده. چیزی که فقط من می‌ففهم. یه بار دیگه "می‌شه برم بیرون؟" بعد "بفرمایید." دری که کوبیده می‌شه و بعد اشکای داغ... اونقد داغ که تمام صورتم گرم می‌شه.

اون بالش رنگی رنگی.. سه تا جمله که شاید ربطی نداشته باشن به هم... یه بار دیگه اشکای داغ.. این‌بار بالشه که خیس می‌شه و من خبر ندارم که چقدر داغه...

حالا هم بار سومش... با اشکای از همیشه داغ‌تر...

برای شعری که واسه ادبیات، تو فروردین باید حفظ کنیم، اینو حفظ کردم و شمبه قراره بخونم..


هم از سکوت گریزان هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی زیاد ردپا بیزار

قدم زدم! ریه‌هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه‌هایم شد از هوا بیزار

اگر چه می‌گذریم از کنار هم، آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و ناامید برگشتم
دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده
اذان مرده و مردم از خدا بیزار

به خانه بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت می‌کند مرا از زندگی بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست
از این سکوت گریزان از آن صدا بیزار

فاضل نظری


http://nazhin-havij.persiangig.com/fingerprint/fingerprint006.jpg

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

یک: صبح با صدای تلفن بیدار شدم، تو تختم دراز کشیدم و ناخواسته دوباره خوابم برد. دفعه‌ی دوم که تلفن زنگ خورد دیگه پاشدم. یادم نمیاد که کی بود ولی مطمئن بودم از مدرسه‌ام نبود. من تنها کسی‌ام که وقتی غیبت می‎کنم خونمون زنگ نمی‌زنن و هیچ‌وقت هیچ‌کس تاحالا نفمیده چرا.

هنوز گیج و منگ خواب بودم که مامان، تلفن به دست و گرمِ صحبت بم گفت مدرسه که نرفتی لااقل این سوسیس هارو سرخ کن! یادم نیست گفتم خب یا نه. ولی رفتم تو آشپزخونه. سوسیس‌هارو پوست کندم. (مگه میوه‌ست؟) بعد داشتم حلقه‌حلقه‌شون می‌کردم که میم کوچولو از مدرسه اومد. تازه فهمیدم چقدر از صبح گذشته.

با همون لباس مدرسه‌ی سبزش و کیف سبزش که هنوز پشتش بود اومد نشست رو صندلی رو بروم و سلام کرد و همین‌طوری دستامو نگاه می‌کرد.
من: مدرسه خوب بود؟
میم کوچولو: آره.
[بعد چند ثانیه هیچی نگفتیم.]
من: تو همیشه این موقع که از مدرسه میای من خونه‌ام؟
میم کوچولو: نه.
من: دوست نداری بدونی چرا خونه‌ام؟
میم کوچولو: باز مدرسه نرفتی؟
نمی‌دونم چرا دلم خواست سربه‌سرش بذارم.
[با یه لحن جدی] گفتم: نه. بیرونم کردن.
میم کوچولو: اخراجت کردن؟
من: نه. فقط امروزو.
میم کوچولو: چرا؟
من: معلممون و عصبانی کردم و از کلاس بیرونم کرد. رفتم پیش مدیر و اونم عصبانی کردم و از مدرسه بیرونم کرد.
[بعد صداش رو آورد پایین] منم یه بار داشتن اخراج می‌کردن!
من: چرا؟
[بعد صداش رو آورد پایین‌تر] آخه تو کلاه یکی از بچه‌ها آشغال‌تراش ریختم.
می‌خندم.
میم کوچولو: ولی اخراجم نکردنا. آخه تا حالا دو بار رفتم دفتر مدیر. سه بار که بشه اخراج می‌کنن.
می‌خندم.
سوسیس‌ها حلقه‌حلقه شدن. دارم می‌رم سمت مایتابه.
نمی‌خوای لباساتو عوض کنی؟
میم کوچولو: چرا.
بعد می‌ره.
با خودم فکر می‌کنم چرا هیچی نگفتم؟
باید بهش می‌گفتم حتی اگه اون آشغال‌تراش‌هارو تو دهن دوستشم می‌ریخت اخراجش نمی‌کردن.

باید می‌گفتم.


دو: دیشب، بعدِ کلی استرس گرفتن، بلاخره با هاله صحبت کردم. (موضوعی که یه بارم خوابش و دیده‌بودم!) یه کم دست و پامو گم کرده‌بودم خب، ولی کلی خندیدیم. گلومون خشک شد. که هنوزم دلیلشو نفهمیدم. ولی کلی خوش گذشت. خیلی خیلی بسیار مرسی که زنگ زدی. 

سه: بیست و دو تیکه نخ، یه تخته شاسی، دو تا دست، دقیقاً شیشصد و شصت‌تا گره و بالاخره یه دست‌بند!

چار: خوش‌حالم که دیروز مدرسه نرفتم و فردا اولین روزیه که بعد از تعطیلیا می‌رم مدرسه. خوش‌حالم که فردا ادبیات داریم و خوش‌حالم که امروز هیچکی نگران من نشد زنگ بزنه ببینه چرا نرفتم!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

  حدود 7277 ثانیه نشست رو یه صندلی با شماره هفت

براش انگار همه‌ی حس‌های خوب دنیا جمع شده بودن رو همون شماره هفت

هفت‎بار دست‌های پفکی‌شو با شلوارش پاک کرد

و هفت‌بار با تموم دقت سمت چپشو نگاه کرد و هر هفت دفعه لبخند زد.*

کی؟ من.

آره من.

بزار بگن دیوونه‌ام ولی خوشم میاد با اون خودکار مشکی روون، تو اون دفترچه‌ی فانتزی سیاه و سفید هر روز بنویسم و با این‌که می‌دونم هیچ‌کس هیچ‌وقت تو این اتاق لعنتی من نمیاد تو یه سوراخ سمبه‌ای قایمش کنم و فرداش کلی دنبالش بگردم. و هر دفعه که دفتر و بستم و دنبال یه جای جدید می‌گشتم بترسم از این‌که یه روزی تموم نشه این دفتر. یا بمونه تو همین سوراخ سمبه‌ها.

از همه‌ی مدرسه و کلا دم و دستگاهش و دم و دستگاه من واسش (!) این جامدادیم رو دوست دارم. با تموم خودکارهام و اون مدادهای طراحی (که گمونم بیشتر از خود خودکارام استفادشون می‌کنم!) که فک کنم تو جامدادی هیچ‌کدوم از سوم‌هامون پیدا نشه.

من سال دیگه این مدرسه نیستم. نه فقط این مدرسه که...


خوبم... امروز خوبم. امشب خوبم. امسال خوبم. D: 


*گمونم خیلی بیشتر.

من راستی هنوز جوهر نخریدم. معلومه؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 


یک: تموم شد .

نمی‌خوام بگم تا سیزده فروردین تموم شد، که همین آوردن  "تا" از کِیفش کم می‌کنه.

پریشب داشتم فک می‌کردم بزرگ که شدم یه کتاب بنویسم از این سه سالی که تو این مدرسه بودم و با خودم فک کردم خدا کنه هیچ‌وقت نشه چهار سال... هیچ‌وقت نتونستم بفهمم دوست دارم این مدرسه رو یا نه. هیچ‌وقت نتونستم خوبی‌ها و بدی‌هاشو جدا کنم. نتونستم.


دو: بعد از اصرار های خانوم آراشگر که موهاتو نمی‌خوای کوپ کنی؟ واقعاً دلم می‌خواس موهامو بدم کوتاه کنه. کوتاه کوتاه. که بشم خودم. عادت ندارم این موهای به زور بسته شدنی رو ببینم. وقتی موهامو سفت می‌بندم احساس می‌کنم کله‌ام کوچیک شده. 


سه: من فردا صبح دارم می‌رم سفر. هنوز وسایلایی که لازم دارم رو برنداشتم. تنها چیزی که خیلی ذوقش رو دارم همین دوربینمه که پیشمه. آزاده می‌گه مسخره‌ست که تو اونقدری که برای عکس گرفتن از مسافرت ذوق داری برای خودش نداری. ولی از نظر من قابل درکه. 

چار: اینو تو دفترچه سوال‌های آزمون جامع، موقع اجرای پروژه‌ی عظیمِ بیست‌نفریِ سفید دادن (حالا بماند که آخرش از دماغمون در آوردن) کشیدم. 

http://nazhin-havij.persiangig.com/013/IMG_5173.jpg

پنج: همه‌ی خوبی فروردین برای من اینه که مدام یادم می‌ندازه که اردی‌بهشت نزدیکه.. حالا همچین بگی‌نگی یه کم اغراق کردم، خودش هم خوبیایی داره واسم.
خب، یک فروردین من خونه نیستم. پس همین حالا سال نوتون مبارک! نمی‌دونم آرزوی خوبیه که بگم بهترین سال عمرتون باشه یا نه. ولی می‌گم. خوب‌ترین سال عمرتون باشه. 

شیش: ماهی گلی هامون از پارسال زنده‌ان. 

هفت: برای من دیدن همین چند سانتی متر مربع کاغذ، با نوشته‌های روش تو اون نشریه بی‌در و پیکر مدرسه کافیه واسه یه روز صب تا شب خندیدن.
وقتی بدو بدو می‌رم پیش شهرزاد که دیدی برگزیده شدم؟ (!) و می‌گه تابلو بود... یاد آقای ی.م میفتم که زنگی که شماره 35 نشریه رو پخش کرده بودن سر کلاس ما بود و نشریه به دست هنوز درسو شروع نکرده‌بود. بچه‌ها اصرار کردن صفحه‌ی 16 رو بخونه و اون که گفت: جالبه... راز آلود بود... حالا تو همین کلاسه یا...؟

http://nazhin-havij.persiangig.com/013/IMG_5210.JPG

هشت:

اون کتابِ لاغر مردنی که فقط یه‌کم از کف دست بزرگ تره که وختی نمی‌بره خوندنش... باور کن! اونقدی خوندمش که اینو با اطمینان بهت بگم.  (x_X)

نه: باز هم منو ببخشید. می‌دونم بعد از کلی وقت میام. اما نه می‌رسم کامنت بزارم نه کامنت دونی رو باز کنم. دلم تنگ شده براتون... سال خوبی داشته‌باشید + همون آرزویی که اون بالا گفتم.

...راستی جوهر استامپ داره تموم می‌شه ببخشید اثر انگشتم کم‌رنگه. ولی بهتون قول می‌دم که خودمم. یکی باید بگیرم همین روزا.

http://nazhin-havij.persiangig.com/fingerprint/fingerprint002.jpg

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 


یه پنج‌شنبه‌ی پررنگ

استرس‎های الکی و از سر خوشالی.
مامان نکنه پارک خـ.انواده همون پارک دوچرخـ.ـه سواری نباشه. مامان من نگفتم برف میاد نکنه سردشون شه. مامان نکنه من هول شم. مامان من باید چی‌کار کنم؟ این لباسم خوبه؟ مامان قرص چی ببرم. مـــــامان!
و مامان که در نهایت خونسردی: یکی ندونه فک می‌کنه داری خواستگاری می‌ری.
حدود یک ساعت بعد... بدون هیچی استرس... یه نیمکت... خانوم فــ. و آقای مـیمـ ِ خانوم فـــ. و من ! و پاهای ما تو برف... یه کاغذ کادوی صورتی، یه کتاب از این جلد محکم‌ها که دوست داری مدام بغلش کنی... یه نامه از اونا که دوست داری مدام بخونیش و هیچ‌جوره تکراری نمی‌شه... و حرفای دوست‌داشتنی...
حدود یک ساعت بعد... من، خیابون‌های برفی جهـ.ـانشهر، کادو به دست... مشغول فکر کردن به این که فاطیما واقعا فاطیماست....   مــرسی...

- از اون روز هروقت یاد این دو تا جمله که میفتم کلی می‌خندم.
فــ. پشت شلوارت گلی شده ها.
می‌دونم. خب گل‌گیر که ندارم.

+ هرگونه تلاشی جهت یافتن نام کتاب که همون کادوی من باشه، پیگرد قانونی داره. خب این یه رازه. راز که می‌دونین چیه؟

یه یک‌شنبه

صبح زود، همه‌جا سفید سفید و برفی... من مشغول فکر کردن به این‌که یعنی ممکنه مدرسه تعطیل باشه؟ و با دیدن سرویس که جواب سوالم رو می‌گیرم...  تو سرویس، من، سارا، دنیز، شهرزاد برخلاف همیشه ساکت و با دقت به رادیو گوش می‌دیم که ببینیم نظرشون عوض می‌شه یا نه... یه خانوم با صدای صاف و صوف می‌گه ارتباط برقرار می‌کنیم با آقایِ..."که اسمش یادم نیست" یه کاره‌ی آموزش و پرورش استان الــ.بـرز.. آقاهه هم بعد کلی جون ما رو به لبمون رسوندن می‌گه: کلیه مقاطع دبستان و راهنمایی تعطیله... دیگه اعصاب همه خورده... ساکتیم...  دو ساعت می‌گذره و ما هنوز تو راهیم... خیلی برفه. زنگ می‌زنیم مدرسه... می‌گن نمی‌خواید بیاید هیچکس نیست! بعد سرویس پر می‌شه از خنده!!!
بچه‌ها تصمیم می‌گیرن بیان خونه ما برف‌بازی... بعد چایی می‌خوریم... برف‌بازی می‌کنیم... وقتی بچه‌ها می‌رن، تلفن خونه زنگ می‌خوره. مامان از مدرسه‌ست. مامان: مگه نگفتن نیاین؟ چرا. خب بردار... خانوم ر.ن هرجور شده خودتو تا ۱۱ برسون مدرسه... کلاسا تشکیل می‌شه.. اما خانوم شما خودتون گفتید که... صدای قطع کردن تلفن...

بعد اومدم تو اتاقم،
و تو کمتر از چند دقیقه یه خواب طولـــــــــــــــــــــــــــــــــــانی من رو برد...
و حدوداً وقتی بیدار شدم که مدرسه هم تعطیل شده بود.


راستی من رو ببخشید واسه تموم روزایی که می‌شد بیام اینجا و نمی‌خواستم و تمام روزایی که می‌خواستم بیام اینجا و نمی‌شد... الآن تو گزینه‌ی دومم... کامپیوترم خرابه... شرمنده....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

شب امتحان حسابان، من وسط هال چارزانو نشستم، دور و برم پره از چک‌نویس دفتر و کتاب و اون جزوه‌ی بدبخت بیچاره‌ی چند تیکه‌ای، دارم همچون کتاب داستان می‌خونم:

... ضرایب جملات متساوی‌الفاصله از طرفین با هم برابرند!

بعد یه لحظه چشمامو بستم، تصور کردم یه معلم عربیُ‌الاصل (!) چاق، گنده، با این لباسای سفید بلند که مثل مانتو می‌مونن، با لهجه‌ی شدید داره سعی می‌کنه این جمله رو تو مغز ما بچپونه.


واسه پست پایین شخصی کامنت گذاشته‌بود شامل دو تا فحش که (فحش شماره‌ی یک) یِ (فحش شماره‌ی دو) اعصابم رو با چار تا کلمه خورد کردی. فقط می‌خواستم بگم چار تا جمله بود...

- این پست واقعاْ مال یک بهمنه...




http://nazhin-havij.persiangig.com/fingerprint/fingerprint006.jpg

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

الناز يه دختر هشت ساله است
که ده آذر دنيا اومده
ولي هيچ وقت هيچکي تولدش رو جشن نگرفته
چون عقب موندست.

بهتره دیگه چیزی ننویسم، چون جمله‌ها هر چي پايين‌تر بياي دردناک تر مي‌شه.


http://nazhin-havij.persiangig.com/fingerprint/fingerprint007.jpg

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

http://www.iconarchive.com/icons/aha-soft/standard-new-year/256/Snowflake-icon.png

امروز امتحان زبان‌فارسی داشتم.(100%) به معلّممون قول داده‌بودم ادبیّات رو بیست شم، (64%) و خب نمی‌شدم. (100%) گفتم حداقل زبان‌فارسی رو بیست شم. (55%) و حالا هم گمونم بشم. (99%) صب گوشیو گذاشته بودم ساعت پنج زنگ بزنه. (100%) و خب زنگ زد. (100%) امّا من بیدار نشدم. (0%) یعنی بیدار شدم ولی ساعت و گذاشتم شیش زنگ بزنه و دوباره خوابیدم. (84%) ساعت شیش وقتی زنگ زد به هر زوری بود بلند شدم. (82%) بعد پلی‌کپی‌هایی که داده‌بود رو یه نگاه کردم (25%) و حاضر شدم. (77%) بعد منتظر موندم سرویسم بیاد دنبالم. (23%)

وقتی در خونه رو باز کردم، همه‌ی حیاط پر از برف بود! (94%) اون‌قدر قشنگ بود که دلم نمی‌اومد پامو بذارم روش. (73%) ولی گذاشتم. (100%) برف ریزی میومد. (59%) خیلی وقت بود برف ندیده‌بودم. (11%) و خیلی خوش‌حال شدم. (97%)سرویسم خیلی دیر اومد. (68%) دور و بر ساعت هفت! (86%) وقتی سوار سرویس شدم مائده جلو نشسته‌بود. (100%) و سارا و شهرزاد پشت، پس من رفتم پیششون. (86%) تمام راه منتظر بودم شیشه پنجره بخار کنه تا من پاکش کنم. (36%) همه‌جا اون‌قد سفید و تمیز بود که حظ می‌کردم. (62%)

مائده مدام سوال‌های زبان‌فارسی می‌پرسید. (64%) و خب ما هم درست یا غلط جواب می‌دادیم. (32%) وقتی یه بلوار مونده بود به مدرسه برسیم، آقای ی.م معلّممون رو دیدیم. (100%) همین معلّم ادبیات و زبان‌فارسی. (100%) روی موهاش برف نشسته‌بود.(43%) بعد دست تکون دادیم. (42%) ولی اون مارو ندید. (99%) بعد یه‌کم که رفتیم جلوتر به راننده‌سرویسمون گفتیم سوارش کنیم! (41%) اونم قضیه رو  خیلی جدی گرفت و دنده‌عقب برگشت. (26%)

ما که عقب نشسته‌بودیم چسبیدیم به هم و مائده قرار شد بیاد عقب کنار من بشینه. (51%) بعد من به شوخی می‌گفتم بچه‌ها آقای ی.م پیش من می‌شینه! (75%) و می‌خندیدیم. (10%) وقتی رسیدیم به آقای ی.م مائده اومد عقب نشست و آقای ی.م هم جلو نشست. (100%) با آقای ط. راننده‌سرویسمون سلام علیک کرد و بعد برگشت به ما هم سلام کرد. (95%) بعد تشکر کرد. (2%) بعد ما نمره های ادبیاتمون رو ازش پرسیدیم. (24%) بعد رسیدیم مدرسه. (100%)

همه‌چیز خوب بود. (64%) اولین‌روزی بود که جامدادی خرگوشیم رو می‌بردم. (100%) و همه کلی خوششون میومد. (38%) وقتی برگه‌ها رو دادن، فهمیدیم پاسخ‌نامه جدا نداره و باید تو همون برگه جواب بدیم. (100%) سه صفحه پشت و رو بود و فقط نصفه صفحه آخر خالی مونده‌بود. (76%) سوالها آسونم نبود ولی از هر نکته‌ای همون‌چیز کلی رو خواسته بود. (89%) اولش هیچ‌کدوم از چیزایی که می‌نوشتم رو مطمئن نبودم. ولی کم‌کم مطمئن می‌شدم. (71%)

برخلاف بقیه امتحان‌ها زیاد نمی‌شد با شیرین در ارتباط باشیم. (46%) یکی دو بار شیرین سوالای آتوسا رو رسوند به من و من وقتی جواب و فرستادم به آتوسا نرسید. (100%) بعد از امتحان نیلوفر و ندیدم ولی تو سرویس که بودم بهم گفت که گزارش آزمایش‌های شیمی رو برام کپی کرده‌بوده و یادش رفته بهم بده. (100%) همین‌حالا که این جمله رو نوشتم، بهم زنگ زد و گزارش آزمایش‌ها رو گفت بنویسم. (86%)

نمی‌دونم چرا تا من میام این پست رو بنویسم یه کاری پیش میاد. (18%) در لحظات گذشته من رفتم و عینکی که جدید خریده‌بودم و آماده شده‌بود رو گرفتم. (100%) خب، کلی با عینک قبلیم فرق داره. (66%) ولی مثل همیشه هیچکس نمی‌فهمه جز خودم. (85%) دوستش دارم. (76%)

پس فردا امتحان شیمی دارم. (100%) فصل یک و تقریباً بلدم. (83%) و فصل دو هم تقریبا هیچی نداره. (49%) هنوز لای کتاب رو هم باز نکردم. (100%) خب فردا وقت می‌شه دیگه. (100%) هفته‌ی پیش کلاس ویولن نرفتم. (100%) این هفته هم خانوم منشی آموزشگاه زنگ زد و گفت که کلاست کنسله. (85%) و این یک‌شنبه که بیاد قراره بعد از سه هفته برم کلاس!!!. (96%)

امتحانایی که هنوز ندادم، شیمی، هندسه، زبان، تاریخه. (100%) این جمعه آزمون قلمچی هم دارم. (68%) ولی احتمالاً نمی‌رم. (75%) با اینکه خانوم پشتیبان زنگ زد و کلی اصرار کرد که تمام سعیتو کن این آزمون رو شرکت کنی. (29%) جدیداً از پشتیبانم خوشم اومده. (82%)

دوست داری بدونی کلاً شد چند درصد؟ آره؟ 4984% !!!



دختر کوچولو


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 



دختر کوچولو دروغ نگو. نه برای اینکه "دروغ‌گو دشمن خداست." نه برای اینکه همه از آدمای دروغ‌گو بدشون میاد. نه. فقط برای این‌که خودت باشی.

دختر کوچولو بزرگ‌تر از چیزی هستی که خودتو پشت حرفات قایم کنی. همیشه تو اون کسی نیستی که نشون می‌دی هستی. تو همون کسی هستی که هستی!

پس خودت باش دختر کوچولو. مثل بقیه نباش. مثل همه نباش. مثل همه راه نرو. مثل همه حرف نزن. نه صب کن. نمی‌گم عجیب باش. نه. فقط خودت باش. راه نرو چون همه می‌رن. راه برو چون خودت می‌خوای. برای خودت دلیل‌های قانع کننده داشته‌باش. خودت رو گول نزن چون گول نمی‌خوری.

دختر کوچولو دنیا بر خلاف چیزی که تو کتاب‌هات خوندی بیشتر از دو بُعد داره. بگرد و پیداشون کن. حرف‌های کتاب‌هاتو قبول نکن. کلمه‌ها رو همونطور که یاد گرفتی استفاده نکن. شک کن. فک کن تا مطمئن شی درسته. حرفای من رو هم بی‌چون و چرا قبول نکن. فک کن. شک کن. سوال کن.


دختر کوچولو


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

نه دی یعنی دیوونگی/
یعنی صبح زود با مامان بیدار شدن و کیک گرفتن/
یعنی سر به سر مریم گذاشتن که بیست و پنج (!) سالت شد؟/
و آخر سر شمع بی‌عدد گرفتن واسه کیک/


باز چند لحظه‌ای فک کردم سر شمردن چنگال‌هایی که باید میاوردم/
همیشه یادم می‌ره چند نفریم. یه خونواده‌ی چند نفره‌ایم؟/
نه دی یعنی سر ظهر تولد گرفتن و خوردن کیک قبل از ناهار!!/
بعد رقصیدن با صدای گوگوش!/

...دنیای من اینجاست همین گوشه‌ی دنیاست...

من شنبه امتحان فیزیک دارم و واقعیت اینه که چون من هیچ‌وقت پشیمون نمی‌شم که چرا الآن درس نخوندم! الان نمی‌خونم. واقعاً چرا بخونم. خیلی خونسرد! D:


:)


از همتون ممنون که هستید. میاید اینجا. منم سر می‌زنم. به همتون. حتی نگار که حالا آدرسش عوض شده و قبل از اینکه بگه من آدرسشو پیدا کرده بودم. ببخشید کامنت نمی‌زارم. واقعاً ببخشید.




 یکی از اعضای خـ.انواده‌ی چند نفره!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

زنگ ادبیات
(بحث سر فرهنگ و این‌چیزا)

آقای ی.م: مثلاً کسایی که اهل فیلم "هامون" هستن، می‌دونن تو اون فیلم یه دختر و پسری بودن که قراراشون رو تو کتابخونه می‌زاشتن. اما الآن ؟

هر کی یه چیز می‌گه. مهسا: پــــــارک.
آتوسا: کافی شاپ!

آقای ی.م: می‌خوام بگم چقد تاثیر داره. یه فیلم حتی.

من: (درحالی که دارم فک می‌کنم که چی؟) یعنی قرارامون رو تو کتابخونه بزاریم؟

:))

http://www.farya.com/wps/wp-content/gallery/%D8%AF%D9%87%20%D8%A7%D8%AB%D8%B1%20%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87%20%D8%B4%D8%AF%D9%87/20051201150703_vangog1.jpg

کاش همه‌ی روزهام همین خنده‌ها بود. همین بحثا بود. کاش تنها دغدغم نمره بود. کاش برام مهم بود. کاش می‌فهمیدم چی‌کار می‌کنم..
احساس می کنم یه جا وایسادم و همینطور دور می‌شم از همه چی.کسی هست بدونه چی می گم؟

می‌گم: خیلی وقته دیگه واسم بهترین بودن مهم نیست. دیگه نمره کم گرفتن مهم نیست. خیلی وقته دوست ندارم این درسارو. این عددارو.

