یکی دو ساعت پيش من رفتم آشپزخونه ، بوي غذاي هنوز درست نشده ميومد. شروع کردم به لوس بازي براي مامانم و خوندن شعر ِ : آخ دهنم آب افتاد ، دلم به تاب تاب افتاد . آخ دهنم آب افتاد ، دلم به تاب تاب افتاد ! در همين حين درب قابلمه را گشودم و جيغي زدم که گربه ها هم از زدنش معذورند. دستم همچين با بخار غذا سوخت که نمي دونين!

دختر کوچولو