دیروز ظهر اینا حموم بودم وقتی اومدم مامانم گفت مهدیه زنگ زده بود ، بهش زنگ بزن. منم زنگ زدم مهدیه گفت فردا شب با گروه کوهنوریِ بابام داریم می ریم شمال، فقط ماییم که خانواده ایم و اینا ، مامانم بهم گفت بگم تو هم بیای. دو شب بیشتر نمی مونیم. من هـــی گفتم عزیزم خب زشته .

شما دارین خانوادگی می رین. من بیام اونجا غاز بچرونم؟

بعــد هی اصرار کرد که نه و حالا اگه بیای خب من همش پیشتم و اینا. منم که گفتم زرشک؟ حالا فکر کردی من بخوام بیام مامانم می زاره؟

گفت بعید می دونم نزاره. حالا کلی اصرار که برو اجازه بگیر. منم بدم نمیومد برم. ولی می دونستم خب مامانم نمی زاره.

حتی می دونستم چی می خواد بگه. خودمون می ریم دیگه . حالا هم بیرون بری ، تولد بری ، خونه ی دوستات بری اشکال نداره ولی مسافرت که نمی شه .

خلاصه که ضایع شدیم دیگه.

قالبم رو دوست ندارم راستش.

برم یکی دیگه بتهیه ام.

دختر کوچولو