می‌گه: الآن از قبل بیشتر می‌فهمی.

نمی‌فهمم چی می‌گه. شاید راست می‌گه. تمام شب و تا صبح باهام گریه می‌کنه. می‌گه تو اگه تو شونزده سالگیت گیر کردی من تو بیست و یک سالگیم هزار و یک دغدغه‌ی بیشتر از تو دارم. من بیشتر از تو درد دارم. تو اگه فقط یه مشکل داری من هزار و یک مشکل دیگم دارم. اینجا که می‌رسه یه لحظه می‌مونم. می‌فهمم حتی اونم نمی‌فهمه چی می‌گم. آره. بیست و یک ساله شاید تو هم گُمی. ولی تو دنیای خودت. مثه همه.

چرا امسال اینطوری شدی؟/ به جای رادیکال ایکس، t بزارم؟ من نمی‌دونم. اینجا تو جواب می‌دی. منم نمی‌دونم/ اون دفعه پای تخته که بودی یه لحظه موندم که این فلانیه؟/ دفتر خانوم رسان معاون سوما، آفای ع: فقط خجالت بکش... حرفی ندارم/ دفتر خانوم رسان، خانوم راثی: فقط من موندم اینا همون دانش آموزان تاپن؟ خانوم رسان: حالا من به خانواده هاشون اطلاع بدم/ آقای ی.م: شما که بیستی حرفی نیست. فقط نمی‌دونم چرا.../ دفتر آقای ح: من مطمئنم موفق می‌شی. بعد از مدت‌ها یه لبخند/


سرم درد می‌کنه. اتاقم اون قدر کثیفه که واقعاً نمی‌تونم رو زمین راه برم. ذهنم شلوغه. خسته‌ام.. خسته‌ام. از دست من و این نبودنام ناراحت نباشید...




 من


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

حالا دیگه فک کردن به اون کلمه ی دو بخشی و نبودش دیگه اون قدرا هم وحشتناک نیست.

می تونم به جاش به اون اسم ِ دو حرفی فک کنم. سی و پنج تا پله و سی و پنج تا فکر.

.....

تمام این مدت

نه که نخوام بیام.
اما حرفی نداشتم.

...

خسته بودم.
از مدرسه اومده بودم. مامان بیدار بود. چون مهمون داشتیم. وقتی از آشپزخونه رفت اتاقش پشت سرش رفتم و با همون مانتو و مقنعه زدم زیر گریه که مامان تروخدا مدرسم و عوض کن...
چی شده؟
می خوام از دست همین چی شده ها خلاص شم. تو دیگه نپرس. نمی دونم.
چی می گی؟
مامان تروخدا مدرسم رو عوض کن.
... مثل دیالوگ های یه فیلم ...
مدرسم و عوض کن. دوستامو عوض کن. دور و بریام و عوض کن. دنیام و عوض کن. خسته ام.
قبل از این که بدونم مامان چی می خواد بگه از خواب پریدم. دیرم شده بود. بدو بدو حاضر شدم برنامه مو گذاشتم تو کیفم و تمام زنگها فکر وقتی بودم که بر می گردم خونه.
بالاخره رسیدم خونه.
خدا کنه بیدار باشه. خدا کنه بیدار باشه. پوف. تو تختشه.
مامان... مامان...
هوم؟ با صدایی خوابالو می گه اگه عدس پلو نخواستی تو فریزر...
مامــــــــان ... با بغض
پتو رو می زنه کنار. امتحان داشتی؟
مامان ترو خدا مدرسمو عوض کن...
(منتظرم همه چیز تکرار شه)
اما هیچی نمی گه.
مامان باور کن خسته ام. خواهش می کنم مدرسمو عوض کن.
بعد می زنم زیر گریه.
نیلوفر؟ آتوسا؟ یا درس؟
مامان تروخدا مدرسمو عوض کن.
با عوض کردن مدرست چیزی عوض نمیشه. این تویی که باید عوض شی.
(منتظرم از خواب بیدار شم)

دردناک یعنی درک همین جمله ها. یعنی گریه کردن های یک ربع یک ربع تو اون دستشویی!
یعنی وقتی تو مدرسه دنبال یکی می گردی واسش تعریف کنی دیروز چیا شده. یعنی وقتی مدرسه رو زیر و رو می کنی و پیدا نمی کنی. یعنی وقتی همه ی غصه هاتو نگه می داری که سر یه امتحان گریه کنی. یعنی وقتی تینا بغلت می کنه و می خوای تا همیشه گریه کنی. یعنی شب امتحان جبر واسه شمیم صـ.د.ر.ا (نشریه مدرسمون) مطلب بی نام و نشون می نویسی که بندازی تو اون جعبه. مهم این نیست که تو شمیم بعدی بزارنش یا نه. فقط این که می نویسی یه حس...

پوف...




 من


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

مثل شنیدن یک جمله، یک کلمه و بعد احساس درد تو همه‌ی وجودت...
انگار که اون جمله نه تنها از گوشِت که از همه‌ی وجودت وارد شده بت. بعد احساس درد تا مغر استخونات. احساس گزگزِ انگشتات. بعد خیلی ناخواسته سردی توصیف ناپذیری همه‌ی فضا رو می‌گیره. دل‌پیچه‌ای عجیب... انگار که معدت مچاله شده باشه...

نگرانِ من نباش

بهتر از این نمی‌شوم

دیگر هیچ وقت بهتر از این نمی‌شوم...

لیلا کردبچه

 
این منم. کسی که آدم نمی‌شم. کسی که کل هفته سرِ تمام کلاس‌ها و زنگ‌ها بود و نبود. کسی که آخرِ هفته با یک خروار دفترهای این و اون میاد خونه و وقتی داره دونه دونه دفتراش و کامل می‌کنه یادش نمیاد درس‌ها رو... اینا رو واقعاً من سرِکلاس بودم وقتی درس دادن؟!

چی‌کار کنم خب.

صب باید مثل هر روز از خواب بیدار شم، صبونه نخورده مسواک بزنم، برناممو بچینم. -هیچ‌وقت نتونستم عادت کنم این‌کارو شب انجام بدم.- بعد مانتومو از رو پشت صندلی کامپیوتر بردارم، مقنعه‌م رو هم معمولاً باید یه کمی دنبالش بگردم، تا پیدا شه بعد اتوش کنم و برم دم در منتظر سرویس لعنتی وایسم.
نه که دیر بیاد ها. اما عادت نداره سر وقتی که قول داده دم خونه باشه، برسه. از پیچ کوچه که ماشینشو می‌بینم مقنعمو صاف و صوف می‌کنم کیفم و از پشتم میارم پایین و می‌شینم تو ماشینش. دو بار سلام می‌کنم، یکی به آقای طــ. یکی به بچه‌ها. یاد اولین روزها میفتم که آقای طـ. تو جوابِ سلامم صبح بخیر هم می‌گفت و من همون‌موقع مطمئن بودم که چند روز بگذره دیگه نمی‌گه.
سر و کله زدن با دنیز -اوله- که همیشه حوصله داره، یه کم حوصله‌سر بره. اما برای گذروندن وقت تا رسیدن به مدرسه، خب، بد نیست. بعد دم مدرسه، تو اون سرپایینی پیاده شدن و دوییدن... دیدن خانوم جــ. دم در مدرسه عجیب نیست... بعد می‌ریم تو حیاط. که بعدش بریم کیفمون رو بزاریم تو کلاس. هزار و یک بار این پله ها رو شمردم ولی درست یادم نمونده. سی و پنج تا بودن گمونم... آخرین سریِ پله‌ها رو که بالا می‌ریم اولین کلاس سمت چپ.
بعد باید دوباره بیایم پایین. صف. قرآن. و گلفام دختری که همیشه میاد قرآن و بخونه و هیچ‌وقت من نفهمیدم چرا صداشو تو دماغی می‌کنه. بعد ورزش. که هیچ‌کدوممون درست انجامش نمی‌دیم. خانوم شـ. مدام تیکه می‌ندازه و بچه‌ها می‌خندن. من خیلی وقته زیاد از شوخی‌هاش خوشم نمیاد.
بعد باید دوباره اون سی و پنج تا -که البته اگه اشتباه نکنم- پله رو بریم بالا. اگه مثل فردا، شنبه باشه، یعنی ادبیات داشته‌باشیم. باید منتظر آقای مـ. یــ. مـ. باشیم. -کسی که خودش می‌گه بهترین معلم ادبیات جهان منم! و ما هم شرط بستیم باش که اگه شما بهترین معلم ادبیات جهانی، ما هم بهترین کلاسِ دوم ریاضیِ جهانیم (البته این حرفُ ما پارسال زدیم، وگرنه امسال بهترین کلاس سوم ریاضیِ جهانیم انگار.)
زنگ‌های ادبیات رو من همیشه دوست داشتم. از راهنمایی هم تقریباً همه‌ی معلم‌های ادبیاتم رو دوست داشتم، خانوم د. خانوم لـ. خانوم فـ. و حالا آقای مـ. زنگ‌های ادبیات همیشه زود می‌گذره. حتی اگه قرار باشه امتحان داشته‌باشیم یا که بپرسه هم هیچ‌کس هیچ استرسی نداره. نمی‌دونم چرا.
ساعت نه می‌شه و زنگ می‌خوره. باز ماییم و سی و پنج تا پله. وقتی می‌رسیم پایین، می‌ریم تو حیاط و با این‌که گشنمونه هیچ‌کدوممون حوصله‌ی وایسادن تو صف طولانیِ بوفه رو نداریم. من نمی‌فهمم چرا این همه بچه باید ساعت نه صبح گشنشون باشه؟ اصلاًً چرا نباید از خونه چیزی بیارن؟ حرف زدن در مورد برنامه‌ی زنگ‌های بعد. مشق‌هایی که قراره زنگِ قبلش نوشته شن... بعد ساعت می‌شه نه و ربع. تموم شد. همه‌ی یک ربعُ ما هیچ‌کاری نکردیم و تموم شد. حالا سی و پنج تا پله...
حالا دینی داریم. خانوم ر. که قیافش بی‌نهایت دوست‌داشتنیه اما خودش نه چندان. تیکه‌های لوسی می‌ندازه -خانوم حنا- بدترینشه که من بعد از هربار شنیدش یه مرغی جوجه‌ای چیزی میاد جلو چشمم. نیلوفر بداخلاقیاش معمولاً از زنگ دوم شروع می‌شه. اما برای من دیگه خیلی وقته که مهم نیست. خیلی وقته. خیلی وقته که تو یه نیمکت می‌شینیم اما پیش هم نمی‌شنیم. من سر میزم. سرِ سرِ میزم. و نیلو ته میز. و بین ما چند کیلومتر فاصله‌است... ظاهراً همه‌چیز خوب پیش می‌ره.
ساعت می‌شه یک ربع به یازده... باز سی و پنج تا پله... همه که حوصله ندارن و ترجیح می‌دن تو همون کلاسِ لعنتی بشینن و از پنجره حیاطو نگاه کنن، اما ما هر سی و پنج تا پله رو میایم پایین. دیگه اگه واقعاً گشنمون باشه که یکودوممون می‌ریم و چیزی از خانوم جـ. می‌خریم تا بخوریم. اگرم نه که باز همون گوشه‌ی حیاط اون نیمکت رنگ و رو رفته که به خیالمون کم‌تر از بقیه جاها آفتاب می‌خوره.
ساعت یازده می‌شه... یک‌بار دیگه سی و پنج تا پله... حالا فیزیک داریم. آقای سـ. که تقریباً هر جلسه امتحان دو تا سوالی می‌گیره. چه اهمیتی داره. دو تا سوال درست باشه. یکیش غلط یا دو تاش غلط. چه فرقی داره. آقای سـ. حتی یک ثانیه هم یه‌جا واینمیسه و مدام اینور اون‌ور می‌ره. آدم سرش گیج می‌ره. اما مهربونه. خسته‌ایم. کاش زنگ آخری نداشتیم، اما فکر همین که کامپیوتر داریم آخرین زنگ و یکم آرامش بخشه.
ساعت دوازده و نیمه زنگ می‌خوره. حالا دیگه حتی ما هم حوصله‌ی اون سی و پنج تا پله رو نداریم. اما انگار که مجبور باشیم دوتایکی‌شون می‌کنیم و می‌رسیم به همون حیاط فسقلی... که خفه‌تر از کلاسمون نباشه قطعاً بهتر نیست. این یک ربعم می‌گذره. دوباره سی و پنج تا پله‌ای که اومدیم پایین و باید بریم بالا.
زنگ کامپیتور اگه شانس بیاریم خانوم آ. -معلم کامپیوترمون- میاد سرمون. و زیاد باهامون کاری نداره. اگه شانس نیاریم هم یا آقای مـ. -معلم ادبیات- یا آقای عـ. -معلم هندسه- میان! متنفرم از این موضوع. با این‌حال کلاس آقای مـ. رو به آقای عـ. ترجیح می‌دم.
این‌بار هم انگار شانس نمیاریم و خانوم آ. نمیان. چه فرقی داره. چه فرقی داره. دقیقه به دقیقه ساعت و نگاه می‌کنم. کی می‌شه دو و ربع. هیچ‌وقت فلسفه‌ی اون یک ربع رو نفهمیدم. یعنی از ساعت هفت و نیم تا دو اونقدی دیر نمی‌گذره که از دو تا دو و ربع. بعد تعطیل می‌شیم. مدرسه امروز هم تموم شد. و ما باید یک بار دیگه این سی و پنج تا پله رو بریم پایین. پله‌ها خیلی خیلی شلوغ‌تر زنگ‌های تفریحه. اینا همون بچه‌هایین که زنگ‌های تفریح حوصله‌ی این سی و پنج تا پله رو نداشتن و حالا هم شاید ندارن. اما مجبورن.
بعد دوباره من، سارا، دنیز، شهرزاد و سرویس. دعوا سر این‌که کی جلو بشینه. هیچ‌کی خوشش نمیاد. اما طبق معمول دنیز می‌شینه. به هوای این‌که می‌خواد سی‌دی آهنگ بزاره. آقای طـ. خوشش نمیاد و دروغ چرا. منم خوشم نمیاد. وقتی خسته‌ام از مدرسه دلم سکوت می‌خواد. هرچند اگه اون سی‌دی هم نباشه، سکوت نیست. اما می‌گذره. من آخرین نفری‌ام که از سرویس پیاده می‌شم و این خیلی عذاب آوره. ده دقیقه به سه می‌رسم دم خونه. وقتی زنگو می‌زنم حوصله ندارم حتی یک ثانیه هم بیشتر منتظر بمونم. دلم می‌خواد اصلاً زنگو نزده یکی باشه که درو برام باز کنه.
تا از حیاط برسم به در خونه مقنعمو درمیارم. دم در وقتی میم کوچولو رو پشت در می‌بینم که وایساده تا سلام کنه اندازه‌ی تموم خستگی‌هام، خوشحال می‌شم. بعد ازش می‌پرسم ناهار چی داریم. هیچی اندازه‌ی این که بگه زرشک پلو خوشحالم نمی‌کنه. بعد باز هم پله... لباس مدرسمو که در میارم. تازه می‌فهمم هیچ صدایی از خونه نمیاد. مامان احتمالاً خوابه، مریم یا خونه نیست یا خوابه. محمدم نمی‌دونم. بعد باید تنها غذا بخورم. من عادت دارم. بعد بشقاب و قاشق چنگالم رو بزارم تو ظرف‌شویی. بعد یه لیوان آب هم بخورم. بعد... حالا باید بخوابم.
ساعت خیلی زیاد باشه سه و بیست دقیقه تا بیست و پنج دقیقه‌ست. و من خیلی کم بخوابم تا شیشه. با این‌که ظهره و هوا گرمه من عادت دارم پتوپیچ بخوابم. می‌خوابم و ذره‌ای واسم مهم نیست که چقدر مشق و درس برای فردام دارم و خوبیش اینه که می‌دونم شنبه، یک‌شنبه، دوشنبه‌ها رو می‌شه همین‌طوری مثل خونه‌ی خاله رفت مدرسه! بعد خوابم می‌بره.
اگه ساعت شیش و حتی دیر تر هم از خواب بیدار شم، بازم خوابم میاد. می‌گردم تو خونه. به مامان سلام می‌کنم! آخه ندیدمش از مدرسه که اومدم. بعد می‌گذره و می‌گذره. شب که می‌شه مریم هم از سر کار میاد و خاطره‌های خنده‌دارش که شاگرداش چه چرت و پرتا که بش نگفتن و تعریف می‌کنه. حالا اگه حوصلش و داشته باشم مشقامو می‌نویسم. اگرم نه، صبح بیدار می‌شم، اگرم نه، تو مدرسه می‌نویسم. درسامو ولی می‌خونم. 


تو بگو سرد- تکراری- مسخره- یا حتی قشنگ؟!!
اما زندگی من اینا نیست، این فقط ظاهر قضیه‌ست که هر کی از دورم منو ببینه همینایی رو براتون تعریف می‌کنه که من براتون گفتم. پس این زندگی من نیست. 

+ این‌بار الکی قول هم نمی‌دهم. باز کردن کامنتینگ و کامنت‌گذاشتن باشد برای وقتی که حوصله‌اش هم هست...




 من


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 


خب مطمئناً اين نيست اون پستي که قرار بود "فردا" نوشته شه و خب نشد.

سلام. الآن من خوبم و همه‌چيز هم خوبه.
مدرسه هم مي‌گذره. تقريباً همه‌چيز مثل پارسال و شايد هر ساله. همه‌چيز.
حتي شوخي‌هاي بي‌مزه‌اي که سر کلاس از خنديدن بهشون غش مي‌کني و با نگاه‌هاي سنگين معلم‌ها مواجه مي‌شي و به روي خودت نمياري. و وقتي واسه بقيه تعريف مي‌کني حتي لبخندم نمي‌زنن.
فکرِ اين که چقد دنياي آدما با هم فرق داره، اذيتم نمي‌کنه. بهم آرامش مي‌ده حتي.

سر زنگ تاريخ خانوم سين نشسته رو صندليش پشت ميز و پاهاش که به زمين نمي‌رسن و تکون مي‌ده تو هوا و با تمام انرژيش داره تعريف مي‌کنه از زمان‌هاي قديم. (اون‌قدي تو کلاس نبودم که حتي نمي‌دونم کدوم زمان‌ها بود!) يهو داد مي‌زنم که خانوم مي‌شه يه چيز نه چندان بي‌ربط بپرسم؟! مي‌گه بفرماييد. مي‌گم خانوم جدي تو اون پنج‌سالي که تو قهوه تلخ حرفشه چي شده بوده؟!

خانوم پــ. که معلم عربي اولمون بود و کل دوم ما تازه قدرشو مي‌دونستيم امسال باز معلممونه. اصلاً خيلي دوست داشتنيه. يه خانومِ که قيافش پير تر از سنشه. لهجه‌ي زيادِ کرمانشاهي داره. خيلي شوخي مي‌کنه. به بچه‌ها هي مي‌گه "گلي" هي مي‌گه "ميمون" بعد ما الآن درساي اولمون که اين بمون درس داده رو هنوز يادمونه ولي دوم رو يادمون نيست! به وقتش اينقدرم سخت‌گيره که خدا مي‌دونه!

کلاً من نظرم در مورد حسابان و هندسه و جبر منفيه! البته جبر و گمونم از همشون بيشتر مي‌دوستم.

معلم فيزيکمون آقاي ســ. هم کلاً خيلي خوبه. قيافش خيلي مهربونه.  اينقد مهربونه که يهو ما غش مي‌کنيم از خنده. مثلاً يکي سوال مي‌پرسه اين جوابشو مي‌ده بعد مي‌پرسه: فهميدي بابا جون؟!

اين پست از صبح دقيقاً نوشته شده هي من راه مي‌رم يه خط اضافه مي‌کنم ميام. نه که فکر کنيد سرم شلوغه ها. بي‌حوصله شدم راستش...
پستو مي‌زارم جواب کامنت‌هارو مي‌دم بعد کامنت دونی رم درست مي‌کنم! + که حسابان یه عالم مشق دارم. فیزیک و شیمی هم باید بخونم. کلا برنامه‌ای ریختن واسه روزای ما. اولای هفته کلا عمومی داریم. آخرا اختصاصی.

بعد این که این یه شنبه خیلی خوب بود! کلا یه شنبه هایی که کلاس‌های آقای طـ. خوبه و همه چیزش هم خوب پیش میره و ازم تعریف می‌کنه خیلی یک شنبه هایی خوبیه!!! من نمی دونم چرا جمله سازیم خوب نیست. هه!

همين.
من روزهاي خوبي دارم. با اين‌که هيچ اتفاق غير معمولي نمي‌افته. فعلاً.

+
براي فاطيما که صداش باآرامش‌ترين صداييه که شنيدم:
فاطيما. من همون کسي‎‌ام که ديروز بودم، همون کسي که اون‌روز اون پست و نوشت و تو با خوندنش فک کردي حتماً چيزيشه. همون آدم يک ماه پيش. يک سال پيش. سه سال پيش. و حتي قبل تر. همون آدمم. حالا نمي‌دونم. "ناژين" يا هر "اشتباهِ "ديگه‌اي. من خوبم مثل تموم اين سال‌ها. خوبم. تنها ياد گرفتم که اشکال نداره اگه گاهي دغدغه‌هامو بگم... پس تو ببخش اگه نوشته هام نگرانت کرد... خوشحالم فکرمي... خيلي...




 من


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

آقا این پست کامل می‎‌شه.

همین فردا صبح.



+ نمی دونم چی تو این دنیا بد تر از لب‌پر شدن دندون آدمه. گریه دارم.




 من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

این روزا مدام این لحظه جلوی چشممه.
اون روز، دم اون ماشین، الف و میم بودن و دوست میم. یادمه که الف هی به میم می گفت بشین. بعد من دیدم که میم در ماشین و باز کرده بود دو تا دستاشو گرفته بود سمت در و رو به الف می گفت نخیر شما بفرمایید. Ladies First. مگه نشنیدی؟ بعد الف انگار که خوش‌ترین حرف دنیارو بش زده باشن، از ته دل خندید و نشست.
همچین نشون می‎داد که خوش‌بخت‌ترین آدم‌های دنیان.
گاهی فک می‌کنم حس میم و اون لحظه بیشتر از خودش درک می‌کنم و شاید الف رو هم.




 من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

هیچ‌وقت نفهمیدم چرا گوش‌فیل باید خوردنی باشه، اما گوش‌ماهی نباشه.
در صورتی که ماهی خودش خوردنیه ولی فیل نه.

ها؟




 من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 


تف به این زندگی.

