تبليغاتX
دختر کوچولو
شنبه سیزدهم تیر 1388
من هیچ وقت جمعه ها رو دوست نداشتم.
یک : چن بار شده فک کنم دوست خوبی نیستم. هوم؟ دقیقا نمی دونم. اما یه بار دیگه این حس بهم دست داد... اصلا حس خوبی نیست. نمی دونم شب جمعه حساب می شد یا صبح شنبه (!) کلا من هیچ وقت جمعه ها رو دوست نداشتم. نمی دونم چرا...؟
دو : شب نزدیکای دوازده مامانم و داداشم دعواشون شده بود ، مامانم داشت داد می زد من دلم واسش سوخت رفتم تو آشپزخونه (محل دعوا ) داشتم فکر می کردم چی کار کنم حالا. گفتم ظرفا رو بشورم. (!) (از عجایبه) کلا مامانم شب ها حوصله اش نمیاد ظرفای شام رو بشوره می زاره صبح. اینه که شستمشون دیگه. حالا نمی دونم اسم این کارم خودشیرینی بود چی بود.  
سه : این روزها صادق هدایت می خونم. زنده بگور رو خیلی دوست داشتم. حاجی مراد ، اسیر فرانسوی.. کلا من داستان کوتاه خیلی بیشتر از رمان دوست دارم. رمان اگه یه کمی لوس باشه حوصله ام نمیاد بقیه ش رو بخونم. مثلا همین چن روز پیشا مریم یه کتاب داد بخونم "انگار گفته بودی لیلی" پنجاه صفحه خوندم و دیگه حوصله ام نیومد... از یکنواختی بدم میاد . این که تو داستان هیچی نشه!!! یا هر چی می شه یه مدل باشه!  مگر این که از سبک نوشته خیلی خوشم بیاد!
چهار : فیلم هم جدیدا این دوتا رو دیدم. The Lizzie McGuire و آماده باش . هر دوشون نسبتا خوب بودن...
پنج : یه کارتون هم دیدم دیروز اسمش رویای نیمه تابستان بود. اینم خیلی دوستش داشتم.
شش :  من باز یخ کردم... دلم خواست همین حالا برم بخوابم... .
هفت : چن بار شده فک کنم دوست خوبی نیستم. هوم؟ دقیقا نمی دونم. اما یه بار دیگه این حس بهم دست داد... اصلا حس خوبی نیست. نمی دونم شب جمعه حساب می شد یا صبح شنبه (!) کلا من هیچ وقت جمعه ها رو دوست نداشتم. نمی دونم چرا...؟


 دختر کوچولو

+ نوشته شده در توسط ناژین.