مفهومه؟
یه احساس ناجوری دارم. من اینجا نشستم کتابای مدرسم اون ور ریختن رو تخت. هه مدرسه. مدرسه؟ حتی حال ندارم جلدشون کنم. اون روز رفتم لباس مدرسه هامو گرفتم آقاهه برداشته دو تا مقنعه بهم داده انقدر کوچیکه فک کنم تا وسط گردنم میاد. بعد زنگ زدم می گه خب سایز بندی داشته. خب الآن به من می گی سایز بندی داشته؟ لال بودی همون موقع از من بپرسی کدوم و می خوام؟ اصلا به درک. چه فرقی داره. باز مامان غذایی و درست کرده که من دوست ندارم. باز خاله اینا دعواشون شده. باز مامان حرفای بی ربط می زنه باز من با مامان دعوا می کنم. چقدر بی خیال شدم. کل تابستون هیچی درس نخوندم الانم ذره ای نگران چیزی نیستم. به درک. صبح قرار بود با مریم و دوستاش بریم بیرون. خودش رفته و حتی به من نگفته که نمی برمت. به درک. صبح پاشدم بعد از کلی وقت هوس صبونه درست کردن و صبونه خوردن کرده بودم. ساعت نزدیکای دوازده بود اما نشستم و یک عالم صبونه خوردم. اتاقم خیلی به هم ریختست چند روزه که هر روز یه کمی تمیزش می کنم اما فرداش هی بدتر می شه. از اون ورم اون روز رفتم بیرون لنز گذاشتم و یادم نیست عینکم و کجا در آوردم گم شده. حالا با این عینک قبلیم روزو شب می کنم! فک کنم یه نیم شماره ای با اون فرق داشته باشه. بدیش اینه که لنزم فقط ضعیفیه و آستیگمات و نداره و من نمی تونم با همون زندگی کنم. به درک. چه اهمیتی داره. دلم هیچی نمی خواد. نه حتی تنوع نه حتی زندگی. دلم یه خواب طولانی می خواد که وقتی پاشدم هیچی یادم نباشه. چقدر بدم میاد از این چرت و پرتایی که می گم. دیشب تا صبح مثل یه بچه ی نفهم که مثلا می گه فلان چیو که وجود نداره می خوام گریه کردم. البته یه کم اغراق شد فک کنم چون ساعت چار اینا خوابم برده و بود و فک نمی کنم صبح حساب شه. دیگه با هیچ آهنگ گوش دادنی حال نمی کنم. با هیچی. منی که هر چیزی گوش می دادم و کیف می کردم. این روزا اینترنتم شارژش تموم شده بود و هیشکی به روی خودش نمیاورد. چشمام می سوزه. مدرسه داره شروع می شه و من هنوز ابروهام در نیومده. به درک. مثلا چی می خواد بشه؟ دیروز صبح زود با بچه ها پاشدیم رفتیم پیاده روی. خیلی راه رفتیم. جالبه که پام درد نگرفت ولی بازوی راستم درد می کنه! نمی دونم چرا. شاید ربطی به دیروز نداره. دلم می خواد الهام و ببینم. احمق با خودش چی فکر کرده. فکر کرده مثلا میفته می میره؟ دلم سوخت ولی. کاش یه کم قدر خودشو می دونست. شما هیچ کدوم نمی دونید من چقدر احساس گندی دارم الان. چه اهمیتی داره... آتوسا بم زنگ زده کلی چته و اینا. دروغ گفتم که سرما خوردم البته همچین هم دروغ نگفتم یه کم حس سرماخوردگی دارم. اما خب. بعد یه راست سر قضیه ثبت نام کلاس زبانش و اون سایت لعنتی. اوه. چرا اینا هر وقت کارشون به من میفته یاد من میفتن. کل تابستون یه مسافرت نرفتیم البته چرا یه کاشان رفتیم و تو کمتر از دوازده ساعت اومدیم. چقدر مسافرت واقعا. حالم گرفتست. نمی دونم چرا. یه جور احساس خاصی دارم. چند روز بود هی سرم درد می گرفت بعد کدئین نداشتیم بخورم پروفن می خوردم بعد قلبم می گرفت! فک کن خبر مرگم می خواستم سر دردم خوب شه مثلا. دیشب دستم برید. چند وقت پیش لیوان شکسته بود تو اتاقم و همه خورده شیشه هاش نمی دونم چطوری رفته بود زیر تخت. جمع کرده بودم ولی نمی دونم چطوری شد دیگه. دلم می خواد برم نقاشی کنم. نه نمی خوام. نقاشی کنم که چی بشه. چی نقاشی کنم اصلا. اه. انگشتام یخ زده. چند روزه کلا خیلی سردم می شه. دیگه واقعا پاییزو حس می کنم. همیشه پاییز برام جزو فصلایی بوده که تا درست درکش نکردم گذشته. خیلی زود می گذره نمی دونم چرا. اون روز وقتی نوشته های اون بچه ی هشت ساله رو خوندم چطوری گریه می کردم. چرا اون کلمه ی مزخرف که هیچ ربطی به زندگی اون نداره رو باید تو اون همه جمله میاورد. چرا چرا چرا. شاید برداشت من و اون از اون کلمه فرق داره. شاید من اشتباه کردم اون نوشته رو نشون اون خانوم دادم. اوه خدا. چرا. چقدر این چندوقت کتابای نصفه خونده دارم. پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید اولینشه. اونو کامل ول کردم. خیلی سرد و خشک بود هیچ چیز جذابی نداشت. بعد بیگانه که ایشالا می خونمش. و حالا خدا حافظ گاری کوپر. اینم شک دارم بخونم. اصلا چه اهمیتی داره. شاید عصر برم اون مقنعه هارو عوض کنم. البته خودم می دونم که می تونم برم از جاهای دیگه هم مقنعه بگیرم ولی تنها خوبیی که لباس مدرسمون داره اینه که مقنعه هاش خنکه! البته بازم اینو می دونم که جاهای دیگم می تونم مثلشو پیدا کنم. دوست دارم برم وسایلای مدرسمو از شهر کتاب بگیرم. مامان می گه من حوصله ندارم. خودت برو. خب می رم. چی می شه مگه. دلم واسه نیوشا تنگ شده. چرا اینقدر دیر دیر باید ببینمش. کی یک سالش می شه پس. من چند روز آخر ماه رمضون و خیلی تفننی روزه نگرفتم. واقعا نمی دونم چرا. بعد که عید شد گفتم کاش حداقل روز آخر و می گرفتم. اوه. چه اهمیتی داره. داشتم کتاب مدرسه هامو نگا می کردم و فک می کردم که شیمی سوم هم اندازه دوم دوست داشتنی هست یا نه. بازم چه اهمیتی داره. مامان هی فرت فرت صدام می کنه. آخرین چیزی هم که گفت این بود که حوصله داری ظرفارو بشوری یا نه. من بدون لحظه ای فکر گفتم نه. گشنم نیست صبونه دیر خوردم. هرچند اگه گشنم بود هم ناهار نمی خوردم. ماهی های عیدمون هنوز زنده ان. نمی دونم چطوریه که اینا هر چیزی می خورن. شاید باورتون نشه ولی من کباب هم خورد کردم ریختم خوردن. مثل اون خرگوشای نفهم که شیوید پلو هم می خورن. دیروز نه پریروز کلاس ویولن داشتم، یکی از درسا که طرح ملودیک بود و باید واسش می زدم. بدون هیچ سوتیی زدم و اونم نه گذاشت نه برداشت گفت حفظ کرده بودی؟ منم گفتم نه بابا مگه بیکارم. گفت حس کردم نگاه نمی کنی. بعد گفت من فکر می کنم خیلی خوب بود. خواستم بگم من هم همینطور فکر می کنم. اما نگفتم. این روزا خواب بد زیاد می بینم. مخصوصا از اینایی که با استرس از خواب بیدار می شم و بعد هرچی بیشتر فکر می کنم کمتر از خوابه یادم میاد. چند روز پیش با مریم رفتیم کافه پراگ جایی که خیلی تعریفشو می کرد و من یه سره بهش می گفتم که جای خاصی نیست اصلا. خیلی وقته از آدامسای تند بدم میاد. اصلا یه جورایی چندشم می شه وقتی می خورمشون. سیمز3 فقط ساختن قیافه و انتخاب لباس و کلا آدم درست کردنش کیف می ده. نه خود زندگی کردن و بازی کردن. چقدر همه چی تکراریه. اوه. چقدر دوست دارم بدونم اون روز که بام کرج بودیم و اون ماشینه آتیش گرفته بود الف اون دو نفرو دید و همون حسیو داشت که من داشتم یا نه. دلم یه کم درد می کنه. نمی دونم چرا. دیشبم یه عالم از این استرس های الکی گرفته بودم. خدا می دونه چمه این روزا. جدیدا خیلی پیش میاد از خودم بدم بیاد. من اصلا همچین آدمی نبودم ها. همیشه شاید از زندگی راضی نبودم اما از منِ زندگیم راضی بودم. این روزا نچ. حتی خودمم نیستم اونجوری که باید. حتی همه ی این توضیحاتم باز نمی تونه نشون بده چقدر اون تف به این زندگیو از اعماق وجودم گفتم.

من می دونم فردا تولد اینجاست. مبارکــــ باشه وبلاگم. کاش کلمه ای قشنگ تر از مبارک بلد بودم که بهت بگم. کاش. چار سال گذشت. چار سال. چار سال.




 من


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

یکــــــ:
رژ لب ماسیده و
ناخونای خورده شده.
لحظه‌های دوست‌داشتنی...

دو: این‌روزا تو خونه نشستم، هر کی بخنده بش یه عدد تحویل می‌دم. به این صورت که مثلاً مامان یه چی می‌گه، مریم هـــــــرهر می‌خنده و نیشش تا بناگوشش بازه که من می‌گم: سی و یکی، نه بزار ببینم آها اونجاست، سی و دو تا! این عدد واس مـ. کوچولو کمتر تخمین زده می‌شه.

سه: یه موضوع دیگه‌ای هم که هست و زیاد شایسته نیست بگم اینه که این‌روزا هرکی زیاد خم و راست می‌شه و می‌شینه پا می‌شه من رنگ تحویلش می‌دم. به این صورت که مثلاً: خب بابا خودش کرمه راه‌های آبی داره! اون روز از صندلی بلند شدم یکی از اعضای (اجزای؟) خونه بم یک رنگ با تموم خصوصیاتشو گفت! دهنم باز مونده بود.
(هر کی موضوع دوم یا همون «سه» رو نفهمید، چه بهتر. هی اصرار می‌کنید بیام آپ کنم، خب شاید چون بی‌ادب شدم خوشم نمیاد بیام. )

چار: فکـــ کن کنکور آزمایشی که دادم بود؟! کلاً درصدام که زیر 50 بود. چیزی که ترکونده بودم عربی بود 45%! که واقعاً اصن اونقد از دوم میاد؟ یا شانسی زدم؟ بعد از اون دینی بود... 33 بعد زبان 30 بعد شیمی! 28... آقا من چقد شیمی دوست دارم. ادبیات 18... ریاضی و فیزیک هم زیر 10... با این حال فک می‌کنید چی شد؟! ریاضی کاربردی کرج قبولیدم! اولین انتخابم. کشــــک....

پنج: بوی مدرسه میاد. نه روپوش مدرسمو گرفتم، نه می‌دونم کتابا کی میاد، خب مسلماً وسایل مدرسه‌ام نگرفتم.

شیش: وقتی این گوشـــواره‌های صورتیم که پـــَره رو می‌زارم تو گوشم احساس می‌کنم می‌تونم پرواز کنم! بی‌جنبه هم خودتی! والــــلا.

هفت: آقا به همگان قهرم. روزه‌ام نگرفتم، از صب بسته‌ی شکلاتی که دیروز خانوم میـم واسم سوغاتی آورده رو دارم می‌خورم! نه که کم جوش می‌زنم... هی هم شکلات می‌خورم... الآن دقیقا آخرین دونه‌ی شکلات رو دارم میل می‌کنم. مشکلیه؟!

هشت: محــیـــا؟ دلم تنگ شده برات.




 دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

چی بیشتر از یه لبخند گنده می‌تونه نشونه‌ی این باشه که همه چی درسته؟  

یه‌چیزی تعریف کنم بخندین!
یک‌شنبه‌ی پیش، کلاس ویلن، آخرای جلسه بود، (بعد لازم به توضیحه که اون جلسه کلاً هی استاده یادش می‌رفت یه سری چیزا رو بگه بعد می‌گفت ببخشید من امروز خیلی به هم ریخته‌ام.)
در همون دقایق پایانی که من داشتم از گشنگی می‌مردم.
یهو آقای طــ. : تو حال داری؟
من با چشمایی که از حدقه زده بیرون، دارم فکر می‌کنم که خدایا، یعنی چی.  من روزه، اونم اگه خدا بخواد، روزه.  یعنی چی که حال داری؟!  این چه طرز حرف زدنه اصلاً! 
آقای طـ. یه بار دیگه : توحال داری؟!
من آب دهنم و قورت می‌دم و دارم فک می‌کنم که آها. شاید یعنی حوصله داری تو این دقایق باقی مونده درس بدم؟
که یهو آقای طـ. با صدای بلند و قیافه عصبانی: خانوم ا..... با شمام. سوال داری؟!

کم مونده بود که همونجا بزنم زیر خنده. سوال ؟ تو حال؟ خب شبیه همن دیگه! خبر مرگم روزه‌ام. گوشم چه چیزا که نمی‌شنوه!       

گشنمـــــــه.




 یک عدد گشنه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

یک: می‌گه: می‌دونستی خیلی آب زیر کاهی؟!
(گمونم می‌دونم...)
یک لحظه یاد اون خانومی که همیشه به مامانم می‎گفت: یه فرشته‌ی واقعی افتادم. ربطشم خودم می‌دونم. خوب باشی هر جایی هستی. شاید دیگه خیلی وقته که این‌جا نمیای.

دو: همیشه حرفایی هست که وقتی زده می‌شن بیشتر از خودشون درد دارن.

سه: اینو یه وقتی، یه جایی نوشتم.
آن‌قدر قرینه‌ایم که حتّی جلوی آینه هم متوجه عوض شدن سمت راست و چپ نمی‌شویم.
+ و این‌چنین آینه خیلی ساده ما را گول می‌زند. دیگر آدم‌ها که با آن مغزهای غیر جیوه‌اندود جای خود دارند.

چار: امضا که کردم نوشتم بدقول. منتظر چی بودید پس؟! 

پنج: یه روزی دوباره همه‌چیز درست می‌شه. کامنت‌دونی هم باز می‌شه. خب؟!




 آب زیر کاه


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

 


می‌دونی مشکل کار کجاست؟!
این که نمی‌دونیم راهی که داریم می‌ریم از کجا به بعدش دیگه براش برگشتی نیست.*


روز خوبی بود.


یک: من این‌روزا این‌جارو همچین بگی نگی دوستش ندارم. معلومه؟!
دو: آقا این‌روزا اعتماد به نفس ندارم اصلاً! به خدا!  بعد اون روز صبح از خواب پاشدم با ماژیک کلی جمله رو آینه‌ام نوشتم که مثلاً اعتماد به نفس بده!  (نخند!) بعد گفتم این بچه‌بازیا چیه بابا. به ما از این کارا نیومده. کلی بیشتر از وقتی که برای نوشتنشون گذاشتم، وقت گذاشتم پاکشون کردم!
سه: گشنگی که بهم فشار میاره میام گوگل عکس غذا سرچ می‌کنم! می‌تونید لذت ببرید.

چار: دقیقاً از پارسال تا حالا سینما نرفتم!
پنچ: از کلاس ویولن بگم! آقا این استاده یه آدمیه.  مثلاً بعضی موقع‌ها یه جوری حرف می‌زنه من واقعاً نمی‌فمم چی می‌گه. بعد خب هی که نمی‌شه بگم چی. خندم می‌گیره. یه بار خودش گفت من خیلی تند حرف می‌زنم همه بهم می‌گن! گفتم خوبه می‌دونه!  بعد این می‌گه روزی دو ساعت تمرین کن، قبلشم دو ساعت فلانو تمرین کن! نمیبخشمت اگه فک کنی من اصلاً روزی بیشتر از نیم ساعت فوقش یه ساعت تمرین می‌کنم! جان شما سرم درد می‌گیره! اصلاً صدای بوق کشتی می‌ده! من که می‌زنم اینجوریه ها. استاده اینقدر شیرین می‌نوازه.  خلاصه که تمامی اجزای (اعضای؟) خانواده هم کلافه‌ان.
شیش: سوتی مـ. کوچولو : شیفگفته! واقعاً فکر می‌کنید منظورش چی بود؟! بله درسته، گلشیفته!
هف: کتاب می‌خونم این‌روزا! به طور ناخواسته‌ای مفید شدم!
هشت: واقعاً نمی‌دونم چرا بعد از این‌همه مدت، حرف زدنم نمیاد. کلاً این آپ واسه محیاست.
نه: فردا، هر وقت جواب کامنت‌ها رو دادم، قالب برای وبم درست کردم، قول‌های که دادم رو انجام دادم، این کامنت‎‌دونی رو هم باز می‌کنم.

* شاید کلمه‌ها همین نبود، اما منظور که همین بود.




بدقول

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

یکــــــ: شونزده سال پیش دنیا اومد.  

دو: با یه کامنت شروع شد
و یه جواب کامنت (با تاخیر)
بعــد هر روز هر روز گشتن تو وبلاگش،
آرشیو خونی.
اشک ریختن سر کوچیک‌ترین ناراحتی‌ها
و خنده‌های از ته دل واسه شادی ها.
کیف کردن وقت امتحان پیچوندن‌هاشون و نامه نوشتن واسه معلم‌ها.

ســــــــه: همیشه قشنگ می‌فهمیدم حسی و که موقع نوشتن پست‌هاش داشت، یعنی داره.

چـــــــار: آدم رُکیه، باهوشه، خوش اخلاقه، مهربونه، تازه عکس بچگیاشم دیدم. اینقد نــــــازه.  تازه نا گفته نماند که من همش ایشون و می‌شناسم! یعنی می‌شناختم! هی عکس می‌داد من می‌فمیدم کودومه!  البته خب خواهرمه دیگه.

پــــنجـــ : یکــــ نماز دو نفره ( که جماعت محسوب می‌شد) هم با هم خوندیم که خیلی هم مزه داد و هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. (تازه یک نکته‌ی بسیار مهم هم فرا گرفتم اونم این که زیاد وقت خدا رو نگیرم در اینجور مواقع)

شیــشــ: حاج خانومه.

هفـــــ: یک کارخونه شربت سازی داره، تنهایی.  از هر ماده‌ای که شما بگید شربت می‌سازه. از مداد و پاک‌کن و آبرنگ و گواش و رنگ روغن گرفته تا کاغذ و...

هشـــــ: تـــــــــــــولــــدش مبارکـــــــــــه، خانومــــ ایشالا به همه آروزهای خوشگلت برسی، مخصوصاً اون یه دونه خیلی خیلی خوشگله.  همیشه هم خوشال و شاد و وخندون یه وری بری تو قندون.  قـــدر خودتــــم بدون.

نـــــــــه: اینم کادتون.

ده: کوچولوی بزرگ بهترین ترکیبیه که می‌شه براش به کار برد. یه قلب بزرگ، بزرگ بزرگ. با احساس‌های خوشگل ِ کوچولو گونه.

 یازده: من این تولد رو از تو دارم. (فاصله‌ها   )


کامنتینگ بازه.
ببخشید نبودم،
دیروز کاشان بودم.
در موردش آپ می‌کنم احتمالاً.





خواهر ِ کوچولوی بزرگ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 



همیشه روزهایی هست که عمیق درک نمی‌شن.

روزهایی که خواسته یا ناخواسته می‌گذرن.
روزایی که با این‌که هیچ اتفاق غیر معمولی نمی‌افته اما هیچی عادی نیست.

وقتی سخته به کارای خودت فکر کنی.
وقتی نمی‌دونی امشب قراره چه خوابی رو ببینی.
وقتی همه‌ی روزهای زندگیت به این فکر می‌کنی که آخر زیر یه ماشین می‌ری و می‌میری. انگار قراره اینطوری بمیری.

آره، وقتایی هست که خوب درک نمی‌شن.

حقش بود کیکی که یه راست رفت سطل آشغال.
عجیب موهای سفیدشو یادمه و  اصرارهای من که: مهمون داریم.
چطور اونی که تو اون ماشین بود رو نشناختم یعنی اینقدر خنـگ شده بودم.
نمی‌دونم وقتی عروسی فلان فامیل نرفتیم چرا باید آلبوم عکسش و بیاره خونمون که ببینیم.

خوشم میاد از حموم که میام کلمو ببرم پیش صورت مامان: موهام بو شامپو می‌ده ببیـــن. مامان هم هر چی از دهنش در میاد بم بگه که باز تو سرتو خوب آب نکشیدی؟
دوست داشتم مریم بود و می‌دید وقتی از سر کار اومده زنگ خونه رو می‌زنه مامان مشغول آشپزی چطور کف‌گیر و پرت می‌کنه و می‌گه: خانوم معلم ما هم اومد.
هــی. دلم ماه رمضون می‌خواد.
انگار قراره دوشنبه برم کاشان، پیشنهاد خودم بود. جاییه که تاحالا نرفتم.

وقتی خانوم ر.ن معاون مدرسه بهم گفت: خب پس کلاسارو نمیای یه فکری به حال حسابانت کن آقای قــ. گفتن دیگه بعضی قسمت‌ها رو درس نمی‌دن. خواستم بزنم تو دهنش. اون لحظه بیشتر از اینکه مطمئن باشم تاریخ تولدم کیه، مطمئن بودم دروغ می‌گه. من امسال تابستون دلم نمی‌خواد حتی یه ثانیه هم درس بخونم، و این مثل همه چیزهای دیگه. زور نیست.

روز خوبی بود. همه‌ش خوب بود.
تنهایی بیرون رفتن، تنهایی تو خیابونا گشتن، تنهایی لباس دیدن، تنهایی انتخاب کردن. و تنهایی آوردن تمام خرید ها تا خونه.
چقدر دوست دارم این شال سبزو...


نقاشی های مـ. کوچولو رو دوست دارم.
این‌که هر شب میاد دم گوشم و هی حرف می‌زنه. کتاب می‌خونه. دوست دارم.
خدا نبخشه منو شبی که سرش داد زدم پیشم نخوابه.
آخه خوب نیست ترسو بشه.
هر شب این فاصله‌ها که داره تموم می‎شه همین مـ. کوچولو می‌گه الآن فاصلشون می‌افته. (اشاره به اگه فاصله افتاده....) ما غش می‌کنیم.


ببخشید اگه کامنت نمی‌ذارم اگه کامنت دونی بستست.
همه‌چیز درست می‌شه. :) قول.




دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

غلط خوردم.

عصبانی بودم فقط.

خوبم.

دوست داشتیدم منتظرم باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

من زنده‌ام هنوز. اینو می‌دونستید؟ D:




زنده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

یک: خب من بیام چی بگم؟ نه جداً.
دو: این روزا خیلی استرس دارم. اصلاً نمی دونم چرا و برای چی. آروم و قرار ندارم.
سه: یک شنبه  اولین جلسه‌ی کلاس ویولنم بود و خوب بود. استاد خوبی دارم. مظلومه و یه کمی خجالتی. قد و هیکلش متوسطه. خودش مهربونه. گاهی، شوخی هم می‌کنه. کلاً من پسندیدم. پریروزم رفتم ویولنم رو گرفتم. اینقد دوستش دارم. واقعاً موضوع مهمی که هست اینه که من هر چی تلاش می کنم هیچ نوع صدایی نمی تونم ازش درآرم. شکر خدا دیروز صبح هم داشتم باش ور می‌رفتم یه سیمش فـــــرت.
چار:
پنج: موضوع دیگه اینه که من واقعاً فردا کنکور آزمایشی دارم!!! ( از دو سال قبل دارم به پیشوازش می رم! همه ازش فرار می کنن من چسبیدمش!!! نه که خیلی هم شیرینه!) واقعاً اون موقع که می خواستم کارتم و پرینت کنم این انتخابام و که نگاه می کردم غش می کردم! کلاً همشون بر می گشت به ضرب المثل "شتر در خواب بیند پنبه دانه"  چند تای اولی رو که همین دور و بر زدم، بقیشونم از رو اسم جاهایی که نگاه می‌کردم خوشم میومد انتخاب کرده‌بودم: شهرضا و ممقان و ...
شیش: کلا عاشق این کارای تفریحی (!) خودمم!!!
هفت: از این‌ورم این اینترنته که رو اعصاب منه. که یا قطعه یا وصله اما هیچ صفحه‌ای رو باز نمی‌کنه یا سرعتش کمه. یا با یاهو مشکل داره. یا... کلاً نمی‌دونم چرا هیچ‌کی به من توجه نمی‌کنه اینقدر هی می‌گم این نت لامصب و درست کنید!
هشت: دیروز من به مریم: اون کتابه که دادی بخونم خیلی باحــاله یه ذره‌اش مونده. مریم: کدوم؟ من:  یه لحظه فکر می‌کنم می‌بینم اسمش یادم نیست، می‌گم اشکال نداره اسم نویسنده‌اش که یادمه! همون که ماله امیل میشانوئل ارمیک ـــه. مریم: چــــــــــــــــی؟ منظورت اریک امانوئل اشمیت ـــه؟!  آخــه اصلاً این شد اسم که واسه بچشون انتخاب کردن؟
نه: نمی‌دونم چند تا از شماها این شعرو شنیدید... شاعرش کسیه به اسم حافظ موسوی. به هر صورت من عاشق این شعرم. و خیلی ناخواسته اینقدر خوندمش حفظ شدمش.


سیبی که در نگاه تو می‌چرخد
آدم را وسوسه می‌کند
بیا از این جهنم فرار کنیم

اندازه‌ی همین یکی دو سطر فاصله داریم
از تیر رس نگاه این فرشته‌ها که دور شویم
بهشت که نه
نیمکتی را نشان تو خواهم داد
که مثل یک گناه تازه
وسوسه انگیز است

 باید شتاب کنیم

اما تو...باید مواظب موهایت هم باشی
شاخه‌های این درخت‌های کنار خیابان
گیره از موی دختران می‌ربایند
باد هم که نباشد
برای پریشانی این شهر
هزار بهانه پیدا می‌شود

 حیف است سیب را نچیده بمیریم.

ده: بابا بزرگم خدا رو شکر از بیمارستان مرخص شد. حالا خونه‌ی ماست. مامان بزرگ و دایی محمدم هم هستن...
یازده: 
دوازده: تو یه سایت هنری هم جدیداً عضو شده بودم که فیلتر شد. شکر خدا از دستشون در رفته چی کار می‌کنن و این فیلتر یعنی چی و برای چیه. اون‌وقت می‌گن چرا به درصد جوانان معتاد در کشور روز به روز افزوده می‌شه. همین دیگه. همیـــــن.
سیزده: امروز پونزدهم تیره. یعنی 78 روز دیگه از تعطیلات تابستون مونده.
چارده: این و نگفتـــم. من بالاخره با هاله چت کردم. اونم نه یک‌بار. کلــــی. بسیار خوشحال شدم و خوش بگذشت، کلاً خیلی شیرینه این که حس کنی کسی شبیهته. و شیرین ترش اینه که اونم همین حس و کنه. کلاً زندگی شیرینه دیگه. بـــه بــــــه.   
پونزده: برای دنیا: امیدوارم که موفق باشــــی آبجی.
شونزده: برای روان پریش: خُ از این بلاگفا کمک بگیر پسوردت و می‌ده بت. نشد؟
17: فعلاً. مثل همیشه سعی می‌کنم این دفعه زودتر بیام. البته باز هم مثل همیشه فقط سعی می‌کنم.



خبرگزار



 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

۱. من دیروز اتاقم رو تمیز کردم. واقعاً غیر قابل باور بود! دیگه طوری شده بود که تو اتاقم راه می‌رفتم هر قدمی که بر می‌داشتم یا یه چیزی می‌شکست یا خراب می‌شد یا پام یه چیزی می‌شد!  اصلاً وضعی بود واسه خودش. این‌قدر دیروز خسته شده‌بودم که شما نمی‌دونید. هنوزم اون کمدی که توش کتاب‌های مدرسمو گذاشتم رو که تمیز نکردم! الآن فقط ظاهر اتاقم تمیزه. دقت می‌کنید که؟ این همه تلاش بنده فقط واسه ظاهر بوده تازه!

۲. الآن من دارم از سردرد می‌میرم، کسی هست بدونه من چه مرگمه؟ خیلی وقت بود این‌طوری سردرد نگرفته‌بودم.

۳. همین دیگه. می٬خواستم عکس اون آخرین پازلی که درست کردم و کلی هم سخت بود و بزارم ولی واقعاً دیگه حال ندارم. به علاوه که usb دوربین هم خراب شده و باید یه رم ریدر بخرم. (البته من می‌دونم که از اول باید همین‌ کارو می‌کردم.) الآنم بخوام عکسو بزارم می‌تونم ولی واقعاً حوصلش رو ندارم. سرمم درد..  دفعه‌ی بعد.

برای مژگان: با سلام. سینما ساویز. سالن شماره‌ی یک: هفت دقیقه به پاییز. شروع سانس ها  (خدایی اینو دیگه یادم نیست الآنم زنگ زدم دیگه یارو نمی‌گفت!) سالن شماره‌ی دو: ازدواج در وقت اضافه. سالن شماره‌ی سه: دموکراسی تو روز روشن. خــــــــــــــــــانوم.

برای خبرنگار در پیت: سلام. امروز اینقدر ناراحت شدم وقتی دیدم DA فیلتره!  (البته انگار فقط صفحه‌ی اصلی فیلتره) وبلاگتونم نتونستم باز کنم باز... فقط عنوان رو می‌نویسه و صفحه رو سفید میاره....



سردرد کِشَنده*

* کسی که سردرد می‌کشد!  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

توضیحات: آنچه در این عکس مشاهده می‌کنید هنرمندیِ من روی تخته‌ی کلاس است.

 آقا ما یه روز چارشنبه مثل بقیه روزا کلاس رباتیک داشتیم بعد از مدرسه. اون روز من پول پیشم نبود که غذا سفارش بدم و هیچ‌وقتم از خونه غذا نمی‌بردم. (خب الآن باید منو با قیافه گشنه تصور کنید.) به همراه نیلوفر و چندتایی از بچه‌های کلاس، توی کلاسی که تا جلسه‌ی پیش معلممون همون‌جا میومده و قرار بوده همون‌جا تشکیل شه بودیم. حالا هی ما با خودمون می‌گیم چرا معلمه دیر کرده چرا بچه‌ها اینقد کمن و اینا. هیچی دیگه از روی بی‌کاری من ماژیک به دست آرزوهامو (!) کشیدم.  نیلوفرم اون نوشته‌ها رو اضافه کرد. تازه این لیوان سمت چپ هم خیلی اصرار داشت که اشتباهی در مورد محتواش پیش نیاد.

آخر فهمیدیم کلاس با خانوم معلم و بقیه بچه‌ها تو یه جایگاه دیگه‌ای تشکیل شده و ما تقریباً یه نیم ساعتی دیر این موضوع رو فهمیدیم!!!



دختر کوچولو 

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

۱. خوبم. پست قبلی هم حذف نشده و فقط ثبت موقت شده. بابت تمام حرفاتون ممنونم.
۲. در حال حاضر یه آدامس اندازه‌ی کله‌ام تو دهنمه.
۳. من برای تابستونم فعلاً هیچ برنامه‌ای ندارم. و این برای خودم خیلی هم لذت‌بخشه.
۴. بی‌عرضه‌تر از خودم ندیدم یعنی. هر دفعه می‌خوام لنزمو بزارم تو چشمم گم می‌شه!  حالا هر دفعه بعد از گم شدن پیدا هم می‌شد اون‌سری یه‌دونش دیگه نیست شد! جنازش هم هرگز پیدا نشد! مفقودالاثر شد بیچاره.
۵. در راستای همین بالاییه، اون موقع که رفتم لنز بگیرم دکتره کلی نصیحتم کرد که نیفته‌ها گم می‌شه و گم بشه هم پیدا شدنش با خداست. منم بهش گفتم: من عینکم هم گم می‌شه نمی‌تونم پیداش کنم. اون فقط خندید! ولی من جدی گفتم.
۶. دلم آهنگ جدید می‌خواد اینقدر همینایی رو که دارم گوش دادم، دیوونه شدم.
۷. مهمونامون هم رفتن.  یه کف مرتب...
۸. فعلاً همینا. من برم.

+ برای مژگان: زود تند سریع بگو کی بریم سینما پس؟؟



دختر کوچولو 

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

.............................


یک) نه می‌خوام بدونم این زندگیه؟ دوست ندارم این بلاگفایی رو که یا خرابه یا فیلتره یا باز نمی‌شه یا داغونه یا سرعتش کمه یا هر کوفت دیگه‌ای. نه آقا جون دوست ندارم. شاید مهاجرت (!) کنم برم یکی از این‌هزار و یک سایت‌های وبلاگ‌نویسی. بهترن به‌خدا‌. شایدم در این‌جا رو تخته کنم تموم شه بره راحت شم از این‌همه بند بساط. اعصاب ندارم. دهه.

دو) من الآن که این‌جا نشستم ساعت پنج باید برم یه سالنی نزدیک مدرسمون. جشنه واسه معدل و کارنامه و اینا. فقط واسه این‌که بچه‌ها رو ببینم می‌رم و مسلماً برای کادوهای گران‌بهایی (جوکن با این کادوهاشون به‌خدا) که می‌دن نمی‌رم. آها، نگفتم راستی. کارنامه هم گرفتم. معدل ترم دو رو نمی‌دونم ننوشته‌بود ولی معدل کل 19.57 که البته با 19.75 فرقی هم نداره‌ها. گفته‌باشم.

سه) نکته‌ی بعدی این مهمونامونن. آقا سکوت اصلاً بهتره. از اون سکوتا که هیچ هم نشانه‌ی رضایت نیست و اینا.

چار) بعدم فردا باید برم باشگاه ثبت‌نام کنم. این‌جا می‌گم که دیگه تنبلی نکنم و نزارم از این دیرتر شه.

پنج) ابر بهارم منو به یه بازی دعوت کرده قانون بازی هم اینه:

باید نام پنج وبلاگی که می خوانید را ذکر کنید و بگویید که فکر می کنید در پنج سال آینده، این وبلاگها درباره چه چیزی می نویسند، به این شرط که وبلاگ آخر، وبلاگ خودتان باشد و کسی که او را دعوت به بازی می کنید، حتما درباره شما بنویسد. ( درباره منم باید بنویسی )

من از این چند تا وبلاگ می‌نویسم و به جز این چند تا همه‌ی دوستان و خواننده‌های این وبلاگ و رو هم به این‌بازی دعوت می‌کنم. :)

من و خودم- my heart smile- یواشکی‌های صورتی- من این‌جا منتظر بارانم- کوچولوی بزرگ- قصه طعم زندگی (الآن که فکر می‌کنم بیشتر از پنج‌تا شدن! من از بچگیم با شمردن مشکل داشتم!)

من و خودم: محیا هنوز از خودش می‌نویسه و اتفاقای دور و برش. مثل همیشه از گفتن حرف‌هاش ترسی نداره. با این‌که این‌همه خوندیمش و این‌همه می‌دونیم ازش هنوزم تو نوشته‌هاش چیزایی پیدا می‌شه که مبهمه و سوال برانگیز... لحن خاص و قشنگ خودش رو داره... با همین عنوان‌های دوست داشتنی برای پست‌هاش... شاید عنوان وبلاگش رو هم عوض کرده‌باشه.

my heart smile: می‌نویسه. از زندگی قشنگش با همسرش. از خاطره‌های شاید به ظاهر معمولی ولی خیلی هم جالب و پر از حس‌های قشنگ. شاید (که البته خدا نکنه) هنوزم از دست کسایی که آدرسش رو پیدا می‌کنن و اون دوست نداره وبلاگش رو عوض کنه. احتمالش هست که یه نی‌نی کوشولو هم داشته‌باشه.

یواشکی‌های صورتی: هنوز عشق صورتیه. خودشم صورتیه. وبلاگشم صورتیه. زود زود آپ می‌کنه. هر چند وقت یه بار به سرش می‌زنه که بره یه وبلاگ دیگه ولی احتمالاً بعد چند وقت دوباره بر می‌گرده. حساسه و دوست داشتنی مثل همین حالا.

من این‌جا منتظر بارانم: با انرژیه مثل همیشه. می‌نویسه. از چیزهای مختلف. لحنش عوض نشده و همون لحن خاص خودش رو داره طوری که اگه کسی بشناسش و وبلاگش و نشناسه می‌تونه بفهمه خودشه. با احساس می‌نویسه مثل حالا. به خواسته‌هاش رسیده.

کوچولوی بزرگ: هنوز هم همون‌قدر با دوستاش صمیمیه که حالا هست. خاطره‌هاش با دوستاش هنوز باعث حسودی آدم می‌شه به این‌همه دوست‌داشتن‌هایی که شاید خیلی از ماها آرزوشو داریم. نوشته‌هاش مثل حالا خوب حس و منتقل می‌کنه. ترسی نداره از گفتن مشکل‌هاییش که در واقع اصلاً مشکل نیستن. 

قصه‌ طعم زندگی: می‌نویسه از دخترش که حالا بزرگ‌تر شده. شاید تا اون موقع یه نی‌نی دیگه هم داشته‌باشه. هنوزم فقط سعی می‌کنه خوبی‌ها و خوب‌ها رو تو وبلاگش ثبت کنه. زندگیش خوب پیش می‌ره و شاید دقیقاً اشاره‌ای بهش نکنه ولی اینو از تو نوشته‌هاش می‌شه فهمید.

دختر کوچولو: می‌نویسم. از روزهام و خاطره هام. فکر نمی‌کنم نوشته‌هام و دیدم نسبت به زندگی اون‌قدر عوض شده‌باشه. نمی‌دونم چه دانشگاهی و چه درسی می‌خونم چون هنوز تکلیفم با خودم روشن نشده. و حتی نمی‌دونم چرا اومدم ریاضی!!!

شیش) اینم نظر ابربهار در مورد من:

(کلاً موافقم باش پونصد تا دو نقطه (یعنی هزار نقطه) و پونصد تا دی)

دختر کوچولو: از دوران دانشجویی ش مینویسه از اینکه چقدر داره بهش خوش میگذره ..با اینکه یه دانشجو شده اما هنوزم اصرار داره که یه دختر کوچولوئه! هنوزم احساساتی و حساس و البته سرشار از حس و حال دخترونه س! وهنوز هم کلی کتاب میخونه.. ممکنه به کسی علاقمند بشه و از اون هم بنویسه اما مبهم! نمیذاره کسی سر در بیاره قضیه از چه قراره!

هفت) کلاً هم ببخشید من نبودم. هر وقت که نت و کامپیوتر و بلاگفا درست بود من حوصله نداشتم. هر وقت که من حوصله داشتم یا بلاگفا خراب بود یا اینترنت یا کامپیوترم... خلاصه که یه جای کار می‌لنگید.
فعلاً.

برای فرین (دوستی که کامنت گذاشته بودن)  : من آیدی ای که گذاشته‌بودی رو ادد کردم. بهش سر بزن. هم در مورد قالب بهت می‌گم هم جواب حرف‌های دیگت رو. :) اگه هم آن نمی‌شی با آیدیت بگو همین‌جا جوابات رو بدم. :)



دختر کوچولو
+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

قالب مشاهده شونده فقط به خاطر ایشون و اینکه این قالب رو دوست داشتن گذاشته شد.
(الآن داشتم فک می‌کردم دست‌خطم چه تابلوئه اون بالا. )

 - - - -

- خیلی حس بدیه دقیقاً وقتی امتحانات تموم شده و با این حس می ری می خوابی که لنگ ظهر قراره بیدار شی. ولی صبح، کله ی سحر (ما به نه و هشت می گیم کله ی سحر. شما چطور؟) از خواب بپری!

- قشنگ ترین روز های تابستون دقیقاً روزهاییه که امتحانا تموم شده و کارنامه هنوز نگرفتی. راحت و آسوده داری زندگیتو می کنی.



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

من مسلماً از اون موقع تا حالا جواب کامنت نمی‌دادم ولی از اون موقعی که آخرین امتحانم رو دادم همچین حسی رو دارم که زمان رو دیگه نمی‌شه محدود کرد و من برای انجام کارام تا ابد وقت دارم. اینه که هی یه کلمه تایپ می‌کردم می‌رفتم یه لیوان آب می‌خوردم چار تا آهنگ گوش می‌دادم بعد کلمه‌ی بعدی رو می‌نوشتم!

تموم شد. امسال یعنی این سال تحصیلی هم تموم شد. حالا موند فقط یه عالمه خاطره. از اون کلاس نسبتاً کوچیک جایی دور از همه‌ی کلاس‌های مدرسه. به قول خودمون "دخمه‌"ی خودمون! کلاسی که راه داشت به آشپزخونه مدرسه راهنمایی و اونام که رعایت بهداشت و اینا واسه زنگای تفریح یه سره غذا درست می‌کردن ما از هر نوع بویی بهره می‌بردیم.

مطمئناً دلم تنگ می‌شه.

واسه تموم این الکی از دست هم ناراحت شدن‌ها. بعدش با یه لبخند رفع شدن‌ها! واسه آتوسا که یک ســــــال تمام سعی کردیم بهش یاد بدیم به flower نگه felower. یک سال سر به سرش گذاشتیم و سر هر چیزی: خب یزدیی دیگه! یعنی معلّم‌ها هم دیگه فهمیده‌بودن این کجاییه.  

نیلوفر که حرصم می‌گرفت بس که منظم بود، عینکش رو در می‌آورد می‌زاشت تو جا عینکی! این چیزیه که برای من غیرقابل تصوره! همیشه بعد از امتحانای ریاضی از شعاع بیست متری دستاش رو باز می‌کرد تا بیاد منو بغل کنه.  

سارا که تقریباً هر روز که از مدرسه تعطیل می‌شدیم با هم می‌رفتیم اون سوپر روبرویی و بستنی و پفک می‌خریدیم و تو سرویس می‌خوردیم. سارا که هر کاری می‌کرد باز هم خوشگل بود.

 شیرین که صداش به خودش نمیومد.  با معلم‌ها زیاد دعواش می‌شد. زیاد درس می‌خوند اما خیلی بی‌دقتی می‌کرد (البته هر چقدرم زیاد به من نمی‌رسید، می‌دونین!) من و شیرین تقریباً روزی 6548 تا اس‌ام‌اس به هم می‌دادیم روزای امتحان که این رقم ده برابر می‌شد حدوداً.

سمیرا که کلاس ما نبود اما بی‌نهایت دوست داشتنی بود. منو سمیرا با هم یه سال و یه ماه و یه روز دنیا اومدیم. سمیرا کتونی بنفش منو دوست داشت. وایی تبریز... قضیه همون کتونی... یادش بخیر... 

شقایق که سرگرمیش ور رفتن با موهای من بود. هنوز هیچی از سال نگذشته بود که این اصرار می‌کرد برم باز موهامو پسرونه بزنم!  خبر نداشت من بعد از کلی کلنجار با خودم کنار اومدم و گذاشتم یه کم موهام بلند شه یه کم فقط یه کم شبیه دخترا شم خبر مرگم.

طناز که هیچ وقت نفهمیدم قضیه این که عینک طبی رو می‌زاشت رو موهاش چی بود.

شبنم هم که همیشه سوالای الکی می‌پرسید چرت و پرت می‌پرسید دیگه بین همه معلما شناخته شده بود. کسی زیاد به سوالاش توجه نمی‌کرد موضوع جالب اینه که با اعتماد به نفس کامل سوالو می‌پرسید، حالا سوال درسی ها ولی چرت، بعد می‌فهمید خودش چرت و پرت گفته سرخ می‌شد، عزیزم!

مطمئناً دلم تنگ می‌شه.

واسه زنگ‌های آقای عــ. معلّم هندسه‌ی شوتی که هر جلسه از دو تا دخترهاش برامون تعریف می‌کرد. من هر جلسه نقاشیشو برای بچه‌ها می‌کشیدم و اینقدر شبیهش می‌شد که بچه‌ها یک‌بار خیلی جدی گیر دادند که بریم نشون خودش هم بدیم! یعنی اگه داد و هوار نمی‌کردم که نــــــــــه. مسلماً الآن نقاشی کله‌ی کچل خودش رو دیده بود. یادش بخیر من همیشه سر کلاسش.... ها؟ هه بی‌خیال.

آقای عـ.2 آقای هفتاد ساله‌ای که ریاضی درس می‌داد! هر کی رو می‌خواست از کلاس بیرون کنه بهش می‌گفت برو ماژیک بیار (اونم با این‌که با این ترفند زیادی آشنا بود ولی خب یادش می‌رفت!) می‌رفت ماژیک بیاره و برگشتنه آقای عـ. وایمیستاد پشت در تا در باز نشه.

خانوم تــ. که از بهترین معلمایی بود که تو عمرم داشتم. فیزیک رو با عشق درس می‌داد. همه‌ی بچه‌ها بدون استثنا عاشق فیزیک بودن امسال. یه خانوم مهربون و خوشگل و ریزه میزه‌ای هم بود. یه بار سر موضوعی با من و نیلو اینا دست داد ما تا مدت‌ها داشتیم فکر می‌کردیم که آخی چقدر دستاش کوچولو بود.  یا مثلاً یکی از موضوعایی که وقتی درس می‌داد ما بهش فکر می‌کردیم این بود که این کفشایی می‌پوشه مثل کفش بچه می‌مونه اینقدر پاهاش کوچولوئه! خیلی دوست‌داشتنی بود. هست یعنی. 

خانوم هــ. (معلم عربی) که همیشه فک می‌کرد خیلی بامزه‌ست و تیکه هایی می‌نداخت که دهــن همه باز می‌موند. آدم ترسناکی بود. تا آخر سال نفهمیدم که چرا زیاد دوستش ندارم.

خانوم کــ. شیمی درس می‌داد. خودش به ما چند بار گفته بود که متنفره از این که معلمه. می‌گفت صبح‌ها که از خواب پا می‌شه لعنت می‌فرسته به خودش. ولی واقعاً معلم شیمی ماهی بود.  خوب درس می‌داد، اصلاً تا همه‌ی بچه‌ها درست نفهمیده بودن و همه چیز رو حفظ نشده‌بودن ول کن نبود. احساس مسئولیت می‌کرد.

آقای یــ. معلم ادبیاتی که مقداری بی‌ادب بود.  باور کنین یه بار زمستون بود و ما سردمون بود. در کلاس و در راهرویی که به حیاط باز می‌شد باز بود. یکی از بچه‌ها گفت برم در راهرو رو ببندم؟ سوز میاد. اینم گفت: حکایت همون جوکه‌ست که یارو می‌گه فهمیدم از کجا سوز میاد. یعنی ما فکمون چسبید به زمین.  من از همه‌ی کسایی که این جوک رو شنیدن معذرت می‌خوام از اونایی که نشنیدن هم بیشتر معذرت می‌خوام چون نمی‌شه تعریف کنم خانواده از این‌جا رد می‌شه.  ولی کلاً معلم خوبی بود.

خانوم ســ. که معلم آمارمون بود و به قدری با مزه بود که شما نمی‌دونین. اینقدری که ادا اطوار در می‌آورد حرف نمی‌زد. بیشتر از فکش دستاش کار می‌کرد. روز آخر می‌گفتم می‌خوام ازش بپرسم قبلاً تئاتر کار می‌کرده؟

سرویسمون که ون بود و بنا به دلایلی از وسطای سال پنج نفر بیشتر نبودیم توش. راننده سرویسمون که آقا هادی بود و یک سال برامون سوال بود که اسمش هادیه یا فامیلیش و آخر از همه روز آخر من ازش پرسیدم! آقای پیر و با مزه ای بود. لهجه‌اش به شمالی‌ها می‌خورد و رنگ پوستش سرخ بود.

و... و... و...

امروز وقتی با بچه‌ها خداحافظی می‌کردم داشتم فکر می‌کردم که یه زمانی چقدر فکر می‌کردم دبیرستانی شدن دوره ازم. چقدر مونده تا بشم دبیــــرستانی. فکر می‌کردم دبیرستانی یعنی چی حالا. حالا حتی سال دومش هم گذشت... مطمئناً تا چشم بزنم به هم سال دیگه همین موقع هم می‌رسه.


من اگه چیزی نمی‌گم دلیل بر این نیست که حرفی ندارم. نــــه.




دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

 

باور کنید تمام این روزها که امتحان داشتم یک نفس راحت و با آسودگی خاطر هم نمی‌تونستم بکشم!

الآن دقیقاً می‌تونم از راحتی پرواز کنم.

شما فعلاً فقط همینو داشته باش تا من کامنت‌ها رو جواب بدم بیام درست و حسابی حرف بزنم.




آســـــوده خاطر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

اول از همه یادم نرفته تشکری که بدهکار بودم رو.
اینم لینک پستایی که گفته بودم:
مهربونیای جوجو و JOoJOo و صومتی. عــــاشقتونم.
+     +     +     +
(لینک بازم هست م نتها دیگه خیلی به خودم مربوطه.)





کلا موضوعی که مهمه اینه که من واقعاً فقط واسه امتحانا نبود که نمیومدم اینوری. کلاً یه مدت که نیام حسش نمیاد که بیام خلاصه که بله. امتحانا هم فقط بد نبودن ولی این به اون معنا نیست که خوب بودن. و این جمله ی قبلی هم به این معنا نیست که خوب نبودن.

روزهای خوبی نــ.یست اتفاق های بد زیاد می افته. دایی و برق شدید گرفت. محمد تصادف کرد که واقعاً عجیب بود هیچیش نشده چون دوچرخش قشنگ دو قسمت شده بود. حالا هم که بابا بزرگ بیمارستانه. ببینم شما دعا بلدین واسم کنین؟!

شب روز قبل از روز مادر (!) با مـــرتضی نشستیم واسه مامان کارت درست کردیم، چقدر یاد بچگیام افتادم... هزار و یک برنامه برای فرداش که روز مادر باشه داشتیم که مامان ندونسته گــذاشت و رفت شمال.

امتحانایی که دادم ناراضی نبودم ریاضی دینی فیزیک شیمی ادبیات زبان خوب بودن. عربی و جغرافی هم بد نبودن اما هندسه رو نچ. خیلی گیج و خنگ بازی در آوردم. حالا هم که اینجا نشستم فردا امتحان زبان فارسی دارم.

صبح روزی که امتحان زبان دادم. از مدرسه که اومدم خونه رفتم سراغ گوشیم و دیدم از بی شارژی خاموش شده. بس که بی توجهی می کنم بهش این روزا. روشنش کردم، سه تا اس ام اس از شیرین: که کیفتو خوب بگرد. بــــــــــا ذوق اولین کاری که کردم زیپ بزرگشو باز کردم و کیف و برعکس گرفتم تکونش دادم همه کتابام ریخت بیرون. بعد جیب کوچولوهای این وری و اون وری. نه هیچ خبری نبود. زیپ جلوییشو که باز کردم. یه کادوی کوچولو با کاغذ کادوی بنفش پررنگ دیدم. یه لبخند گنـــــــــــــــــــــده ی گنده زدم. بازش کردم توش یه دونه از این سوسمار شنی های (sandy یـــِ چیه؟! ازونا) بــــود. یه رنگ خوشگل صورتی سرخابی...  من این شیرین و جدا که خیلی دوست دارم.


هر روز که ما تو کلاس نشستیم و یه کم مونده به شروع امتحان مراقبا به خواست خودشون می رن سراغ یه کلاسی. ما یه یارو رو پیدا کردیم تـــــــــــــوپ. آقای مــ. معلم فیزیک سوم تجربیاست و از اون جایی که هیچ وقت قرار نیست معلم ما باشه ما هر روز صبح می ریم دنبالش که آقای مــ. بیاید فلان کلاس. اونم لابد فک می کنه عاشق و شیفتش شدیم که هر سری هم قبول می کنه. اصلاً کر کر خندست. یه آقای خیلــــــــــی پیـــــــــــر. موهای سفید داره و عینکیه. آروم راه می ره هی از این ور کلاس می ره اون ور تا روشو می کنه اون ور همه ی بچه ها سوال یک رو چک می کنه تا برگرده سوال دو هم چک می شه خلاصه که اینقدر کلاس رو متر می کنه که مطمئن شه همه ی بچه ها سوالاشون رو چک کردن! باور کنین خیلی باحاله! منم افتادم صندلی تکــــ. (فواید فامیلیم که همیشه ی خدا اگه شماره یک نبودم دو و سه بودم) ولی نمی بخشمتون اگه فک کنین کوتاه میام. پشتم رو نیمکت شیرین می شینه. ما یه سره در حال تبادل کاغذیم! از برگه ی شماره از برگه سوالا هی کاغذ می کنیم روش می نویسیم به هم می دیم. و بله. مشکلیه؟

وای عوضش سر امتحان جغــرافی، من همه ی نقشه های جغرافی عمومی به صورت فشرده تو یه جیبم نقشه های استانم تو اون یکی جیبم. بعد فکر می کنید چی شد؟ خیلی ناخواسته معلم زبانمون اومد که مراقب کلاس باشه. (ایـــــــــــــــــــــــنقدر سر امتحانا جو گیر می شه که شما باور نمی کنید سر امتحانای خودش می گه کیف بزاریم بینمون!) هیچی آقا هممون قیافه ها رفته تو هم. امتحان شروع شد و تقریبا تا نقشه ها هیچ چیزی پیش نیومد. بعد من تو نقشه ی استان، یه استان تهران کشیده بود و یکی از چیزایی که می خواست مشخص کنیم کجاست استان مرکزی بود. من اول خب یادم بود که این سمت چپ تهران بود، نوشتم. بعـــد گفتم بزار از اطلاعات جیبم هم استفاده کنم گناه داره. هی فکر کردم نقشه ی استان تو کــــودوم جیبم بــــــود. خلاصه که دستمو در یک جیب کرده و یه چیزی در آوردم همین که خودم دستم رو دیدم نزدیک بود بترکم: دستــــــــــمال کاغــــــذی؟ بابا من که هیچ موقع دستمال کاغذی تو جیبم نمی زاشتم حالا دقیقا الآن که..!! هیچی دیگه گفتم ولش کن. بعد با خودم گفتم که خب واسه ی چی باید اسم این استان رو بزارن مرکزی حتما مرکز ایران بوده اگه مرکز ایران باشه می شه زیر تهران!!! هیچی دیگه مرکزی بیچاره رم از سر جاش گذاشتم اون زیر!!!

مامان واسم از شمال یه چراغ خواب کوچیک چوبی آورده که یه زرافه ست روی شیکمش اینا دایره دایره های تو خالیه چراغم تو همون شیکمشه واسه همون روشنش که می کنم رو دیوار طرحاش می افته باحال می شه.

+ برای محیا: دیدی هنوز دوازده نشده آپ کردم. (البته الآن که فکر می کنم می بینم شده=)) ) دیشب داشتم فکر می کردم اولین تابستونی که گواهی نامت رو گرفتی کی می شه. به یاد همـــون قــــول خـــوشـــمــــزه.




ستاره سهیل

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 















با توجه به اصرار شدید شما در مورد گذاشتن عکس گفتم این پست رو بزارم. آره.
فردا دینی امتحان دارم (دوره‌ای) اما حال ندارم بخونم. الآن می‌خوام برم تا هر وقت که چشمام باز موند آندره ژید بخونم! مشکلیه؟!

برای مژگان: منم خیلی دلم واست تنگ شده... بعد امتحانا حتماً بریم بیرون، سینما، گردش کلاً همه جا بریم. D:




دختر کوچولو

:* :X

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

سه‌شنبه ساعت هفت بعد از ظهر بود که سوار قطار شدیم، من اولین بارم بود که سوار می‌شدم و واسم کلی جدید بود. من و سارا و شیرین و مینا تو یه کوپه بودیم. مینا تو کلاس ما نیست و دوست داشت پیش دوستاش باشه از پیش ما رفت. بعد ما سه‌تایی تنها بودیم. رفتیم هانیه و روژین هم آوردیم کوپه خودمون پاسور بازی کنیم. هی یکی بی‌کار می‌شست چارتایی حکم بازی می‌کردیم. جاتون خالی همه‌ی دستارم من می‌دادم این‌قد تقلب می‌کردم باقالیا نمی‌فهمیدن. بعد خسته شدیم نشستیم فال حافظ بگیریم. غش کرده بودیم از خنده. هیچ‌کدوممون نمی‌تونستیم حتی یه بیت از فالی که درمیومدم درست بخونیم!
ساعت نزدیکای دو بود که دیگه داشتیم خسته می‌شدیم گفتیم بریم این تختای بالایی رو امتحان کنیم ببینیم چطورین. شیرین اومد از نردبونی که اون‌ور گذاشتن بره بالا رو تخته که نگو این سفت نبوده و شیرین داشت پرتاب می شد وسط که من هلش دادم افتاد رو تخت فقط یه کم استخوناش درب و داغون شده بود. این بار با سارا دوتایی نردبونه رو گرفتیم شیرین رفت بالا رو تخت. منم اومدم تخت این‌وریه بالا. سارا هم اومد پیش شیرین دوباره اومدیم پاسور بازی کنیم. بین تختا فاصله بود دیگه هی من از این‌ور ورقارو پرت می‌کردم هی اونا از اون‌ور پرت می‌کردن. ورقا ریخت زمین اومدیم پایین ورداریمشون بعد سارا تخت بالا (جای شیرین) رو جمع کرد. اومدیم بریم بالا دیدیم گوشی شیرین نیست. نگو گیر کرده اون‌ور تخت. آقا داشتیم سعی می‌کردیم نجاتش بدیم که قرچ قورچ صدا اومد گفتیم دیگه شکست. به هزار زور و زحمت در آوردیمش فقط این دکمه‌ی صدا کم و زیاد کردنش شکسته بود!
گفتیم خدایا چرا این‌قد بلا سرمون میاد، بیاین با هم یه آیت‌الکرسی بخونیم. هممون شروع کردیم به خوندن و دقیقاً به بعد از ولله سمیع علیم که رسیدیم به تته پته افتادیم. دیگه داشت صبح می‌شد که تصمیم گرفتیم بخوابیم. من و شیرین رو یه تخت پایینی سارا اون یکی. یکی دو ساعت تحمل کردیم من دیدم واقعا خوابم میاد با کلی ترس پاشدم رفتم بالا و یکی دو ساعت خوابیدم بعد رسیدیم تبریز!
از راه‌آهن تا هتلمون با تاکسی قرار شد بریم. چارتایی نشسته‌بودیم بریم که یارو مسئوله هی به راننده‌ها گیر می‌داد باید 5 نفر سوار کنی. ما هم هی قسم می‌خوردیم که بابا جا نمی‌شیم. نه چمدونامون نه خودمون. خلاصه که راضی شدن و چارتایی رفتیم. رسیدیم هتل. اتاقا دو نفره بود و از اون‌جایی که از ما سه تا هیچ‌کدوممون راضی نمی‌شدیم پیش بقیه نباشیم ما سه تا با هم بودیم. اتاق بغلیمون سارا و دلارام و پانیذ بودن (اونا هم به همین دلیل) و بین اتاقامون در داشت. تا ما می‌رفتیم دسشویی این دلآرام هی میومد چراغ دسشویی رو خاموش می‌کرد. دسشویی اون‌جا هم به اندازه کافی چندش بود دیگه با این عمل جیغ آدم در میومد! روبروی اتاق ما پله بود سمت راست روبرومون اتاق خانوم ر. و خانوم عـ. که دیگه دهن ما رو صاف کرده‌بودن بس که در اتاقمون رو می‌زدن که ساکت باشید.
واسه ناهار رفتیم رستوران هتل غذاش این‌قد کر و کثیف بود کسی نخورد. مریم تو نوشابش نمک ریخت و داشت نوشابش می‌ریخت بیرون که شیرین دستش رو گذاشت سر نوشابه. این‌قد خندیدیم که دست شیرین ول شد و همه‌ی میز به گند کشیده‌شد. ما هم بدو بدو رفتیم که بریم اتاقمون نگو کلید اتاق جا مونده رو میز. من خیلی ریلکس پاشدم رفتم کلید و برداشتم بعد مثل برق زده‌ها تا طبقه چارم دویدم. جو دادم البته. چون با آسانسور اومدم.
بعد ناهار رفتیم اتاق هانی اینا و با این آهنگ "حالم بده" زدیم رقصیدیم. بعد بردنمون مسجد کبود. خب قشنگ بود ولی این‌قد هوا سرد بود که ما هیچی حالیمون نشد. قشنگ فقط منتظر بودیم برگردیم. بعد همون نزدیکیا رفتیم بوستان خاقانی. اینم خوب بود. از مسجد کبود و بوستان خاقانی که اومدیم تو اتوبوس هی شعر خوندیم دست زدیم. اونقدر که شعر کم آورده بودیم "مای بیبی مای بیبی" می‌خوندیم! آقای حـ. (یه مشاور مدرسه) هم باهامون بود. یعنی دقیقاً به این مای بیبی که رسیدیم زد زیر خنده ما هم اصلاً به روی خودمون نیاوردیم و بقیش رو خوندیم!!! بعد رفتیم خانه مشروطیت. این‌جا دیگه واقعاً قشنگ بود. دوست نداشتم بیام بیرون. خیلی کیف کردم با سبکش. کلی عکس گرفتم... شب هم باز غذای هتل و از روی گرسنگی خب خوردیم. بعد از شام رفتیم اتاق دلآرام اینا و تا نصفه شب نزاشتیم بخوابن. بعد با اونا هم کلی پاسور بازی کردیم (بی‌کار بودیم خب) اومدیم بخوابیم که دیدم خب الآن این اتاق دو تا تخت داره و سه نفر آدم. به پیشنهاد اینجانب تختارو چسبوندیم به هم و سه‌تایی خوابیدیم.
صبح ساعت هفت و چهل دقه اینا بود که خانوم ر. اومد و هی در اتاق ما رو زد هی در اتاق دلآرام اینا رو که پاشید بیاید صبونه. ما هم به هزار بدبختی پاشدیم دست و صورتمون و شستیم لباس‌های مدرسمون رو پوشیدیم و رفتیم! بعد صبونه بردنمون روستای کندوان. همین که ما از اتوبوس پیاده شدیم بارون اومد. آقا اون‌جا هم همش گل. مگه می‌شد راه رفت. همه کفش و لباسامون گلی... هی می‌رفتیم تو این مغازه‌هاش لواشک غیر بهداشتی می‌خریدیم.
بچه‌ها هفت هشت نفریشون داشتن با آقای حـ. عکس می‌نداختن دوربیناشون رو داده بودن دست من و شیرین. من هی تند تند عکس می‌گرفتم. شیرین هی شیش ساعت تنظیم می‌کرد و آخرم سرم می‌گفت نه نشد یکی دیگه. آقای حـ. می‌گفت: این (من) خیلی مهارتش بالائه. الآن با دندونش هم عکس می‌گیره. دیگه ما غش کرده‌بودیم. که یهو تگرگ اومد. اینقدر کیف داد و خوش گذشت... برای ناهار بردنمون رستورانی که نمی‌بردن بهتر بود.
قرار شد بعد ناهار بریم پارک شاه‌گلی که رفتیم و از اتوبوس پیاده شدیم بارون میومد و هوا بی‌نهایت سرد بود. مگه می‌شد راه رفت؟ برگشتیم هتل و قرار شد که فردا بریم.
شبا نمی‌زاشتن بریم تو اتاقای هم‌دیگه و همش هی میومدن در می‌زدن چک می‌کردن ما هم رفته‌بودیم اتاق هانی اینا و نمی‌دونستیم چطوری برگردیم آخر شب. خانوم ر. تا سه چهار شب بیدار می‌موند و مراقبت می‌کرد. ما هی سرمون رو از بین در می‌آوردیم بیرون که اگه نیست بریم اتاقمون که دیدیم بی‌فایده‌ست و آخر سر در نهایت آرامش از جلوش رد شدیم اومدیم تو اتاق. خانوم ر.: به‌به ارواح سرگردان.
اومدیم اتاق و مسخره‌بازیمون گرفت و اتفاقاتی افتاد که از گفتنش معذورم. من رو ببخشید. صبح هم باز واسه صبونه به هزار زور پاشدیم. رفتیم مقبره‌الشعرا که ساختمونش خیلی خوشگل بود و توش هم. داخل ساختمون که بودیم آقای ر. (شوهر مدیر مدرسمون) با خانوم کـ. (مدیر مدرسمون) می‌خواستن با یه مجسمه عکس بگیرن که من رو گیر آوردن و گفتن عکس بگیر. آقای ر. هی اصرار می‌کرد که خوب بگیری درست بگیری این مجسمه هه کامل بیفته و آخر که عکسشونو دید گفت: نه جدی خوب گرفتی. خانوم کـ. هم گفت که بچه‌های مدرسه ما خودشون یه پا عکاسن. دیگه داشت حالم به هم می‌خورد که صحنه رو ترک کردم.
رفتیم شاه‌گلی. سه چار ساعت بهمون وقت دادن و گفتن بعدش بیاین فلان‌جا. خب قشنگ بود... ولی مگه می‌شد راه رفت؟ همین‌جوری راه می‌رفتیم تیکه می‌شنیدیم نمی‌فهمیدیم یعنی چی حرصمون می‌گرفت. جریاناتی هم اتفاق افتاد که باز از گفتنش معذورم. ببخشید شما. خلاصه که ما یکی دو ساعت آخرو اومدیم همون دم درش نشستیم فقط! سارا گریه می‌کرد ما دلداری می‌دادیمش.


آقا حال ندارم بقیش هم مو به مو تعریف کنم. اگه یه‌موقع باز حس و حالش بود بقیش هم می‌گم. فقط این که من و سارا و شیرین و هانی و روژین هممون عینکییم هرجا هم می‌رفتیم با هم می‌رفتیم دیگه هر کی رد می‌شد یه چیزی می‌گفت: جعبه‌ی عینک- بسته‌ی عینک. تنها تیکه‌ای رو که می‌فمیدیم همین بود. تمام این‌روزا با لهجه ترکی حرف می‌زدیم دیگه مگه می‌تونستیم معمولی حرف بزنیم. زنگ می‌زدیم مامانامون مثلاً هی ناخودآگاه تیکه ترکی میومدیم. یه بارم شیرین گوشیش گم شده بود با گریه و اینا اصلاً دست خودش نبود با لهجه ترکی یه چیزی گفت ما خیلی خودمون رو کنترل کردیم که این ناراحته چیزی نگیم و نخندیم.
کل مسافرت هم هرچی گم می‌شد من روش نشسته‌بودم. از عینک روژین گرفته تا گوشی دلآرام و شاه پیک و دوربینم و ... .


دهنم کف کرد! فعلاً!




دختر ‌کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

جای شما خالی خیلی خوش گذشت. فقط کمبود خواب گرفته بودم زیـــــــاد. که امروز کلیش رو جبران نمودم.

فردا احتمالاً میام و تعریف می‌کنم چی شد... امتحان شیمی دارم فردا. اصلاً حس خوندنش نیست. دعا لطفاً.




دختر ‌کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

من تنها نیستم. همه‌چیزو برداشتم و دارم با خودم می‌برم.

حتی پسرم، پیمان.

همگی! من شرمنده‌ام که کامنت نزاشتم و جواب کامنت ندادم. باور کنین یه کم همه کارامو گذاشتم دقیقه نود اینه که استرس گرفتم!




مامانِ پیمان‌کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

فردا هفت صبح آزمون گاج دارم. شنبه از کل کلمه‌های ته کتاب ادبیات امتحان تستی. یک‌شنبه امتحان ریاضی از اول کتاب تا سر لگاریتم. دوشنبه امتحان فیزیک از همه‌ی حفظیای کتاب. سه‌شنبه هم امتحان زبان نیم‌ترم.
اینا رو گفتم، نه که فک کنین نشستم حفظ کردم کی چه امتحانیه و قراره بشینم بخونم ها. نه. فقط قضیه مهم اینه که سه شنبه (عصر فکر کنم) چمدونَمو چیدم و با مدرسه دارم می‌رم تـــبریز. جایی که تا حالا نرفتم و کلی ذوق دارم.
با شیرین و سارا کلی در مورد این چار روزی که قراره با هم باشیم حرف زدیم و بهش فکر کردیم.
همه‌چیز خوبه و قراره از سه‌شنبه خوب ترم شه.

1. برای خــــانوم جوجو که نمی‌دونم چرا وبش اینطوری شده: کجایی؟ چی شده؟! نگرانم.
2. می‌گن کل این چار روز که تبریزیم، بیرون که میایم باید لباس مدرسه تنمون باشه! فقط شما فرض کن!
3. اتاقم این روزا دیدنیه. اینقدر از این و اون تیکه می‌شنوم در موردش. اما از رو هم نمی‌رم و هیچ‌گونه اقدامی جهت تمیز نمودنش انجام نمی‌دم.
4. شاید همین روزا [قبل از سه‌شنبه] برای این‌جا هم یه قالب درست کنم.
5. شاید فردا نرم گاج بدم. نمی‌دونم.

http://nazhin-havij.persiangig.com/hisS/image-4FB1_4B55BF31.jpg



دختر کوچولو


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 


http://nazhin-havij.persiangig.com/hisS/3232.jpg


انگار که از اولِ فروردین تا اولِ اردیبهشت فقط به اندازه‌ی یه نفس عمیق فاصله بود! خیلی زود گذشت، حالا اردیبهشت، ماه دوست‌داشتنی من، اومد. و این شاید یکی از بهترین موضوع‌هاییه که من دوست دارم در موردش صحبت کنم.

اردیبهشت اومد این برای من یعنی صبح که مثل هر روز با صدای خواجه امیری از خواب بیدار می‌شم دیگه خوابالو نیستم. وقتی منتظر سرویس وایسادم غر نمی‌زنم که چرا دیر اومد. تمام زنگ عربی چشمم به ساعت نیست. ناراحت نمی‌شم اگه نیلوفر زنگای هندسه بداخلاقه. دیگه حتی عدس پلو هم خوش‌مزه‌ست. مزه‌ی قارچم می‌شه تحمل کرد. اردیبهشت یعنی سر به سر مامان گذاشتن. یعنی هی خواسته و ناخواسته لبخند زدن، یعنی سر هر چیزی خندیدن. اردیبهشت برای من یعنی زندگی با نهایت عــشـــق. کاش بدونین چقد این جمله رو از ته دلم گفتم.

شاید شما دوست داشتید بعد از این‌همه مدت من یه پست طولانی بنویسم که کدوم گوری بودم و چی‌کار می‌کردم! ولی من بیشتر همین پستِ کوتاهو دوست دارم که توش هیچ حرفی هم از این همه نبودن‌های این‌روزام نیست.



دختر کوچولوی اردیبهشتی


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 


بعد از نه ماه فقط؟!


گریه‌های خیلی کش‌دار. بریم سر خاک دایی؟
-بریم.
[چند دقیقه بعد]
حاضر شم؟
-فلانی می‌گه شلوغه. بعداً بریم.


بعد، گریه
خیلی گریه
دلم گرفته.


مگذار که یاد مارا طعم تلخ این حقیقت ببرد / این حقیقت است که از دل برود، هر آن‌که از دیده رود.
انگار که اون فیلم که دایی با اون تی‌شرت سبز این شعرو می‌خونه، مونده که دل من رو آتیش بزنه فقط.

...



دختر کوچولو


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

بعد از دیدن طاقبستان... قدم زدن تو خیابون‌های کرمانشاه... خوردن یه لیوان بزرگ آب‌هویج... لیوانی که شاید از پارچ فقط یه کمی کوچیک‌تر بود... دل‌درد... خنده‌های از ته دل... شوخی‌های مسخره... بعد دوییدن و دهن‌کجی واسه هر کی بد نگات می‌کنه... برای چند لحظه شاید احساس خوشبختی...

شب دوم مسافرت... بعد از این‌که تو دفتر فیزیکی که واسه نوشتن مشق‌هام پیشمه، چیزی که فیزیک نیست و احساسمه رو می‌نویسم، حس می‎کنم گریه دارم. بزار خودم باشم. یواشکی گریه می‌کنم. یادم نیست تا کی چون خوابم می‌بره.

بیستون... جای تیشه‌های فرهاد رو کوه... مگه قصه نبود؟ آدم عظمت کوه رو که می‌بینه باورش نمی‌شه. بیشتر بهش میاد همون تو قصه باشه. دنبال یه صفت می‎گردم به فرهاد بگم... چیزی بیشتر از دیوونه!

بادبادک‌بازی دم سراب نیلوفر... سر به سر بادبادک فروشی که به بادبادک می‌گه بادِمان گذاشتن، بعد... بادبادکم افتاد تو آب... یعنی این تهش که نخ بش وصله افتاد، تا چند دقه بالای آب می‌چرخید ولی آخرش افتاد رو آب...

همدان... دم شیرسنگی، دارم نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم که یهو آقایی که نزدیکمه به کناریش می‌گه: اِ. شبیه اینه. (من منظورشه) ناراحت نمی‌شم... ملت تفریح که ندارن مگر این‌که به این چیزا بخندن. اصلاً اگه من دیگه رفتم همدان. اصلاً اگه دیگه مسافرت رفتم. اصلاً می‌رم خودکشی می‌کنم. (الآن کاملاً واضحه ناراحت نشدم؟ D: )

از همدان که داریم میایم سمت کرمانشاه، برف میاد... برفی که کل زمستون دوست داشتم ببینم . کنار جاده وایمیستیم و تو برف راه می‌ریم! دماغامون یخ می‌کنه و دندون‌هامون می‌خوره به هم... می‌خندیم...

زنجان، رخت‌شویخانه (اسمش چقدر شبیه مرده‌شورخونه‌ست حالا که فک می‌کنم) موزه‌ست مثلاً؟ نصف چیزایی که توش بود که اصلاً جالب هم نبود... ولی خب چیزای قشنگ هم داشت... تیله خریدم! حالا کلی شستمشون برق می‌زنن... اینقدر دوسشون دارم.

پنج کیلومتریِ اسدآباد این تابلو رو خودم با چشم‌های خودم دیدم.

http://nazhin-havij.persiangig.com/hisS/emergency.jpg

خطاب به شما:
ای شمایی که اضطراری را با ظ دسته‌دار می‌نویسید، ای شمایی که emergency را با j می‌نویسید! من هم غلط املایی دارم، اما نه روی تابلوی وسط جاده! توی دفترم فوقش توی وبلاگم. مجبور که نیستید به خدا. اصلاً می‌نوشتید فرار ازتراری هم خیال من را راحت می‌کردید هم خیال خودتان. تازه لازم نبود به زبان بیگانه هم بنویسید، همین فارسی را تمرین کنید فعلاً. انگلیسی برای بعد.


در کل سفر خوبی بود انگار.



خیلی چیزا هستن که برای من خیلی بدن! و این روزا گاهی حس می‌کنمشون و این اصلاً خوب نیست...



2ختر کوچولو


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 


ساعت شیش و بیست و چند دقیقه‌ست و من هنوز خوابم میاد.
من می‌رم.
سفرو می‌گم.

کی میام مهم نیست، اما میام.
امیدوارم چیز مهمی نباشه که نبرده‌باشم.

تا نیم ساعت دیگه و شاید کمتر راه می‌افتیم. پس فعلاً. :)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

قرار شد ده و نیم دم شهرکتاب همو ببینیم، ده و بیست دقه، مژگان بهم زنگ زد که کجایی اینجا تاکسی گیر نمیاد اصلاً! منم بهش گفتم منم هنوز پیدا نکردم. خلاصه ساعـت ده و سی و خورده‌ای دم شهرکتاب بودم. هی یه نگاه به شهرکتاب می‌کردم یه نگاه به راننده آژانسه.. بعد دیدم نه انگار بسته‌ست واقعاً. بعد برای این‌که ضایع نشم، اصلاً به روی خودم نیاوردم و با اعتماد به نفس خیلی بالایی گفتم مرسی آقا پیاده می‌شم.
زنگ زدم به مژگان که اینجا بسته‌ست که. گفت دارم می‌رسم، فک کنم دارم می‌بینمت. بعد رفتیم جلوتر دیدم که آره دارم می‌بینمش... کلّی ذوق کردم و اینا... گفتیم حالا چی‌کار کنیم کجا بریم؟ چرا باید این‌جا بسته باشه؟ خلاصه تصمیم گرفتیم پیاده تا سینما بریم! (هر نوع کلمه‌ای که به خل و چل و دیوانه ربط داشته باشه هم خودتونید.)
بعد هی راه می‌رفتیم ادای اینایی که الاف نیستن رو در می‌آوردیم هی می‌خندیدیم، بعد تصمیم گرفتیم تاکسی سوار شیم بریم، یه ماشین زرد نزدیکمون وایساد، گفتیم چه زود تا ما تصمیم گرفتیم تاکسی خودش اومد، یه کم دقت کردیم دیدیم این تاکسیه زردش فرق داره با زرد تاکسیا! این رنگی بود تقریباً! یه ماشین قدیمی بود. رانندش هم پیر بود. ولی هی اصرار می‌کرد وایسه صحبت کنه، هی ما راه خودمون رو رفتیم هی اونم پشتمون اومد. آخرش جلومون پیچید. یه دکه نزدیکمون بود، پیاده شد و با لهجه‌ی خاصی گفت: شِما منو مُزاحِم تَلَقی کردین در صورتی که من می‌خواستم از شِما آدرس بپرسم. خب زیادی اصرار می‌کرد ما فک کردیم مزاحمه. مژگان می‌گفت دلم واسش سوخت.
من به مژگان: باور کن الآن شهرکتاب بازه‌ها. شماره نداره زنگ بزنی؟ مژگان: چرا اتفاقاً دارم. من: خب صبح زنگ می‌زدی ببینی بازه یا نه. مژگان: حالا الآن می‌زنم، اگه برداشتن قطع می‌کنم. من: خب. مژگان: من دو تا شماره ازش دارم... هیچی خلاصه به یه شمارش زنگ زد، برداشتن و قطع کرد. یه کم دیگه رفتیم جلو به اون یکی شمارش هم زنگ زد برداشتن قطع کرد، دیگه مطمئن شدیم باز شده، گفتیم تاکسی می‌گیریم بر می‌گردیم.
یه ماشین زرد از راه دوری داشت میومد. مژگان: اینو دیگه مزاحم تلقی نکنیم. تاکسی بودا، وقتی چون هیچ کاری نکردیم وایسه، رفت!!! یه تلفن عمومی اون نزدیکی بود. من: مژگان می‌خوای از اینم زنگ بزنیم شهر کتاب دیگه کاملاً مطمئن شیم که بازه بعد بریم.
دیگه تاکسی سوار شدیم جداً. جایی نزدیک شهرکتاب پیاده شدیم و پیاده رفتیم. من: تو چشماتو ببند من می‌گم بازه یا نه؟ هی من: بازه. نه انگار بسته‌ست. نه بازه. نه بسته‌ست. من: می‌گم الآن بریم به عنوان مزاحم می‌گیرنمون. می‌فهمن ما زنگ زدیم، گوشیتو بزار سایلنت اگه یه موقع زنگ زدن صداش در نیاد. مژگان: ما هم می‌گیم چطور اون‌موقع ما اومدیم شما نبودید اشکال نداشت، حالا ما زنگ زدیم قطع کردیم اشکال داره؟
تو شهرکتاب هی خط‌ های رنگی‌رنگی کشیده‌بودن از این‌ور به اون‌ور. می‌خواستیم بریم پایین. من به مژگان: تو خط سبز و دنبال کن من آبیو. بعد این‌خطا تا یه جایی ادامه داشتن بعد دیگه نبودن. می‌گفتم باید همین‌جا وایسیم.
مژگان هی دنبال سی‌دی‌های باکلاس می‌گشت من دنبال کتاب رنگ‌آمیزی واسه خودم!! چیه خب؟ مگه من دل ندارم؟ تعطیلات عید باید یه سرگرمی‌ای داشته‌باشم خب! حالا فک کن داریم بین سی‌دی ها می‌گردیم. یهو مژگان درحالی که یه سی‌دی رو نشون می‌ده با ذوق: اِ. چیز!!! من: کمکت می‌کنم، حسین پناهی.
بعد یه پازل هم من خریدم، یه کتاب هم مژگان. می‌دونی چرا این پازله اینقدر قیمتش زیاد بود؟ خارجیه روشو خوندم نوشته تو شب رنگاش عوض می‌شه یه رنگای دیگه می‌شه! جلل خالق! کفر می‌گه باور کن!

بعد هم اومدیـــم خونه. دست خط د.ا.م.ا.د.م.و.ن هم عجب زاقارت بود ولی. با اون ماشینش و ریش‌هاش!!!


جواب کامنت‌ها رو می‌دم الآن. ذوق نوشتن داشتم.

+ کلی خوش گذشت مژگانی جونم. این‌دفعه کله سحر شهر کتاب نریم، حداقل بریم کله‌پاچه بخوریم. البته اصرار من بود که صبح باشه.



دختر کوچولو


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

این هم hype ِ من. که عقده‌ای نشم. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/05.gif

لازم به ذکر است که:

میان hype ِ من با hype ِ مردم، تفاوت از زمین تا آسمان است.

+ من از شاعر ِ "میان ماه من با ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است." معذرت می خوام. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/03.gif



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

خب حالا انگار دیگه جدی جدی سال 89 اومد... http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/01right.gif

هر سال عید که می‌شه چقد تصمیم‌های قشنگ می‌گیریم و بهشون عمل نمی‌کنیم؟ ها؟http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/01a.gif

بیاین دیگه امسال...http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/01left.gif

دیگه امسال... http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/01right.gif

نه بیخیال امسال هم عمل نکنیم، کیفش بیشتره. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/05.gif


اگه منتظرین بگم عیدتون مبارک، سخت در اشتباهین... http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/03.gif
(اما حالاچون شمایین، مبارکhttp://nazhin-havij.persiangig.com/nn/14.bmp)



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

نسیم دعوت کرد ماهیانه 88 رو بنویسم. مرسی نسیمی...http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/04.bmp

فروردین: ماه خوبی بود... با این که مامان اینا مسافرت بودن و من و مریم خونه تنها بودیم و همش دعوامون می‌شد ولی خوب بود...

اردیبهشت: که بدون شک از فروردین بهتر بود. من همیشه اردیبهشت‌های زندگیم رو دوست داشتم چون هر چی باشه تولدم توش بوده، خیلی موقع‌ها با خودم فکر می‌کنم که اگه اردیبهشتی نبودم هم این‌قدر اردیبهشت رو دوست داشتم یا نه؟ کادوهایی که گرفتم هم کلی دوست داشتنی و خوب خوب بودن...

خرداد: خوب نبود... کلا اوضاع خوبی نبود...  تنها چیزایی که این وسط خوب بودن یکی وبلاگ تولدم که گرفتمش و کلی ذوق کردم... و یه اردو با مدرسه رفتیم که کلی خوش گذشت... 

تیر: اس ام اسا قطع می‌شد... و چشمم که سر قضیه مسخره‌ای داغون شده‌بود ولی خدا رو شکر چیزیش نشد.

مرداد: از بدترین خاطره‌های عمرم... که دایی رفت... که هنوزم که هنوزه گاهی باورم نمی‌شه...

شهریور: هم خوب نبود...

مهر: شروع مدرسه‌ها هم چندان خوب نبود... روزهای معمولی بود...

آبان: خوب‌تر بود. ولی کلاً روزای بی‌خاطره که می‌گن همینه‌ها. چیز خاصی یادم نیست...

آذر: دیگه خوب بود... مدرسه خوش می‌گذشت... کلاس رباتیک خوش می‌گذشت... خوب بود..

دی: امتحانا که خوب بودن... یه خاطره خوب که کلی خوب بود... و مدرسه هم که از همیشه خوب‌تر بود.

بهمن: ما بهمن کارنامه گرفتیم (آره؟!) خوب بود این ماه هم... زود گذشت... با این که خسته‌ی امتحانا بودیم، بازم کلی امتحان دادیم...

اسفند: معمولی بود... این اسفند هم که فردا تموم شه، فقط می‌مونه یه خاطره از سال 88. البته یه خاطره که نه... کلی خاطره... دیگه گوشه کاغذامون تاریخ که می‌زنیم دو تا هشت نمی‌زاریم دیگه... دیگه و هزار تا دیگه‌ی دیگه!!


شاید باورتون نشه ولی من هنوز هم اتاقم رو تمیز نکردم! امروز کمدهام و کشوهام رو تمیز کردم (اصل مطلب) ولی هنوز کلی وسایل وسط اتاق ریخته. فردا درستش می‌کنم... امسال اصلاً انگار عید برامون عید نیست! هنوز ماهی گلی هم نخریدیم حتی... مسافرت هم که به احتمال 99% کنسل شد... http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/01right.gif



دختر کوچولو


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

من، زنده، سالم، خوب ِ خوبم.

میام و درست حسابی آپ می‌کنم. :)



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

این روزا از همیشه آروم‌ترم.
حتی از جهان آروم این‌جا هم آروم‌تر، شاید.
این گریه‌های آروم وقت و بی‌وقت هم حتی آروم‌ترم می‌کنه.
این حرف‌هایی که تو دلم می‌مونن، این لبخندهای الکی... هم شاید.
باور کن آرومم.. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/01right.gif





دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

1. هر سال دم عید، یه کمی غصه‌ام می‌گیرد.http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/01right.gif
2. خیلی خوش‌حال تر از چیزی که فکرشو کنین رفتم کنکور آزمایشی ثبت‌نام کردم!http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/03.gif جاتون خالی چه رشته‌های زدم، آخریا رو که دیگه غش کرده‌بودم اسم استانه رو اصلاً تو عمرم نشنیده‌بودم!!! http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/05.gif هیچی دیگه امسال مسخره‌بازیه، دو سال دیگه کنکور اصلاً هم شوخی نداره!
3. این‌روزا همه‌ی جاخالی های زندگی‌مو با آدامس جوییدن پر می‌کنم. صبح تا شب این‌قدر آدامس می‌جوم که شب که می‌خوام بخوابم فکم درد می‌کنه!http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/01left.gif
4. سر خاک دایی، داشتم کیک یزدی پخش می‌کردم، یه پسر کوچولویی نزدیکم بود بهش تعارف کردم یکی برداشته می‌گه: می‌شه یکی هم واسه عموم بردارم؟http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/04.bmp دلم می‌خواست بغلش کنم. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/14.bmp چقدر این کوچولو ها ماهن. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/01a.gif
5. کاش یه گوش‌کوبی، چکشی، اصلاً هر چیزی الآن دم دست بود من این مریم رو می‌زدم حرصم خالی می‌شد! با این اخلاقاش.
6. با فاطمه که حرف زدم، خیلی رفتم تو فکر، مدّت‌ها بود این‌قدر فکر نکرده‌بودم. امّا خب یه‌کمی به خودم اومدم. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/01right.gif
7. مسافرت می‌ریم و احتمالاً اول فروردین هم خونه نیستیم. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/14.bmp
8. گوشی من خیلی پیشرفته‌است http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/05.gif و سه تا قاب داره (شما بخون سه تا یه نصفه قاب، آخه فقط پشتش عوض می‌شهhttp://nazhin-havij.persiangig.com/nn/03.gif) قهوه‌ای و سفید و قرمز، بعد هر کدوم از اینا رو بزاری تمش عوض می‌شه همون رنگی می‌شهhttp://nazhin-havij.persiangig.com/nn/19.bmp یه روزی رژ زده بودم، اینم قاب سفیدش روش بود، هی دلم می‎‌خواست بوسش کنم ببینم چه شکلی می‌شه. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/05.gif آخرم بوسش کردم. اینقد خوشگل شد. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/05.gif
9. مانتو خریدم، این‌قدر دوستش دارم. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/04.bmp
10. ما تا سه‌شنبه مدرسه می‌ریم، البتّه تمام سعیمون اینه که سه‌شنبه هم نریم. (مسئولین که اصرار دارن چارشنبه هم تشریف ببریم!!! می‌گم نظرشون چیه سال تحویل هم پیش هم باشیم؟ ) دوشنبه هم امتحان شیمی داریم تستی و تشریحی. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/14.bmp
11. لوستر اتاقم کنترل داره، (خارجیه چی فک کردیhttp://nazhin-havij.persiangig.com/nn/05.gifhttp://nazhin-havij.persiangig.com/nn/05.gifhttp://nazhin-havij.persiangig.com/nn/05.gif) بعد هر وقت هم از کلید روشن خاموشش کنم هم از کنترل لامپاش با هم دیگه کنار میان و یکودومشون قبول می‌کنه بسوزه. یعنی دقیقاً هر هفته دوتا لامپش می‌سوزه (تازه این حالت عادیشهhttp://nazhin-havij.persiangig.com/nn/03.gif) الآن از دوازده تا لامپ شیش تاش روشن می‌شه، باید عوض شن. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/14.bmp همینه دیگه اون‌وقت اگه من امتحانام رو خوب ندم یا نه اصلاً همون کنکوره که ثبت‌نام کردم فقط واسه همینه، تو نور کم که نمی‌شه درس خوند!!!http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/07.bmp
12. الآن این صفحه‌ی "پست مطلب جدید" از ظهر بازه. هی من یه کم می‌نویسم می‌رم سراغ کارام! الآن هم با محیا صحبت کردم. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/14.bmp
13. مریم یه فیلم آورد واسم گفت همین امشب ببین. حال ندارم وگرنه می‌دیدم. the boy in the striped pajamas آره گفتم ببینم کسی ندیده تعریف کنم من حوصلم بیاد بشینم ببینم؟ http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/03.gif
14. از پنج‌شنبه تا حالا حتی کیفم رو هم باز نکردم! باور کن. البتّه خب کاری هم نداشتیم. (حالا فردا که باخبر شدم چه مشقایی داشتیم میام می‌گم.http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/05.gif)
15. خودم می‌دونم خیلی دیر دیر میام. چه می‌شه کرد حوصلم نمیاد.
16. دلم برای این شکلک ها تنگ شده‌بود و همین‌طور برای این‌طوری عدد گذاشتن...
17. برم دیگه. حوصلم سر رفت این‌قدر که نوشتن همین چند خط طول کشید. فعلاً. http://nazhin-havij.persiangig.com/nn/04.bmp





دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

صبح با گوشیم اومده بودم وبلاگم رو نگا می کردم دلم خواست بیام و چیزی تو پست آخرم رو تغییر بدم و اشتباهی جای ویرایش حذف رو زدم. تموم خوبیش اینه که اون پست رو دوست نداشتم و همچین هم از پاک شدنش ناراحت نشدم. از همتون و همه ی حرفاتون ممنونم. :*


بر شانه‌های تو

وقتی که شانه‌هایم
در زیر بار حادثه می‌خواست بشکند
یک لحظه
       از خیال پریشان من گذشت:
«بر شانه‌های تو...»
بر شانه‌های تو
می‌شد اگر سری بگذارم.

وین بغض درد را
از تنگنای سینه برآرم
                          به های های

آن جان‌پناه مهر
شاید که می‌توانست
از بار این مصیبت سنگین
آسوده‌ام کند.

حالا فرقی داره آقای مشیری این شعر رو برای کی گفته؟ فرقی که نداره ولی اگه برای شما مهمه باید بگم که برای پدرش گفته.

شاید اگه من این شعرو جای دیگه‌ای می‌خوندم اینقدر احساس نمی‌کردم دوستش دارم! اما حالا که تو این کتاب که کادوئه خوندم همچین احساسی دارم. من همیشه کادو گرفتن از معلّم برام یه احساس خاصی داشته! یه احساس دوست‌داشتنی. حالا دیگه خودت حساب کن اگه این معلّم، معلّم ادبیات باشه و کادوش یه کتاب باشه، چه کیفی داره.

داشتم فکر می‌کردم مثلاً ده سال دیگه که من دارم کتابامو نگاه می‌کنم و این کتابه رو می‌بینم یاد این معلّمه می‌افتم. معلّمی تا حدی مغرور امّا مهربون. با اعتماد به نفس زیـــــاد. معلّمی که همیشه حرف حرف خودشه. دیر عصبانی می‌شه و اما اگه بشه هم چیزی نمی‌شه!
معلّمی که شوخیاش و رفتاراش کلّی شباهت با مهران مدیری داره!!!

http://nazhin-havij.persiangig.com/hisS/smile_by_RazZzZ.jpg

* کادو هم واسه چیز خاصی نیست! برای معدل به سه چار نفر اول کلاس کتاب داد.
* همین معلممون اولین جلسه که اومد سر کلاس گفت: اولین درس تو زندگی کنترل احساساته.


مدرسمون هم بهم کادو ظرف غذا داده! بعد هی داشتیم با بچه‌ها می‌خندیدیم می‌گفتیم کادو ندن خب خوشحال‌تر می‌شیم باور کن. آخه فرض کن یه ظرف غذا دقیقاً اندازه ی کف دست بدون انگشتا. حتی فک کنم از اونم کوچیک تر. بچه‌ها می‌گفتن جهیزیه می‌دن کادو!!!


دوست داشتم خط بکشم! چیه؟
رفتم به اون مغازه‌هه یه سی‌دی سفارش داده‌بودم، گفته‌بودم هرچی آهنگه رضا صادقی داره بریزه. بعد وقتی گرفتمش آوردم خونه اینقدر خندیدم که نگو. اسم فولدر رو می‌دونید چی گذاشته بود؟ Reza sadeghi fool . می‌خواستم بگم حالا چرا فحش می‌دی؟ فول هم خودتی. بلد نیستی خب ننویس! شما همون بنویسی رضا صادقی هم ما منظورتو می‌فهمیم خب!!!





مدافع حقوق رضا صادقی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 


یک: هیچی دیگه، آذین رو دیدم!!! اینقد ذوق کردم! حالا همه رفته‌بودن من هی به مریم: مری! آذین رو دوست دارم! اینقد اینو گفتم قشنگ انتظار داشتم مریم بکوبه تو دهنم!

دو: جمعه‌ی پیش مسابقه رباتیک داشتیم، به قدری اعصاب خوردی بود که نمی‌دونین! یعنی من هرچقدر توضیح بدم بازم قابل درک نیست! گروه‌ها دو یا سه نفره بودن و از مدرسه‌ی ما کلا چار پنج تا گروه بود فکر کنم، یکی از این گروه‌ها که ثمر اینا باشن از اون اول رفتن پیش یه مسئوله که جوون بود و کلی هرهر کرکر. باهاش صمیمی شده بودن در حدی که مثلا ثمر از این ور داد می‌زد علی‌رضا؟ (همــون مسئوله) آره دیگه اینا رباتشون تا همون صبح درستم نشده بود ولی همه کاراشو همین آقاهه کرد برنامش هم ریخت دوم شدن!!! یه گروه دیگه رفته بودن دنبال یه پسره که تو مدرسه‌ی پسرونه‌ی مدرسمونه با اون هرهر کرکر آخر برنامه اونو ریختن باز مقام آوردن! یه گروه دیگه با یه ربات که مقام آورده بود باز رفت این یکی هم مقام آورد! اصلا وضعی بود! یعنی من اینقدر تقلب و پارتی بازی با هم یک جا ندیده بودم! از صبح تا عصرم همونجا بودیم! اینقد خسته شدم نمی‌دونین. اومدم خونه واسه مامان اینقد گریه کردممم...

سه: سنگسار ثریا میم رو دیدم. دقیقاً فکر کنم یه‌چاهارم فیلم گذشته بود بنده شروع کردم به اشک ریختن و دیگه تا آخر فیلم همین‌طوری ادامه داشت! دیگه آخرای فیلم که نفسم در نمیومد. اگه از من می‌شنوید نبینید!

چار: این‌روزا تعادل ندارم! مثلاً همینطوری نشستم یهو سردم می‌شه شوفاژ رو روشن می‌کنم می‌بینم خیلی گرمه پنجره رو باز می‌کنم، ده دقه می‌گذره می‌بینم سوز میاد، پنجره رو می‌بندم. می‌بینم هوا گرمه، خب شوفاژ رو خاموش می‌کنم. خب سردم می‌شه!!! باز روشنش می‌کنم! خلاصه یه چرخه‌است !!!

پنج: دوست دارم برم آراشگا جلوی موهامو کلی کوتاه کنم، خیلی حرصم رو درمیاره، بلند شده، نه می‌تونم بریزم تو صورتم نه اونقدیه که ببندمش. فقط مایه‌ی عذاب من شده. امروز چندمه؟ احتمالاً همون واسه عید برم دیگه.

شیش: آتوسا اینا خونه‌تکونیشون رو شورو کردن! ما که هنوز به عید فکرم نمی‌کنیم! خیلی زوده بابا... من که الآن دقیقاً اتاقم تماشا کردنیه! یعنی مامان تو این چن روز هر وقت در اتاق رو باز کرده فحش داده و بستتش ! می‌دونی!

هف: صبح ساعت هفت و نیم باید مدرسه می‌بودم، آزمون گاج داشتم!!! بعد از دیشب به این موضوع فکر می‌کردم که چی‌کار کنم که خواب بمونم... هی فکر کردم دیدم بهترین کار اینه که گوشیم رو بزارم مثلاً پنج صبح زنگ بزنه بعد خب اونموقع کاملاً خوابم دیگه صداشو قطع می‌کنم می‌خوابم دیگه نه عذاب وجدان می‌گیرم نه آزمون می‌دم. هیچی دیگه. نمی‌دونم دقیقاً کی بیدار شدم ولی نقشه‌ام عملی شده‌بود. فقط این خانوم معاون منو می‌کشه شنبه! پنج‌شنبه اومد کلی اصرار که معلما می‌خوان درصد هاتون رو و حتماً بیاین!!!

هش: تازه یه کلاه شال گردن جدید خریدم اینقد دوستش دارم! در رابطه با نوشته‌های بالا گاهی که سردم می‌شه این شال‌گردنه رو هم می‌پیچم دور گردنم و تا مرز خفه شدن پیش می‌رم!!!

نه: چن روز پیشا لباس مدرسه‌هامو انداخته‌بودم ماشین و رفته بودم حموم، از حموم اومدم و همین طوری خیلی خوشحال رفتم لباسامو بیارم بندازم خشک شه یهو وسط راه احساس کردم یه‌چیزی رفت دقیقاً وسط کف پام! نگو این جناب داداش قوری شکسته بوده، منم بی‌خبر. جلو پامم که هیچ‌وقت خدا نگا نکردم! هیچی دیگه یه‌تیکه‌ی بزرگشم رفته‌بود. درش آوردم به یه مصیبتی. هنوز که هنوزه پام رو می‌زارم زمین درد می‌گیره. زخم شده و دورش کلی کبود شده. من تاحالا ندیده‌بودم واسه بریدن کبود شه. حالا اومدم نشستم رو تختم سطل آشغال رو گذاشتم دم دست. دونه دونه دستمال کاغذیا که غرق در خون می‌شن رو می‌ندازم توش و هی اشکام رو پاک می‌کنم، محمد هم اومده کنار دستم نشسته، گریه می‌کنه می‌گه ببخشید!!!

ده: سر زنگ جغرافی، (معلمه هنوز مارو نمی‌شناسه!!!) آخه اصلاً نمی‌زاریم شفاهی ازمون بپرسه، هر وقت بخواد بپرسه کنسلش می‌کنیم. فقط امتحان کتبی دادیم تاحالا. بعد وقتی می‌خواد باهامون حرف بزنه مثلاً می‌گه میز دوم!!! هیچی دیگه یه روز به شدت با نیلو داشتیم چرت و پرت می‌گفتیم و می‌خندیدیم واسه خودمون. این خانومه برگشت گفت: میز آخر ساکت باشن. من هم بدون لحظه‌ای معطلی برگشتم گفتم: خانوم ما میز یکی مونده به آخریم!!!

یازده: سه‌شنبه امتحان ریاضی دادیم. من همیشه نمونه‌ی یه دانش آموز خنگم! سوالایی که هیچکی حل نکرده رو حل کردم اون وقت رسم لگاریم رو بلد نبودم!!! یعنی نمره‌بیار ترین سوال! آخرم برداشتم کشیدم صفر و منفی‌هارم کشیدم!! کلاً خیلی خنگم! فردا هم جوابش رو میاره معلمه.

دوازده: یه دایره مثلثاتی کشیدم زدم به دیوارم. اینقد دوسش دارم.

سیزده: تولد الهه تو رستوران اینقد مسخره‌بازی درآوردیم و خندیدیم همه می‌گفتن من دیگه آخرین باریه که میام اینجا. اصلاً نمی‌دونم چرا اینقدر افتاده‌بودیم به هرهر کرکر! یعنی واقعاً نمی‌تونستیم جلو خندمون رو بگیریم!

چارده: من باز با این معلم آزمایشگاهه دعوام شد. خیلی بد دهنه. اصلاً یه آدمیه. همین این آقاهه با معلم شیمیه سومیا چن وقت پیش دعواش شده‌بود، گریه‌ی خانومه رو درآورده‌بود. معلّم شیمیه هم از این خیلی باکلاس‌هاست. من واقعاً قبلاً ندیده‌بودم معلمی به بددهنیه این آقاهه.

پونزده: الآن دقیقاً مریم از این‌جا رد شد، گفت مامان صدات می‌کنه ها. صدای آهنگ رو کم کردم می‌گم چیه؟ می‌گه هیچی فقط این اتاقتو امروز باید تمیزش کنی! دلش خوشه‌ها. من روزای معمولیش که هیچ کاری ندارم تمیز نکردمش حالا که فردا امتحان فیزیک دارم تمیزش کنم؟ (البته نه که خیلی دارم می‌خونم، واسه اون می‌گم )

شونزده: هیولای صورتیمو شستم!!! چراغ خواب گنده‌ی صورتیم که قدش از من یه‌کمی بزرگ تره! هیچی دیگه امیدی به روشن شدنش نبود ولی باز هم روشن شد! خدایا شکرت! نمی‌دونم چرا اینقد گرد و خاک روش بود! اصلاً صورتی چرک شده‌بود به معنی واقعی. الآن باز شده همون هیولای صورتی تمیز.

هیفده: برای پ ژ: کلّی ذوق کردم که اون دوتا اوّلین‌ها که گفتی، من بودم.

هیژده: چقدر زود شد ظهر! برم دیگه من کم کم. امروز باید فیزیک بخونم. فعلاً.





دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

انجمن سبزهای دوست‌داشتنی من!

البتّه لازم به گفتن است که کلاً سبزهای دوست‌داشتنی زیادند.

- هرگونه برداشتی آزاد است، حتّی  C یا C ! 

+ درصورتی که خیلی علاقه‌مندید C یا C برداشت کنید، این عکس رو هم نگاه کنید. من ندیده‌بودمش، ولی وقتی دیدمش کلّی ذوق کردم، حتّی شاید بیشتر از موقعی که همون دمپایی های گوگولی سبز رو خریدم!!!






دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

با مامان همین‌طوری داشتیم از خیابون قدم زنان می‌‎گذشتیم که هر مغاره‌ای رو نگاه می‌کردیم به مناسبت ولنتاین یه چیزی آورده بود! یعنی باور کن اگه می‌رفتیم یه سبزی‌فروشی هم پیدا می‌کردیم این تربچه‌هاشو مثل قلب درست کرده‌بود جدا می‌فروخت! والا! هیچی دیگه از عروسک و گل و شمع و همه‌ی اینا گذشتیم و مغازه ها رو فقط نگاه کردیـــم. تا این‌که رسیدیم به آیـــس پک! فکرشو بکن یه عالم آبنبات‌های رنگی رنگی، شوکولات... پاستیل... نه دیگه از این نمی‌شه گذشت. مامان؟ نظرت چیه بریم از اینا بخریم؟ مامان هم که انگار منتظر باشه: خب بریم!کلّی خوراکی خریدیم و وقتی رسیدیم خونه، مریم خانوم و جناب برادران لطف کردن همشو غارت کردن. و این آن‌چه است که برای من گذاشتند.

الآن هم که دارم اینارو می‌نویسم دقیقاً یکی از همین گوسفندا تو دستمه دارم گازش می‌زنم. منتها الآن دیگه دارم شک می‌کنم که خوردنی بوده باشه. وایی این چرا این‌طوریه؟

http://nazhin-havij.persiangig.com/khojmazze/10022010466.jpg




دختر کوچولو شیکمو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

یک: دختردایی دار شدم! الآن شما یه دختر کوچولوی تازه دنیا اومده رو تصوّر کن که پوستش اون‌قد نرمه که دلت نمیاد بهش دست بزنی. دستاش اون‌قد کوچولوئه که می‌ترسی انگشتای گندت رو بهش نزدیک کنی، یه دختر کوچولو که همش خوابیده و تو هی می‌خوای چشماشو ببینی ولی اوشون همچنان لالا. یه دختر کوچولو که اسمش نیوشاست.

دو: امروز با مامان رفتیم واسش یه گردنبند گرفتیم و یه لباس خیلی خوشگل. البتّه لباسه هنوز براش خیلی بزرگه... ولی تا چن وخ دیگه اندازش می‌شه. دوست دارم برم براش عروسک بگیرم. تو اتاقش ماشالا اینقد عروسک داره آدم حسودیش می‌شه. فینگیلی من.

سه: حالا بحث رو عوض کنید بحث کارنامه پیش نیاد. نه عوض کنید. خـــب... حالا جدا از شوخی، فکر می‌کردم کم‌تر از این شم. معدلم شد 19.55 خوب بود بد نبود... تو کلاس کلاً چار نفر بودیم که بیشتر از 19.5 شده بودیم. (منم که لب مرز... می‌بینی تو رو خدا... البتّه لازم به ذکره که بیشترین معدل ده صدم از من بیشتر بود! واقعاً چه کلاس فعّالی! ) خیلی نامردی بود امّا... کلاً سه تا درس بود که بیست نشده بودم، دو تاشون بالای نوزده بود، اون‌یکی نه... و چون ضریبش بالا بود خیلی آوُردم پایین...

چار: البته سه تا درس که گفتم وقتیه که انضباط جزو درسا حساب نشه. می‌دونین خیلی حرصم گرفت. این‌جا ایران، استان البرز()، مدرسه‌ای نزدیک کوه‌های تقریباً همیشه پر از برف عظیمیه، مسئولینش تو چیزایی که بهشون هیـــــچ ربطی نداره خیلی بی‌خودی دخالت می‌کنن. امّا مهم نیست.

پنج: قالبمو کلّی دوستش دارم. پس شمام سعی کنید دوستش داشته‌باشید.




دختر عمه کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

   یک: فقط این‌جا جهان آرام است.

[فقط همین‌جاست که جهان آرومه و نه جای دیگری.]

   دو: این‌جا فقط جهان آرام است.

[این‌جا هیچ خبر دیگه‌ای نیست، فقط جهان آرومه... ولی همین بس نیست؟]

   سه: این‌جا جهان فقط آرام است.

[جهان ِ این‌جا فقط آرومه، امّا انگار تموم صفت‌های خوب تو همین کلمه‌ی آروم باشن.]




دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو 

یک: من تو پست پیش فقط گفتم سعی می‌کنم زود بیام. پس دعوا نکنید، من به قولم عمل کردم.

دو: دیشب بارون میومد، تو خواب و بیداری پنجره رو باز کردم صدای بارون رو گوش بدم (پنجرم کنار تختمه) بعد همون‌طور که گفتم خواب و بیداری بودم، یه ده دقه بعد دیدم هوا سرد شد، خواستم پنجره رو ببندم که یهـــــــو دومـــــــب!!! کلّم خورد تو پنجره. اعصابم خورد شد، گفتم اصلاً نمی‌خوام پنجره رو ببندم! هیچی دیگه تا صبح باز بود. صبح که بیدار شدم، گلوم درد می‌کرد فکر کردم مریض شدم، ولی نه الآن خوبم. منتها کلّم یه کم باد کرده.

سه: شنبه قرار بود ببرنمون اردو، بعد خب باید از معلّمایی که زنگشون هدر (!) می‌ره اجازه بگیریم دیگه. معلّم ریاضیمون اجازه داده، اون‌وقت این ادبیات گفته نه... آخه نه که خیلی هم درس می‌ده! همیشه نصف زنگ داره واسه خودش حرف می‌زنه! می‌ترسه حرفاش تو دلش بمونه لابد. با بچه‌ها قرار شده شنبه عجیب حالشو بگیریم!

چار: از اول سال تا حالا یه اردو بردنمون، اون‌وقت تو تقویم اجرایی مدرسه نوشته تا حالا باید 10 تایی اردو رفته‌باشیم! وقتی فهمیدیم همین معلّم ادبیاتمون اجازه نداده اردو بریم من رو به بچه‌ها: برای رفع عقده‌ی اردو، جمعه صبح من یه اتوبوس می‌گیرم میام دنبال همتون، لباس مدرسه می‌پوشید و یکی یه رضایت‌نامه هم با خودتون میارید، تغذیه هم میارید، اولین سانس سینما می‌ریم می‌شینیم مزخرف‌ترین فیلم رو می‌بینیم! دقیقاً هم همه‌چیزش شبیه اردوهای مدرسه است! تازه رو تخته نوشته بودیم: هزینه‌ی ایاب و ذهاب به عهده‌ی راننده اتوبوس. بعد نگین هی گیر داده بود که راننده اتوبوس با ما چه نسبتی داره که هزینه ایاب ذهاب به عهده اون باشه؟ من هم گفتم اگه نسبتی داشت که سینما رم باید اون حساب می‌کرد.

پنج: دوشنبه نیلو و آتوسا اومده‌بودن خونمون برنامه‌های رباتامون رو بریزیم. خیر سرمون کمتر از یه ماه دیگه مسابقه داریم هیچی بلد نیستیم. بس که سر کلاس می‌خندیم اصلاً گوش نمی‌دیم معلّمه چی می‌گه. چهارشنبه که پرسپولیس استقلال بازی داشتن، ما سر کلاس بودیم. همون اول جلسه معلّم مدرسه‌ی پسرونه مدرسمون (چه پیچیده) هم اومده‌بود. فکر کن می‌خواست امتحان بگیره ازمون که مثلاً ببینه ما بالاتریم یا شاگردای خودش. آقاهه: خب فکر می‌کنید همه‌‌ی برنامه‌نویسی‌ها رو خوب بلدین؟ همه بچه‌ها با اعتماد به نفس: بـــلــــه. آقاهه: خب پس یه تست بگیرم ببینم. یهو کلاس در سکوت عجیبی فرو می‌ره. من: حالا دیگه اون‌قدام خوب بلد نیستیم.

شیش: معلّم دینیمون یه خانوم لوسه که پارسال هم معلّم ما بود، ولی معلّم بقیه‌ی کلاس‌های اول نبود، بعد سر همین قضیه ما سه چار تایی که پارسالم تو کلاسش بودیم شمارشو داریم بقیه ندارن. یه بار قرار بود یه برگه‌ای در مورد چیزی برامون بیاره، هی چند هفته بود یادش می‌رفت، آخرش گفت این‌دفه یه‌کودومتون که شمارم رو دارین روز قبل از روزی که باهاتون کلاس دارم، یادم بندازین. من گفتم خانوم من اس ام اس بدم؟ گفت آره. بعد الآن چند هفته‌ای گذشته یادمه باید یه چیزی رو یادش می‌نداختم ولی یادم نیست چی بود. از هر کودوم از بچه‌ها هم می‌پرسم یادشون نیست.

هف: از جمله چیزایی که من یهو دلم می‌خواد، سینماست. ولی خب هیچکی منو نمی‌بره. تازه پارک ارم هم می‌خوام. آدامس میوه‌ای هم می‌خوام. دیگـــــه؟ فعلاً همینا بسه.

هش: امروز تولد نیلوفره. البته جشنشو زودتر گرفت. به نیلوفر می‌گم موگندمی. البته موهاش خیلی هم قهوه‌ای تیره‌ست ولی خب این موگندمی فرق داره با اون موگندمی. موهاش رو که می‌بافه دقیقاً مثل گندم می‌شه. بیشتر موقع‌ها هم موهاش بافته‌ست اینه که شده موگندمی.

http://www.khalilpakistan.com/wheat.bmp

نه: فعلاً. کامنت‌هامو جواب بدم، کامنت‌دونی رو می‌زارم سر جاش.



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

 

۱

این منم، همین منی که حالا هفته به هفته نمیام این‌جا رو آپ کنم، منم. همون منی که چن ماه پیش روزی شونصد بار این‌جا رو آپ می‌کردم و باز هم دلم راضی نمی‌شد... آره منم...

۲

با خودم می‌گم نکنه بزرگ شده‌باشم؟ بعد سریع وبلاگ مرجان رو باز می‌کنم. سمت چپ دومین قسمت همون لینک‌ها رو نگاه می‌کنم، ناخودآگاه چشمم می‌ره رو هفدهمیش همونی که نوشته: دختر کوچولو. بعد موس رو می‌برم رو نوشته و چشم‌هامو می‌بندم... چشم‌هامو که باز می‌کنم می‌‎بینم هنوز هم نوشته: فکر کنم خیلی کوچولو ِ. بعد یه نفس راحت می‌کشم و با خودم می‌گم که نه...

۳

سه‌شنبه که مریض بودم، چارشنبه رفتم خرید، پنج‌شنبه تولد مهدیه بودم، جمعه تولد نیلوفر. این‌قدر این سه چار روز خسته‌بودم که صبح تا شب - شب تا صبح خواب بودم، یعنی حتی وقت‌هایی که بیدار بودم هم در اصل خواب بودم، چون همون‌طور که می‌دونید مهم باطن آدمه.

۴

ما هنوز کارنامه نگرفتیم.

۵

ریاضی معلم خوب و مهربونی داریم و سرکلاسشم خیلی می‌خندیم. مخصوصاً این روزا... لغت‌نامه‌ی منحصر به فردشون چنین است: لقاریتم: لگاریتم. نقطه: نکته. قاز: گاج. مشقلی ندارین؟: مشکلی ندارین؟ پارانتاز: پرانتز و....

۶

همینا.. اینم عکس کیک تولد مهدیه‌است. می‌بینید چه خوشگله.  این‌جا هنوز یه شمعشو گذاشته‌بودیم، خیلی هم خوشمزه بود کیکش...!

۷

۸

فعلاً. این‌بار سعی می‌کنم زودتر بیام...


دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

 

با توجه به جواب نظرات نظرسنجی به نظر بیش‌تر شما اسم الی تو فیلم درباره الی المیرا بوده. و به نظر کم‌تر کسی از شما الهام بوده، چیزی که من فکر می‌کردم. ولی همون‌طور که می‌دونید و یه‌بارم قبل از این اشاره کرده‌بودم اسم واقعی ِ الی ترانه علیدوستیه.  حالا چه تو فیلم درباره الی چه تو من ترانه ۱۵سال دارم.


دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

 

ایـــن معلّم عربی‌مون که خیلی ازش بدم میاد و اوّلای سال اومدم تو یه پست هم ابرازش کردم بود؟ خب؟ یه بار من باهاش دعوام شد. اومدم این‌جا هم گفتم ولی تعریف نکردم چی شد.  من یه جلسه‌ی اینو غایب بودم، تو اون جلسه‌ای که من نبودم، این یه سری تمرین‌هارو حل کرده‌بود، من خب اصلاً یادم نیست از بچه‌ها نگرفته‌بودم، نپرسیده‌بودم، چی بود که حل تمرین‌هایی که خودم نوشته‌بودم تو دفترم بود، همون‌جلسه‌ی بعدم این منو صدا کرد ازم درس بپرسه، گفت دفترتم بیار. منم بردم، گفت نمی‌دونم این چرا غلطه؟ اون چرا غلطه؟ منم گفتم خب اینا رو من خودم حل کردم دلیل نمی‌شه که درست باشه. گفت من اینا رو سر کلاس حل کردم، من گفتم اون‌موقع من نبودم. گفت مشکل خودته و کلّی بحث کردیم دیگه، آخر سرم گفت تو پارسال عربی‌تو بیست شدی؟ (با یه‌لحن مسخره) منم فک کنم ۱۹.۷۵ شدم ولی گفتم آره.  بعد اونم با یه‌لحن مسخره‌تر گفت ایشالا امسالم می‌شی!!! (که مثلاً یعنی عمراً و اینا!)
بعـــد خب من برای عربی بیشتر از هر درس دیگه‌ای می‌ترسیدم، کلّی خوندم و امتحانمون خوب بود تا حدّی سخت بود ولی نه‌زیاد. هیچی دیگه جواب امتحانارو که آورده بود، بیست که نداشتیم، تو کلاسمون من بیشترین نمره بودم ۱۹.۷۵ این خانومه هم بهم گفت ازت ممنونم. کلّــــــــــــــی کیف کردم. کلّـــــــی.

مریض شدم، الآن تقریباً خوبم ولی دیروز رفتم دکتر و بهم آمپول و قرص مرص داد. امروزم مدرسه نرفتم.

قالب جدیدم هم مبارک باشه.

تولد همه بهمنی‌ها هم مبارک. عطیه-دنیا-مهدیه-نیلوفر-نیوشا*-داییم-سوگل

* توجّه شود که این نیوشا هنوز متولّد نشده و قراره که بیست و یکم متولّد شه. و بچّه‌ی همین داییم که اسمش بعدشه هم هست. خلاصه که کلی خوشالم دیگه...  

این کارناممون هم باز چه اصراریه که کی می‌دن... همان‌طور که اشاره شد، من دانش‌آموزم وظیفمه تک بگیرم.  (بعـــــــــــــــــــــــــــــله)



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

۱

همون‌طور كه تمام مردم دنيا براي تمام كارهايي كه انجام مي‌دن دليلي دارن من هم براي كارم داشتم. حالا قرار نيست اين دليل براي همه قابل قبول باشه، اين‌كه واسه خود شخص قابل قبول باشه براي انجام دادنش بسه. حالا من هم تنها چيزي كه يادمه اينه كه حوصله‌ام سر رفته‌بود و خيلي وقت بود كه تو ذهنم بود امتحان كنم ببينم ارور فيلتر هم مي‌تونم بزارم يا نه. و اين‌‎كارو كردم.
خب، واقعيت اينه كه من فكر نمي‎كردم شما گول بخورين.  دلايل زيادي هم براي اين‌فكرم داشتم، اول اين‌كه دليلي نداشت كه اين‌جا فيلتر بشه. و ديگه اين‌كه شما هروقت تبليغات رو بالاي وبلاگ مشاهده‌مي‌كنيد نشون‌دهنده‌ي اينه كه اين وبلاگ وجود داره و هر چي كه نشون مي‌ده قالبشه.  (حالا خوبه من خودمم اينو نمي‌دونستم ها.)
خب، در آخر اين‌كه شرمنده‌ام اگه ناراحت شديد، نگران شديد، يا هرچيز ديگه‌اي.

۲

مي‌دونين، گوشه‌ي اتاقم نشسته‌بودم و با خودم فكر مي‌كردم كه من اين‌قدر اين‌جا (دقيقاً همين‌جا) انواع ارور ها رو گذاشتم، از حذف وبلاگ و پيدا نشدن صفحه گرفته تا فيلتر، اگه يه‌موقعي خدايي‌نكرده زبونم لال اين وبلاگ بي‌چاره چيزيش بشه، اصلاً شما بگو هك بشه. (حالا نمي‌خواد شما بگي.) حذف بشه. يا اصلاً به فرض فيلتر بشه. هيچكي قبول نمي‌كنه كه. اصلاً علي‌رضا شيرازي بياد اينجا قسم بخوره، دستشو بزاره رو قرآن كه اين وبلاگه حذف شده، شما باور نمي‌كنين كه. مي‌گين كار خودشه.

۳

من امسال خب براي امتحانام بيشتر از پارسال خوندم، اون‌قدري درس خوندم كه فكر كنم اگه پارسال اين‌قدر مي‌خوندم معدلم بيست مي‌شد.  اما مطمئنم كه امسال از پارسال معدلم كمتر مي‌شه به خيلي دلايل كه حوصله ندارم حالا توضيح بدم. اما در كل تا اين‌جا امتحانا بد نبودن. اين دو تاي آخري هم مي‌گذره ديگه ايشالا.  خلاصه كه شنبه روز آزادي منه. قراره برم مجـــوز راهپيمايي بگيرم به شادي و شعف اين روز عزيز همه بريزن تو خيابونا پايكوبي كنن!!!

۴

خطم اصلاً اس ام اس نمي‌فرستاد چن‌روز شده بود اصلاً هر كاري مي‌كردم نمي‌شد. گوشيو هي خاموش روشن كردم ولي بازم نمي‌شد. صبح زنگ زدم ايرانسل، بهش توضيح دادم كه موضوع از چه قراره و هر كار مي‌كنم نمي‌فرسته اس ام اسامو. آقاهه كه از اين پررو ها بود، برگشته مي‌گه حالا من چي‌كار كنم؟!  (من رو مي‌گي!! قطع مي‌كنما بي‌ادب!) گفتم شما رسيدگي كنيد، يعني وظيفتونو انجام بدين.  (يك‌آن جو گرفتم)

۵

معلم فيزيكمون كلاً فكر مي‌كنه من خيلي بچه‌‎ي درس‌خونيم و مثلاً خيلي سرم تو كتابه. سر امتحان هندسه، اومده‌بود بالاي سرم وايساده بود هي برگمو نگاه مي‌كرد بعد همين‌طوري ازم پرسيد امتحان بعديتون چيه؟!  من رو مي‌گي؟!  واقعاً روم نمي‌شد بگم نمي‌دونم!!! آخه مي‌دونستم يا ديني داريم يا جغرافي ولي نمي‌دونستم كودوم. برگشتم عقب به شيرين مي‌گم دينيه امتحان بعدي؟! مي‌گه فك كنم. رومو كردم به معلمه. مي‌گم خانوم معلوم نيست.  همين‌طوري مونده‌بود!!!

۶

امروز سرويسمون ساعت ده و نيم ميومد دنبالمون. ساعت هشت امتحان شروع مي‌شه، ما امتحان ديني داشتيم و سومياي سرويسمون فيزيك. واسه همون به رانندهه گفتن ساعت ده و نيم بياد. من و سارا ساعت هشت و نيم امتحانامونو داده‌بوديم حوصله‌نداشتيم تا ده و نيـــــــــــــم تو مدرسه باشيم،‌ آژانس گرفتيم كه بيايم. يه راننده آژانسي گيرمون اومده‌بود خنده!!! اصلاً براتون تعريف كنم مي‌مونين همين‌طوري.  
تو اتوبان بوديم، داشتيم ميومديم. يهو رانندهه: اوه مــــزدا ببين چه رنگي هم هست. الآن اين ماشينا از رده خارجن. (من نگاهه بيرون مي‌كنم يه دونه وانت سبز مي‌بينم) آقاهه: اِ اِ اِ . نگاه كن رفته تعويض پلاكم كرده. پلاك نمي‌دن كه به اينا... يارو معلومه كارش درسته...  
يه پنج دقه گذشته يهو يارو: مال زمان رضاشاهه. پدر شاه.  يه ده دقه ديگه گذشته، يهو: اوه اوه اينجارو... اون چه راننده‌ايه كه نمي‌دونه پنچره داره رانندگي مي‌كنه. يعني نمي‌دونه؟! حالا اين‌كه خوبه من ديروز يه پرادو ديدم قشنگ پنچر بود چرخاش رو زمين بود بعد باز داشت راه مي‌رفت، من بهش اشاره زدم كه پنچري كلي ازم تشكر كرد گفتم وظيفم بود. 
حالا بازم يه‌كم بعد: داره از رو ريل قطار رد مي‌شه:‌ منو مي‌بينيد اينقدر محتاطم؟ بابام صد برابر من محتاطه. اصلاً اينقدر آروم راه مي‌ره آدم حوصله‌ش سر مي‌ره. يعني از رو اين ۳۰ثانيه‌اي طول مي‌كشه رد شه. ۴۰ ساله گواهي‌نامه داره يه بار تصادف نكرده. يهو تق تق تق از رو چاله رد مي‌شه، اي‌واااااي اين يكي ديگه از دستم در رفت!!! كلي چيزاي ديگه‌ام گفت الآن حوصله ندارم همه‌رو تعريف كنم.  
من تركيده‌بودم از خنده. ولي بزور لبامو اين‌طوري نگه‌داشته‌بودم.  نزديكاي خونه‌ي سارا اينا آفاهه: ببخشيد اول صبحي كلي سرتون رو درد آوردم حتماً دارين با خودتون مي‌گين اين ديگه كي بود اول صبحي. من كلاً روابط اجتماعيم خوبــــــــــه‌!!  البته هر چيزي به جاش خوبه ولي خب ديگه بحث پيش اومد ديگه. (حالا خوبه ما يه كلمه هم حرف نزديم)
بابا اين روابط اجتماعيت مثه اين‌كه از خوب گذشته. شما بگو عاليه. تو گينس بايد بنويسن. باور كن.

۷

يادمه يه بار داشتم با خودم مي‌گفتم اين پرشين‌گيگ چقدر خوبه هيچ‌وقت خراب نمي‌شه. فرداش ديدم يكي از اكانتام اصلاً ديگه باز نمي‌شه. تا چن روزم كلاً خراب بود هيچي رو باز نمي‌كرد. دقيقاً چن روز پيشا با خودم داشتم فكر مي‌كردم اين وبگذر چقدر خوبه! اصلاً خراب شدن تو مرامش نيست. از همون‌موقعست كه فكر كنم كشور منو استراليا نشون مي‌ده!!!

۸

همينا ديگه. ما هنوز هم به ياد قديم كه برق‌ها رفت و آمد داشتن، گاهي برقامون مي‌ره. تازه جالب اينجاست كه چن‌روزيه كه آب هم قطع مي‌شه بعضي موقع‌ها. تلفن هنوز وصله ولي اينترنت سرعتش كم كه چه عرض كنم كلاً سرعت نداره!  ديشب هم برقمون رفت. ولي ما كه نمي‌ترسيـــــم.

۹

براي پ.ژ: خوش‌حالم كه روزش رسيد.  (رسيد؟ هان؟ آهان)



كوچولوي كم‌حرف

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

یک : بــــــــــابا غم‌انگيز ناك كــــدومه. من نيشم تا بناگوشم باز بود پست قبلي رو مي‌نوشتم. كلّي دوست داشتم خودم پست قبلي رو.  من مي‌گم خوشبختي شما مي‌گين غم‌انگيز ناك.  اللّـــــــــــه اكبر.
دو : امتحان رياضي داديم ها.  آقاي معلّم يه سوال و خودش سر كلاس يه‌مدل واسه ما حل كرده‌بود، اوّلاي سال بود. كلّي باهاش بحث كرديم كه آخه اين‌طوري نمي‌شه و هزار و يك دليل آورديم. گفت نه نه نه. همين كه خودم مي‌گم.  قانع كه نشديم ولي گفتيم خيله‌خب. حالا تو امتحان امروز اومده‌بود و همه حرف خودش رو نوشتيم. (ديگه بزرگي گفتن كوچيكي گفتن، محض احترام البتّه) مي‌گه اين (هموني كه خودش گفته) نمي‌شه اون (هموني كه ما مي‌گفتيم) مي‌شه. ماشالله سني هم ازشون گذشته آدم مي‌ترسه زياد چيزي بگه يهو بدون وصيت و اين‌صحبتا از اين دنيا رفع زحمت كنن.
سه: امتحان ادبيات دارم دوشنبـــه. زيـــــــــــــــاده ها. يعني از الآن بايد برم بشينم بخونم باور كن وقت كم مياد.  برمي‌داره از همه‌ي اين ته‌كتاب سوال مي‌ده خب. گناه داريم، كاش لااقل واسه ترم ديگه چنين ننمايد. هر چند فعلاً كه چمي‌دونيم مجبوريم بخونيم ديگه.
چار: معلّم فيزيكمون ديدم امروز، كم مونده‌بود فقط بهم بگه خاك تو سرت ديگه.  هي غير مستقيم البته مي‌گفت‌ها.  "من گفتم تو حتماً بيست مي‌شي، چرا بي‌دقتي كردي، چرا چشماتو باز نكردي" چرا ال چرا بل.  مي‌گم خانوم حالا مگه چند شدم؟ مي‌گه بالاي نوزده شدي ولي... (باز شروع كرد)
پنج: خيلي نامرديه اين‌همه امتحان داديم تازه كلّيش مونده. امتحان زبان فارسيمون هم گذاشتن پنج‌شنبه هفته‌بعد. خب گناه داريم ديگه. اِ.
شيش: كامنتينگ بسته‌است تا من جواب كامنت‌ها رو بدم.



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

 

دیشب وقتی كه من از هميشه بيشتر احساس خوش‌بختي مي‌كردم، كسي تو اتاق بغلي گريه مي‌كرد. كسي گريه مي‌كرد، با صداي بلند، با صداي نسبتاً بلند. ديشب كه من از هميشه بيشتر احساس خوش‌بختي مي‌كردم دوست نداشتم برم در اتاق بغلي رو بزنم. چون من احساسمو دوست داشتم و از اون مهم‌تر، كسي چه مي‌دونه؟ شايد كسي كه تو اتاق بغلي بود هم احساسش رو دوست داشت، شايد اشك‌هاشو دوست داشت، شايد... /پس رفتن من به اتاق بغلي براي چيزي شبيه به دلداري دردي رو دوا نمي‌كرد./
كسي چه مي‌دونه، شايد يكي از شب‌هايي كه منم زانو هامو بغل كرده‌بودم و بي‌صدا گريه مي‌كردم، كسي تو اتاق بغلي بي‌نهايت احساس خوش‌بختي مي‌كرد. كسي كه احساسش رو دوست داشت. /تنها فرقش اينه كه هيچ‌وقت ياد نگرفت بي‌صدا گريه كنه، هيچ‌وقت. همين./
. من عاشق همين هفتاد و پنج صدم‌هاييَم كه گرد مي‌شن، پررنگ مي‌شن و مي‌مونن گوشه ذهن.

- لازم به توضيحه كه بي‌ربط ترين برداشت مي‌تونه در مورد نمره باشه.

/ همه‌ي اينا،‌ ديروز نوشته شد./

- كامنت‌هاتون رو فقط رسيدم بخونم. من شرمنده‌ام. خوابم نمي‌برد يه‌دفعه اومدم...

 



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 


ديشب يا پريشب بود نمي‌دونم،‌ داشتيم با مريم تلويزيون مي‌ديديم يهو زد يه كانال يه‌برنامه كودك شروع شد اسمش چيزي شبيه به شب‌بخير بچه‌ها بود. يه خاله‌اي () اومده‌بود ده‌دقه واسه بچه‌ها قصه تعريف مي‌كرد و مثلاً بعدش بچه‌ها بايد مي‌خوابيدن. برنامه‌اش هم سر ساعت نه تموم مي‌شد.
مريـــم هم فوري مرتضي رو صدا كرد كه بيا بيا. يه‌برنامه ببيني... بچه هم به زور اومد نشست جلو تلويزيون. اين خاله‌هه اين‌قدر خودشو لوس مي‌كرد من اصلاً حالم بد شده بود ديگه بچه بماند.  بعد يه سري بچه‌ها اومده بودن تو برنامه‌هه دوربين رفت نشونشون بده. من به مريم: آقاي فيلم‌بردار هم حالش بد شد ديگه از اين لوس‌بازياي خاله.
بعد دوربين يه دختر نهايتاً پنج ساله رو نشون داد بچم جو گرفته بودش آرايش كرده‌بود، زياد. رژ و رژگونه و سايه و كلاً چيزي نبود كه رو صورت اين بچه پيدا نشه.  اينقدم زشت شده‌بود. (خدايا منو ببخش، ولي خب شده‌بود ديگه ) من به مريم: حالا خوبه برنامه خاله اومده اينه، برنامه عمو ميومد چي‌كار مي‌كرد؟
در اين قسمت مريم از خنده مي‌تركه.  مرتضي هم مي‌خنده. (بچه استعدادش خوبه‌ها)
بعد ديگه حوصله‌اش سر رفته، به مريم مي‌گه حالا مي‌شه برم؟!  مريمم مي‌گه: وااا. خب برو. واسه خودت گفتم بيا ببين.  مياد بزنه يه‌كانال ديگه مـــــــن فرياد مي‌زنم كه نـــــــــه. مي‌گه چيه؟ مي‌گم مي‌خوام خاله رو ببينم.  بعـــد اندك زماني بعد برنامه‌هه تموم مي‌شه و خاله شب‌بخير مي‌گه. و من به‌سوي اتاقم قدم برمي‌دارم. مريم مي‌گه: كجا مي‌ري؟  من: يعني به خاله دروغ بگم؟ مگه نديدي شب‌بخير گفت؟!

- گوگل امروز چه خوشگل شده . ديدينش؟ سيب مي‌افته از اون بالا پايين. انگار تولد نيوتونه. گوگل مي‌گه. آقا مبارك باشه. تا كيك ندي از كادو خبري نيستا.  ايشالا عروسي بچه‌هات اصلاً.

- در ضمن اینجانب امتحان شیمی رو بیست می‌شم! به هيچ‌كدومتون هم امضا نمي‌دم برين كنار. .....!



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

 

یک: مامان که حوصله‌ي زندگي رو نداره،‌ دلم مي‌خواد بميرم، همين!

دو: اومدم كه بگم اگه اين‌جا رو زدم داغون كردم واسه اين نيست كه وقت ندارم، چون دارم. يه چيزي هست كه بهش مي‌گن حوصله بعد اين حوصله براي چيزهاي مختلف يا وجود داره يا نداره يا داره سر مي‌ره يا نمي‌دونم خلاصه حوصله‌ي اين‌جا رو ندارم اين‌روزا...

سه: سسسسسسس..

چهار: پنج‌شنبه زبان فارسي داشتم كه لغو شد.

پنج: امتحانام سي‌ام تموم مي‌شن. يه‌كم زياده. حوصله ندارم.

شش: در چشم‌هات شنا مي‌كنم و در دست‌هات مي‌ميرم. اسم يه داستان كوتاه از مصطفي مستوره... جالب شروع مي‌شد... تا وسطاش هم خوب پيش مي‌رفت ولي آخرش به خوبي اولش نبود...

هفت: نشستم گوشه اتاق و هي مي‌گم امتحان آمار دارم آسونه!

هشت: مامان كه حوصله‌ي زندگي رو نداره، دلم مي‌خواد بميرم، همين!

+ براي پ.ژ: كلي ذوق كردم...   منتظرم روزش برسه.   

*تازه فهميدم اين کلمه‌ي خيار چنبر از چي گرفته‌شده.... (هر هر...)

این سال جدید هم به من و شما چه که مبارک باشه. هان؟



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

صبح یک‌شنبه، سكوت (۱)
آسمان، آبي نيست (۲)
شيشه پنجره‌ها دم كرده. (۳)
دل من هم، شايد... (۴)
خارج از اين‌جا، هوا عاليست (۵)
من به فكرم با كدام انگشتم (۶)
شيشه را پاك كنم؟ (۷)
چشم من مي‌خواهد (۸)
شاهد آمدن تو باشد. (۹)

يه چيز بگم بخندين؟ البته مي‌تونين هم نخندينا.
يك‌شنبه در سرويس كلماتي از ذهنم مي‌گذشت به شكل بالا مرتب شدن.
توضيحات در مورد قسمت شماره يك: فرض كنين صبح تو سرويس نشستيم. همه ساكت. آخه معمولاً صبح‌ها با هم حرف نمي‌زنيم ولي ظهرها كه تعطيل مي‌شيم تا دلت بخواد.
توضيحات در مورد قسمت شماره دو: آسمون هم خب آبي نيست،‌ هوا تاريكه. صبح‌ها زود مياد سرويس دنبالمون. هنوز آسمون آبي نشده.
توضيحات در مورد قسمت شماره سه: خب هوا سرد بوده شيشه پنجره دم كرده. مشكل دارين؟
توضيحات در مورد قسمت شماره چهار: معمولاً يك‌شنبه‌ها رو دوست ندارم. خصوصاً چون عربي هم داريم.
توضيحات در مورد قسمت پنج: بذارين سفره‌ي دلم رو واستون باز كنم. صبح‌ها هوا اين‌همه خوبه اون‌وقت بچه‌ها نمي‌ذارن پنجره رو باز كنيم. مي‌گن سرده. بعد خب بيرون هوا خوبه آدم دلش مي‌خواد ديگه.
توضيحات در مورد قسمت شش و هفت و هشت و نه: آقا ما صبح‌ها دم خونه الناز اينا اينقدر صبر مي‌كنيم تا بياد. اينقدر صبر مي‌كنيم تا بياد. اعصاب واسمون نمونده. انتظار و اينا رو نشون مي‌ده قسمت ۶ و ۷ و ۸ و ۹.

(البته مي‌دونين الآن كه فكر مي‌كنم اون هوائه كه دم مي‌كنه پنجره نيست،‌ولي بزار شاد باشيم ديگه.)

- برای سروين: خيلي خوشحال شدم كامنتت رو ديدم. كجايي خانوم؟ دلم تنگ شده.
- براي همه: من واقعاً شرمنده‌ام به كسي سر نزدم. امروز همش خواب بودم، ‌الآن بايد برم كلي درس بخونم. شرمنده.



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

از دیروز به مامان گیر دادم که بریم گوشی بخرم، دیگه این‌يكي و دوست ندارم و از كارافتاده محسوب مي‌شه.  ديشب رفتيم يه كم گشتيم پيدا نكرديم البته خودم چيزايي در نظر داشتم ولي خب ديگه. صب بالاخره ديگه قسمت شد بخرم.  خدايا شكرت.  n79 گرفتم. خيليه كه مامانم راضي شدا چون من استعداد عجيبي كه تو گوشي نگه داشتن دارم.  توسيشو گرفتم... اينقدر دوستش دارم.  



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

 

من این زندگیو دوست دارم!

می‌دونی... داشتن یه دوست خوب مثل تلنگری می‌مونه که خدا بهت میزنه. که چی؟ که بگه تنها نیستی... که بگه آدم‌هاي خوب هم هستن... كه بگه خوب باش... كه بگه گاهي مي‌شه غصه‌هاتو تقسيم كني... نه نقسيم كه نه... چطور بگم اصلاً از بين ببريشون! چيزي كه شايد تنهايي نتوني، حالا اگه اين دوست خيـــلـــي خوب باشه ديگه همه‌ي اينا هميشه تو ذهنته،‌ تو قلبته. نيازي به تلنگر نيست كه يادآوري شن...

من زندگيم رو همين‌جوري دوست دارم. يه لبخند گنده، خيلي گنده.

مرسي!

خدايا شما هم مرسي...

- به جون خودم من كامنتينگ رو برنداشتم، بلاگفا با سايكو مشكل پيدا كرده، كامنتينگ رو باز نمي‌كنه، منم اومدم درستش كنم هر كاري كردم اصلاً حذف مي‌شد اين يه قسمت كامنت و اينا! شايد فردا از مدرسه اومدم درستش كنم... الآن بايد برم درس بخونم امــــتـــحـــان دارم .



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 


از اون‌روزي كه معلم اين صفحه رو درس داد تا حالا دارم فك مي‌كنم اين درب قمقمه‌اي كه نوشته، (تو عكس، سمت راست بالاي بالا) قمقمه‌اش كجاست كه اين دربش باشه؟ يعني دقيقاً نمي‌فهمم درب كدامين قمقمه؟

- دلم خوش بود به اين وبگذر. كه اونم كشور منو استراليا نشون مي‌ده!  يعني من نمي‌فهمم كه من ناخواسته رفتم استراليا؟؟ يــــا استراليا تو خونه ما يه شعبه زده؟؟

- مي‌دونين چيه؟ من يه‌دوست دارم فاطمه.  يه‌دوست بي‌نهايت خوب... دعا مي‌كنين حالا حالش خوب باشه؟ آره؟ (چرا كامنت‌ها رو بستي... نگران شدم...شارژ ندارم. فردا بهت اس‌ام‌اس مي‌دم)
- كسي از سروين خبري نداره؟ مي‌زنم وبلاگشو باز كنم مي‌گه وجود نداره... سروين حذفش كه كردي؟ كجايي؟؟؟
- خانوم پپسي شما كجايي؟



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

یک: دیروز با آتوسا ٬ نیلو٬ پرستو (دختر خاله نیلو) توفیق (همون زهرا) و مریم (خواهر بنده) رفتیم سینما. /محاکمه در خیابان/ خب.. قشنگ که بود ولی گنگ بود. خوبیش هم همین بود دیگه. یه کم فکر کنیم لااقل. حداقل برداشتامون از فیلم فرق کنه دیگه.  خوبه. خوشم میاد.

دو: آقا اصلا ما به کنار. این معلما خسته نمی شه انقدر امتحان می گیرن؟  اعصاب ندارما من.  تازه همشون هم معتقدن که کار اونا برای امتحانا سخت تر از ماست. چون کلی وقت باید بزارن سوال طرح کنن. بعد به تعداد بچه ها ورق که باید صحیح کنن. (چقدر سخت واقعاّ) خب نکنین این کارارو! ما هم عذاب می کشیم!  حالا این که خوبه. معلم ادبیات پارسالمون می گفت من این امتحانتون (یه امتحان کلاسی) رو دقیقا هفت ساعت طول کشیده تا طرح کنم!!! بابا تو اگه برای همه ی بچه ها با دست خط خودت سوالهای متفاوت (!) هم در میاوردی هفت ساعت نمی شد که آخه!

سه: من جدیدا استعداد غذا خوردنم اومده پایین.  باور کن.  دیروز تو مدرسه که فقط یه کیت کت خوردم. (تازه از این کوچیک تراش) بعد اومدم خونه لوبیا پلو داشتیم. زیاد دوست ندارم خب نخوردم.  بعد چیپس و ماست خوردم. عصرم که رفتیم سینما چیپس و پفک خوردم. شامم که نخوردم اصلا یادم نیست چی داشتیم.  اینه که نگران خودمم. یه دکتر برممممم

چار: باید چشم پزشکی برم از اول آبان هی امروز فردا می کنم.

پنج: چارشنبه ها کلاس رباتیک داریم. بگین خب؟  کلا جلسات بسیار خوشی رو سپری می کنیم.  در یکی از همین جلسات٬ خانوم معلم کلی توضیح داده که چطوری برنامه هاشو بنویسیم. بعد می گه حالا یه تمرین می گم شما حل کنید.  /برنامه ای بنویسید که روبات بعد از مدتی ۹۰ْ به سمت راست بپیچد./  من: خب خانوم در حالت کلی می شه :
motor please right!!!
در یکی دیگر از همین روزها. خانوم معلم: بچه ها اگه می خواین چرخاش درست بچرخه فلان پیچو زیاد سفت نکنید. اگه سفت کنین درست نمی چرخه و بد می چرخه. اصلا ممکنه دیگه از این میله جدا شه و نچرخه. من: خانوم چرخ زندگیتون بچرخه.

شيش: منتظرم تا امروزم دستام بشن پر.   (اگه نفمیدین چی گفتم خب قصدم همین بود دیگه. )



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

 

سه روز تعطیل بودیم هیچ غلطی نکردم.  از اول سال تا حالا هر جلسه شیمی داشتیم خوندم یه بار ازم پرسیده٬ حالا همین یه بار نخوندم٬ باور کن فردا ازم می پرسه...

این جمعه که گذشت قرار بود آزمون گاج داشته باشیم که معلما و معاونا و اینا ۵شمبه کلی فک کردن دیدن جمعه کسی نمیاد آزمون بده. (شنبه یه شنبه تعطیل بود دیگه (البته یه شمبه که هنوزم هست)) همون ۵شنبه دو زنگ آخر ازمون گرفتنش. ادبیات ما خیلی عقبیم٬ از اول سال هر چی تعطیلی بوده افتاده زنگای ادبیات زبان فارسی ما. از سه تا درسی که تو آزمون اومده بود یکیشو خونده بودیم.  شما بگو سی درصد. نزدم که.  دینی خوب بود. عربی خوب بود. زبان که عالی.  ریاضیش به طرز مسخره ای آسون بود.  فیزیک معمولی. یه سری از چیز میزاشو نخونده بودیم همونا رو نزدم بقیه رو بلد بودم. شیمی یه کمی مسخره بود از چیز میزای حفظی زیاد داده بودن.. کلا بد نبود. از اون دفعه که خیلی بهتر بود.
(چون کار غیرقانونیی(!!!) بود تازه دفترچه هاشم بهمون ندادن)

دیروز خونه مهدیه اینا بودم٬ صحبت می کردیم و اینا. بهم گفت چن وختی بود اخلاقت بد شده بود الان باز خوبی.  گفتم خدا رو شکر. می گم ما که خودمون از این احساسا نداریم. شما ما رو با خبر سازین.

از من می شنوین رو کامپیوترتون رمز نزارین. اعصاب خوردیی داشتیم این یه هفته که گذشتا.  (حوصله شرح نمی باشد. شرمنده)

چقدر امروز بارون اومد.

بعدا اضافه شد: من برم شیمی بخونم!!! (هر هر. به خودتون بخندین)



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

اول صبحی معلم فیزیک اومد بپرسه، گفت اول چن نفر داوطلبی بیان تا بقیه هم یه نگا بندازن از همه می‌پرسم، بچه‌ها هم همه به این و اون اصرار می‌کردن که برین داوطلبی وگرنه صدا می‌کنه.  منم جو گرفتم پاشدم رفتم جواب بدم اصلاً نمی‌فهمیدم چی کار می کنم!  یه مسئله رو کلـــی حل کردم تا  رسیدم به یه‌جایی که نوشتم: 2x10=5  بعد خانوم معلم: درسته، فقط بعداً به من توضیح بده چطوری دو در ده می‌شه پنج.  من تازه فهمیــدم چی نوشتم!!!

زنگ دوم، ریاضی داشتیم، آقای معلم رو بچه‌های اون‌یکی دوم اذیت کرده بودن، (زنگ اول ریاضی داشتن) بعد قلبش درد می‌کرد حوصله نداشت. شوخی نمی‌کرد. بد اخلاق بود، هی دعوا، بحث.

زنگ سوم زبان داشتیم، انگار باید یه‌سری تمرین می‌نوشتیم که من و نیلو و آتوسا و شهرزاد خبر نداشتیم!!! باور کن جداً نمی‌دونستیم. (شاهدمم دممه.  پست دیروز من نگفتم بیکارم؟ اینم شاهد. ) بعد حالا معلمه هم از اول سال هیچ وقت نگا نمی‌کردا. یهو اومده می‌گه تمریناتونو ببینم!!  ما هم همه نزدیک هم می‌شینیم، اینه که همه کلاس نوشته بودن ما ننوشته‌بودیم، اینقدر خندیدیم!!

زنگ آخرم که آمادگی دفاعی داشتیم.

فردا هم کار خاصی نداریم.  بگــــو ماشالا رو!!!
(حالا فردا میام می‌گم چه مشقایی داشتم)



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

   

احساس خوبی دارم

مثل داشتن یه بادکنک که هر وخ رهاش کنی می‌ره.



مثل داشتن یه فـــروغ، با تموم خصوصیاتش. رو میز آرایشت.

و مثل داشتن یه خرس که اگه نباشه خوابت نمی‌بره.


* در ضمن من جلوی آینه که وایسم کلی هم خودمو می‌بینم! منتها شبیه فروغ می‌شم نمی‌دونم چرا.  ببین علاقه چه می‌کنه دیگه.  خوشم میاد شولوغ باشه. حالا هی مریم میاد می‌گه جم کن اینارو. 

- برای کسایی که این روزا می‌خوان وبلاگشونو ببندن:
  چی بگم؟ لطفا نکنین این کارو. همین!



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

جنـــــــــــــازه شدیم.  لامصبا یه سره امتحان می‌گیرن.  

واقعاً این روزا هی خواستم بیام، هی دیدم اگه بیام بشینم کامنت جواب بدم بعد بشینم آپ کنم عذاب وجدان می‌گیرم که درس نخوندم.  البته بیشتر قسمت تنبلیم واسه همون جواب دادن کامنت بود.  تا این‌که امروز شد (فـــــــردا هیچ امتحانی نداریم. ) باور کن! البته درس می‌پرسنا.

از مدرسه که اومدم ذوق داشتم که چی‌کار کنم یه امروز رو بیکارم، جو گرفتم، رفتم آرایشگا.

بعدم اومدم اینجا دیگه.  یه موضوعی که هست اینه که من یه مدت اینجا نیام زیاد صحبت کردنم نمیاد.  نمی دونم از چی بگم و کجا!  کلا روزای بدی نیست.

فرض کن! چن شب پیشا ساعت نزدیک سه نیمه شب تو اتاقم داشتم با صدای بلند ادبیات می‌خوندم.  چون ادبیات خیلی دوست دارم، خیلی کیف می‌ده با صدای بلند می‌خونم.  مامانم اومده در اتاقم و باز کرده، اینطوری نگام می‌کنه:  و میاد درو ببنده و بره، که می‌گم: چیه؟  می‌گه: هیچی، دلم واست سوخت.    

یه روز کامل با مامان قهر بودیم، ناهار نخوردم، شامم نخوردم، نصف شب رفتم سراغ یخچال.  حالا کاری نداریم که یخچال و خالی کردم یا نه. مهم اینه که اثرات قهره هنوز مونده! دیروز دوست مامانم اومده‌بود خونمون بهم می‌گفت چقدر لاغر شدی، زیر چشات سیاهی رفته. فریبا به این غذا نمی‌دی؟  تو مدرسه، سارا: لپات کوچیک شــــده.  اون روز تو مغازه رفتم لباس پرو کنم، اولین باری بود که این‌همه خوب تو تنم وایساده بود و هی لازم نشد بگم بزرگ‌ترشو بیاره.   خلاصه که تا می‌تونین قهر کنین!!!



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

 

به عکس بالا نگاه کنید.
حالا با دقت بیش‌تری نگاه کنید!
اگه گفتین دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟!
بله آن‌چه که در عکس تماشا می‌کنید، دکمه‌های کیبورد منه که در مواد شوینده است.
خیلی وقت بود فک می‌کردم چطوری باید کیبورد رو شست. بالاخره به نتیجه رسیدم.

آموزش شستن کیبورد:ابتدا یه چاقویی، پیچ‌گوشتیی، چارسویی، فازمتری (!) چیزی پیدا کرده و کیبورد را باز می‌نمایید.
و قسمت رویی کیبورد را از زیری جدا می‌نمایید.
(یعنی قسمتی که با برق رابطه داره رو دیگه نمی خواد بشورین.)
سپس نیت کرده که برای دفع میکروب به شستشوی کیبورد پرداخته‌اید.
دکمه‌ها را در آورده و در مواد شوینده قرار می‌دهید.
(هر نوع مواد شوینده‌ای بود اشکال نداره، خمیر دندون، صابون، شامپو، جوهر نمک ()،  پودر ماشین‌لباس‌شویی، پودر دستی، مشکین‌تاژ (!) ، رنگین‌تاژ، کلاً تاژ! و...)
من مایع ظرف شویی رو انتخاب کردم.
بعدم دکمه‌ها را شسته و خشک می‌کنید!
سپس قسمت رویی کیبورد رو هم می‌شویید خشک می‌کنید!
بله!
منتها الآن من space کیبوردم انگار مشکل پیدا کرده هر دفعه باید شیش بار بزنمش تا کار کنه!
شما دقیق‌تر نیت کنین این مشکل پیش نمیاد!


دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 


تولد محدثه، خواهر عزیـــــــــزم
تولد فرزانه، دوست گل گلـــــم
و تولد مریم، مامان بزرگ مهربونـــم
همشون با تاخیر بیش از حد مبارک باشه.
من کلاً شرمنده‌ام. خصوصاً در برابر محدثه.  اصلاً چطوره برم بمیرم گم و گور شم؟
اصلاً این دهنم باز نمی‌شه دیگه حرف بزنم.
کلی آرزوهای خوب و خوشگل و اینا... دوستتون دارم... زیاد....

خیلی بده چیزی برای آدم خیلی مهم باشه اما یادش بره. من خواهر بدی هستم، خطاب به محدثه.


دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  | 

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌هاش شعمدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسک‌ها می‌آیم
از زیر سایه‌های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل‌های خشک تجربه‌های عقیم دوستی و عشق
در کوچه‌های خاکی معصومیت
از سال‌های رشد حروف پریده‌رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه‌ای که بچه‌ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پرزدند
من از میان ریشه‌های گیاهان گوشت‌خوار می‌آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه‌‌ایست
که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده‌بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر قلب چراغ‌های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم‌های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می‌بستند
و از شقیقه‌های مضطرب آرزوی من
فواره‌های خون به بیرون می‌پاشید
وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم، باید باید باید
دیوانه‌وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ‌های جوانش معنی کند
از آینه بپرس نام نجات‌دهنده‌‌ات را
آیا زمین که زیر پای تو می‌لرزد
تنها تر از تو نیست؟
پیغمبران، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آورده‌اند
این انفجارهای پیاپی
و ابرهای مسموم
آیا طنین آیه‌های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر، ای هم‌خون
به ماه که رسیدی
تاریخ قتل عام گل‌ها را بنویس
همیشه خواب‌ها از ارتفاع ساده‌لوحی خود
پرت می‌شوند و می‌میرند
من شبدرچهارپری را می‌بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییدست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد
جوانی من بود؟
آیا دوباره پله‌های کنجکاو خود را بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم می زند
سلام بگویم
حس می‌کنم که وقت گذشته است
حس می‌کنم که لحظه سهم من از برگ‌های تاریخ است
حس می‌کنم که میز
فاصله‌ی کاذبیست در میان گیسوان من و
دست‌های این غربیه‌ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می‌بخشد
جز درک حس زنده بودن
از تو چه می‌خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره‌ام
با آفتاب رابطه دارم

یک: شاید شما حتی حوصلتون نیومد بخونینش، اما من حفظمش، الآن هم از حفظ نوشتم واسه همون ممکنه اشتباه توش پیدا شه...

دو: حالا لازم نیست با بغض بخونین ولی خیلی دلم گرفته..



دختر کوچولو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر کوچولو  |